تبليغاتX
خاطرات

پنجشنبه 1385/06/30

آخرین شب در اردکان............

سلام

خوبین؟؟

اصلا نمی دونم چی بنویسم فقط این رو می دونم که دلم برا همتون تنگ میشه

خیلی دلم گرفته تنهام نذارین همچنین نذارین اکرم زیاد غصه بخوره

سکوتم از رضایت نیست ............................دلم اهل شکایت نیست

 

خداحافظ

حلالم كنيد

يا حق

 

 

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 12:33 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/06/27

گود بای پارتی

سلام علیکم

خوبین؟...خوشین؟...ما هم ای بدک نیستیم!...یعنی فعلا"نفسه میاد و میره!...

یه مدت نبودیم اومدیم دیدیم کامنت دونی ما رو پر کردن!...

کجا رفته بودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//

رفته بودم ولایت نازیلا و ستاره اینا

این فاطمه هم نبودم هی آپیده

خوب دیگه...به هر حال از قدیم گفتن آقا شیره که بره سفر قورباغه هفت تیر کش میشه!!!...(البته دور از جون شما!)....

عرض به حضورتون که پس از رایزنی های فراوان با خواهرشوهر گرامی تصمیم گرفتیم عنوان وبلاگ رو عوض کنیم

بچه ها فاطمه امشب میره واسه ثبت نام

الان دارم با یکی از دوستام حرف میزنم

میگه ایشالله تون هم قبول میشی

بهش میگم مسئله این نیست

مسئله دوری ما دوتاست

منکه به هر حال بهمن اگه خدا بخواد میرم دانشگاه

امروز عصر هم قراره برم خونشون واسه مراسم گریه کنون و این حرفا

دیگه نمیتونم

نوشته شده توسط کاپیتان در 12:2 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/06/25

یه هفته به جدایی.............

سلام

خوبین؟؟

چه خبرا؟؟

اکرم رفته اصفهان دلم براش تنگ شده

پنج شنبه صبح جودی ولی لی بهم زنگ زدندکه دارن رو سرم خراب میشن حالا چه؟؟؟؟؟

من هم زنگ زدم به کاپیتان که اون هم بیاد هر چی زنگ زدم نبود بعد جودی و لی لی اومدن و رفتن کاپیتان یه ساعت بعدش زنگ زد که داره میره اصفهان من هم خیلی می خواستم برم ولی هزار تا کار داشتم خلاصه ساعت تقریبا ۱۲ بود ساعت حرکتش ۲ بود تا اون ساعت ۷ الی ۸ دفه ای به هم زنگ زدیم حالا از پنج شنبه تا حالا ازش خبر ندارم امیدوارم حالش خوب باشه 

باورم نمیشه ۶ روز دیگه مونده ۶ روز به جدایی دلم از الآن واسه اردکان تنگ شده  

خدا جون کمکم کن فکر می کنم دلم حتی برا معلم سیستم عاملمون که بدترین معلممون بود هم تنگ میشه

این هم یه عکس از معلممون خداییش خیلی بهش شبیهه

راست نميشه ..............

برای خواندن خاطرات مرتبط با عکس بالا

بسه دیگه حوصله ندارم

یاحق

 

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 1:37 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/06/20

چون میگذرد غمی نیست...............

سلام

حال همتون که خوبه؟؟؟؟؟؟؟

قبل از هر چیز اعیاد شعبانیه به خصوص میلاد امام عصر (عج) را تبریک میگم

چه خبرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خبرا پیش منه

خلاصه خبر

۸۵/۶/۱۶(۱) نتایج اومد که باصدای تلفن از خواب بیدار شدم کاپیتان بود ساعت ۸ صبح بهم گفت قبول نشدم دلم هری ریخت پایین وبعد گفت نه بابا دارم دروغ میگم تو قبول شدی ازبس بهم دروغ گفته بود حرفش رو باور نکردم در کمال ناباوری حاضر شدم تا کافی نت رفتم شاید باور نکنی تا اونجا دویدم یهو دیدم جلوی کافی نتم دستگیره رو پایین کشیدم انتظار اینکه با در بسته روبرو بشم نداشتم یه نگاه به اون طرف خیابون کردم که ببینم زیاد آبروم رفته یا نه دیدم جز چند نفری که دارن میخندن کسی اونجا نیست کافی نت بعدی هم بسته بود آخرش یه کارت پیشگامان خریدم و رفتم خونه همسایمون ( آخه مدممون نصب نیست) وقتی وصل شدم و اسمم رو دیدم نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت اشکم جاری شده بود نمی دونستم اشک شادیه یا جدایی از خونه و دوستام وقتی به مامانم خبر دادم از اون روز تا حالا کارش شده گریه از الآن هم دلم واسشون تنگ شده

 (۲)عروسی پلنگ صورتی هم بوده ولی ما هیچ کدوممون نرفتیم مثلا دپ بودیم

(پلنگ جون ما رو ببخش )

(۳)۸۵/۶/۱۷ عروسی خواهرم بود جاتون خالی خیلی خوش گذشت کاپیتان هم اومده بود یکی نیست به این بگه تو چه کاره بودی پاشدی اومدی ؟

(۴) ۸۵/۶/۱۸ پاتختی خواهرم بوده اون هم جای همتون خالی بود خیلی خوش گذشت حتی بیشتر از شب قبلش وقتی که شب شد و اومدیم خونمون جای همتون خیلی خیلی خالی شد چون هیچ کس خونمون نبود همه جا خالی خالی بود من بودم و بابا و مامانم خیلی احساس تنهایی می کردم باوجودیکه خیلی خسته بودم خوابم نمی برد دلم برا خواهرم تنگ شده بود خیلی تنها بودم

 (۵) ۸۵/۶/۱۹ با کاپیتان رفتم سر کار البته کاری که کاپیتان با بی رحمی کامل ازم قاپیده بود ما بعد از یه قرن بوقی کار پیدا کردیم این هم ازمون گرفت خلاصه رفتیم سر کار خیلی بهمون خوش گذشت فقط مسخره بازی در می آوردیم (به شما چه چه کاری)

تو راه برگشت یهو هوایی شدم آپ کنم رفتم کافی نت یه خرج حسابی پشت دست خود گذاشتم آخرش هم چی هیچی نتونستم آپ کنم همش پرید از اون هفته تا حالا دفه سومه که آپ می کنم ولی چه فایده همین که میرم ثبتش کنم میپره

تازه اینا خلاصه اخبار چند روز گذشته است

حالا بریم سراغ نصایح ارزشمند:

جودی و لی لی عزیز سلام

چه خبرا؟

یادی از ما نمی کنی خوشین خوب باشین به ما چه

یه چی میگم فکر نکنی واسه دلداری می گم یا فکر نکنی به خاطر اینکه قبول شدم درکتون نمی کنم نه بابا حال و روز من خرابتر از شماست این ور خودم صبح تاشب دارم گریه میکنم اون ور مادرم دیگه خسته شدم و دلم هم به حال مادرم میسوزه اون هم حق داره حسابی تنها شده خوب از اینا بگذریم

به فرمایش امام علی: بزرگترین گناه ناامیدی است

  چیه اینقدر زندگی رو به خودتون سخت گرفتین مگه دانشگاه چی داره درسته که دانشگاه یکی از راههای موفقیته ولی تنها راه موفقیت نیست مگه دنیا به آخر رسیده مگه این شعارمون نبود

چون می گذرد غمی نیست

مگه با هم قول ندادیم همیشه خوشحال باشیم و امیدوار. تو زندگیتون مگه چی کم دارین که میخوای بمیری دوستای خوب مثل ما ندارین که دارین این بزرگترین نعمته که خدا بهتون داده خواهش میکنم که دیگه خودتون رو اذیت نکنین این طوری من هم از قبولیم ناراحت میشم فکر نکنین الآن هم خوشحالم نه اصلا چون خیلی تنهام چون دارم بهترین دوستام رو میزارم و میرم فکر می کنی خیلی راحته نه اصلا ایشالله سال دیگه حس من رو تجربه میکنی حسی که نمی دونم اسمش رو چی بزارم دلهره ـ ترس ـ دلتنگی نمی دونم چی ولی هر چیه شما هم حتما تجربه می کنی این جمله رو هم هیچ وقت فراموش نکنین و به عنوان یادگاری ازم داشته باشین :

چون میگذرد غمی نیست

دلم واسه همتون تنگ میشه

فراموشم نکنی شاید فردایی نباشد

روزهاي اخر مدرسه يادته

 

یا حق

 

 

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 4:22 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/06/19

حالا چيكار كنم؟

راست ميگن اگه كسي كه كنكور قبول نشده باشه بايد بره بميره؟به نظر من كه اين حرف كاملا درسته ،مخصوصا ما ، چون سال بعد از ما همه ي كتابها عوض شده!!!!!!!!!!!!!!

ديگه نميدونم چي كار بايد بكنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط لی لی لجباز در 10:39 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 1385/06/17

به سلامتي جودي ولي لي هم قبول نشدن........

وا مسيبتا حالا چي كار كنيم كاپيتان؟

من كه ميخوام برم پيش دانشگاهي كه دوباره سعي خودمو بكنم.

راستي كاپيتان اين تلفن شما چش شده هر چي زنگ مي زنم كسي ور نمي داره؟

خواهرشوهر هم ديگه امروزسرش خيلي شلوغه آخه عروسي خواهرشه من

  ولي  لي هم دعوت كرده ولي به علت دپ بودن (به خاطر قبول نشدن تو كنكور)

نمي تونيم بيايم

ديگه نميتونم بنويسم چون گريه امونمو بريده.

  اگربار گران بوديم رفتيم

                              اگر نامهربان بوديم رفتيم

نوشته شده توسط جودی آتیش پاره در 3:32 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/06/16

مي بينم كه دانشكده قبول نشدي و ................

سلام

خوبين

بچه ها اومدم يه چيزي بگم و برم دنبال حال و حول خودم

مثل چند روز قبل

من دانشكده قبول نشدم

خواهرشوهر قبول شده

خوب شد يه جا پيدا شد اينو تحويل بگيره

ولي نه شوخي نميخوام بكنم كه بگين داره حسودي ميكنه

اون لياقت دانشكده رو داشت

و دانشكده هم لياقت ما رو نداشت

بيشتر نميتونم بمونم

دوس داشتين به وبلاگ شخصيم سر بزنين

اونجا بيشتر نوشتم

http://www.justmohammad.blogfa.com

در ضمن من ديروز تا حالا موسم خراب شده

يعني به رحمت خدا رفته

الان دارم بدون موس كار ميكنم

ببخشيد

اصلا چه ربطي داشت

امروز قراره به مناسبت قبول نشدنم مهموني بدم

باور كنين

البته به همه نه

بعدش هم اينكه يه اردكه هست چشم رو گرفته

فكراي بد بد نكنين به خدا دختره

قراره برم بخرمش

الان فقط گرسنمه چون ديروز تا حالا چيزي نخوردم

چيه فكر كردين چون قبول تشدم ميخوام از اين لوس بازيا در بيارمو غذا نخورم و اينا

عمرا

از امروز به بعد

هر روز چاق تر از ديروز ........

راستي امشب عروسي پلنگ صورتيه .........واي ي ي ي ي ي ي

فردا شب هم عروسي خواهر خواهر شوهر

توجه كنيد اشتباه نخونين خواهر شوهر شايعه سازي نكنين

خواهر خواهر شوهر

افتاد

گفتم پلنگ صورتي ياد اون شعري افتادم كه لا لهجه اردكاني واسمون خوند توي اولين آشناييمون 2 سال قبل

آخه اون بچه تهران بود و زياد نميتونست با لهجه ما حرف بزنه

ولي توي اين يكي دو سال كلي لهجه اش فرق كرده خيلي خيلي (كمال همنشين در او اثر كرد)

دوسُد مِدارَم تا اوختي گه كَسُد شَم                  پيشُد نَميام هر شو مِترسم كه بَسُد شَم

تو پُشت و پَسَلُگاي كوچدون هَختي ديدَمُد         نِشكُگُد وا كُن آخ جون نفسُد شَم

ميدونم كه يه دفعه ديگه هم نوشته بودم

برم ديگه

از بوي املت داره گوشام كر ميشه

قربون همتون

يا علي

نوشته شده توسط کاپیتان در 7:20 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/06/13

خوش اومدم

سلام ،خودتون توي جريان هستين كه چرا توي اين مدت آپ نكردم جودي همه چيز رو گفته !!!!!!!!!!!!!

اين چند وقته كه نمي تونستم وصل اينترنت بشم فكر ميكردم كه چقدر حرف براي گفتن دارم ولي اين جودي نامرد همه ي خاطراتمون رو به طور خلاصه گفته؟؟؟

ديگه چيكار مي شه كرد اينا از مزيت هاي دوقولو بودنه.

يه معذرت به اكرم و فاطمه بدهكارم و هم طلبكار ! چون چند وقتي نه اونا تلفن زدن ونه من به اونا.مي دونين از وقتي كه درسم تموم شده خونه برام كسل كنندست ،پس قدر مدرسه رو بدونين چون هيچ وقت اين لحظه هاي شيرين و يا گاهي تلخ بر نمي گرده،يادم مي ياد كه چقدر معلم ها همش به ما ميگفتن كه حرف نزنين آخه وقتي اكرم ماجراهاي ديروزشو ميگه آدم نمي تونه احساساتشو كنترل كنه. خب ديگه بايد برم مامانم كارم داره ،ميدونم اين آپاي من به پاي آپاي اكرم و فاطمه نميرسه .خداحافظ

نوشته شده توسط لی لی لجباز در 3:23 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/06/12

سام علیک

سلام به برو بچه هاي عزيز مي دونين من و لي لي خيلي وقته كه آپ نكرديم اولندش آخه ما 10 روز مشهد بوديم دومندش خونمون تموم شده بود داشتيم تميزكاري مي كرديم

هالا بذاين از خاطراته مشهد براتون بگم :

البته ما كه خاطره ي زيادي نداريم ولي يه اتفاق خيلي باحال اوفتادوقتي مشهد بوديم مسئولا گفته بودن كه 8 روز در مشهد بمونيم و شبش حركت مي كنيم ما هم كه خيلي ناراحت

شده بوديم و نمي خواستيم حرمو از دست بديم دعا كرديم كه ماشين وسط راه خراب بشه و همين هم شد ماشيني كه از اردكان حركت كرده بود وسط راه خراب شد همه خوشحال شدن

روز 9 شد من ديگه طاقت موندن نداشتم آخه جائي رو كه ما رو برده بودن خيلي كثيف بود يه حمومه درست حسابي نداشت تازه پول هم ديگه نداشتم.من ولي لي از 8 روز به بعد هروقت مي رفتيم

حرم با امام رضا خداحافظي مي كرديم وكلي گريه مي كرديم و ميگفتيم يا امام رضا چطوري دوريتو تحمل كنيم خلاصه ديگه اعصاب من ولي لي خورد شده بود روز 9 رفتيم حرموگفتيم يا امام رضا

ولوم (ولمون)كن.بعد ازاينكه برگشتيم مسئولمون اومد بهمون گفت فردا ساعت 2 بعداظهر حركت ميكنيم من خيلي ناراحت شدم آخه مي خواستم زودتر برم.شب خوابيديم ديديم صبح زود يه نفر داره مي گه

خانوما بلند شين الان بايد حركت كنين .قربونه امام رضا برم .

هان راستي اينو بهتون نگفتم اگه گفتين كيو تو حرم ديدم(جونت دربياد بگو ).آقاي سرشار (شايد بعضي ها ايشونو نشناسن ايشون روزهاي جمعه قصه مي گفتن تو tv هم نشونشون دادن).

حالا بذار بگم وقتي ديدمش به لي لي گفتم بچه همون آقاي كه قصه مي گه لي لي گفت بچه ما اينجا آبرو داريم بيا بريم منم گفتم ابدا بايد برم باهاش حرف بزنم لي لي گفت خوب برو

منم رفتم پيشش بهش گفتم ببخشيد صحن هدايت كجاست با صداي دلنشينش گفت نميدونم شايد اونطرف باشه حالا قيافه ي منو داشته باشين دهنم باز بهش خيره شده بودم اونم بهم نگاه كرد و خندش گرفت

گفتم ببخشيد شما تو راديو كار نميكنين؟ گفت بله. گفتم فاميلي شما چي بود؟ گفت سرشار هستم! خلاصه حرف زديم ديگه حوصله ندارم بنويسم آخه مي خوام برم ناهار بخورم.

نوشته شده توسط جودی آتیش پاره در 1:6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/06/07

شلواررررررررررر

سلام به همه دختر پسرا يا همون مادر بزرگا پدر بزرگاي خوشگل ايران زمين به خصوص بر و بچ همشهري

اول يه چيزي اون آهنگه كه تو پست قبل لينكش رو داده بودم گوش كردي؟ گوش نكردي اول برو اونو گوش كن بعد بيا اين اراجيف رو بخون

دِ ميگم نخون ديگه

خب گوش كردي .؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه!!!!!!!! واسه فاطي جون خودمون بود

گرماي هوا رو كيف ميكني حال ميده ساعت ۳:۳۰ بعد از ظهر مث من و خواهر شوهر راه بيفتين تو خيابون واسه رفتن به باشگاه(خنگ خودتي ميدونم كه الان گفتي از بس خنگي) ميدوني شاعر ميگه به ورزش گراي و سر افراز باش بقيش رو هم هنوز نسروده

امروز يه آپ توپ..تانك ...مسلسل....مرگ بر امريكا...انرژي هسته اي حق مسلم ماست.......امريكا امريكا ننگ به نيرنگ تو........ببخشيد جو گير شدم

خب حالا تو دست رو از تو دماغت بيرون بيار زشته

هي ي ي ي يادش به خير چند سال پيش آغ باباي خدابيامرزم يه شلوار برام خريده بود سايز داييم منم  از اونجا كه هرچي از گدايي پنج شنبه جمعه ها در ميوردم رو بايد ميدادم بابام نتونستم شلوار بخرم واسه همين اونو چند دفعه تا ميزدم و ميرفتم بيرون

گذش و گذشت منم مثل درخت كدو قد كشيدم شلواره رو يه دور تا زدم گفتم مامان بابا ديگه نميخواين واسم شلوار بخرين تا اينو گفتم بابام اونقدر منو زد كه به جاي سيب زميني ميگفتم ديب دميني مامانم گفت حالا كه مده بپوش راست هم ميگفت بيچاره اونوقتا مد شده بود

بازم گذشت و گذشت شلواره كوتام شد بازم واسم نخريدن گفتن مده بدبخت راست ميگفتنا

تا ۲سال پيش ديگه خيلي كوتاه بود يه روز كه داشتم طبق معمول كليد خونه رو گم كرده بودم داشتم از در خونه بالا ميرفتم كه شلوارم گير كرد و پاره شد به بابايي گفتم الهي فدات بشم تو ارواح خاك مامانت تو رو جون زن بابات واسم شلوار بخر ديگه اون شب قرار شد يه جلسه بذارن كه آيا واسم شلوار بخرن يا نخرن يا اگه ميخرن چه سايزي بخرن مثلا ۴۵-۴۸ كه تا ۵۰ سالگي كه ميرم خونه شوهر بپوشم ولي از بخت بد ما اونشب پسر حاج علي دشون(هر كي فهميد چي گفتم) از كاليفرنيا اومده بود گفت اونجا الان شلوار پاره پاره و جر جر مده شلوارم رو ديد و گفت نه اين خوب نيس جاهايي رو كه پاره بود رو جرش داد تا بالا سر زانو هام رو هم سوزوند داشت اشكم در ميومد و اينجوري شد كه بازم نخريدن

حالا پارسال خواستيم بريم شلوار بخريم كه اين خواهر از خدا بيخبرم از شيراز شلوار خريده بود هر چند جاش يه وصله داشت به اين بزرگي

اينجوري شد كه بابا شلوارمون رو داد به اون يكي خواهرمون كه خياطه با پارچه چيت گلدار كه قبله تنبون آبجي كوچيكمون بوده  با نخ قرمز وصله زذ به اين گندگي

امروز با اون شلواره رفتم باشگاه بدنسازي يه پسر از اون پسرا موهاش رو مدل آناناسي زنونه به هايلايت نميدونم چي ميگن هاگ لات يه همچين چيزايي ميگفتم موهاشو هاگ لات صورتي با مش سبز فسفري كرده بود

يه لباس پوشيده بود سبز لجني مايل به قهوه اي روشن كمي هم به زرد شباهت ميداد يادم نيس اصلا شايد آبي بود

شلوارش رو بگو و و و و و و و و و و و و خود پسره اصلا هيكل نداشت نميدونم چرا كارت باشگاه هنرهاي رزمي دستش بود يعني ميخوام بگم سايز كمرش ۳۶ بود يه شلوار پوشيده بود سايز۴۲ شلواره زار ميزد يعني اگه پاي درد دل شلوارش ميشسي زار زار گريه ميكرد

كفش اصلا پاش نبود راس ميگم جون خواهرشوهر مده والا باور نميكني بر كفش فرشيا ببين توي ويترينشون ديگه هيچي نيت

يعني چي يعني اينكه نا مرعيه خلاصه بهم گفت خانوم تو رو خدا تو رو خدا وايسين من اول فكر كردم گداست آخه به قيافش ميومد وقتي شلوارش رو ديدم ياد بچگي ها خودم افتادو دست كردم توي كيفم تا واسش پول در بيارم گفت خانوم شلوارتون رو از كجا گرفتين تو رو خدا بگين امشب مهموني دعوتم ميخوام اينو بپوشم (به خودم گفتم اونوقت به زنا ميگن واسه مهموني به لباستون زياد اهميت ميدين اين دوره زمونه بر عكس شده به خدا) گفتم ببين اينو داداش خواهرشوهر از كانادا واسم اورده بعدش هم مگه خودت خواهر مادر نداري اونور رو نگاه كن كره خر راه راه

همينجوري كه التماس ميكرد به فكر فرو رفتم بهش گفتم اوي يارو شلوارت رو چند خريدي گفت ۴۵۰۰۰۰۰۰تومن قابلتون رو نداره تو دلم گفتم خاك تو سرت با اين پول من واسه همه فاميلمون زيرشلواري راه راه ميخرم مث هميني كه الان بابام پاشه خيلي خوشگل تر از اين

بهش گفتم به يه شرط شلوارم رو بهت ميدم طرف ذوق مرگ شد گفت به چه شرطي و منم از اونجايي كه زن زندگي هستم و به قول همشهريا  زنِ زندگي بُكُنَم گفتم به شرطي كه تو هم شلوارت رو بدي به من پسره خنگ عوضي همون جا شلواش رو در اورد واي از خنده مردم ميدوني زير شلواش چي پوشيده بود از اين شلوار خانواده ها ۴۸ نفريش رو ميگم از اونايي كه دم پاش ابر دوزي داره طرف كلي ضايع شد گفتم بابا اينكه وضعش از ما بدتره شلوارش رو گرفتم و بهش گفتم بعد از سانس خواهرا بيا بگير

اااَاَااااَاُاَاااا چه قدر نوشتم

خلاصه ميخوام اينو بگم

آخه یکی نیسس بگه بچه زپرتی عمدا شلوار گنده میخری که مثلا مده ؟؟؟

بیخیال اصلا خسسه شدم انقد نوشتم !!!

راستي بازم يادم رفت از اول بگم اعياد (اعتياد نخونيا) شعبان رو به همتون تبريك ميگم

زياد تو خيابونا برين مخصوصا شبا چون شيريني شربت ميدن

مراسم دعا و جشن و اينا هر جا كه باشكوهه برين باشكوه يعني چي؟ يعني اينكه هر جا شما ميدن خنگا

بعدش هم اينكه ايشالله تو اين عيدا پسراي بي كار پسراي الاف پسراي معتاد پسراي وب گرد و اينا. بياين دختراي ترشيده دخترا فضول دختراي زيادي رمانتيك و اينا رو بگيرن

نيشتو ببند مگه فهميدي منظورم اينه كه تو اين روزا عروسي كني

راستي اين عكس روزاي آخر هنرستان از تخته كلاس گرفته شد

واسه شادي امواتتون پس فردا شب جمعه است صلوات

هي روزگار تا ديروز دانش آموز بوديم از فردا دانشجو:d

قربون همه تون

يا علي

 

 

نوشته شده توسط کاپیتان در 7:35 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/06/04

خوبي به ما نيومده

سلام

حال شما خوبه(به من چه ربطي داره)

چي كارا ميكنين(بازم چه ربطي به من داره)

من هم خوبم(خداييش اين يكي ربط داره)

آغا ما جاي خاصي نرفته بوديم

خوبي به ما نيومده

رفته بودم يه قالب از پشت كوه بي ستون بيارم

اينجوري شد كه نبودم

رنگش خيلي ضايست مگه نه

راستي پيغام ورود رو حال كردي

خواهرشوهر حرصش در مياد اينجوري صداش ميكنم

حالا اين آهنگ رو هم گوش كنيد

بي ربط نيست به خدا تورو جون هر كي دوست دارين گوش كنيد

http://www.home.no/sinabest/Music/Fati%20(WWW.SINA097.TK).wma

الان بايد برم باشگاه

زودي بر ميگردم

تو رو خدا نگرانم نشيا بابايي مي برتم

حالا چه جوري بر ميگردم خدا ميدونه

راستي شب هم عروسي دعوتم خواهرشوهر گريه كرده كه ببرمش

حالا فكرام رو بكنم ببينم چي ميشه

شايد بردمش

آخه آبرو ريزي راه ميندازه عين بچه ها همش ميخوره

فعلا

يا علي

 

نوشته شده توسط کاپیتان در 3:50 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/06/02

انا لله و انا الیه الراجعون

سلام

خوبین؟؟؟

چه خبرا؟؟؟؟؟

راستی دلم براتون خیلی تنگ شده بود

انا لله و انا الیه الراجعون

سومین روز از در گذشت نا بهنگام مرحومه مغفوره کاپیتان را به همه تسلیت میگم

امروز درست سومین روزه که از کاپیتان هیچ خبری ندارم

اول فکر کردم اون تا دیر وقت بیرون بوده و ماشین آشغالی اونو اشتباهی برده

بعد گفتم نه بابا کلاس این اتیقه به اینا نمی خوره

حتما به خاطر جشنواره خوارزمی اونو دزدیدن

بعد از همه این فکرا یه فکر خوشحال کننده به ذهنم رسید که امیدوارم واقعیت داشته باشه

فوت نا بهنگام اون

امروز بعد از ظهر قراره بریم بهشت زهرا تا از صحت این خبر آگاهی پیدا کنیم

شما رو هم بی خبر نمی ذارم

ولی از شوخی گذشته دلم براش تنگ شده

 از یابندگان تقاضا میشه در صورت پیدا کردن اون بهش بگین حتما برام زنگ بزنه

حالا یه جمله از اون مرحومه:

چون میگذرد غمی نیست

راستی دیگه از شکنجه خبری نیست چون پست مدیریت رو من قبول کردم

مواظب خودتون باشین

یا علی

 

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 9:4 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •