تبليغاتX
خاطرات

چهارشنبه 1385/01/23

هوی من لی لی لجبازم

دوستان عزیز من یه ماهه که نتوستنم آپ کنم شاید تا یه مدت دیگه هم نتونم (جودی هم همین طور)

آخه خط تلفنمون ایراد پیدا کرده اگه میتونین کمکمون کنید(نه تو بگووووو چه کمکی از دستتون بر میاد)

آپ کردم تا فقط بفهمین منم وجود خارجی دارم

راستییییییییییییییییییی امروزم تولد خواهر شوهره  با بر و بچ یه عالمه کادو واسش گرفتیم همه توووووپ.

 بسه دیگه بریم سراغ خاطرات امروز

امروز بهمون خبر دادن قراره از طرف مدرسه ببرنمون اردو باورتون نمیشه اونقدر ما رو جایی نبردن (این مدیر... شدمون) داشتیم توی اون مدرسه میپوسیدیم حالا بی خیال که خودمون با بچه ها بیرون میریم ولی هوسمون بود این مدیرمون ما رو یه جایی ببره خلاصه وقتی فهمیدم از خوشحالی وسط کلاس غش کردم (جدی میگمااااا)

امروز دو ساعت باید میرفتیم کارگاه و از خوش شانسی ما کارگاه پر بود و معلممون گفت بچه ها یه کم تست کار کنید ما هم بچه مثبت نشستیم انواع و اقسام بازی ها رو کردیم در آخر هم به پیشنهاد یکی از بچه ها اسم فامیل بازی کردیم

مسخره نکنید خیلی حال داد مثلا تو فکر کن قسمت اجزای بدنش خیلی حال داد از خودمون اجزای بدن میساختیم یا مثلا وقتی ..... نه نه نمیگم بی ادبیه بدهههههههههههههه

تازهههههههه بهمون گفتن که قراره آموزش و پرورش بعد از امتحانا ببره مشهد ما هم میریم تقریبا هر ۹ نفرمون میان تو فکر کن چه حالی میده تا حالا هممون با هم مسافرت نرفتیم 

خب بسه دیگه خرجم زیاد میشه

راستی عضویت ایران رو توی باشگاه هسته ای تبریک میگم ما قرار بود به این مناسبت ۳ روز مدرسه نریم ولی امروز رو رفتیم تا هماهنگ کنیم از فردا نمیریم آخه مگه ما چیمون از این حوزه ایا کمتره

میدونم دلتون واسم میتنگه ولی باید برم

فعلا به قول کاپیتان یا علی

نوشته شده توسط لی لی لجباز در 4:7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/01/17

سلام

میدونم تازگیا دیر به دیر آپ میکنم و دلتون کلی واسم تنگ میشه آخ بسوزه پدر این ....که زندگیمونو ریخته به هم و شب و روز واسم نذاشته خدا نصیب خر بیابون نکنه ..( فکر کردی بیابون فقط گرگ داره؟؟؟؟ بابا خرم داره جون شما)امروزم مثل بقیه روزا رفتم مدرسه با یه سری تفاوتا که براتون بگم بد نیست

آقا ما امروز عربی داشتیم و طبق معمول من هیچی نفهمیدم و یه بند داشتم با بقل دستیم حرف میزدم برای اولین بار دلم واسه معلمون سوخت مید.ونین چرا ؟؟ حالا واستون میگم: این معلم عربی ما یه جوریه !!!چه طوری بگم وقتی حرف میزنه یا درس میده خود به خود تن صداش میره بالا و معلومه که از اعماق تهش زور میزنه

امروز داشت یه درس جدید میداد و وقتی داشت قوائد رو درس میداد همه تو یه عالم دیگه ای بودن به جز چند نفری

خلاصه وقتی قواعد رو تموم کرد گفت فهمیدین همه گفتن نههههههههههههههههههههه

گفت باشه یه دفعه دیگه میگم دوباره تخته رو پاک کرد و دوباره شرع به نوشتن کرد و دوباره ما هم همون آش و همون کاسه دوباره وقتی تموم شد گفت حالا چی فهمیدین ما هم گفتیم نه کی گفتهههههههههههههههههه

جاتون خالی منم داشتم روزنامه خبر ورزشی دیروز رو میخوندم چون دیروز وقت نکردم بخونمش خلاصه ما هی این معلم رو میذاشتیم سر کار و اون فکر کرد مشکل از خودشه آخر سر گفت بچه ها ببخشین من امروز حالم خوش نیست واسه همین شاید نتونسته باشم درس بدم آخه ما بهترین نه با هوش ترین کلاس مدرسه هستیم (حالا تعریف نباشه ها) و این معلمه به خودش میگفته اینا که همه شون IQبالاست واسه چی اینجوری میکنن

خلاصه امروز هم کلی خندیدم به این مدرسه و مدرسه اومدنامون مثلا خیر سرمون هم سال کنکورمونه

آهان پریروز هم پلنگ صورتی(سمیه) رو از مدرسه اخراج کردن به مدت 3 روز دلیلش هم اینه که زیادی به سر و صورتش صفا داده بود (سمیه همونیه که فقط یه دفعه آپ کرده و بعدش هم بی خیال وبلاگ شده)

نوشته شده توسط کاپیتان در 6:3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/01/09

نامه اعمال

سلام

من زیاد بلد نیستم احوال پرسی کنم واسه همین میگم سال نو مبارک میخوام خاطره خوابیدن دیشبم رو تعریف کنم

دو هفته پیش یه فیلم از کلوپ گرفته بودم ولی هنوز ندیده بودمش دیشب بابام خونه نبود و خواهر کوچیکمو و مامانم هم خواب بودن بعد از اینکه تقریبا برنامه های تلویزیون تموم شد نمیدونستم چی کار کنم نه اینکه ترسیده باشما فیلم رو توی آت و آشقالای زیر میز پیدا کردم و گذاشتم تا ببینم بعدش هم رفتم سر یخچال و یه بسته لواشک برداشتم آخه من عاشق لواشک و قره قروتم خلاصه همینجوری که داشتم بسته رو باز میکردم رفتم تا یه پتو بیارم داشتم میرفتم توی اتاق که دستگیره در گیر کرد که لباسم اولش رفتم جیغ بزنم ولی اینکارو نکردم از اونجا که از تاریکی نمیترسم بیشتر وقتا اگه توی خونه تنها باشم و شب بشه هیچ وقت مهتابی چیزی روشن نمیکنم پتو رو که برداشتم بازم نزدیک بود سکته کنم آخه یه تسبیح از اونایی که شب رنگ داره زیر پتو بود و یه لحظه فکر کردم دو تا چشمه با اینکه اصلا شبیه نبود
خلاصه جلوی تلویزیون دراز کشیدم و مشغول دیدن فیلم شدم اسم فیلم هویت بود یه کمی ترسناک بود ولی نه زیاد خلاصه تموم که شد خبر مرگم گرفت خوابیدم
حالا گوش کنید چه خوابی دیدم
خواب دیدم روز قیامت شده و دارن نامه اعمال آدما رو میدن وقتی نوبتم رسید بهم گفتن فردا صبح با نامت بیا همین جا آخه قراره بری کنج جهنم نمیدونم چه جوری خوابه تموم شد و قتی صبح مامانم واسه نماز صدام میکرد احساس کردم یه چیزی توی دستمه از اینکه چشامو باز کنم میترسیدمخلاصه با یه لگد جانانه که از طرف مامانم نثارم شد چشامو باز کردم و بدون اینکه به دستم نگاه کنم دستمو از زیر پتو بیرون بردم دیدم نه نمیشه خیلی ترسیده بودم
با ترس گوشه پتو رو گرفتم و از روی سرم کشیدم به دستم نگاه کردم اگه گفتین چی بود
آره شک نکنین یه لواشک بود
مثل دیوونه ها میخندیدم آخه قیافم دیدنی شده بود با اون موهای ژولیده نشستم و داشتم با حوصله لواشکه رو میخوردم که صدای مامانم رو شنیدم که میگفت اگه لولشک نبود تو تا الان از گشنگی مرده بودی خبر مرگت پاشو نمازتو بخون
یه نگاه به بیرون انداختم دیدم خورشید در اومده گفتم خدا جون حالا که قضا شد بی خیالش با ظهر یه دفعه میخونم داشتم اینو میگفتم که چام به لبه فرش گیر کرد و با صورت پخش زمین شدم بعد گفتم خداجون حالا چرا میزنی اول صبحی باشه
خلاصه رفتم وضو گرفتم و نمازم رو که قضا شده بود خوندم کنار جانماز یه کاست پیدا کردم نمیدونم مال کی بود
بعدش دوباره اومدم و جلوی تلویزیون خوابیدم همینجوری که لواشک ها رو میخوردم کاست رو گذاشتم این دفعه هم صدای مامانم هم صدای خواهرم بلند شد و من مجبور شدم هدفون بذارم (اینقدر از هدفون بدم میاد)خیلی خوشم اومد میدونی بعضی آهنگا هست که هر وقت گوش کنی اگه خیلی هم قدیمی باشه از یاد نمیری
بگم کاست کی بود معین و هایده آلبوم معما معین تا گذاشتم این آهنگش بود(من اگر عاشق نباشم از خودم سیرم .....من اگر عاشق نباشم زود میمیرم....)خیلی حال داد و بعدش (شاید اونجوری که باید قدر تو من ندونستم حرفایی بود توی قلبم من نگفتم نتونستم..) بعدش هم(ما ز فردا نگرانیم که فردا چه کنیم...........) بعدش هم نمیدونم چی بود چون خواب رفتم تا ساعت 9:30که بیدار شدم چون خواهر شوهر از مسافرت اومده بود و قرار بود بریم خونشون
بقیه شو هم بعدا میگم
فعلا

یا علی        

نوشته شده توسط کاپیتان در 2:14 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/01/03

دارم میرم

سلام

امیدوارم روزهای تعطیلی بهتون خوش گذشته باشه

یه ۳ - ۴ روزی از دستم راحت میشین

برام دعا کنین برم و برگردم دلم واسه همتون تنگ میشه

خداحافظ 

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 2:6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •