پنجشنبه 1385/10/28
گزارش مي دهيم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مي دونين چرا من چند وقتي پيدام نيست ؟؟چون من در آسايشگاه در حال استراحت هستم،شايد بگين چه ربطي داره ،حالا براتون توضيح ميدم:
من و كاپيتان بعد از كودتاي اين دو تا(جودي و خواهر شوهر)به آسايشگاه انتقال پيدا كرديم ،بعد از يه مدت من فهميدم جودي و خواهر شوهربه من و كاپيتان حسودي كردن و مي خواستن ما نتوانيم آپ كنيم ولي كور خوندن ما حالشونو مي گيريم ،چون در اينجا كامپيوتر نداريم مجبور شديم از طريق كبوتر نامه هايمان را (آپ ها يمان را) به دوست عزيزم(اسمشو نمي گم چون جونش در خطر مي يوفته از اين دو تاحتي قتل هم بر مياد) بدهيم تا .............جودي و خواهر شوهر بسوزه .![]()
خاطرات من در آسايشگاه
:شب بود و من تازه قرصاي كاپيتانو با زور بهش داده بودم تا بگيره بخوابه و اينقدر حرف نزنه ،نا گهان صداي عجيبي شنيدم كاپيتانو از خواب بلند كردم و گفتم:خيلي بي تربيتي ،خجالت بكش ؟؟
كاپيتان:من نبودم؟؟؟؟؟صداي يه چيز ديگه بود؟؟
لي لي:آهان! باز اين ديوونه سر و صدا كرده.
كاپيتان:كدوم ديوونه اينجا پر از ديوونه ست؟؟؟؟؟
لي لي: همون شب كويري!!!!!!!!!![]()
كاپيتان:چي شده من كجام؟؟؟؟؟؟
لي لي:باز قرص سبزتو نخوردي؟
اين ماجرا تا صبح ادامه داشت ،مي خواستم براتون بيشتر از اين بنويسم ولي كبوتر ما بيشتر از اين نمي تونه حمل كنه.
تا بعد!!!!!!!
جمعه 1385/10/22
ملاقات با خواهر شوهر
قبل از اين كه كه خاطرمو تعريف كنم مي خوام يه سوال ازحاجاقاي منصور اينا
بپرسم:
ببخشيد حاجاقا اگه ما با يه پسر چت كنيم حكمش چيه؟![]()
حالا يه سوال براي بينندگان عزيز(البته مخصوص خانومها) :
اگه ما تو چت يه پسرو اسكل كنيم چه حكمي داره؟ الف)حرام است ب)حلال است
ج)مستحب است د)مكروه است ذ)هرچهارمورد
براي راهنمايي از حاجاقا بپرسين.
خوب حالا ميخوام خاطره ي ديدار با خواهرشوهروبراتون تعريف كنم:
وقتي فهميدم خواهرشوهراومده اردكون از خوشحالي مدهوش شدم وقتي به هوش
اومدم سوار بر اسب خاكستري متاليك معرف به 206
شدم و به در خانه ي آنها رسيدم با دست در را كوفتم ديدم در باز شد ويك دخترلاغر
پديدار گشت به او گفتم تو كيستي؟ گفت من خواهرشوهر
هستم( آنقدر لاغر شده بود كه من او را نشناختم.)در آغوش هم رفتيم و شروع به فحش دادن .. ....
خواهرشوهر:اي ......... چرا سر به من نميزني
من:برو.................................................................
خلاصه بعد از اينكه فحشامون ته كشيد خواهرشوهرمنو به خونشون دعوت كرد و با
هم به اندرون رفتيم.
خواهرشوهرچند تا ميوه پوسيده بهم داد و كنارم نشست.ما از هر دري سخن گفتيم
تا اينكه ياد كاپيتان و لي لي افتاديم و از ته دل گريه كرديم.
شايد شما يادتون نباشه كاپيتان و لي لي در تيمارستان تفت هستن.
خلاصه خواهرشوهر گفت:بيا يه سري به اين دوتا بزنيم.من گفتم بي خيال بابا اين دوتا
حالت عادي ندارن ميزنن مارو ميكشن.
خلاصه بعد از خواهش تمناهاي زياد خواهرشوهرو من قبول كردم .
من و خواهرشوهرسوارماشين شديمو به راه افتاديم.......
آقا آهاي با توام بلند شو بقيه ي قصه رو بعد مي گم.
مي دونيد من چرا اينجوري خاطرمو نوشتم آخه تقصير اين كتاب هزارويك شبه رو من
تاثير گذاشته.
ها راستي كاپيتان چرا نيومدي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ميدونم چرتو پرت نوشتم هر كي هم كه اعتراض داره ميتونه نخونه .در ضمن همه ي
نظرات بايد خوب باشه.
تا خاطره ي ديگه bye

سه شنبه 1385/10/12
بی اکرم شدم رفت
سلام
زود گَفِ دِل مِدارم مُخوام برَم
امروز ظهر منو راضیه و مرضیه اومدم اینجا تا عصر که اون دو تا رفتن
چه چیه خیال کِردی من کاپیتانم (همون اکرم خودون)
امروز ظهر منو راضیه و مرضیه اومدم اینجا تا عصر که اون دو تا رفتن
نشسته بود داشت آپ مِکِرد پاچش گرفتم
بچهههههههههههههههههه بِگَم چه طو شُده
اکرم و بردن هی هی کاش نمی بردن هی هی
مُرد رفت پی کارُش
خاک تو سرُم
چه گفایی مزنم
من الان خونه اونام خب
من یخره وخت پیشتریا پای کامپیتوله ش بودم داشتم مث دیوونا چت مَکردم اومد هلم داد گفت وخین برو این رخت و بره من اتو کن ما هم گفتم زکی تو هیش وخت رخت اتو کرده بر کردی که حالا بار دومد باشه و پاش رو زد به میز لقه شون
یخره وقت شد دیدم خاک وچوک پاش داره خون میاد ما خو نمگی ویییییییییییییی
گفتمش گفت هان مگم چرا پام سرد و بی حس شده
اگه بره دکتر حد اقل 2-3 بخیه رو شاخشه
گیر داده به مادرم اینا نگو
حالا هم داییاش خونه شون و تو حال نشستن
خلاصه کلی گفتم و پس گفتم تا راضی شد
حالا هم یک ساعته رفته دستشویی در نمیاد
مدونی چرا رو پاش نقاشی کشیده
یعنی کف پاش مدونی انگشت شصتش چاکیده این هوا
حالا چهههههههههههههههههههههههههههههههه
ولی خودش مگه اصلا حس نمکنم ولی من خو مدونم مُخواد عررررررررر بزنه
چون سر شصت پاشه و حتما رو رگه چون اونقدر خون اومده که پاش سفید شده و یخ
ولی دلش از جای دگه هم پره
بی خیال
یه عکس از یه وبلاگی که الان توشم مدزدم و مزارم اینجا
هر چند دزدی شاید نباشه چون اجازه میگیرم

سه شنبه 1385/10/05
بدترین روز زندگیم
خیلی دلم گرفته
چشام جایی رو نمی بینه سرم از درد داره می ترکه آخه چرا ؟؟؟چرا باید اینجوری میشد چرا بعد از دو هفته باید رو تخت سردخونه ببینمش چرا؟؟؟؟نمی دونم الآن چرا دارم می نویسم همه رفتن بهشت زهرا ولی احساس می کنم گریه های بهشت زهرا آرومم نمی کنه نمی دونم چرا ولی تنها جایی که راحت می تونم حرفام رو بزنم اینجاست فکر می کنم بعدش راحت میشم باورم نمیشه خونه مادربزرگه بدون مادر بزرگ اصلا وجود نداره به هر طرف نگاه می کردم وسایلش رو می دیدم همیشه فکر می کردم هر روز که از عمرمون می گذره خاطرات اون روز می مونه اعمال و رفتارمون میشه خاطراتمون هیچ وقت تا حالا نفهمیده بودم روزی میاد که آدمها هم جز خاطراتمون بشن تا حالا این اندازه دلم برای یکی تنگ نشده دلم برای خاطرات با تو بودن هم تنگ شده اصلا نمی دونم چی دارم می نویسم نمی دونم چه جور دلم اومد بیام رو تخت سردخونه ببینمت من .....کسی که از همه چیز می ترسیدچه جوری تونستم تو اون موقعیت زل بزنم تو چشمای نیمه بازت همه میگن چشمای نیمه باز یعنی اینکه انتظار یکی رو کشیدن اگه زیاد منتظرت گذاشتم من رو ببخش وقتی همه گذاشتنت رو دستاشون دلم از غم پر شد با هر لا اله الا الله دلم خردتر میشد چقدر از همشون بدم میومد چرا که اینجوری پا میذاشتن رو خرده های دلم چه شک بزرگی بود دفن کردن تمام خاطرات بچگیم با هر بار پاشیدن خاک روی تو تموم خاطراتت میومد تو ذهنم یادته وقتی بچه بودم چقدر اذیتت می کردم بابت تموم اونها میگم من رو ببخش نمی دونم چی دارم میگم اصلا نه چشام جایی رو میبینه و نه مغزم کار میکنه فقط میخوام این رو بگم خیلی دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت یعنی چی یعنی دیگه نمی یایم خونتون یعنی اگه بیایم تو رو پشت اون عینکت نمی بینم یعنی دیگه تو رو کنار اون سماور نمی بینم چرا چرا باید تعبیر اون خواب لعنتی تو باشی چرا از دو تا مرغ عشقی که اونجا بودن یکیشون میمیره و اون هم تو؟؟؟؟؟؟؟؟خدا جون کمکم کن که بتونم باور کنم دارم داغون میشم حتی حرف زدن با تو هم راحتم نکرد

