تبليغاتX
خاطرات

یکشنبه 1385/07/23

عجب زمونه بی معرفتی.......

سلام

همتون خوبین؟؟؟

کم کم دارم عادت می کنم همه چیز برام عادی شده

الآن امروز روز هشتم که من اینجام ولی این دوستای با معرفتم حتی یه زنگ نزدن ببینن مردم یا زندم اونا هم دارن عادت می کنن دیگه دوری من براشون عادی شده حتی یه آف کوچلو برام نذاشتن از بس دلواپس شده بودم از خواهرم احوالشون رو پرسیدم گفت اتفاقی نیفتاده هر وقت تلفن زنگ میخوره با خودم میگم این دفه دیگه اکرمه این دفه دیگه صداش رو می شنوم هر وقت میام کافی نت میگم این دفه دیگه یه آف برام گذاشته ولی نه انگار فراموشم کرده اون مثل من نیست که هر روز یه صفحه از سر رسیدش رو بکنه تا صفحه های باقی مونده رو بشماره مثل من نیست که هزار دفه عکسام رو ببینه یا انتظار زنگ تلفن رو بکشه دیگه خسته شدم از خودم بدم میاد باید برم تا بعد

مواظب خودتون باشین

اینقدر هم نظر ندین حیفه قبض تلفنتون رو زیاد میارن

تا بعد

  

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 5:25 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/07/19

دلم تنگه...........

سلام

خوبین ؟؟؟

چه خبرا؟؟؟

الآن یه ذره آروم شدم چون اومدم خونه نمی دونی وقتی چراغهای شهرت رو از دور ببینی چقدر شاد میشی نمیدونی چه امیدی بهت میده وقتی بوی شهرت رو حس کنی من تا حالا بوی اردکان رو نفهمیده بودم ایشالله همتون تجربه کنید خیلی میخوام حرف بزنم چون تنها جایی که می تونم همه چیز رو بگم اینجاست ولی وقت افطاره باید برم

تا بعد

دوستتون دارم 

 

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 5:43 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 1385/07/14

ميخوام ببينمت

از ۲ هفته پيش كه رفتي انتظار ميكشم بياي و بيام پيشت

همش فكر مي كردم اگه ببينمت اولين كاري كه يمكنم چيه؟

شايد محكم بغلت كنم

مث روزي كه ميرفتي؟

شايد ماچت كنم

مث اون روز كه نتونستم

شايد.؟؟؟

ولي الان ۲ روزه كه اومدي

هنوز همديگه رو نديديم

فاصله خونمون تا خونتون اگه پياده هم طي بشه همش چند دقيقست

اگه من بخوام پياده بيام ۳-۴ دقيقه و اگه تو بياي ۷-۸ دقيقه

چرا هنوز همديگه رو نديديم؟

بهت قول ميدم اگه دستم بهت برسه

هم بغلت ميكنم

هم ماچت ميكنم

ميدونم از روزي كه اومدي همش داري به كاراي عقب افتادت ميرسي

به فاميلات سر ميزني

اما من چي؟

دوست داري از پشت تلفن واست زار بزنم

آره

راستي واسم سوغاتي اوردي؟

يه كم منو درك كن

حالا که درکم کردی یه کم بخند

حالا یه کم گریه کن

http://yteam.ws/music/daily-music/www.iraneshgh.ir_7th%20Music%20Band__Setareh%20-%20www.iraneshgh.ir.mp3

حالا هم برو بخواب

نوشته شده توسط کاپیتان در 9:23 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/07/12

رو كم كني

سلام

من فقط آپ كردم كه حاله اين كاپيتان و خواهر شوهر بگيرم

كه ديگه پشت سر من آپ نكنن

تا بعد

نوشته شده توسط جودی آتیش پاره در 10:34 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/07/10

دارم بر می گردم.........

سلام

خوبین؟؟؟

چه خبرا ؟؟؟/

دلم بر همتون تنگ شده

اول از همه شرمنده بابت اینکه تمی تونم بهتون سر بزنم آخه زیاد اجازه بیرون رفتن نداریم

چند تا دوست خوب پیدا کردم ولی باز هم خیلی دلتنگم ثانیه ها مثل دقیقه طول میکشه ۱۰ روزه که جدا شدم ولی برام ۱۰ سال گذشته به خدا دارم دروغ نمی گم دلم خیلی براتون تنگ شده چهارشنبه دارم بر میگردم ثانیه ها رو برای رسیدن چهارشنبه می شمارم دعا کنید برام

از خاطرات می خواستی بدونی باید بگم همه چی خیلی افتضاحست به غیر از دوستام

مواظب خودتون باشین

برام دعا کنید

تا بعد

یا حق

 

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 5:38 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/07/10

بدون شرح

تازه از کلاس اومدم کارتم تموم شده بوداااااااااااااااااا؟ولی نمیدونم چطور وصل شدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده توسط لی لی لجباز در 1:32 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/07/04

حواست هست؟

حواست هست؟  

دیگر به چشم دوست هم نگاهت نمی کنم.

جزئی از من شده ای.آنقدر یگانه که می توانم با دستان تو بنویسم.

یکی شدنمان کی بود؟چه تاریخی؟کدام روز؟

در گذر روزها به هم اضافه شده ایم.

حالا تو دو تایی،یکی آنکه در من ریخته ای،یکی آنکه هستی.جدای از من.

و من هم...

خب دیگه عشقولانه بازی بسه

تو هم تمومش کن دیگه فاطمه

دیگه باید عادت کرده باشی

می بوسمت مثل همیشه

داداش اونور رو نگا کن

اینم صدای منه واسه فاطمه هست کس دیگه ای گوش نکنه

http://www.4shared.com/file/4026312/755ff9bc/akram2.html?

تا بعد

نوشته شده توسط کاپیتان در 8:41 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/07/02

دلم برا همه تنگ شده.............

سلام

خوبین؟؟؟

آه اینقدر دلم گرفته دارم دیوونه میشم کمکم کنی

چشام جایی رو نمیبینه باید برم تا صدام بلند نشده

یا حق

چون می گذرد غمی نیست

ذلم گرفته...........

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 5:53 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/07/01

اولين روز جدايي

سلام

فاطمه ديشب رفت

ديروز عصر رفتم خونشون واسه خداحافظي

خداييش دنيا برعكس شده اون قراره بره من ميرم خونشون

اونقدر گريه كردم كه نگو

وقتي با آيفون در رو باز كرد در كه باز شد

چمدونش رو ديدم كه كنار در بود

خيلي جلوي خودم رو گرفتم

چون مامانش اونجا بود

من با پسر خواهرم رفته بودم

وقت خداحافظي وقتي سوار شدم

مث تو فيلما واسه هم دست تكون داديم

تا جايي كه ميشد ببينمش واسش دست تكون دادم

خداحافظي كردي           يك جوري كه انگار              ديگه بر نمي گردي

امروز به خوابگاهشون زنگ زدم

نبود

الان دوباره زنگ زدم

بعد از كلي انتظارصداي قشنگش رو شنيدم

معلوم بود گريه كرده

بهم گفت تا اومده تو خوابگاه اول تابلويي رو كه من واسش از اصفهان اورده بودم نصب كرده

خوشحال شدم

عروسكي رو كه موقعرفتن بهم داده بود توي دستام بود

خداييش چه عروسك زشتيه مث خودشه

كلي باهاش حرف زدم

حرفايي رو كه معمولا توي چند تا تلفن زدن بهش ميگفتم خلاصه كردم

اونم كمي واسم حرف زد

نخواستم بيشتر ناراحتش كنم

چون داشت گريه ميكرد

حدودا نيم ساعت باهم حرف زديم

امروز عصر هم با ليلي و جودي رفتيم كلاس كرل فردا هم فلش

تقريبا دوتاش رو بلدم ولي خب به خاطر مدركش دارم ميرم

ولي اون دوتا چي؟ هيچي بارشون نيست

مثل كلوخ چشدار

چند وقته نرفتم باشگاه

دلم تنگيده

یادگاری هامون رو دست نوشته هامون رو دارم نگاه میکنم

خيلي

تا بعد

يا علي

 

نوشته شده توسط کاپیتان در 9:29 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •