تبليغاتX
خاطرات

شنبه 1385/02/30

شرکت در جشنواره و ضایع شدن من

سلام

بازهم اول میریم سراغ معذرتخواهی :

می بینین که یه مدته که دیر به دیر سر می زنم به خاطر اینه که کامپیوترم ویروسی شده هر کاریش می کنم درست نمی شه fdisk شده به همین خاطر باعث شد یه مدتی دلم واستون تنگ بشه خوب دیگه این از معذرت خواهی که همیشه اول صحبتهامه (خوب بسه دیگه )

از دیروز میگم

 ::::جمعه::::

  1385/2/29 

از خواب که بیدار شدم به این کاپیتان زنگ زدم ( او که زنگ نمی زنه از بس با این جودی و لی لی بوده گدا که بوده گداتر شده ) طبق معمول داشت از دست این عربی می نالید گفتم گناه داره او که خر دنیا اومده خر هم از دنیا می ره حالا یه ذره بیشتر چیزی یاد بگیره از خریتش کم نمی شه

من هم حساس قبول کردم تا او نیومده درس رو شروع نکنم یه خرده از کارای خونه رو کردم انگار نه انگار که فردا امتحان داشتیم خوابیدم خواب بودم که این کاپیتان زنگ زد داره رو سرمون خراب می شه خلاصه نزدیکیهای 4:30 بود که رسید خونمون،داشتیم حرف می زدیم که یهو تلفن به صدا در اومد گوشی رو برداشتم گفتن که وبلاگمون جز وبلاگهای برگزیده است و باید بعد ازظهر برا گرفتن جوایز بریم یزد باورم نمی شد وبلاگ ما از بین 151 وبلاگ دیگه که همشون از ما بهتر بودن برگزیده شده خندم گرفته بود باورم نمی شد آدرس رو گرفتم می نوشتم ولی اصلا متوجه نبودم چی می نویسم تلفن قطع کردم به کاپیتان هم گفتم حال مثل من یه کمی بدتر رو داشت کاپیتان برا گرفتن اجازه به خونشون زنگ زد اجازه رو گرفت قرار شد همراه با خواهرم و دامادمون بریم(از این جا رو داره کاپیتان تایپ میکنه) گفتیم این چند ساعتی که وقت داریم یه خرده میخونیم و اینه بعدش دوباره قرار گذاشتیم که دیگه حرف نزنیم و درس رو شروع کنیم هیچی بلد نبودیم نمیدونستیم از کجا شروع کنیم  یکی می گفت بریم از آخر شروع کنیم میرفتیم از آخر کتاب شروع کنیم دوباره اون یکی میگفت نه بریم از اول خلاصه میگن آشپز که دوتا میشه غذا ته میگیره(این ضرب المثل قدمتش از اون یکی بیشتره باور کنید) بعد از کلی جنگ و دعوا قرار شد از اول شروع کنیم کاپیتان که اصلا حواسش نبود تا میرفتیم یکی از تمرینا رو حل کنیم حواس ما رو هم پرت میکرد میگفت بچه ها باورتون میشه وبلاگ ضایع ما رتبه اورده دوباره یه ساعتی میرفتیم تو جو با هم حرف میزدیم از این و اون میگفتیم از اینکه چه جوری بریم جایزه رو بگیریم خلاصه اصلا باورمون نمیشد انتظار داشتیم وبلاگای دیگمون رو رتبه بیاریم ولی این یکی رو عمرا ........

وقتمون تموم شده بود فقط یکی تمرین خونده بودیم دومادمون اومد دنبالمون اون دو تا دوستمون رو با تیپا بیرون کردیم و من و کاپیتان تازه یادمون اومد که چی بپوشیم آخه میدونین اون با لباس تو خونش اومده بود خونه ما و من هم همه لباسامو شسته بودم واسه همین دو تا مانتو خواهرمو از کمدش برداشتیم و تنمون کردیم ساعت تقریبا 7:30 بود . دم در بودیم که کاپیتان به مغز کوچولوش فشار اورده بود و میگفت نکنه سر کاری باشه آخه این وبلاگ درپیت ما چیزی نداره که بخوان برندمون کنن حدس زدیم که حتما کا یکی از دوستامونه شاید میخواسته سر کارمون بذاره

گفتیم حالا که نیت کردیم (به قول حاج آقای محل) باید انجام بدیم دوتامون گفتیم نیت میکنیم بریم جشنواره واسه ضایع نشدن قربت الی الله ساعت تقریبا 9:15 بود رسیدیم سالن هلال احمر همون جایی که جشنواره قرار بود برگزار بشه سالن تقریبا پر بود وارد که شدیم احساس کردیم اومدیم جشنواره اصفهان آخه میدونین چرا ؟؟؟ اصلا پذیرایی نشدیم !!!!!!!! بعد دیدیم نه بابا نگوووووووووووووووووووووووو

همه دارن با لهجه قشنگ یزدی حرف میزنن بعدش تازه متوجه شدیم همه پذیرایی شدن جز ما به هر طرف که نگاه میکردیم میدیدیم یه شیطون بلا یه دونه از این کیف قشنگا و یه بسته پذیرایی دستشه و داره حال میکنه 

گفتیم لا اقل اگه قراره ضایع بشیم از این کیف قشنگا بگیریم جلو بچه محلا کلاس بذاریم مثل این فقیر بیچاره ها هی نیگا میکردیم خلاصه چهارتاییمون یه جایی ولو شدیم بعد از دیدن یه فیلم کوتاه نه بلند نمی دونم متوسط بود نوبت اهدای جوایز رسید هاااااااااااا چه حالی وداد

وقت زیادی نمانده بود که دست از پا دراز تر برگردیم اردکان به چند نفر از اون آقا مهم مهما جایزه دادن به خواهرم گفتم پاشو بریم الان ضایع میشیم ناگهان آقا جذابه صدامون زد تا نزدیکیای پله ها رفته بودیم (من و کاپیتان) گفتند کاپیتان مدیر وبلاگه بیاد جایزه رو بگیره حسابی ضایع شده بودم فکر کنننننننن جلوی این همه آدم تا اون جلو بری بعد بگن برگرد (حالا زنا مهم نیستن پسرا رو بگو که بهم میخندیدن )((اینو اون نمیگه من میگم منم کاپیتانم چقدر ضایع شد بچم ولی به قول شاعر چون میگذرد غمی نیست)) خلاصه میخواستم برگردم صدام کردن برم یه خودی از خود نشون بدم و برگردم رفتم بالای و مثل بز سرم و انداختم پایین و اینور تا اونور سن رو متر کردم و مثل کلوخ چشدار(اینو فقط یزدیا میتونن بفهمن) اومدم پایین حسابی جوش اورده بودم در حال حرف زدن با کاپیتان بودم که یکی از دوستای خوبمون به اسم خاطره اومد و بهمون تبریک گفت خیلی خوشحال شده بودیم ولی حیف که زیاد باهاش حرف نزدیم خب خلاصه تا آخر هم صبر کردیم ولی خبری از این کیفا نشد که نشد و یه کارت اینترنت (که توی کیفا بود) هاپولی شد (حالا بگذریم که مصرف روزانه ما از اینترنت خونه گاهی وقتا روزانه بیشتر از 5-6 ساعت میشه) بلند شدیم بیایم خونه توی راه این 3 تا ول کن معامله نبودن هی میپرسیدن تو اون بالا چه نقشی ایفا میکردی(وایییی ) حالا یه نظر خواهی   

 به نظر شما من اون بالا چی کار میکردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من و کاپیتان که حسابی تو جو بودیم این دوتا هم که ول کن نبودن قرار شد یه پیتزا بهشون بدم قضیه رو فراموش کنن(این که ضایع شدم) 4 تا پیتزا مخصوص گرفتیم و راهی اردکان شدیم و توی راه حای به این شکممون دادیم ولی باز این قضیه فراموش نشد که نشد مگه میذاشتن از گلومون پایین بره تا میومدم یه ذره بخورم میگفتن تو اون بالا رفتی چی کار ؟ و 3 تاییشون میزدن زیر خنده با کاپیتان دعوا میکردیم که کدوممون جایزه رو ببریم خونه با هزار تا جنگ و دعوا گیس و گیس کشی قرار شد روزای زوج خونه ما باشه و روزای فرد خونه اونا بازم دعوامون شد میدونین سر چیییی؟

سر جمعه که آیا فرده یا زوجه شما نظر بدین.... زوجه مگه نه؟؟؟؟؟ این کاپیتان رو بردیم دم خونشون انداختیمش پایین ما هم اومدیم خونمون با وجودی که خیلی خوش گذشته بود ولی تازه اول مصیبت و بدبختیم بود خیلی خسته بودم ساعت نزدیکیای 12:30 بود ولی دریغ از یه کلمه عربی که بلد باشم تا ساعت 3 بیدار موندم یه خورده خر زدم خوابم میومد خوابیدم ولی باز هم یه درس مونده بود

::::::صبح شنبه::::::

رفتیم سر جلسه، امتحان راحت بود خدا این امدادای غیبی رو سالم و سلامت نگه داره جواب سوالا رو مینوشتم و با کنار دستیم چک میکردم البته وضع کاپیتان بهتر از من نبود فقط فرقش این بود که هیچی از خودش نمینوشت و کلا از رو جلوییش مینوشت بعد از امتحان اومدیم خونه حالا دیگه بسه خرجم زیاد میشه الآن کافی نت هستم

راستی یه پیشنهاد بیایید دست در دست هم دهیم وبلاگ خویش را کنیم آباد یواشکی بخونین کاپیتان نفهمه از وبلاگ بیرونم کنه این کاپیتان خیلی ظالمه ما رو از دست این ظالم نجات بدین میدونی می خواد چه کار کنه می خواد پسوردها رو عوض کنه یه مدتی هر چی میخواد در موردمون بگه و ما هم نتونیم چیزی بگیم اگه من مدیر وبلاگ بشم به تمام نظراتتون عمل می کنم پس منتظر نظرات شما هستم  

آیا مدیر عوض بشه یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   

این هم یه عکس از کاپیتان پایینی اونه 

   

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 7:57 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/02/27

بسوزه پدر تاریخ

سلام به علت كمبود وقت اومدم فقط يه نفرين بكنم و برم خاك تو سرتون الهي گور به گور بشين الهي تنتون تو قبر بلرزه الهي از پل صراط رد نشين الهي. ميدونين اينا رو واسه كيا گفتم واسه اين يارو ها چي بهشون ميگين همين احمد شاه و مظفرالدين شاه و همه شون همشون رو مي گم ما فردا امتحان تاريخ داريم الهي گور به گور شي كه كشور تركيه رو از دست دادي تو رو خدا نگاه كن كشور به اين خوبي تورو خدا نگاه كن چه پسراي ماماني دارن به خدا اونوقت بي خيال الان داره اينجا چنان باروني مياد كه نگو و نپرس حالا يه كپي و پيست مضرات امتحانات : افزايش بار علمي به طور نا خواسته ! كمبود شديد خواب و كاهش زمان لالا از هفت ساعت به هفت دقيقه ! رواج فرهنگ غلط پاچه خاري براي معلمان ! افزايش خشونت عليه حيوانات (خر زني !!!) چپ و چول شدن چشمها بر اثر روش هاي غلط تقلبي ! سردرد حاصل از تمركز شديد براي يافتن راههاي مدرن تقلب! افزايش ادب به طور چشمگير براي گرفتن جزوه از هر كس

اینم حکایت چت کردن خواهرشوهر ما

حكايت چت كردن خواهر شوهر

 

يا علي... 

نوشته شده توسط کاپیتان در 8:48 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/02/23

نه ه ه ه

فكر كنم همه چيز گويا باشه

عربي واسه من يعني مرگگگگگگگ

نوشته شده توسط کاپیتان در 5:43 بعد از ظهر |  لینک ثابت  

شنبه 1385/02/23

تسليت

سلام

نميدونم از چي امروز بگم

فقط ميگم

راضي و مرضي عزيزم تسليت

چ)لي لي و جودي(

درگذشت نابهنگام ممد آقا رو تسليت ميگم

ممد آقا فقط شوهر خالتون نبود بلكه مثل باباتون بود ميدونم

همچنين به اميد و طاهره داداش و خواهرت وبه منصوره و حميدرضا دختر خاله و پسر خاله هم تسليت ميگم

فداتون

يا علي

نوشته شده توسط کاپیتان در 5:37 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/02/20

خاطرات اردو

سلام

 

پنج شنبه رسيد همون روزي كه شايد در آينده تو تاريخ ثبت بشه داشتند جايزه ها رو ميدادن واي صداي تپش قلب هاي حبس شده تو سينه (البته به خاطر كودتا) ناگهان اسم منو خوندن اصلا متوجه نبودم داشتم در مورد اين كودتا نظر مي دادم كه گفتن بلند شو فكر كردم دارن سر به سرم مي زارن بعد ديدم نه همه دارن ميگن مي ترسيدم تا اونجا برم ضايع بشم چون نه جزء ممتازهام نه كار به خصوصي انجام داده بودم رفتم جلو هديم رو گرفتم تازه يادم اومد كنكور اول شدم برگشتم كاپيتان رو صدا كردن آخه ميدوني پرسش مهر دوم شده بعد از اهداي جوايز نوبت كودتا شد قسمتي از اون رو انجام داديم به نتيجه رسيديم بيشتر از اون باشه برا كار آموزي خلاصه به دليل تلاشهاي بي وقفه شب و روز گروه آخر كلاس  قرار شد بعد از 5/1انتظار ما رو ببرن اردو پس خواستن توانستن است و هميشه بر خواسته اتان ثابت قدم باشين كم كم داشت به زمان اردو نزديك
 مي‌شد نقشه‌ها آماده بود فهميديم مديرمون نمياد و واسه يه روز بايد دوريش رو تحمل كنيم اكثر بچه ها به جز 3-4 نفري از اونا قرار شد بيان پنج شنبه گذشت جمعه رسيد مرحله سوم كنكور آزمايشي داشتيم خيلي وقت زياد بود ما داشتيم با بچه ها از راه دور ارتباط برقرار مي‌كرديم ديدم كاپيتان نيست با خواهش والتماس برگه ها جمع شد رفتيم دنبال كاپيتان با چشم‌هاي ورم كرده و قرمزش روبرو شديم گفتم به او نمياد گريه كنه فهميديم خواب بودهو حالا صداش كردن شب قبلش به دليل استرس تا صبح بيدار بوده خلاصه چه خوب چه بد گذشت جودي و لي لي به دليل اسباب كشي عجله داشتن زود رفتن كاپيتان هم منو تا دم خونمون همراهي كرد و رفت پلنگ هم نيومده بود خلاصه‌ روز ها در پي هم
مي گذشتن روز اردو فرا رسيد واي حساس شد ساعت 7.30 حركتمون بود تا ساعت 8.30 منتظر بوديم سرويس‌ها رسيد سوار شديم تا 11.30 تو راه بوديم از همه چيز و همه كس حرف مي زديم به اردوگاه رسيديم همه يه گوشه و كناري افتاده بودن ما نمي‌تونستيم يه جا آروم باشيم به پيشنهاد ما و همراهي يكي از معلم‌ها قرار شد بريم كوهنوردي به جز ما گروه آخر ديگه كسي نبود تا نيمه هاي راه رفتيم ولي يكي خبر آورد برگرديم تصميم گرفتيم فرار كنيم يه خرده راه كه اومديم بايد از يه جاده مي‌گذشتيم تا به اردوگاه برسيم مقصد رو روستاي بعدي در نظر گرفتيم همه شروع كرديم به دويدن معلم بدبخت هر چي داد مي‌زد كسي گوش نمي‌داد همينطور مي‌دويديم داشتيم به روستا نزديك مي‌شديم كه ديديم اين معلم بدبخت داره همراهمون مي‌دوه وايساديم با هزار زور و زحمت ما رو برگردوند تو راه يه خرده رقص كردي كرديم اين معلم هي دعوا مي‌كرد داشتيم به اردوگاه نزديك مي‌شديم يه مار باعث شد تا اردوگاه بدويم به اردوگاه رسيديم يه 2-3 ساعتي بيرون بوديم همه ناهار خورده بودن ما هم ناهار خورديم هوا سرد بود باد ميومد ولي چون دويده بوديم گرممون بود تصميم گرفتيم بريم استخر دست و صورتمون رو بشوريم يه خرده خنك شيم اين كاپيتان مي‌خواست بره تو استخر نذاشتم بره بچه ها مي‌گفتن چون هوا سرده ما تو استخر نميريم قرار شد برا رو كم كني من كاپيتان سرمون رو زير آب كنيم و مسابقه بديم اكثر بچه ها جمع شده بودن مسابقه شروع شد من بيشتر از 5 ثانيه نتونستم سرم رو زير آب نگه دارم ولي كاپيتان 11 ثانيه شد بدنهامون گرم بود هوا سرد بارون ميومد نه زياد كار به جاي حساس كشيده شد برا رو كم كني هم كه شده تصميم گرفتيم باهم بريم تو حوض كوچولوي كنار استخر رفتيم كاپيتان گفت اگه راست ميگي بشين نشستم اوهم نشست ديگه كاملا خيس بوديم از آب كه بيرون اومديم كل لباسهامون خيس بود سردم بود من هم حساس خداييش راست ميگم در مورد همه چيز خيلي حساسيت از خودم نشون ميدم خب از بحث خارج نشيم تو اين هواي سرد با لباسهاي خيس لباسهام رو در اوردم يه چادر گرفتم دورم نشستم اونجا تا لباسهام خشك بشه پلنگ صورتي رو واسه خشك كردن لباسهام استخدام كرده بودم كاپيتان با لباسهاي خيس مي‌دويد تا خشك بشه تا حدودي لباسهامون خشك شد قرار شد بريم وسايلا رو جمع كنيم و بريم لباسها رو پوشيدم رفتيم سوار ماشين شديم هنوز هوا سرد بود با كاپيتان رفتيم رو بوفه بخوابيم و پتوي راننده رو رومون كرديم مگه مي‌ذاشتن ما بخوابيم 2 دقيقه يه بار ميومدن ديديم ول كن ما نيستن ماهم رفتيم پيششون يه خرده زديم و خونديم و از اينا بعد بهمون بستني دادن سردمون بود ولي ديديم حالا كه همه دارن يكي برمي‌دارن ماهم برداريم حواسش نبود دو تا برداشتيم خلاصه يه خرده ديگه زديم و خونديم ديديم كم‌كم داريم به شهرمون نزديك ميشيم نصف بيشتر خوراكيها مونده بود يكي يكي خورديم ديگه اصلا راهي واسه خوردن نداشتيم ولي بايد مي خورديم  ديگه نزديكيهاي مدرسه بوديم وسايل رو جمع كرديم پياده شديم بعد از خداحافظي پلنگ صورتي با تاكسي رفت ما هم چهارتاييمون (من و كاپيتان و جودي و لي لي كه از جمعه تا حالا همسايه شديم) راه افتاديم به سمت خونه اولين نفر من بودم كه بايد خداحافظي مي كردم خداحافظي كردم و اومدم تو با همون لباسها نشستم پا كامپيوتر و وصل اينترنت شدم يهو ديدم به جز كاپيتان سه تا ديگه از دوستام روشن شدن خلاصه آخر چند حرفی بودنه كه با يكي كه تا چند دقيقه پيش با هم بودين چت كني كاپيتان گفت يه كاري كرده چه كاري؟؟؟؟؟؟؟!!!!! الآن ميگم اون سه تا باهم تصميم گرفتن زنگ بزنن و فرار كنن زنگ كه زدن صاحب خونه رو بالكون بوده و اونا رو ديده اين ديوونه ها هم فرار كردن يه خرده با هم حرف زديم و رفتيم به كارهامون رسيديم خلاصه امروز دوباره اون سه تا باهم ميومدن جلوي خونه اينا كه رسيدن به لوله گاز آويزون بودن كه اونا در اومدن فرار رو بر قرار ترجيح دادن  من هم مثل بقيه روزها دير رفتم چون شب قبلش از بس پاهام درد مي كرد نمي تونستم بخوابم خلاصه دو ساعت اول رياضي داشتيم من رفتم پا تخته هيچي بلد نبودم دفتر يكي از بچه ها رو يواشكي بردم از روش حل كردم و نشستم اين دو ساعت هم مثل دو ساعت هاي ديگه گذشت دو ساعت بعد ورزش داشتيم بدن من و كاپيتان كه خيلي درد مي‌كرد بسته بود حالا بگو مجبور بودي اون كار رو بكني مثل اين استثنايي ها حركت مي كرديم با هزار زور و زحمت امتحان ورزش رو داديم سرويس اومد دنبالمون رفتيم مدرسه 4 ساعت بعد هم گذشت اومديم خونه تو راه باز چهارتايي بوديم اين رو كم كني كه دست بردار نيست يه خرده آب وسط كوچه روبروي يه خونه جمع شده بود كاپيتان گفت كي حاضره وسط اين آبها دوزانو بزنه و آب رو بخوره اون دوتا(جودي و لي‌لي) كه قبول نكردن با وجودی که بچه خیلی پاستوریزهای هستم ولی  قرار شد كه اول من اين كار رو بكنم بعد كاپيتان تا رفتم آماده شم اين خونه روبرويي در باز كرد ما هم رفتيم من از اونا جدا شدم ولي اونا مثل قبل مي‌خواستن يه خرابكاري بكنن نمي‌دونم چه كار ولي بعدا مي‌فهمم خلاصه گذشت چه خوب چه بد ميگذره ولي به ما خيلي خوش گذشت جاي همتون خالي بود و به قول كاپيتان  هيچوقت ناراحن نباشين چون ميگذرد غمي نيست

نكته:اينهايي كه قرمز نوشتم آموزشي است مهمه تو امتحان مياد.

يه سئوال خواهشا جواب بدين:

به نظر شما اين جودي و لي‌لي و پلنگ صورتي اعضاي گروهمون چه كار انجام ميدن به گفته مدير وبلاگ بايد حذف بشن آيا اين كار انجام شود يا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا يه جك قابل توجه كاپيتان

پرسپوليس با خودش مسابقه داشته مي بازه !!!

من نه پرسپوليسي هستم نه استقلالي اصلا فوتبا نمي بينم.

سه تا اصفهوني با هم مسابقه زير آبي ميزارن شرط ميزارن هر كدوم زودتر سرش رو بالا اورد پيتزا بده هر سه خفه ميشن.

مثل اين كاپيتان از بس با جودي و لي‌لي ( اصفهاني هستند) بوده داشت خودش رو به مردن مي داد.(11 ثانيه زير آب موند)

ديگه بسه ما فردا امتحان  accessداريم مي دوني كه قراره بخونم(چشمك)

راستي من هنوز تو كف موندم كه جودي سه روز پيش مارو مهمون كرد شايد تا ده روز ديگه هم باشم.

خوش باشين

 خداحافظ

 

 

 

 

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 6:39 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/02/18

داریم میریم اردو

 

سلام

ببخشید یه مدتی نبودم آخه از اون موقعی که اندی خونده خوشکلا باید برقصن یه لحظه بیکار نیستم

بچه ها ما دیروز با معلم ویژوال بیسیکمون یه دعوای حسابی راه انداختیم آخه میدونین دیروز امتحان تئوری داشتیم اون سئوالای خارج از کتاب آورده بود وای باید بودی و میدیدین پلنگ صورتی چه جوری پاچه معلم رو می گرفت (ببخشید بی ادبی شد) ولی اون دو تا مثل سگ و گربه تو هم می پریدن خواهرشوهر هم دست کمی از اون نداشت ولی بعد از دعوا باز هم مثل همیشه عذرخواهی کرد من هم چیزی نگفتم چون اکثرا با معلمامون دعوا می کنیم ترجیح داددم دعوای لفظی نکنم یعنی خداییش تو این مورد بهشون احترام میذارم و تا حالا دعوا نکردم

فردا قراره بریم اردو تو فکر کن نمردیم و تو این مدرسه اردو هم رفتیم

من قراره ترقه ببرم و اونجا با بچه ها کولاک کنیم امروز قبل از اینکه بیام مدرسه فرم کنکور رو بردم اداره پست و فرستادم خداییش یه حالی داشتم نییدونم چرا؟؟!!!!

ایشاالله که قبول می شیم ولی نه فکر نکنم چون اصلا نمی خونم اصلا حسش نیست.

الآن خانم درس جدید رو تموم کرد و قاعده هوپیتال رو داره از جودی می پرسه هر چی حل می کنه به جواب نمی رسه از خنده داریم می میریم الآن جودی پای تخته گوزپیچ شده قیافش خنده داره از گوشاش دود می زنه مرده شورش رو ببرن با اون خطش داره اعصابم رو خرد می کنه  sinوcos  هاش رو نگاه کن تو رو خدا کلاس تموم شد و من هیچی نفهمیدم

آهان چند نفر واسم پیغام گذاشته بودن که از گروهتون عکس بذار باشه فردا تو اردو عکس میگیریم میذارم

وای الآن لی لی عصبانی شد و پاکنش رو پرت کرد به طرف خانوم که پشتش به ما بود مثل همیشه اندازه گیریش اشتباه در اومد به جای اینکه پشت سر خانم پایین بیاد خورد بهش ولی چیزی نگفت و همچنان در حال زر زر زدن است. ولی هنوز نیم ساعت دیگه باید هنوز سر کلاس باشیم دارم دیوونه میشم میخوام زودی تعطیل شیم و با گروه بریم بستنی قیفی بخوریم.

 خب بسه دیگه الان دارم این متن رو سر کلاس ریاضی تو برگه سفید اول کتاب خواهرشوهر می نویسم تا عصر بتاپیم   

راستي به پيشنهاد جودي نرفتيم بستني بخوريم رفتيم پاتوقمون ساندويچ خورديم مهمون من بودند با پول جودي

برامون دعا كنيد تا فردا خوش بگذره وبتونيم همه برنامه ها رو عملي كنيم .

 

 

ياعلي

 

نوشته شده توسط کاپیتان در 9:25 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/02/16

چند روز گذشته

سلام

خیلی وقته که دیر به دیر آپ می کنیم ولی خوب هر کدوم یه دلیل داریم

1-     خودم : پدربزرگم که حدود 86 سال داره سکته کرده خوب ما هم میریم عیادتش( امیدوارم زودتر خوب بشه آخه مادر بزرگم داره دق میکنه.)

2-     کاپیتان: یه وبلاگ برا مسابقه میسازه البته من هم باهاش هستم  هر چند شمارو فراموش نکردیم ولی کلا وقتمون پر شده و نمي تونيم آپ كنيم .

3-     لی لی و جودی : نمی تونن وصل اینترنت بشن البته اسباب کشی هم دارن. 

4-     پلنگ صورتی: شوهرش از تهرون اومده حسابی ما رو فراموش کرده

 (حالا قبلش هم خیلی زیاد آپ می کرده)

خوب این از معذرت خواهی حالا بریم سراغ خاطراتمون:

سه شنبه:

 طبق معمول صدای زنگ کلاس رو نفهمیدیم یه 20 دقیقه ای از زنگ گذشت تازه به اطرافمون نگاه کردیم دیدیم هیچ کس نیست این معلم ما خیلی استرليزه است باید سر وقت تو کلاس باشیم , احترام بگذاریم و............... و گرنه آخر ترم موقع نمره دادن پدرمون رو در میاره خلاصه حوصله منت نداشتیم من گفتم یه دفعه میگیم اگه رامون داد كه داد نداد ميريم پي كارمون خلاصه رامون داد به شرط اينكه تا آخر زنگ با هم حرف نزنيم مگه ما ميتونيم حرف نزنيم تا ميرفتيم يه چي بگيم ميگفت حرف نزني خلاصه اين 4 ساعت چه خوب چه بد تموم شد

حالا مگه ما آدم بشو هستيم , هر كه هر كاري ميكنه ما هم جزء اونهاييم ديگه حسابي معروف شديم چهارشنبه رسيد دوباره روز از نو روزي از نو.

بعد از هرگز ما قبل از رسيدن اين معلم رفته بوديم تو كلاس داشتيم حرف مي زديم كه يهو به ساعت نگاه كرديم ديديم ساعت نزديكهاي 9 رو نشون ميده اين معلم ما كه اينقدر مقرراتيه هنوز نيومده بود واي تازه يادمون اومد بايد مي رفتيم كارگاه. برخلاف بقيه روزها به جز ما 5 نفر 15نفرديگه داشتن براي رفتن به كارگاه بال بال مي زدن بچه ها رفتن ولي اين معلم راهشون نداد تصميم گرفتيم اين 10 دقيقه باقي مانده رو نريم كلاس ولي مگه اين بچه ها ول كن بودن رفتن اين مشاور رو آوردن (كه جز پا در ميوني ديگه به هيچ دردي نمي خوره) ازمون خواست به خاطر روز معلم يه تبريك بگيم و يه معذرت خواهي كنيم و بريم سر جاهامون از اين 10 دقيقه بهره ببريم همه رفتيم تو ولي دريغ از يه معذرت خواهي و يه تبريك هنوز تازه داشت حرف زدنمون شروع مي شد كه زنگ خورد معلم حسابي از دستمون عصبي بود دير كه ميايم نه يه روز بلكه اكثر روزها , معذرت خواهي هم كه نمي كنيم, حرف زدنمون هم كه ترك نميشه خيلي خيلي شانش آورديم كه زنگ خورد وگرنه بايد تابستون برا كلاس تجديدي ثبت نام مي كرديم

4 ساعت بعدي قرار بود تست بزنيم چون پنج شنبه پيش آزمون داشتيم همه مشغول بودن جز ما 5 تا كه برا آزمونش نمي خونيم چه برسه برا پيش آزمون البته اينو بگم كه بيكار هم نبوديم داشتيم نقشه يك كودتا رو مي كشيديم  يه كودتاي اساسي كه به دليل مسائل امنيتي گفته نميشه تا به نتيجه برسه خلاصه قرار شد يه خردش رو امروز يه خردش هم فردا موقعي كه همه جشن هستن انتظار فردا تك تكمون رو ديوونه كرده بود و........................

شما هم يه روز منتظر بمونين بقيش فردا ميگم با ما باشيد

 

 

 

پايان قسمت اول.

ادامه دارد........

 

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 4:53 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/02/04

خرابکاری های امروز

   

سلام به تموم بر و بچ با حال

چطورين ؟؟؟؟ خوبين ؟؟؟؟؟؟

چيه خوش ميگذره ما زياد نمي يايم ؟؟؟؟؟

امروز تو مدرسه حسابي حال كرديم ميگين چرا خوب بقيه اش رو بخونين ببيني چرا؟؟

طبق جمله معروف انرژي جنبشي حق مسلم ماست ما از صبح كه بيدار شديم تصميم گرفتيم اين انرژي رو يه جا مصرف كنيم صبح طبق معمول دير رسيدم به همين دليل يه خرده از حرف زدن با كاپيتان دنبال شده بودم رفتيم تو كلاس از اولي كه نشستيم تا اون موقع كه معلم اومد داشتيم حرف مي زديم معلم اومد برا اينكه دوباره دعوامون نكنه جلوش بلند شديم به محض اينكه نشستيم دوباره با اين كاپيتان حرف زدنمون شروع شد از چند نفري پرسيد زياد تو كلاس نبوديم  مشغول مجله خوندن بوديم كه يه موقع ديديم اين معلم كاپيتان رو صدا كرد كه معني كلمه رو بگه بابا ما اصلا كلمه رو نفهميده بوديم كه معنيش رو بدونيم باز هم دعوا از بخت بد من كه هميشه من خراب ميشم ازم پرسيد ما هر وقت اين زبان رو مي خونديم نمي‌فهميديم چه برسه نخونده يه كتاب گرفتيم رفتيم اين جلو (به قول بر و بچ سكوي مرگ) هيچ كدوم از كلمه ها رو بلد نبودم معني كردن هم بيا و ببين با هزار بدبختي يه متن معني كردم اكثر تمرين ها رو گفتم يه ساعتي اون جلو داشتم بال بال ميزدم كه معلم دلش به رحم اومد گفت بشين يه متن داد گفت معني كنيد دوباره رفتيم سراغ حرف زدن كه معلم پلنگ صورتي رو صدا كرد (همون كه متاهله و يه بار اومد آپ كرد و رفت) معني نكرده بود از لي لي پرسيد او هم همينطور بعد از جودي بعد از كاپيتان و بعد هم از من هيچكدوم معني نكرده بوديم بازهم دعوامون كرد نفري يه -0- گفت برين بيرون بچه ها داشتن مي رفتن ولي من ديگه حوصله اين مدير رو نداشتم راضيشون كردم بمونيم و يه معذرت خواهي كنيم مونديم همون موقع زنگ خورد خيلي عصباني بوديم و خيلي هم گرممون بود گفتيم اين كولر ها كه روشن بشو نيست يه كار ميكنيم كه روشن بشه اول يه كولر خوب واسه كلاسمون برداشتيم بعد هم نوبت رسيد به انرژي كه حق مسلم ما بود تصميم رو عملي كرديم من رفتم سراغ كامپيوترها تو كارگاه بچه ها هم هر كدوم رفتن سراغ به كولر هر چي سيم تو دل و روده اين كولره بود رو كندند اومدن دنبال من, من داشتم سيم هاي كامپيوتر رو از پشت اين پنجره مي‌كندم يه خرده كنديمش باقيش هم گذاشتيم بر بعدا رفتيم سر كلاس دو ساعت بعد كارگاه داشتيم اصلا انگار نه انگار كه ما اين كار رو كرديم خودمون رو زديم به نفهمي كسي نفهميد 2 ساعت بعد بازهم اين امتحان تست داشتيم كاپيتان ( مثلا نماينده كلاسه ) رو فرستاديم تو دفتر بگه يه 10 دقيقه آخر همين ساعت امتحان بديم, ما كه نخونده بوديم 10 دقيقه اين طرف تر امتحان مي داديم برامون فرقي نمي‌كرد بعضي بچه ها ناراضي بودند داشتيم با هم جروبحث مي‌كرديم كه كاپيتان با برگه سئوالات اومد همه دور هم نشسته بوديم كه معلم من و كاپيتان رو بلند كرد كه كنار هم نباشيم هر كدوم رو فرستاد يه جايي بشينيم صندليها پر شده بود بازهم رفتيم كنار‌هم . باهم اشتراكي امتحان مي‌داديم معلم پشتش به ما بود. امتحان داديم بازهم طبق معمول خسته شده بوديم بچه‌ها گفتندحالا كه 2 ساعت زودتر تعطيل شديم بريم بيرون من گفتم نميام  كاپيتان هم گفت اگه من نرم او هم نمي‌ره ( به‌ اين ميگن دوست).خلاصه قرار شد نريم. تو راه تصميم گرفتيم بريم ساندويچي همون پاتوق جديدمون ( آخر نامرديه ) رفتيم ساندويچ خورديم يه خرده عشق و حال و صفا كرديم اومديم خونه نوبت مامان بود كه دعوامون كنه يه خرده دعوا كرد و يادش رفت ديگه امروز همش داشتند دعوامون ميكردند خيلي هم آدم بشو هستيم اشكال نداره تا باشه اينا باشه يه دعوا حسابي برا فردا از جودي و لي لي و پلنگ صورتي مونده.برم تا دوباره دعوام نكردن.

ياعلي     

 

 

 

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 9:0 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •