دوشنبه 1385/11/30
از يادداشتهاي يك استعداد درك نشده!
ما، در حال بازگشت به خانه بوديم و همينطوري داخل يك هواپيما نشسته و به در و ديوار و پنجره و مهماندارهاي هواپيما زل زده بوديم. بالاخره بعد از چند دقيقه، حوصله جودی سر رفت و گفت: بچهها من دارم دق ميكنم، چرا اينجا نميتوانيم مثل هميشه باشيم؟
محمود در حالي كه دومين ليوان آب را از مهماندار ميگرفت، گفت: چون اينجا هواپيماست و عناصر، شخصيتها و فضاي لازم براي شكلگيري يك طنز موقعيت وجود ندارد. الان نهايت كاري كه ميتوانيم بكنيم لودگيه... پايهايد؟![]()
کاپیتان گفت: نه جان خودت، حال و حوصله منتقدها را نداريم!
خواهرشوهر گفت: خدا رحمت كند بابابزرگه منو... اينطور مواقع هميشه به من ميگفت جوون ، بيكار كه ميشي حافظ بخون!
محمود گفت: همينه! ميتوانيم تا رسيدن به مقصد تعدادي از اشعار حافظ را علاوه بر خواندن نقد و بررسي هم كنيم. آنهايي كه موافقند دستها بالا.
همه دستها رفت بالا. البته دست محمود، هم به نشانه موافقت رفت بالا، هم با انگشت دكمه احضار مهماندار را فشار داد و يك ليوان ديگر آب خواست.![]()
جودی اولين بيت را خواند:
به تيغم گر كشد دستش نگيرم
وگر تيرم زند منت پذيرم
همه بچهها در تفسير اين بيت معتقد بودند تا زننده تير و كشنده تيغ موردنظر را نبينند نميتوانند اين بيت را تفسير و قضاوت كنند كه طرف ارزش يك تير و يك تيغ را داشته يا شاعر در اين زمينه امساك به خرج داده و طرف توانايي پذيرش كاليبر 8، وينچستر، بازوكا، گيوتين، شوكران، سرب داغ و مين ضد نفر را هم داشته!
بيت بعدي را منصور خواند:
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بيا ساقي كه جاهل را هنيتر ميرسد روزي
خود منصور گفت: آقايان، اين حافظ از دشمنان تكنولوژي، علم و جنبش هستهاي بوده. ملاحظه ميكنيد؟ در اين بيت ميگويد بهتره به جاي كشف واكسن ايدز و ساختن گوسفند شبيهسازي شده و راهاندازي چند تا سانتريفوژ اضافه، به لذتهاي پست دنيوي مشغول شويم. محاله، هرگز، عمراً... راستي محمودجان اگر ما هم اين دكمه بالاي سرمان را فشار دهيم آن مهمانداري كه براي تو آب ميآورد، براي ما هم ميآورد؟
بعد از جدا كردن منصور و محمود از يكديگر و به تفاهم رسيدن آنها در مورد اينكه در ازاي دوبار آب خواستن محمود،منصور يك بار آب بخواهد (چون هر چه باشد محمود زودتر از او آب خواستن را كشف كرده بود
!)، لی لی بيت بعدي را خواند:
عراق و فارس گرفتي به شعر خوش حافظ
بيا كه نوبت بغداد و وقت تبريز است
کاپیتان فرياد زد: آقايان، خانمها... تماميت ارضي وبلاگه ما در خطر است... اين حافظ فكر كرده حالا كه توانسته وبلاگها را تصرف كند ميتواند وبلاگه ما را هم بگيرد.
در همين موقع کاپیتان رفت داخل كابين خلبان و او را مجبور كرد سرود «فاطي فاطي فاطي علیک السلام قره قاطي » را از بلندگوهاي هواپيما پخش كند. ما هم اعلام كرديم عمراً اجازه بدهيم حافظ با شعرهايش جايي را بگيرد، حتي اگر آنجا قفسه يكي از كتابخانههاي اين سرزمين باشد... خلاصه اينكه اگرمنصور در آن شلوغي زنگ مهماندار را نميزد و يك ليوان آب نميخواست و محمود هم نميفهميد و بهش نميپريد كه: «نامرد! من هنوز يك بارم را سفارش نداده بودم»، همه چيز به خوبي تمام ميشد!
