سه شنبه 1385/04/27
واقعا byeschool
سلام
همتون خوبین؟
آره من هم خوبم
چه خبرا؟
خوش میگذره؟
امروز آخرین روز مدرسه بود
آخرین دفه ای که تو ای 11 سال رفتیم مدرسه
آخرین دفه ای که نمی گفتیم خداحافظ فردا می بینمت..........
همه بچه ها حتی اونایی که فکرش رو نمی کردم گریه می کردن همه از خاطره خوب و بد تحصیلشون که نصف بیشتر زندگیشون رو گرفته بود می گفتن و آروم اشکاشون رو پاک می کردن که نکنه یکی ببینه و ناراحت بشه زنگ هم که خورد همه رفتیم از مدیرمون که این 2 سال هم او اذیت شده بود و هم ما خداحافظی کردیم یه نگاهی به مدرسه کردیم وهمه با چشمای سرخ ورم کرده از مدرسه بیرون اومدیم
ولی تموم شد........................
تموم شد تکلیفمون، تموم شد املاهامون ، تموم شد 3 بار از تصمیم کبری نوشتنامون
تموم شد حس غروری که اول مهر به خاطر یه سال بزرگ شدنموم داشتیم
تموم شد استرسهای امتحانامون
تموم شد تقلبها و روشهایی که شب قبل از امتحان به جای درس خوندن به اونا فکر می کردیم و آخرش هم نمی تونستیم استاد کنیم
تموم شدن پچ پچ ها ته کلاس ، شیرین عسلای جلوی کلاس و بی طرفایی که هیچ وقت اظهار نظر نمی کردن
تموم شد دویدن دور مدرسه ، تموم شد با لباسهای خیس رفتن سر کلاس و دعوای حسابی معلم و رفتن به دفتر برای توضیح تاخیرمون
دیگه جمله دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است معناش رو از دست داد
تموم شد درس نخوندنامون ، -0- گرفتنامون ، بیرون انداختنامون، دعا خوندن های یواشکی که نکنه معلمه چشمش اسم من رو خوش بیاد و همه استرسهای دیگش
تموم شد صدای تق تق شکستن تخمه از آخر کلاس ، صدای باز کردن لواشک ، و یواشکی صبحونه خوردن
کاش یه دفه دیگه تکرار می شد این دفه رو قول میدم دیگه صدای تخمه نیاد دیگه کسی دیر نیا دیگه کسی -0- نیاره و...........................
خیلی سخته دل کندن از جایی که 11 سال از بهترین و بدترین روزهای زندگیمون رو گذروندیم خیلی سخته دل کندن از جنجال با شیرین عسلها دل کندن از تقلب ها و امتحانات و درس نخوندن ها خیلی سخته دل کندن از اونایی که تمام زندگیت رو بگیرن یهو چشات رو که باز می کنی میبینی هیچ کدومشون کنارت نیستن خیلی سخته دل کندن از نامه های یواشکی که رد و بدل می شد خیلی سخته به قول معلم ریاضیمون غیر قابل باور
خداحافظ بی خوابیهای شبانه خداحافظ تقلب ها خداحافظ تقلب ها خداحافظ امتحانات خداحافظ خود شیرینها خداحافظ بی طرفای کلاس خداحافظ جنجالها برای معین کردن تاریخ امتحان خداحافظ دیر رسیدن ها خداحافظ درس نخوندن ها واین دفه واقعا خداحافظ مدرسه و خاطراتت
خداحافظ خاطرات هنرستان
………...Bye school……….

پنجشنبه 1385/04/22
امروز از همون زنگ اول معلم ها بهمون گير دادن؟؟؟؟؟
آقا رياضيمون بهمون گفت خر هاي چموش ؟؟؟؟؟خانم فيزيك هم گفت كه كنكور قبول نميشين؟؟؟خانم پاسكال هم گفت كه چرا پارتي نميگيرين؟؟؟؟![]()
زنگ آخر كاپيتان رفت برامون پفك بخره وقتي برگشت مديرمون ديدش ؟؟كاپيتان هم يه دشون (دعوا)حسابي خورد.
اينم كاريكاتور ما پنج نفره اميدوارم كسي هوسي نشه(به اين ميگن سيخ).

خداحافظ
شنبه 1385/04/17
فردا چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
ملت شریف ایران سلام/ ایهاالناس سلام/ هفتاد میلیون جمعیت سلام/ حاجی سکینه خانم جان سلام/ خاله فاطی سلام/ دایی مصطفی سلام /
این همه سلام گفتیم یکی نگفت علیکم السلام .( هی ! روزگار کجایی که یادت بخیر )
خوبين؟چه خبرا
الهي گور به گور بشن اين دوتا با اين عكساشون
اينا رو بايد من آدمشون كنم
اگه هيچي نگم همه كاري ميكنن 
چي كار ميشه كرد دختر بي جنبه كه ميگن اين دوتان
حالا اين ديوونه ها رو ولشون كن حيفه اعصابتون رو داغون كنين
من در حالي كه دارم بازي پرتغال و المان رو ميبينم مزاحمتون ميشم
(يعني بيشتر از اين مزاحم نشين)
عزيزان دل ما فردا قراره توي مدرسه جشن بگيريم
اون چه جشني ي ي ي ي
حالا وقت نيست ولي لينو بگم
به مدير هيچي نگفتيم كه قراره جشن بگيريم واگرنه پدرمون رو ميورد جلوي چشامون
خلاصه اينكه نميدونيم فردا چه جوري بهش بگيم
ايشالله فردا نياد!!!!!!!!!!!
فعلا
يا علي
سه شنبه 1385/04/13
چند روز گذشته و خرابکاریهاش
سلام
خوبين
چه خبرا؟؟؟؟؟
قرار نبود به اين زودي آپ كنم ولي وقتي ديدم اين لي لي و جودي درست پشت سر كاپيتان آپ كردن گفتم من چيم از اونا كمتره
خبر خبر
بچه ها كاپيتان فردا نمياد البته تا ساعت 10 قراره بره تمرين (حالا دلون بند بود “ به من چه ”)
پس فردا هم ميره يزد واسه مسابقه
خوب نميدوني اين 2 روز اندازه 2سال خاطره داريم البته لازم به ذكر است اگه ما آپهاي طولاني ميكنيم تنها برا اينه كه بعدا (چند سال بعد) تجديد خاطره كنيم پس از آپهاي ما خسته نشين
تازه قراره برم سراغ اصل مطلب ![]()
بچه ها ما يكشنبه بايد 4 ساعت بازه اين آقا سيستم عامل رو تحمل ميكرديم خلاصه اين كاپيتان يه خرده آلوچه آورده بود تا بيكار نباشيم اين آقا (اه اه اه اه )يهو گفت من برم بيرون الآن ميام ما هم از فرصت استفاده كرديم و آلوچه ها رو بيرون آورديم داشتيم با هم حرف مي زديم تازه رفته بوديم تو حس (مثل اونايي كه ميرن سينما) و فيلم داشت به جاهاي حساس ميرسيد كه يهو اين آقا مثل اجل معلق سر رسيد يه نگاهي بهمون كرد گفت بيشعورا بچه ها گفتن نه چند تاييمون ازدواج كردن من به خودم گفتم چه ربطي داشت تازه 2 رياليم افتاد (متوجه شدم ) بچه ها منظور برداشتن بي شوهرا خلاصه اند بي ادبي يه سر گروه كامپيوتر به 27 تا دختر اين حرف رو بزنه ما هم كه آدم بشو نيستيم ,من و كاپيتان طبق معمول داشتيم حرف ميزديم يهو گفت يكي از شما دو تا بياد درس رو جواب بده من گفتم خوب من ميرم تو بمون آخه من سيستم عامل رو خوندم ديدم داره مثل كلوخ چش دار منو نگاه ميكنه و معلوم بود متوجه نميشه دارم از چي ميگم خلاصه من كه عادت دارم هميشه سر كلاس كفشهام رو در بيارم اونا رو پوشيدم و بعد از يك ساعت ناز و ادا تازه بلند شدم داشتم ميرفتم يهو ديدم اين كاپيتان هم داره پشت سرم مياد بهش گفتم تو بشين من ميرم گفت نه نامرديه گفتم چي داري ميگي يهو ديدم او جلو رفت و داشت ميرفت سراغ در آقا گفت كجا ميري گفت خوب بيرون گفت بدون اجازه كاپيتان هم گفت مگه ما رو بيرون نكردين همه خنديدن بايد كاپيتان رو ميديدين حسابي گيج شده بود بعد از يك ساعت تازه من رفتم درس رو جواب بدم هيچي بلد نبودم يه خرده از رو كتاب بچه ها ديدم آخرش هم نتونستم درست جواب بدم آقا يه خرده توضيح داد باز هم يادم نيومد همون وقت زنگ خورد بدون اينكه بهم بگه نشستم سر جام بعد يه مدت كوتاهي دوباره بايد تحملش مي كرديم آقا اومد گفت ميريم كارگاه رفتيم دوباره گفت برم الآن ميام رفت بچه ها همه موس پد رو بهم پرتاب ميكردن كه اكثرش ميخورد به ما, ما هم به خاطر اون زنگ هنوز از معلم دلگير بوديم و هيچ كاري انجام نداديم يهو ديديم آقا رسيد و همه پدها دور و بر ما بود تا اومد نگاش افتاد رو زمين و گفت 5 تاييتون بريد بيرون تا اومديم حرف بزنيم بهمون اجازه نداد من و كاپيتان و لي لي رفتيم اون دو تا هم خواستن بيان نگذاشتشون بهمون گفت هر وقت كتك زدناتون تموم شد برگردين رفتيم يه 10 دقيقه اي بيرون بوديم و مجله خونديم و عشق و حال و صفا كرديم يهو ديديم مديرمون داره مياد ما هم بلند شديم مثل برق سه فاز (تند) خودمون رو به كارگاه رسونديم گفتيم تموم شد (كتككاري)
نشستيم سر جاهامون ولي مرتب و منظم خلاصه هر طور بود گذشت 4 ساعت بعد هم با آقا شبكه ولي خدا رو شكر مرد مهربونيه ولي او هم ازمون دل خوشي نداره خلاصه چون ميگذرد غمي نيست اون 4 ساعت هم گذشت زنگ قشنگ خونه به صدا در اومد حمله ور شديم به سوي در و خوردن ناهار تا شب هر طور بود گذشت و دوباره صبح شد بايد ميرفتيم مدرسه طبق معمول دير رسيديم و كاپيتان كشك آورده بود يه خرده خورديم بعد تشنمون شد از آقا رياضيمون اجازه گرفتيم بريم بيرون آقا بهمون گفت شما برين يه خرده وقت هم نياين چون نبودتون بهتره رفتيم و برگشتيم دوباره همون آش و همون كاسه و حرف زدنامون شروع شد آخه ميدوني چيه قراره جشن فارغ التحصيلي بگيريم و كلا ما 5 تا مسئول هستيم
(برا سفارش كيك و ........) البته مديرمون هم نمي دونه چون اگه بدونه اجازه نمي ده حالا برگرديم به اصل موضوع خلاصه هر كدوممون يه نظري مي داديم كه يهو زنگ خورد خلاصه 2 ساعت بعد با عشق كاپيتان كلاس داشتيم (عربي) اون دو ساعت هم گذشت و ما هم همون كلوخي كه بوديم باقي مونده بوديم (يعني هيچي حاليمون نشده بود ) 4 ساعت بعد بهمون معلم ويژوال بيسيك كار داشتيم يه خرده تست داد همه داشتن ميزدن جز ما 5 تا من هم داشتم كشك مي خوردم يهو معلممون ديد گفت فاطمه دندونت درد ميكنه لپت ورم كرده كشكم رو قورت دادم (نمي دونم چه طوري اگه خودتون هم تو موقعيت قرار بگيرين اين كار رو مي توني بكنيد) خلاصه با معلممون صحبت كرديم كه جشن رو سر ساعت او بگيريم او هم قبول كرد يكشنبه 4 ساعت اول معلو نيست به خير و خوشي ميگذره يا بازهم بايد با مديرمون دعوا كنيم حالا دعا كنيد خوش بگذره خلاصه برنامه فردامون (كه امروز باشه) رو آوردن دوباره 4 ساعت سيستم عامل 4 ساعت پاسكال مي خواستم يقه بدرم (از شدت عصبانيت لباسم رو پاره كنم) خلاصه دوباره صبح شد و روز از نو , روزي از نو رفتم مدرسه داشتم از در ميومدم تو يهو نگام رو برگردوندم قلبم وايساد آقاي سيستم عامل پشت سرم گفتم صبح كه با اين شروع كنم معلوم نيست چطور ميشه با اميد به خدا رفتم سر كلاس او هم اومد كم كم 5 تاييمون اومديم حرفامون شروع شد كه يهو اي آقاي خوش اخلاق لي لي رو دعوا كرد و گفت حرف نزن لي لي گفت ببخشيد عشق من هم گفت (معلم سيستم عامل) اگه نبخشم چطور ميشه (كاش ميتونستم صداش با قيافش رو هم توصيف كنم با اون صداي كلفت ابروهاي تو هم كشيده و اون سبيل هاي كت و كلفت مردانه ديدني بود) ما هم خنديدم او هم آمپرش رفت رو 10000 و گفت من رو صبح ساعت 7 از خواب بيدار كردن بيام درس شما بدم من كه هميشه ساعت 10 بيدار ميشدم و......
اين كاپيتان هم مي ترسه اگه حرف نزنه يكي بگه لاله ,زبون نداره گفت آقا اينا به ما چه آقا قيافش ترسناكتر شد ابروهاش بيشتر رفت تو هم گفت اين كي بود زود باشه بره بيرون ما هم به هم كرديم و انگار نه انگار كه ما بوديم و سرمون رو انداختيم پايين يهو ديديم در كلاس رو باز كرد و گفت 5 تاييتون برين بيرون يه نگاهي به هم كرديم ولي بلند نشديم يهو مديرمون هم مثل اجل معلق سر رسيد تستها رو آورده بود وقتي ديديم خيلي جوش آورده و جلوي اين مدير كار از اين بدتر ميشه بلند شديم رفتيم بيرون كه يهو اين لي لي سه سوته صحنه سازي كرد و زد زير گريه يه خرده با مديرمون حرف زديم و گفت از 7 تا معلم جديد اين ششمين معلمه كه ازمون شكايت داره اونا كه جديد نيستن و ميشناسنمون ولي راجع به اين معلم حق رو به ما داد خلاصه بعد از يه مدتي برگشتيم سر كلاسمون نشستيم سر جاهامون و هيچي نگفتيم يه خرده آدم شديم ولي نه كاملا هنوز هم حرف ميزديم زود فراموشمون شد هر طور بود روز نحسي كه با ديدن اين خوش اخلاق شروع كرده بودم رو گذروندم البته 4 ساعتش رو كه به اندازه 40 ساعت گذشت و هنوز 4 ساعت ديگه بايد ميمونديم 4 ساعت بعد پاسكال داشتيم البته با معلم خودمون تا اومد بشينه من گفتم حالم بده و افتادم رو دستاي كاپيتان و پلنگصورتي (من تو اين كار خيلي ماهرم) رفتيم بيرون يه 4 الي 5 دقيقه اي كه گذشت اون دوتا هم به بهونه احوالپرسي اومدن يه خرده موندن و رفتن ما هم يه خرده حرف زديم و يه
20 – 10 دقيقه اي مونديم و رفتيم تو كه رفتم اول حالم رو بد نشون دادم ولي گفتم نه اينطوري فايده نداره من اگه حرف نزنم زودتر مريض ميشم بعد از اينكه اين معلممون تستاش تموم شد ما هم يه ميز گرد تشكيل داديم و داشتيم حرف مي زديم معلممون گفت حالت خوبه تازه يادم افتاد كه حالم بد بوده گفت بهتر شدم و دوباره به كار مهممون ادامه داديم تا اين 4 ساعت هم گذشت و اومديم خونه با بچه ها قرار گذاشتيم با هم باشيم (چون يه خرده از حرفامون مونده بود) تصميم گرفتيم بيان خونه ما ساعت نزديكاي 5 بود كه اومدن كاپيتان كه همراه خودش يه رمان آورده بود و داشت مي خوند ما هم كه ........ خلاصه همه موضوع واسه وبلاگ پيدا كردن تا ميرفتيم يه تكون بخوريم يكيشون ميگفت تو وبلاگ مينويسم
(اصلا به من چه)
بسه ديگه كنكور دارم
باي باي
يا حق
دوشنبه 1385/04/12
عجله دارم باید برم؟؟؟؟
خیلی خفنه جودی عکسارو برام آورده.![]()


یکشنبه 1385/04/11
ميرم ريكاردو بشم
سلام
خوبي خَشي چه خبرا اااااااا
ما هم خوبِم شكر خدا بقيه هم خشن خواهر شوهر، لي لي، جودي، مادرون، پيرون، بردرون ،خواهرون، پُسَرِ همسيون اينوريون،پسر همسيه اونوريون ،پسرِ كوچه جلويي پسرِ كوچه بالايي،خانم مديرون،آغا عربي، آغا شبكه، همه خش و خوبن
به شما چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دوباره آهنگ رو عوض كردم
هان معاون فني مدرسون هم زاييده بعض شما نباشه چه خانم گليه خدا بهش يكي دختر داده مثل چه طر
البته ما هنوز نديدمش ولي از اونجا كه شوهرش مرتكه خش و خوبي بود(رو حساب بِرِدَر گَري مِگَم) بچه هم خشه دِگه
مُخوام گيله بكنم از يكي معلمون
آغا سيستم عامل رو مگم اَق ق ق ق ق متكه نا خش
امروز پيشون گفت
بيشعوراوختي گفتَ چشام وا شد گفتم خاكِ سرُم
اينا گفه پيش 27 تا دُخترُگِ دَمِ بخت مگي
خلاصه من و خواهر شوهر و لي لي رو مثل.......... نه نه.... گفت بري دَر ما هم از خدا خواسته رفتم دَر مدوني داشتم چه كار مكردم؟؟؟؟ نه نمگم بد اموزي داره!!!!!!!!!!!
نَمِدونم چرا امروز هَچّي بدي مُكُنم حال نَمِده هر چي مادر و پيرم حرصشون مدم فايده نداره محلِ ...... نمكنن
بچا من بره تا شنبه نيام بره برم مسابقه
نمُخوام دعا كني ببرم ولي مُخوام خوب بازي كنِم هيشكي هم از تيمِ تازه كارِ ما توقع نداره
خيلُ خُب 5شنبه بايد ساعت 7 صبح بِرِم سالن نصيري يزد بَرِ افتتاحيه
بزارین سفارشاتم هم همین الان بگم بچه ها تا میتونین مادر و پيَرا رو همه رو اذییت کنین یه وقت من نیستم مهربون نشی همچنان اذییت کنین همه رو
در ضمن هر وفت دعواتون شد اول بزنید محکم هم بزنید چش و چار طرف و بياري پسِ كلّش
خب ما رفتیم شیطونی یادتون نره دیگه سفارش نکنم
اين سفارش ها رو بره بر و بچ كردم
تازگيا درگيري هايي پيش مياد تو كوچه خيابون
آخر كار هم يكي شعر كه حتما بايد مثل بالا با لهجه خونده شه
دوسُد مِدارَم تا اوختي كه كَسُد شَم پيشُد نَميام هر شو مِتَرسَم كه بَسُد شَم
تو پُشت و پَسَلُگاي كوچَدون هختي ديدَمُد نِشكُگُد وا كُن آخ جون نَفَسُد شَم
اگه بازم نا خوانا بود ببخشي من لهجم ضايع بيد
يَگ چيزِ دِگه بَرِ تيم پرتغال دعا كني ايشالله كه قهرمان جام مِشه
اينم يكي عكس ريكاردو(دروازه بان پرتغال)

الهي قربونش بشم چه متكه خشيه جاي بِرِدَر گري مگم
ايشالله خدا بَره زن و بچش نگرُش داره
اُخ اُخ مادَرُم داره مره به طرف تلفن
يه چيز ديگه الن از يكي دوستام يه فلش واسم اومد جالبه
http://www.2pe2p.20m.com/mozahem/1.swf
نگاه كنيد
فعلا
يا علي......
جمعه 1385/04/09
بسه ديگه.............
سلام
هي ي ي ي ي ي ي
اول بگين اين قالب خوبه يا نه؟
آهنگ جديد چه طوره؟
بعدش هنرنمايي منو اين بالا ببينين
اين سه تا كه هيچ كاري بلد نيستن همش من بد بخت بايد با فكر ظاهر اين وبلاگ باشم
امروز مي خوام سر صبر حسابي حرف بزنم
چي بگم؟؟؟
ديروز داشتم با تلفن حرف ميزدم طبق معمول با خواهرشوهر كه يكي اومد پشت خط اگه گفتي كي بود؟؟؟
نه ه ه ه ه ه ه ه ه
اوني كه فكر ميكني نبود !!منو اين حرفا ؟نگو عيبه(شكل اون يارو كه لبش رو گاز ميگيره)
مربي مون بود زنگ زده بود بهم بگه كه قراره بريم واسه مسابقات يا نه؟
آخه نصف بچه ها رفتن مسافرت و تا پونزدهم كه اولين مسابقه داريم نميرسن
خلاصه قرار شد امروز راس ساعت 8 صبح بريم سالن تختي و مشورت كنيم ببينم اگه قراره نبودن بقيه رو بهونه كنيم و بازي خودمون رو انجام نديم كلا بي خيال شيم
صبح بعد از نماز تا ساعت 7 مثل ميت توي حياط خوابيدم و بعدش شاد و شنگول از خواب بيدار شدم به ساعتم كه هيچ وقت اونو از مچم باز نمي كنم( به غير از دو جا يكي وفتي ميخوام برم توي زمين واسه بازي و يكي هم وقتي ميرم حموم ) يه نگاهي كردم و ملافه اي رو كه مثل كفن چند بار دور خودم پيچونده بودم(براي امان از گزند حشرات موزي) باز كردم و بلند شدم خواستم جام رو جمع كنم ولي گفتم تا شب چيزي نمونده باز زحمت مامان زياد ميشه(هميشه به فكر ماماناتون باشين و كارشون رو زياد نكنين )خلاصه در راهرو رو باز كردم و بعد از عبور ازش به يه چرخش 90 درجه اي به سمت چپ وارد اتاق خواهرم شدم
تعجب نكنين لباسام هميشه اونجان زياد وفكر نكنين چرا اونجان با اينكه خودم هم اتاق دارم ولي خودم هم نميدونم چرا دوست دارم لباسام رو توي كمد اون جا سازي كنم؟
خلاصه مانتوم رو پوشيدم و رفتم توي اتاق داداشم از شلوار نويي كه خريده بود كمربندش رو باز كردم آخه كمربنده هم نو بود هم خيلي ماماني بود شلوار هم كه نياز نبود چون هميشه وقتي قراره فردا صبحش برم بيرون شب قبلش از پام بيرون نميارم فقط تنها مشكلي كه هست كمربنده كه اونو نمي بندم و هر يه قدم يه بور بايد مثل ديوونه ها بالاش بكشم .
نخندين ديگه خودتون چند روز شلوار بيرون بپوشين اونوقت بهتون ميگم
جوراب هم كه خدا خير بده بابا رو كه هميشه جوراباش پارست بعدش هم مقنعه ي خودم رو سرم كردم رو رفتم سر يخچال
ديدم به به.... به به..... يخچالمون از خودم گشنه تره!!!!!!!!!!!!!!!!
در اون يكي رو باز كردم چشام وا شد گفتم اي ي ي ي وللللللل بعد گفتم خدا جون اين عدالته به يكي اونقدر ميدي كه نميدونه كجا ببره به يكي هم.................... كه يادم اومد مامان گفته بود ميخواد اونو بشوره و واسه همين تقريبا خاليش كرده بود خلاصه از اونجا كه من صبحها تا يكي بهم نگه چي بخور يا واسم نياره خودم نميدونم بايد چي كار كنم
بعضي وقتا اگه كسي واسم صبحونه نياره گسنگي ميكشم و چيزي نميخورم
هينجوري كه در يخچال را تا آخر باز كرده بودم (به قول مامان مثل در طويله) داشستم چيزاي توش رو نگاه ميكردم كه داداشم مثل هميشه منو ترسوند و گفت داري فيلم سينمايي ميبيني اومد كنارم و با يه طعنه منو كنار زد و دو تا تخم مرغ برداشت سر سه سوت انداختش توي ماهيتابه و از اون سه سوت تر يعني توي دو سوت شايد هم يه سوت اون خورد و من هنوز توي كف اون بودم كه دوباره توي حال ولو شد و گفت به هيچ وجه من الوجوه(اينجوري مينوشتن ديگه) تا ساعت 12 منو بيدار نكنين و اول smsهاش رو خوند وبعد از اينكه نيشش تا بناگوشش باز شد دوباره خوابيد .
منم ديدم داره ديرم ميشه گفتم بي خيالش ولي نميشد از چايي صبح گذشت يه چايي پر رنگ پر رنگ ريختم اونم توي ليوان خودم كه توي خونه به تغار معروفه نميدونم معنيش رو ميدونين يا نه؟؟
چايي رو با 7-8 حبه قند زدم بالا و بابا رو صدا كردم و اونم با همون شلوار تو خونش رفت تا ماشين رو روشن كنه وقتي داشتم چادرم و سرم ميكردم مامان مثل اجل معلق اومد جلوم و گفت هي خانوم كجا؟؟؟ كجا؟؟؟
منم خيلي ريلكس گفتم باشگاه با بچه ها قرار دارم و خيلي عادي داشتم ميرفتم بيرون كه بهم گفت نه نبايد بري منم خيلي تعجب كردم چون كه هيچ وقت واسه بيرون رفتنم از كسي اجازه نمي گرفتم و اصلا تا حالا واسه درس خوندنم گير نداده بود گفتم مامان چي شده؟؟؟؟؟؟؟؟
گفت هيچي تو بايد بشيني توي خونه و واسه كنكورت بخوني
منم داشتم از تعجب شاخ در ميوردم كه ديدم خان داداش يه نيش خندي از ته دل واسم زد كه نمي دونم واسه چي بود شايد يكي از اون smsجوكاش رو تازه گرفته بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
داشتم با مامان بحث ميكردم كه فرشته نجات وارد شد اگه گفتين كي؟ بله بابايي كه از دم در منتظر بودن حوصلش سر رفته بود و اومد و گفت زود باش ديگه تا خواب از سرم نپريده منم بدون توجه به مامان دويدم بيرون و با ناز به بابا گفتم بابا من بشينم پشت فرمون ؟ بابايي صبح زوده كسي نيستش توي خيابونا بابا تا كي ميخواي از رانندگي من ايراد بگيري (حالا خوبه چتد ماهه ياد گرفتما) گفت نه بايد از خط سنتو رد بشيم نميشه تو هم كه گواهينامه نداري........ منم زياد اسرار نكردم وقتي راه افتاديم ديديم نههههههههه ملت صبح جمعه هم كار و كاسبي دارن و توي خيابونا ولن
خلاصه به باشگاه كه رسيدم تا وارد شدم چند تا از بچه ها ريختن سرم و با همهمه زياد گفتن به به خانم كنكوري چه طوري
زياد ميخونه مگه نه
ببينم قراره رتبه تك رقمي بياري؟اون يكي ميگفتم حداقل دو رقميه ديگه از كاپيتان بعيدا
اون توي راهنايي مخ كلاس بود
و هركي يه چيزي ميگفت
منم داد زدم بسه ديگه بچه به خدا من همون اكرم چند سال پيش نيستم
حالم از هرچي درس و كتاب و تسته به هم ميخوره
ديگه حرفش رو هم نزنين گور باباي اين درس و مدرسه گور باباي اين نظام آموزشي اصلا واسه چي اينقدر اين كارنامه ها دير مياد ؟
اصلا اين كار آموزي ديگه چه صيغه ي مزخرفيه
چند روز پيش وقتي دفترچه دانشگاه آزاد بدون ازمون رو خريدم فهميدم ني تونم واسه اين ترم ثبت نام كنم
چرا؟؟؟؟ چون كار نامه ها نيومده
اصلا .......... اين دولت جديد
بچه ها از اينكه همه جا دارن حرف كنكور دادن من رو ميزنن اعصابم داغونه
دوستاي قديم و معلماي سال قبلم فكر ميكنن من شب و روز دارم ميخونم
بابا به خدا از وقتي كه اين كار اومزي لعنتي رو داريم توي مدرسه اونم با كلاساي تست گنده با اون ............ياش ميريم ديگه ...................
هيچي خب ولش
بچه ها ما ميخوايم بريم واسه مسابقات يزد من نميخوام رييس بازي در بيارم چون كاپيتانم اگه قول ميدين همين 5 نفري كه هستيم رو خوب بازي كنيم و به حر فاي هم گوش بديم و از هم ناراحت نشيم و فقط اين مسابقات رو واسه تجربه بريم يا علي و اگر نه كه هيچ خودمون و چند نفر ديگه رو هم اذيت نكنيم دست راستم رو اوردم جلو گفتم قبول 4نفر ديگه هم گفتن قبول ...... يه نيگا به همشون كردم ونوس پريسا اعظم الهه چون كه هر سه تاشون يك سال از من كوچيكترن احساس مردم بهم تكيه كردن وقتي مربي مثل هميشه با تاخير اومد فهميد كه خودمون بريديم و دوختيم و خوشحال شد از اونجا كه تيم ما نزديك يه ساله كه روي كار اومده و بقيه تيم هاي شهرستانهاي ديگه استان حداقل ياور 3-4 سال رو استاد كردن و همشون هم بالاي 20 سالن ما خودمون رو دست كم نگرفتيم و مربي هم واسمون حرف زد
و دوباره با هم هم قسم شديم
نزديكاي ساعت 10 بود كه راهي خونه شدم قرار بود زنگ بزنم بيان دنبالم ولي اصلا يادم رفت توي راه همش به اين فكر ميكردم كه اگه مدرسه واسه مسابقات بهم مرخصي نده چي كا كنم من فقط 12 ساعت مرخصي داشتم كه 6 ساعتش اون روز كه رفتم پيش آقاي سجادي پريد آهان يادم اومد آقاي سجادي گفتين نديدين كه من رفتم توي ديوا نميدونم شايد حواستون نبوده منم زياد داغون نرفتم توي ديوار كه فقط وقتي سرم عقب بود و خداحافظي ميكردم رفتم توي ديوار كه بعد از اينكه بيرون اومدم خواهر بزرگم منو مسخره كرد به هر حال آره اون امانتي رو رسوندم بهش و اونقدر دعداش كردم و گفتم دختره خر واجب بود اينقدر بگي اونم گفت كه شوخي بوده ولي گويا شما جدي گرفتين
خب حالا نميدونم اگه مدرسه اجازه نده منم ديگه بقيه كار آموزيم رو نميرم اصلا ازشون شكايت ميكنم كه چرا مجوز نگرفتن كه ما كار آموزيمون رو بيرون از مدرسه بگذرونيم
حالا يه طوري ميشه.................
بايد با تربيت بدني صحبت كنم شايد هم با آموزش و پرورش .
بس نيست ديگه؟
پس فعلا
راستي فرداشب بازي انگليس و پرتغال داره فكر كنم بازي توپي بشه حد اقل واسه من جالبه چون طرفدار اين دو تا تيمم
اي ول بازي آرژانتين و انگليس هم جالب بود با اينكه من 10 دقيقه آخر بازي و پنالتي ها رواز مغازه ي آقاي محموديان(نمايندگي پيشگامان توي اردكان ) ديدم
يه چيز ديگه اين نيكبخت خجالت نكشيد اومد توي پرسپوليس آبروي اس اسي ها رو برد كه من كه كسرم ميشه بگه پرسپوليسي ام اونم پرسپوليسي كه ديگه انصاريان رو نداره.................
به قول شاعر
"چون مي گذرد غمي نيست"
يه چيز ديگه شما ها نميدونين فردا ما كلاس تست رو با چه درسايي داريم؟
واي ي ي ي شيمي نباشه بر عكس اينكه درسش رو خيلي خوب مي فهمم معلمش زيادي پاستوريزست و گير ميده البته اگه بعضيا بدشون نياد چون فاميلشونه
به خدا يه چيز ديگه برم و برم
هيشكي واسه من يه كار سراغ نداره؟
من مي خوام بعد از كنكورم يه جا مشغول بشم چون اصلا به اينكه قبول بشم اميد ندارم
فقط ميخوام يه جاي خوب سرگرم باشم ديگه حقوق واسم مهم نيستش مثل بعضياااااااااااا
حالا بعدا ميگم چند وقته هوس كردم كجا كار كنم
دلم خيلي واسه نوشتن تو وبلاگ خودم http://www.justmohammad.blogfa.com تنگ شده
تا بعد
يا علي
چهارشنبه 1385/04/07
خاطره کار آموزی(خواهر شوهر)
سلللللللللللللللللللللام
همتون خوبين ؟
دلم واستون يه ذره شده بود
آه چه حالي ميده كامپيوتر داشته باشي
دليل اينكه اين همه وقت دوريتون رو تحمل كردم روحتما ميدونين
كامپيوترم ويروسي شده بود با هزار تا بدبختي حالا تونستم درستش كنم ولي گفتن به شرط اينكه دوباره وصل نشم مگه ميشه خب بگذريم
قاطي پاطي حرف زدنم رو بذارين به حساب اينكه يه مدتي نبودم بازهم مثل هميشه ميريم سراغ خاطرات هنرستان
صبح كاپيتان اومد دنبالم و طبق معمول هميشه دير رسيديم بعد از دعواي اين معلم شيمي بد اخلاقمون نشستيم سر جاهمون شروع كرديم به حرف زدن, تا ميرفتيم به جاهاي حساس حرفامون برسيم اين معلمه دعوامون مي كرد خلاصه هر طور بود گذشت و ثانيهها به لحظه موعود نزديك ميشدن لحظه اي كه قرار بود همه از تعجب شاخ در بيارن لحظه خوردن صبحونه (آخه ميدونين چيه ما هيچ وقت چيزي واسه صبحونه نمي بريم و هر زنگ تفريح مثل اين بچه گداها از اين و اون نون ميگيريم تا تلف نشيم خلاصه ديروز قرار گذاشتيم واسه يه روز هم كه شده همه صبحونه بياريم) كاپيتان چيبس آورده بود و من هم ماست موسير و..... زنگ كه خورد اعلام حمله داده شد و همه تا آرنجمون فرو برديم تو كاسه و بعد از يك ساعت گيس و گيس كشي تمومش كرديم بعد هر چي داشتيم ريختيم رو ميز و شروع كرديم به خوردن ولي باز هم فرقي با روزاي قبل نداشتيم و هنوز گرسنمون بود خلاصه زنگ خورد بوي سير پيچيده بود هر كه ميومد تو يه يه چي مي گفت چه بوي بدي ,داره حالم بهم ميخوره و از اينا ما هم قرار گذاشتيم به روي مبارك خودمون نياريم انگار نه انگار كه خودمون بوديم ميگفتيم اهههههههههه چه بوي بدي؟؟؟همه ديگه اومده بودن اين آقا عربي (عشق كاپيتان) هم كمكم پيداش شد تا اومد شروع كرد به درس دادن بعد از يه چند دقيقه اي گفت چه بوي سيري,من از بوي سير خوشم مياد ولي شايد يكي خوشش نياد,كي آورده هيچ كس هيچي نگفت ولي اين كاپيتان شيرين عسل انگار نه انگار كه قرار بود چيزي نگيم گفت ما بوديم همه يه نگاهي بهمون كردن دوباره كلاس جو خودش رو گرفت بعد اين كاپيتان گفت حالا كه آقا بوي سير رو دوست داره در ظرف رو باز ميگذارم همين كه درش رو باز كرد همه باهم گفتن اههههه دوباره درش رو بستيم هر چند دقيقه يه بار اين كار تكرار ميشد ديگه اين معلمه اعصابش خرد شد و دعوامون كرد وگفت اين دفعه اگه تكرار بشه بايد بريم بيرون خلاصه دوباره جو كلاس بر قرار شد و دوباره تست, اين دو ساعت هم هر طور بود گذشت چند دقيقه پاياني آقا گفت هيچ كس ترك نيست همه گفتن نه ولي اين كاپيتان گفت: آقا ما ترك نيستيم ولي بدمون مياد كسي حرفش رو جدي نگفت و معلم گفت:Jيه روز تركه با لباس غواصي ميره زير آب كوسه بهش ميگه تركي ميگه آره ولي چطور فهميدين حالا رو زمين از رو لهجمون ميفهمن ولي اينجا چطوري تو فهميدي؟؟!
كوسه ميگه:به خاطر اينكه اين كپسولي كه پشت سرته كپسول نجات نيست كپسول آتش نشانيه (هاااااااااااااا) Jيهو ديديم اين كاپيتان سرش رو مثل كلوخ چش دار انداخت پايين و رفت بيرون يعني اينكه بدش اومده آخه ميدونين چيه من ميگم تركه شما ميگين نه, خلاصه دوباره زنگ كلاس خورد و درس خسته كننده سخت افزار كه 4 ساعت هم داشتيم رفتيم سر كلاس ولي يه كلمه هم درس گوش نداديم هر چي گفت حرف نزنين كسي گوش نداد قهر كرد و 2 ساعت بعد بيكار بوديم چه حالي داد بعد قرار گذاشتيم بعد از ظهر همه بيان خونه ما ولي بعد از ظهر من تو خونه تنها بودم كسي هم نيومد ديگه بسه كنكور داريم.
دلم واستون تنگ ميشه
باز هم ميام
دوشنبه 1385/04/05
آقای سجادی نخونیا
khobin
khastam in post ro injoori brnevisam
va aslan ham vaght nadaram o az onja ke
horofe EN ro kheyli tond type mikinam injoori neveshtam
agha ma dirooz raftim vase gereftan ADSL
hamoon jayezeye jashnvare
kholase ma varede daftare pishgaman shodim
va bad az entezare kotahi aghaye sajjadi vared shodan o bad az gereftane moarefi name o ina
vaghti dashtam khoda hafezi mikardam
ba soorat raftam tooye divar
motmaenam bad az inke biriin raftam aghaye sajjadi o dostashoon kolli behem khandidan
khob dige inke hamchenan roozayr gande kar ammozi ro migzaroonim
o masalan konkor mikhonim
bo khialesh
bayad beram
ba yeki az familamoon saat 5:30 gharar dashtam
vali motmaenam diir tar az man miad
khosh bashinya ali