محمود و منصور را كه جدا كرديم، لی لی بيت بعدي را خواند:
نسيم باد صبا دوشم آگهي آورد
كه روز محنت و غم رو به كوتهي آورد
ناگهان حاج آقا قاتي كرد و روي صندلياش ايستاد و گفت: عزیز دل برادران، رفقا، بروبچز! كار اين بچه پولدارها با آن فرهنگ مصرفگراييشان به جايي رسيده كه حتي نسيم باد صبا را هم مجبور كردهاند در حين وزيدن آگهي بازرگاني پخش كند! بعد هم از زبان اين شاعر خودفروخته، ميخواهند به ما زحمتكشان القا كنند هر كس بيشتر آگهي ببيند و بيشتر مصرف كند روز محنت و غمش كوتاهتر است. اما ما متحد ميشويم. ما تودهها... ي هواي گرم را ميبينيم كه هواپيماي ما را احاطه كردهاند و من دارم از عطش و گرما ميميرم... ببخشيد خانم مهماندار، ممكنه يك ليوان آب به من بدهيد؟!
حاج آقا ،منصور ومحمود داشتند از خجالت هم درميآمدند كه کاپیتان بيت بعدي را خواند:
اي روي ماه منظر تو نوبهار حسن
خال و خط تو مركز حسن و مدار حسن
حاج آقا در تفسير بيت گفت: متأسفانه شاعر حتي از قاضي دادگاههاي تفتيش عقايد قرون وسطي هم بدتر است. اين آقا بدون توجه به تلاشهاي من و دانشمندان ديگر نجوم، خال يار را ثابت و مركز عالم ميداند. در ضمن فرمولي كه براي تعيين دقيق مدار حسن يار ارائه داده غلط است و بايد از فرمول ................. استفاده ميكرد.
در اين فرمول .... رنگ چشم يار، f طول قد او، J دور كمرش و b يك ليوان آب است. اﹺ... ببخشيد خانم مهماندار، ممكنه با آوردن يك ليوان آب بنده را در تعيين ثابت R ياري كنيد؟!
مشت محمود كه به چانه حاج آقا خورد
خواهرشوهر خواند:
گلبرگ را ز سنبل مشكين نقاب كن
يعني كه رخ بپوش و جهاني خراب كن
جودی در تفسير اين بيت شمشيرش را كشيد و گفت: اين غيرقابل تحمل است آقايان. شاعر در اين بيت مشغول تشويق تروريستها به نابودي دنياست. اﹺاﹺاﹺ... همينجور بيمقدمه در مصرع دوم به تروريستها ميگويد صورتتان را با نقاب بپوشانيد و جهان را بتركانيد...
وقتي بحث به تروريستها رسيد، خلبان كه فكر كرده بود هواپيمايش در معرض يك حمله تروريستي قرار دارد به فرودگاه برگشت و نيروهاي امنيتي هم به محض فرود هواپيما، ريختند داخل كابين و رئيسشان داد زد: كي ميخواسته صورتش را بپوشاند و هواپيما را منفجر كند؟
حاج آقا هم با ترس و لرز گفت: آقا اجازه؟! حافظ!
ما به اردکون ، به سرزمين خودمان و به خانه عزيزمان برگشتيم. البته الان كه به خانه رسيديم توانستم اين چند سطر آخر را بنويسم. چون خلبان به شرطي از فرودگاه بلند شد كه همه ما را به صندليهايمان ببندند و دهانمان را چسب بزنند و تا پايان پرواز هيچكس حتي يك ليوان آب هم دستمان ندهد!
با تخلص از گل آقا

یکشنبه 1385/11/29
برو بچ تيمارستان
چند روزيه به من و جودي انتقاد هاي شديدي مي شه :اونا مي گن كه آپ هاي شما كمه ؟؟؟؟؟؟منم بهشون گفتم چشم شما دراد (اردكوني بخونيد).![]()
خوب بريم سر خاطرات من در تيمارستان :
لي لي:
كاپيتان چرا قرصاتو ميندازي دور؟كاپيتان:
چون رنگشون آبي،من از رنگ آبي و تيم آبي بدم مي ياد.لي لي:
شنيدي مي گن كه منصور از وقتي كه اومده اينجا لب به هيچي نزده ؟كاپيتان:
آره بابا،ولي نميدونم چرا اصلا لاغر نشده ؟؟لي لي:
فكر كنم يه كاسه اي زير نيم كاسشه؟؟راستي مي خوام براتون از دكتراي اينجا بگم:يكي از اونا برادر خواهر شوهره ؛مي گن دكتراي روانشناسي داره ولي از همه ي ديوونه هاي اينجا حتي منصور هم بدتره ،ما بهش مي گيم
برادر( اردكوني بخونيد)
يه خانوم دكتر مهربون هم هست كه هر هفته يه بار ما رو دور هم جمع مي كنه و از مشكلا تمون مي پرسه.
بقيه رو بعدآ مي گم فعلا بريم سر خاطراتي كه
ما دور هم جمع مي شيم:خانوم دكتر:
بچه ها از عضو جديدمون مي خواهم كه از خودش بگه؟منصور:
يه نفر منو اسكل كرد!!لي لي:
واي واي چقدر وحشتناك(اين كه تازگي نداره)محمود:
مي فهمم چي مي كشيكاپيتان:
من گشنمه ،حوصله ي اينا رو هم ندارملي لي:
راست مي گي بيا يه جوري از اينجا بريم،تو خودتو بزن به مريضي منم به بهونه ي اينكه تو يه مراقب مي خواي باهات مي يام؟كاپيتان:
گل گفتيخانم دكتر:
چي شده كاپيتان ناله مي كني؟كاپيتان:
دلم درد مي كنه!!!!!!!!!!منصور:
خانوم دروغ مي گن ؟؟من مي تونم ثابت كنم !محمود دوربينو بده به خانوم!خانم دكتر:
از چي فيلم گرفتي؟؟؟منصور:
از لي لي و كاپيتان كه دارن نقشه مي كشن تا از اين مجلس برن بيرون؟؟؟لي لي:
اي جاسوس .................. (سانسور)كاپيتان:
آدم فروش!!!!!!لي لي اون گرزو بده به من تا حسابه اين دو تا رو برسملي لي:
كاپيتان اينا سوسولن دماغشونو بگيري جونشون در مي ياد ،بيا يه ذره گوشت ماليشون بديممنصور:
محمود اون بيلو بده من ،ديوونه اين كه كفگيره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خلاصه من و كاپيتان با منصور و محمود گلاويز شديم؛من يه دونه هد اومدم تو بيني منصور،كاپيتان يه مشت زد تو چشم محمود ،همون اول كار جفتشون نقش بر زمين شدن ،خانوم دكتر هم با خاك انداز جمشون كرد.
بعد از ماجراي بزن بزن ما يه نفر اومد تو اتاق من و كاپيتان وگفت كه :منصور هر روز صبح زود مي ره پشت لو نه ي جوجه ها و يواشكي يكي از جوجه ها رو مي گيره و سر خ مي كنه و مي خوره !!!!!!! من و كاپيتان خوشحال و راضي رفتيم و به رييس تيمارستان تمام ماجرا رو گفتيم (اينم يه جور اسكل كردنه)
جريمه منصور از خوردن جوجه ها :بايد هر روز بره و جو جه ها رو بشماره(فكر كنيد كه هر روز هزار تا جوجه سر از تخم در ميارن)![]()
جريمه منصور از آوردن دوربين به تيمارستان: به گفتن پانصد مرتبه فاطي فاطي فاطي قره قاطي.
محمود هم به علت اينكه هنوز تو كماست عفو شد.
اكرم،فاطمه،مرضيه يادتونه ..............................ولش كن بعدا بهتون مي گم ولي عجب روزاي خوبي بود يادش بخير.![]()
دريغ و درد كه تا اين زمان ندانستم
كه كيمياي سعادت رفيق بود رفيق
حافظ شيرازي
من نمیدونم این شعر آخر چه ربطی داشت
جودی![]()
![]()
پنجشنبه 1385/11/19
اکرم جون تولدت مبارک
خوبین ؟؟؟
می خواستم زود تر از این ها تولدت رو تبریک بگم ولی نشد
الآن هم خیلی عجله دارم ولی گفتم................
امروز قراره من و اکرم و جودی و لی لی بریم کویر نوردی ساعت ۴ باید می رفتیم تا تذکرات لازم را بدن ولی من هنوز اینجام قراره تو ساغند برا اکرم تولد بگیریم
اکرم جون تولدت مبارک
ایشالله ۱۲۰ سال زنده باشی............ نه ۱۲۰ سال کمه همیشه زنده باشی![]()
راستی الآن چون عجله دارم این عکس رو تقدیم اکرم می کنم ولی بعد..............
بهترین ها مال اکرمه![]()

سه شنبه 1385/11/17
اکرم هم داره آدم میشه(مخندیم)
قبل از اينكه شروع كنم اول چند تا معذرت خواهي بهتون بدهكارم بابت:
1- اينقدر منتظر موندين تا من بيام آپ كنم مي دونم كه دلاتون واسه من يه ذره شده که واسه این هم یه دلیل قانع کننده دارم گرفتاریهای زندگی که باعث شد یه مدتی هم ما دلمون واستون تنگ بشه و هم شما . ![]()
2- از وقتي بچه بودم انشام زياد خوب نبوده به همين دليل اگه جمله بنديم خوب نبود ديگه بزرگواري كنيد و .........![]()
وای نمی دونی چقدر دلم برای این تنگ شده که مثل قبلا تمام جیک و پیک زندگیمون رو بریزم تو وبلاگ
الآن داشتم خاطراتمون رو می خوندم هوس کردم مثل قبلا بنویسم ولی خوب یادم رفته حالا یه چیزایی می نویسم![]()
خوب پس بریم سراغ خاطراتمون به سبک قدیم...........
از وقتی اومدم اردکان تا امروز اکرم رو ندیده بودم(این رو یواشکی میگم دلم براش تنگ شده بود)اکرم که نفهمید![]()
چون این چند روزه ندیده بودمش روزی چند دفه به هم زنگ می زدیم کم کم دیگه حرف برای گفتن نداشتیم از اونجایی که اکرم دروغگوی ماهریه یه دروغ به من گفت که این کار از اکرم بعید بود ولی ممکن بود چون خواستن توانستن است اولش باور نکردم ولی کم کم .......................... .
(باز هم دروغ
......)
خلاصه امروز قرار بود نتایج قبولی دانشگاه آزاد اسلامی
که اکرم هم جز شرکت کنندگانش بود بیاد من و اکرم تصمیم گرفتیم بریم مدرسه از اون طرف بریم روزنامه بگیریم و اگه قبول شده بهم بستنی بده صبح به اکرم زنگ زدم که من نمیام چون دختر خالم اومده بود خونمون
وگرنه من بد قول نیستم
بعد با دختر خالم یه خرده حرف زدیم و ............ . بعد یهو دختر خالم هوس بیرون رفتن کرد از اونجایی که اونا قبلن همدیگر رو میشناختن (تابستون با هم رفته بودیم مشهد(یادش به خیر)) من هم به اکرم زنگ زدم و گفتم با ما بیاد خوب بعد از چند دقیقه اکرم روبروی خونمون بود ما هم حاضر شدیم و رفتیم دنبال روزنامه و مدرسه رو بی خیالش شدیم
دویدیم و دویدیم به روزنامه فروشی رسیدیم ولی
روزنامه هنوز نرسیده بود گفتیم تا روزنامه بیاد بریم بستنی بگیریم تا روبروی بستنی فروشی هم رفتیم ولی یهو اکرم پشیمون شد گفت بعد از اینکه نتایج اومد برامون میگیره
داشتیم با هم دعوا می کردیم که یهو دیدیم یکی جلومون رد شد اصلا باورم نمی شد وای به این زودی......... روزنامه فروشه با روزنامه هاش داشت می رفت طرف مغازش ما هم دنبالش دویدیم تا اولین نفری باشیم که اونا رو می بینیم
خلاصه روزنامه رو گرفتیم با وجودیکه می دونستیم قبول میشه ولی دنبال اسمش می گشتیم چه حس جالبی داشتم وقتی دنبال اسمش می گشتم حسی که هیچ وقت برای خودم تجربش نکرده بودم با سر و صدای زیاد دنبال اسمش می گشتیم از اسمش گذشته بودیم نه غیر ممکنه اسمش نبود![]()
سر و صدامون بیشتر شد همه تعجب کرده بودن روبروی روزنامه فروشی مگه چی می تونه شده باشه
دوباره اسم ها رو گشتیم اسم اکرم بود خیلی خوشحال شدم شاید باور نکنی بیشتر از قبولیه خودم خوشحال شدم چون قبولیه خودم یه جورایی منتظر بودم او هم بودم ولی خوب خیلی خوشحال شدم از خودش بیشتر![]()
![]()
![]()
خوب تصمیم گرفتیم بریم بستنی بخوریم وای تو راه یهو چشممون یه چیزی رو گرفت باورم نمی شد وای نه خدای من یعنی حقیقت داشت خودش بود خود خودش
اطلاعیه برای کویر نوردی ساغند اردکان به مدت سه روز
گرد همایی کویر نوردی اردکان (ساغند)
مهلت ثبت نام :۱۸/۱۱/۱۳۸۵
تاریخ اعزام:
۱۹/۱۱/۱۳۸۵ ـ ۲۱/۱۱/۱۳۸۵
مکان ثبت نام :
تربیت بدنی تمام استانها و شهرستانها
دیگه کلا بستنی رو فراموش کردیم
رفتیم تربیت بدنی که ثبت نام کنیم وای خدا نصیب نکنه آدم حراف سرمون رو خورد مدام حرف می زد شاید باور نکنی یک ساعت و نیم اونجا بودیم آخرش هم خودمون گفتیم که می خواهیم بریم ساعت تقریبا ۱۲ بود که ما رفتیم تربیت بدنی تا ۱:۳۵ اونجا بودیم
خوب بعد فرمها رو گرفتیم و تا خانه حرف زدیم واقعا دلم برای حرف زدن باهاش تنگ شده بود
تیکم شده وای باورم نمیشه تو هم دانشجو شدی از اونجایی که خونمون نزدیکتره با هم خداحافظی کردیم و........................
راستی اونایی که می خوان بیان کویر نوردی برن ثبت نام کنن ![]()
خدا نگهدار![]()
![]()
![]()
![]()
دلم برای مدرسمون تنگ شده![]()

شنبه 1385/11/14
اندر حاشیه ی مسابقه ی دیروز
اول از همه به خواهر شوهر به خاطر فوت پدر بزرگش تسليت ميگم.
حالا ادامه ي خاطرم هر كسي هم كه تازه داره اين وبلاگو مي خونه و اصلا ماجرارو نميدونه به ما هيچ
ربطي نداره:
خواهر شوهر:انگاري رسيديم
منصور:مشكي رنگ عشقه
حاج آقا:استغفر الله،مثل اينكه دوتا فحش مي خواي ها
جودي:ولش كن حاج آقا عاشق شده يعني إ ببخشيد ديونه ست
خلاصه ما دست و پاي منصورو گرفتيمو (آخه نمي خواست بياد) وارد تيمارستان شديم يكدفعه يه آدم
كچل پريد رو ما و گفت شما ماست ندارين ؟
خواهر شوهر: إ اينكه محموده همون شب كويريه
حاج آقا:چقدر زشته،ببينم عزيز دل برادر اينجا خواهران و برادران جدا از هم هستند
محمود:آره حاج آقا ![]()
جودي:چرا محمود اينقدر پر و پاچت گٍلي شده؟
محمود:إ هيچي بابا منو لي لي و كاپيتان داشتيم گٍل بازي ميكرديم
حاج آقا:مگه از هم جدا نيستين![]()
محمود:به خدا همش تقصير اين كاپيتانه منو مجبور كردن ديوار بكشم![]()
جودي: حاجی جووون یا ارده به طاسُم کن یا بکش و خلاصُم کن!!!حاجي 50تا گفتم تورو خدا بسه
حاج آقا:نه بازم بگو هنوز 100تا نشده
خواهر شوهر:بزارين من كاپيتانو لي لي رو صدا كنم آهاااااااااااااااااااااااااي كاپي ، لي لي بيان اينجا
لي لي:سلام حاجی، تو خودت نمرۀ بیستی شد 200 تا
جودي:خواهر كاپيتان كو؟
لي لي: کاپیتان از سه بازی محروم شده
خواهر شوهر:حاج آقا تسبيح تون رو به من ميدين
حاج آقا:عزيز دل برادر چي كارش داري؟
خواهر شوهر:مي خوام جريمه رو بخونم،( هیچکی مثل حاجی جووون نمیشه)
جودي:حالا لي لي مي گم برو اين كاپيتانو بيار
لي لي:آخه محرومه...
جودي:إ ميگم برو بيارش من خودم حاج آقا رو راضي ميكنم
حاج آقا:نه امكان نداره
جودي: (در گوش حاج آقا)اگه بزاري كاپيتان بياد منم ميزارم ده متر ماشينمو بروني
حاج آقا:إ باشه بزرگان دين مي فرمايند عفو كنيد عزيز دل برادر
منصور:اين كه تكه كلام خودتونه،آخ چرا پيك مي گيري حاج آقا
جودي:چه عجب منصور آقا شما حرف زدين،راستي چرا شما رو بازي نداده بودن؟
منصور:وا لا من.............آخ چرا حاج آقا پا هامو لگد مي كني؟؟؟
حاج آقا: خواهرم اين موضوعات درون گروهي و حاشيه اي به شما هيچ ربطي نداره
منصور:آخه من ..............آخ حاج آقا چرا پيك مي گيري
محمود:مثل اينكه كاپيتان و لي لي اومدن
كاپيتان: سلام هویییییییییییییییییییییییییی رعیت خودتی این بازی آخر نامردی بود ما دفاعیه میدیم
هم به کمیته انظباتی
هم به فیفا هم به یوفا من خیلی حرف دارم اصلا شما داور رو خریده بودین چرا 3 تا بازی محروم بشم؟
من نازی رو طلاق نمیدم
جودي:آروم باش عزيزم دوباره قرص سبزتو زودتر از قرص قرمزه خوردي؟
حاج آقا:خواهرم انگاري لجتان گرفته![]()
كاپيتان:منو نگير لي لي مي خوام برم بكشمش![]()
لي لي:من كه نگرفتمت برو بكشش چون ديونه اي نمي برنت زندان![]()


![]()
جمعه 1385/11/13
چون می گذرد غمی نیست ........... تا بگذرد کمی نیست
فرا رسیدن ماه حزن و اندوه را به شما تسلیت میگم الآن دیگه کم کم به آخرش رسیده ولی خوب دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است.
خیلی حرف برای گفتن دارم برای این چند وقت که نبودم ولی خیلی هاش قابل گفتن نیست امیدوارم هیچ کدومتون هم تجربه نکنید چون واقعا سخته خیلی حرفه که آدم در عرض ۱۸ روز دو تا از عزیزاش رو از دست بده حتی باور کردنش هم خیلی سخته... دیگه از ۱۸ بدم میاد
فکر می کنم الآن دیگه هیچ کاری از دستمون بر نمیاد جز اینکه براشون طلب آمرزش کنیم .
تویی که داری این رو می خوونی اگه دلت خواست برای شادی روحشون یه فاتحه بخوون
یه روز هم من و تو به این فاتحه ها محتاج میشیم
خوش گلشنی است حیف که گلچین روزگار ........ فرصت نمی دهد که تماشا کند کسی

امروز سومین روز شهادت امام حسین و چهلمین روز در گذشت مادر بزرگمه![]()
شنبه 1385/11/07
آهاي كبوتر جان كجايي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
قبل از هر چيز ماه محرم را تسليت مي گم،اين جودي كه هنوز تو راهه،كاپيتان هم كه عقل درستو حسابي نداره،خواهر شوهر هم كه داره درس مي خونه ،منم كه كوچكتر از اي حرفام كه بخواهم در مورد محرم چيزي بگم.
ولي يه چيزي مي خواهم بگم ،كه ما چهار نفر قلبن امام حسين را دوست داريم.
خاطرات آسايشگاه:
ديروز كبوتر اومد همراهش يه نامه بود .
در همين لحظه كاپيتان اومد تو و گفت:لي لي چه خبرا؟
لي لي:با با ،گاومون زاييد !!!!!!
كاپيتان:كي زاييد؟
لي لي:ديوونه منظورم اينه كه منصور و حاج آقا مي خواهن به اينجا تشريف فرما شوند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
كاپيتان:وايييييييي حالا چي كار كنيم ؟
لي لي:بايد پسرا و دخترا از هم جدا شوند وگرنه اين حاج آقا مي ياد تا صبح واسمون سخنراني مي كنه!بهتره يه ديوار بكشيم تا پسرا برن اون ور؟
كاپيتان:پس من رفتم آجر تو فرغون كنم.
لي لي:اول ببين كي پشت دره؟
كاپيتان:باز اين شب كويري!!!!!!!!!!
لي لي:چي كار داره؟
كاپيتان:كاسه ماست مي خواد براي اينكه بمالونه رو سرش؟
لي لي:وا !!!!براي چي رو سرش؟
كاپيتان:آخه از يه جا شنيده كه ماست براي گري خوبه
لي لي:باشه بهش بده ولي بگو كه بياد كمك تا باهم ديوار بكشيم.
كاپيتان:راستي ،مي گما منصور براي چي مي خواد بياد اينجا؟
لي لي:آخه عاشق شده!
كاپيتان:عاشق؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟يه كشوره؟؟؟؟؟؟؟؟
لي لي:آره عزيزم (فكر كنم قرصاش يادش رفته)
خلاصه ما باهم دست به كار شديم :من ديوار مي كشيدم،كاپيتان آجر تو فرغون مي كرد،شب كويري هم گل لگد مي كرد تا ديوار درست شد.
خب بقيه ماجرا هم مي تونين در آپ جودي ببينين.
تا بعد............
پنجشنبه 1385/11/05
رفتن به تفت
سلام
خوب حالا ادامه ی خاطرم:
من و خواهرشوهر سوار خر متالیک شدیمو به طرف تفت حرکت کردیم.من رانندگی می کردم(حالا دلتون بند بود)
حالا شما فکر کنین دو تا دختر جوان چه نواری گذاشته بودند.چون مادوتا خیلی خوشگلیم(من خوشگلترم) آهنگ
خوشگلا باید برقصنو گذاشته بودیمو صدارو تا آخر بلند کرده بودیم.خلاصه تو راه که داشتیم میرفتیم ناگهان یه
صدای وحشتناکی از دور شنیدیم من به خواهرشوهر گفتم:بچه این صدای چیه؟خواهرشوهر با خونسردی گفت نترس
صدای موتوره حاجاقاست.من یه نگاهی به کناره خیابون انداختم دیدم که حاجاقا سوار موتوره منصور هم داره موتورو هول می ده.براشون نگه داشتم و گفتم سلام حاجاقا چی شده؟حاجاقا گفت:سلام الیکم ورحمتُ الله به عزیزدل برادر جودی و خواهرشوهر. از دست این منصور اینقدر چاقه که این موتورم نمیتونه تحملش بکنه.
خواهرشوهر:خوب به سلامتی دارین کجا میرین؟
حاجاقا:دارم این منصورو میبرم دیوونه خونه.
جودی:تیمارستان
حاجاقا:خوب هرچی همون جا
جودی:حالا چرا ؟
حاجاقا:چند روزیه که پرتو پلا میگه
خواهرشوهر:خوب حاجاقا ما هم داریم میریم تیمارستان ملاقاته کاپیتانو لی لی شما هم با ما بیان(آخ چته جودی چرا پیک میگیری؟)
جودی:کوفت من از دیوونه میترسم در ضمن این حاجاقا سرمونو تا تفت می خوره.
خلاصه هر دوتا شون سوار شدنو راه افتادیم(نوار هم عوض کردیم)
حاجاقا:عزیز دل برادر خواهرشوهر لطفا این نوارو خاموش کن.
خواهرشوهر:چرا حاجاقا به خدا مجازه
حاجاقا:خوب باشه بهتون فشار نمی یارم ولی بیا این نوارو بزار
خواهرشوهر:حاجاقا شما هم حالا این نوار چی هست؟
حاجاقا:یکی از سخنرانی ها ی منه
جودی:نه بهتره اصلا خاموش باشه
جودی:حاجاقا این منصور خطرناک که نیست؟
حاجاقا: نه بابا همش به یه نقطه خیره می شه.
خواهرشوهر:حاجاقا چرا یزدی حرف نمیزنی؟
حاجاقا:به من چه این آپ جودیه که لهجه ی منو عوض کرده.
جودی:خوب منصور آقا چه خبر ؟
منصور:آه
خواهرشوهر:نکنه عاشق شده باشه؟
حاجاقا:استغفرالله این چه حرفی که می زنی
منصور:آه
حاجاقا:راستی تو تیمارستان خواهران جدا هستن؟
جودی:بله،یه دیوار بینشونه که 200 متر ارتفاع داره
حاجاقا:خوب خدا را شکر اگه اعوذبالله خواهرانو برادران با هم بود ممکن بود .............
خواهرشوهر:نه حاجاقا این چه فکری که میکنید اونجا همه حالشون خرابه
منصور:آه،عاشق شدی نترس.
حاجاقا:نفهمیدم چی گفتی هان؟
جودی:إ حاجاقا هیچی نشده که منصور فقط اسم یکی از فیلمای هندی رو گفت عاشق شدی نترس
حاجاقا:حالا فیلمش قشنگه ؟
جودی:نه بابا مزخرفه
خواهرشوهر:مثل اینکه رسیدیم
ادامه دارد.........