تبليغاتX
خاطرات

سه شنبه 1385/12/29

عيد پيش پيش مبارك

نميدونم ساله نهنگه ،موشه ،ماره..............هر چي هست عيدتون مبارك باشه

اكرم خو رفته مشهد حالا هم دلش خشه ،فاطمه خو رفته توت،فقط من و مرضيه(جودي) مونديم عيد تكوني هاي وبلاگو بكنيم،مرضي اون كفشاي گليتو در بيار تازه اينجا رو آبو جارو كردم،

خوب مرضيه بيا حرفتو بگو كشتي منو :منصور مگما اون شلوار گلگلي رو واسه اكرم خريدي،

راضيه (لي لي):بسودونه برو در رو !!!!!!!!!!

خوب مرضي هم رفت وخيزم اين شيشه ها پاك كنم :چقه اين وبلاگ كثيف بود !!!مرضي داري چكار مي كني !!!!!!!!

مرضيه:اين حاج آقا اومده بود عيدي بگيره؟؟

راضيه:حالا چه عيبي داره!

مرضيه:آخه با كفش اومده بود!!!!!!!!!!!

راضيه:مرضييييييييييييييييييييييييييييييي،اينجا رو آب نگيرررررررررررررررررررر

مرضيه:خب با با واسه من سامون شده(مرتب شده)

راضيه:اِه مرضي اينجارو نگاه كن از دفترچم يه جمله ي خش براي بهار گير اوردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مرضيه:هر چي هست زودي خلاصش كن بريم كارامونو بكنيم.راستي بگو كه مرضي سال نو رو به همه تبريك گفت.

راضيه:خب ،كجا بود اين جمله ..............ها پيدا كردم:

برف ها آب شده اند و زندگي از خوابگاهشان برخاسته و به دره ها و سراشيب ها جريان يافته،با من روان شو تا رد پا هاي بهار را در سبزه زارهاي دور دست بجوييم.

نوشته شده توسط لی لی لجباز در 11:19 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/12/28

دارم بارم رو می بندم که برم از شهرت....

سلام

به علت کمبود وقت زودی میگم میرم

بچه ها من تا ساعاتی دیگر از تون جدا میشم

میدونم سخته...میدونم نمی تونی جلوی خودت رو بگیری همیه ی اینا رو درک می کنم ولی فقط چند روزه زود بر می گردم

می خوام همه تون رو بغل کنم ولی خواهشا وقتی ماچم می کنید من رو تف مالی نکنی)منظورم مرضیه بود(

بعدش هم راضی خیلی می خوام بغلت کنم.....خودت میدونی چرا

بچه ها یه چیزی رو بگم .....روم نمیشه  راضیه به من میگه تو بغلی هستم

هر وقت بغلم میکنه اینو میگه..................... تو فکر کن

حالا بذارین یه خاطره ی کوچمولو تعریف کنم خاطره که نیست

ولی خب    اون شبی که با هم رفته بودیم ساغند

شب همه مثل میت که میگن رو زمین نمیمونه کنار هم دیگه روی زمین خوابیده بودیم راضیه منو بغلم کرد گفت امشب از هر شب دیگه ای تو بغلی تر شدی و بعد ماچم کرد و گفت امشب چه قدر ناز شدی

   خیلی ترسیدم از این طرف هم فاطمه.....

خداییش یه لحظه گفتم...

اه بسه دیگه اول ماچ و بعدش هم بغل و تا کار به جاهای باریک نکشیده من برم

این عکس رو هم ببینید

قسمتی از هدایای ما به راضیه و مرضیه تو تولدشون بود

میدونیم می دونیم که خیلی تو اوردن هدیه زیاده روی کرده بودیم......

خب دیگه بدی هام رو فراموش و خوبی هام رو جبران کنید

یه چیزی یادم اومد دیروز صبح یکی رو تو کلوب اسکل کردم خیلی خیلی سر کارش گذاشتم وای خدای من عذاب وجدان دارم

طرف چه قدر منو مشاوره کرد خب خدایا ببخش

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

 

 

نوشته شده توسط کاپیتان در 6:29 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/12/22

خوش آمد گویی به قاصدک

قاصدک جون ورودت رو تبریگ میگم

ببخشید که به محض آپ کردنت آپ کردم آخه نمی شد

تازه من آپت رو ندیدم

به همین خاطر جداگونه دارم خوش آمد میگم

خیلی خوش آمدی قدم رنجه فرمودین

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 1:51 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/12/22

تولدتان مبارک

سلاااااااااااااااااااااااااااام

خوبین؟؟

دلم برا همتون تنگ شده بود ولی دانشجویی تخفیف بدین نتونستم بیام آپ کنم این چند روز هم همش دنبال سوژه بودم تا بیا آپ کنم چی بهتر از تولد...........

بچه ها من امروز واکسن زدمتازه اکرم رو هم دیدم خیلی خوشحال شدم

حالا بریم سراغ تولد

راضیه جون و مرضیه جون تولدتون مبارکامیدوارم همیشه با دوستای خوبی مثل ما بمونی

تولد تولد تولدت مبارک    بیا شمع ها رو فوت کن که صد سال زنده باشی

میگما از کادو خبری نیستا ما پول نداریم به ما چه

کی کیک می خوریم؟؟؟

این گل ها تقدیم تو که بهترین خاطره منی اکرم جان

این هم عکس یکی از همشهری هامون

بچه ها بسه دیگه از صمیم قلب تولدتون رو تبریک میگم

 راستی من از تو دفتر املای جودی و لی لی این رو پیدا کردم

معلم عملای اظیضم عذ اینکه به من خاندن و نوشطن عاموختی صپاثگزارم. 

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 1:37 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/12/21

قاصدك اومد.../رادیو پرواز

سلااااااااااام

خوبين؟

ديگه بسه خودتون رو اذيت نكيد بالاخره من اومدم !...

چرا اينجوري نيگام ميكنيد؟!...

اجازه بدين حالا كم كم خودمو معرفي ميكنم

لي لي و جودي چرا نگاه نگاه مي كنين!.....من كه با كفش نيومدم

وااا..........(اينه رسم مهمون نوازي!.....)

نيومدم كه در وبلاگتون رو تخته كنم !....

خب بگذريم .....

حالا يه سلام ويژه !.....

به كي ؟

به فاطمه جون .......خوش اومدي به شهرت

اِ....تو هم كه داري يه جور ديگه نگاه نگاه ميكني!...

واي ...مگه من ميخوام چي كار كنم ..................

خب اومدم تو جمع تون ديگه .....حالا اگه نميخواين ميرم

كاپيتان جووووون سلام

اينا دوستاي گل و گلابتن كه اينقدر ازشون تعريف مي كردي

هي  مي گفتي الن و بلن ..........

خب حالا ......كم كم با هم آشنا ميشيم نه بهتره بگم دوست ميشيم .........

اين آپ و واسه برو بچ با حال وبلاگ لي لي ، جودي، كاپيتان و خواهر شوهر گذاشتم

تا بعد

مواظب خودتون باشيد

باي

لي لي      جودي       كاپيتان      خواهرشوهر

 

راديو پرواز

اينجا راديو پرواز است  شما ميتوانيد نظرات و پبشنهادات خود را با ما در ميان بگذاريد

 

با ما تماس بگريد :0000052400090412

 

                               شما چه فكر ميكنيد !

 

مجري :با سلام خدمت شنودگان محترم راديو پرواز

چندي پيش باخبرشديم يك وبلاگ گرد الكي خوش كه از فرط آس و پاسي داشت پاره ميشد به طور تصادفي

آن هم با داشتن انواع كارت هاي بيمه با يكي از اعضاي وبلاگ خاطرات هنرستان كه قبلا موفق تر از الان بود آشنا شده است ما هم تصميم گرفتيم مصاحبه و جلسه گفتگويي با اعضاي اين وبلاگ ترتيب دهيم تا شما خوانندگان وبلاگ را كه همگي از فوضولي در مورد اينكه اين نويسنده خوش ذوق كيه داريد مي تركيد نجات  دهيم

به علت كمبود وقت هيچگونه آهنگ و پيام بازرگاني پخش نميشود پس ديگر ناراحت نباشيد چون كسي پارازيت نمي اندازد و شما بسيار رساتر از قبل برنامه را ميشنويد

 

خب كاپيتان بگو ببينيم چي شد كه تصميم گرفتي نويسنده جديد بياري ؟

 

كاپيتان: با سلام خدمت همه شنوندگان مثل خودمون بيكار و علاف كه اغلب وبلاگ نويس هستن

راستشا بخواين ديدم اين دوقلوها خيلي پر رو شدن و دارن بيشتر از كوپنشون حرف ميزنن و اجازه نميدن  من و خواهرشوهر آپ كنيم گفتم يه جوري حالشونو بگيرم در جريان كه هستين

درست بعد از اينكه لي لي آپ كرد منم اطلاعيه نويسنده جديد رو گذاشتم

 

 

   دوقلوها به اعتراض و اهتزاز در مي آيند..............

 

جودي و لي لي : هاااا.......نميتوني ببيني ما وبلاگ رو دس گرفتيم ، حالا كم آوردي و واسه خودت يار آوردي .......

 

مجري : اي با با صبر كنيد نوبت شما هم ميرسه ، امروز گفتيم كسي نيست پارازيت بندازه حالا شما دوتا......

 

خب كاپيتان جون ادامه بده ...

 

كاپيتان:بله داشتم ميگفتم بعدشم ديدم خيلي وبلاگ درپيت و تكراري و يكنواخت شده گفتم همزمان با سال نو ما هم يه تحولي داشته باشيم و يه وبلاگ تكوني درست و حسابي كنيم !....

كه فكر كنم بيشتره گرد و خاكا از.....

 

لي لي و جودي : هاااااا چي ميگي نكنه ميخواي بگي از ما بوده ....بريم اردكان حالا مي بيني   

 

مجري: اي با با  مگه گروه سروده كه هردوتون با هم حرف ميزنين لا اقل ميكروفون رو دورتر بگيرين .......

انگار از قبل حفظ كرده بودن كه چي بگن !!!.....

خب كاپيتان جون ممنون ما هم اميدواريم كه همينجور باشه كه ميگي  و وبلاگتون بهتر و موفق تر از قبل باشه

 

خب حالا ميريم سراغ دوقلوهاي عزيز و دوست داشتني وبلاگ كه يه مدتيه مديريت وبلاگ رو دس گرفته بودن و تنها تنها حال ميكردن......

جودي و لي لي يكي تون نظرتون رو در مورد نويسنده جديد بگين ....

 

جودي : ما فعلا حرفي نداريم

 

كاپيتان: فكر كنم جمله هايي رو كه حفظ كرده بودن يادشون رفته يا شايدم ديگه كوپنشون تموم شده!!!.....

جودي:

 

مجري : خب جودي جون هر جور راحتي عزيزم

و اما ............. ميريم سراغ خواهر شوهر كه چندي است به علت مهاجرت به سيرجان و چارديواري بي اختياريه خوابگاه كم پيدا شده و توي نظرات همش ميگه دلم تنگ شده

و گريه و.....

خب خواهر شوهر از اون ورا بگو و بعد هم نظرت رو در مورد نويسنده جديد

 

خواهر شوهر: منم سلام ميكنم خدمت همه دوستان از اون ورا كه هيچي نگو ونپرس   .........ولي به قول كاپيتان چون ميگذرد غمي نيست ......

راستش در مورد نويسنده جديد چي بگم ما كه يه مدتي نبوديم اصلا نمي فهميم اينجا چه خبره منظورم توي اين وبلاگه ، چي شد كه يه دفعه از تفت سر در آوردن ... بعد رفتن هواپيما و يه ليوان آب.......قضيه المپياد چيه و از اين جور چيزا......

ولي چون كاپيتان دعوتش كرده به خاطر گل روي اون ما هيچي نميگيم تا ببينيم چي ميشه

 

مجري: ممنون خواهر شوهر .......مثل اينكه جودي ميخواد يه چيزي بگه (جودي صرفه ميكنه)

 

كاپيتان: جودي چرا اينقدر صورتت قرمز شده !....

از بس اون وقت تا حالا هيچي نگفته داره پاره ميشه يه ليوان آب بهش بدين راه گلوش بازبشه

 

مجري : عجب......كاپيتان مگه نمي بيني كه جلو روش يه ليوان آب پرتقال گذاشته

بايد به اطلاع برسونم چون يه ماهه كه كاپيتان به دانشگاه رفته از بس درس خونده سوء ديد پيدا كرده !!!

 

جودي و لي لي اگه حرفي دارين باشه آخر برنامه

واما .........از هر چه بگذريم سخن دوست خوش تر است ، حالا ميريم سراغ نويسنده جديد

خدمتتون سلام عرض ميكنم و ازتون ميخوام لطفا مختصرا در مورد نحوه آشنايي تون با وبلاگ و بعد كاپيتان رو برامون بگيد ، بفرماييد:

 

نويسنده جديد : سلام خدمت همه دوستان و برو بچ باحال خاطرات هنرستان ، من خيلي خوشحالم كه با بچه ها آشنا شدم ولي مثل اينكه بعضيا .....

خب بگذريم راستشا بخواين يه روز نشسته بودم پاي اينترنت و داشتم واسه خودم سرچ ميكردم كه اتفا قي با چندتا وبلاگ آشنا شدم از اسم اين وبلاگ خوشم اومد كليك كردم ببينم چيه همون روز يه خورده از مطالبش رو خوندم و بعد ميل زدم به مدير وبلاگ كه گويا اون موقع كاپيتان جون بود ........بعد هم گه گاهي به هم ميل ميزديم تا اينكه يه روز ازم خواست بيام تو وبلاگ و مطلب بنويسم

بله خانم اين بود خلاصه ماجراي آشنايي من ،  مي بيني خانم ملت ميشينن پاي اينترنت با آدماي استراليا و كانادا و لندن و......... و از اين جور جاها آشنا ميشن ما هم با

 

جودي و لي لي: هااااااااا ..........چي ميگي مگه اردكان چشه ،  اردكان عشششششقه

 

كاپيتان : دوباره گروه سرود شروع شد !!!...

 

مجري:‌اي بابا جودي و لي لي اين بنده خدا كه چيزي نگفت !

 

نويسنده جديد : من كه اصلا منظوري نداشتم تازه افتخار ميكنم كه با اردكاني ها آشنا شدم ميخواستم بگم كاري به اون ور آبيا ندارم !......

كاپيتان چرا اين دوتا اينجورين !

 

(جودي چش خوره ميره ............اونم از نوع خفن )

(كاپيتان با اشاره به نويسنده جديد ميگه ناراحت نشو اينا يه تختشون كمه)

 

جودي و لي لي: كاپيتان چبزي گفتي

 

مجري : نه بچه ها ، بچه هاي پشت صحنه داشتن در مورد فرش ...... صحبت ميكردن كاپيتان هم گفت يه تختش كمه!!!!!!!!!!!!!!!!!! بيشتر بخرين ....

 

نويسنده جديد ادامه ميده :

به هر حال من خيلي خوشحالم كه باهاتون آشنا شدم اميدوارم بتونم براتون يه كاري بكنم و در كنار هم خاطرات خوبي داشته باشيم

 

مجري : در پايان نويسنده جديد يه هديه كوچك با يه شاخه گل سرخ به بچه ها ميده به اميد اينكه دوستاي خوبي براهم باشن و بعد با هم دست ميدن و روبوسي ميكنن .......واي نميدونين اين جود ي و لي لي دارن چيكار ميكنن مثل اينكه ازش خوششون اومده آخه نميدونيد وقتي جودي هديشو ميگيره چقدر چشماش برق ميزد .....بله جودي و لي لي 180 درجه عوض شدن !!!!!!!

 

خب بچه ها از همتون متشكرم ديگه وقت برنامه مون تموم شد

تا بعد

خدانگهدار

 


 

 

 

نوشته شده توسط قاصدک در 8:19 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/12/19

مرگ ستار قشنگه

اين گفتگوي زير مربوط به 1 ساعت قبل از مرگ مشكوكه ستار قشنگه است نوار اين گفتگو از طريق پست به دست من رسيده و من اسم فرستننده رو نمي دونم.  

ستار قشنگه: [مات و مبهوت نگاه مي‌كند] شما كي هستي؟
مرگ: مرگ.
ستار قشنگه: كي؟
مرگ: مرگ. ببينم مي‌شه بشينم؟ كم مونده بود گردنم بشكنه. مثل برگ دارم مي‌لرزم.
ستار قشنگه: شما كي هستي؟
مرگ: عرض كردم كه، مرگ، ببينم، يه ليوان آب پيدا مي‌شه؟
ستار قشنگه: مرگ، منظورت چيه، مرگ؟
مرگ: تو چته؟ مگه لباس سياه و صورت سفيدم را نمي‌بيني؟
ستار قشنگه: چرا.
مرگ: ببينم امشب شب جشني- چيزيه؟
ستار قشنگه: نه.
مرگ: پس من مرگم ديگه. حالا مي‌شه يه ليوان آب يا آب معدني چيزي بهم بدي؟
ستار قشنگه: اين يه جور شوخيه؟
مرگ: شوخي چيه؟ مگه پنجاه و هفت سالت نيست؟ مگه تو ستار قشنگه نيستي؟ شماره 188 خيابان سر خلوتيان؟ مگر اينكه گم كرده باشم... احضارنامه را كجا گذاشتم؟ [جيبهايش را مي‌گردد و سرانجام برگه آدرس‌داري را درمي‌آورد و ظاهراً آن را كنترل مي‌كند.]
ستار قشنگه: از من چي مي‌خواي؟
مرگ: چي مي‌خوام؟ فكر مي‌كني چي مي‌خوام؟

ستار قشنگه:والا من همه چي دارم از مواد مخدر گرفته تا فيلم هاي ..........

مرگ:نخير

ستار قشنگه:پس چي مي خواي؟

مرگ:جونتو

ستار قشنگه:بشين بينيم بابا

مرگ:بچه پرو بازي در نيارا بهتره با من راه بياي

ستار قشنگه:اي ول همون اول ميگفتي حالا حساب كن ببين چند بايد تقديم كنم

مرگ:بزار حساب كنم خوب از بچه گيت شروع مي كنم وقتي به دنيا اومدي زدي زيره گريه و باعث

آلودگي صوتي شدي كه ميشه به عبارتي 200 تومان

ستار قشنگه:آخه مرگ جونم من دليل داشتم خانم پرستاره محكم به پشتم زد منم گريه كردم

مرگ:باشه درك مي كنم

ستار قشنگه:خوب بعدي

مرگ:در 7 سالگي هم كلاسي هاتو اذيت ميكردي

ستار قشنگه:نه كي گفته اينا همش دروغه

مرگ: ستار قشنگه من مدرك دارم يادته ساله 1345 ساعت 12 تو مدرسه پوله يكي از بچه ها رو دزديدي

تازه اين خوبش بود بازم بگم يادته..................

ستار قشنگه:نه نوكرتم من آبرو دارم خيله خوب سر جمع كل اذيتام تو مدرسه چند؟

مرگ:1 ميليون

ستار قشنگه:الاهي بپكي

مرگ:چي گفتي

ستار قشنگه:هيچي بابا ادامه بده

مرگ:كتك زدنه زنت ميشه 6 ميليون

ستار قشنگه:اون زنيكه من كه هيچ وقت از قسط نمي زدمش زبونش دراز بود

مرگ:آره چون بهت ميگفت نرو قمار بازي زبونش دراز بود

ستار قشنگه:خيله خوب توام

مرگ: (دفترچشو ورق مي زنه)اوه اوه پروندت سياهه بدبخت اگه بميري طبقه ي 7 جهنم  مي برنت

ستار قشنگه:دستم به دامنت مرگ جونم

مرگ: (حالا هي دفترچه شو ورق مي زنه و كار هاي بد ستار قشنگه رو ميگه) اي بابا اگه قراره پول

بدي بايد يه عمر كار كني

ستار قشنگه:سر جمع چند؟

مرگ:بذار حساب كنم (يه ماشين حساب در مياره) آهان 100000000000000000000 ميليارد دلار

ستار قشنگه:من از كجا بيارم آخه بي انصاف ولي باشه مي ارزه

مرگ:متاسفم من نميتونم قبول كنم

ستار قشنگه: پس چرا گفتي؟

مرگ:اين ترفند جديده من به اعتراف گرفتن از انسانهاست

ستار قشنگه :مرگ جونم دستم به دامنت (مرگ جلو مي آد)نه خواهش مي كنم جلو نيا

مرگ:دوست داري از كجاي بدنت  جونتو بگيرم

ستار قشنگه :والا خجالت مي كشم

مرگ:خودتو لوس نكن

ستار قشنگه:از لبام

مرگ:نخير دهنت بو مي ده الان 4 ساله مسواك نزدي

ستار قشنگه:باشه:از پاهام

مرگ:اه حالم بد ميشه بوي پات تمومه خونه رو برداشته

ستار قشنگه:خوب از دستام

مرگ:باشه دستاتو بهم بده

ناگهان همه جا سفيد مي شه

بله دوستان اينم از مردنه ستار قشنگه

راستي كاپيتان اين كه جديد مي آد كيه ها اگه پسره من اجازه نمي دم بياريش تو وبلاگ آخه بايد چادر سر كنيم ولي اگه آوردي عيبي نداره  قبول  مي كنم

قربونه همتون

 

نوشته شده توسط جودی آتیش پاره در 8:29 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/12/17

اطلاعیه

توجه             اطلاعیه                 توجه

قراره برای این وبلاگ در پیت یه نویسنده با حال بیارم

بلکه از این در پیتی در بیاد

حالا کی؟

تو خماری بمونی

عمرا بگم تا خودش آپ کنه

فاطمه اگه تو التماس هم بکنیا

بهت نمی گم کیه

دیگه بستونه

می خواستم این راضیه بیاد آپ کنه پشت سرش بیام اینو بذارم

فعلا خوش باشین

راستی مرضی امروز المپاد چه قدر مزخرف بووووود

حال کردی آقاهه گفت خانم...(منظورش من بودم) که حتما میره برا استانی

...

روز خوش

 

نوشته شده توسط کاپیتان در 9:37 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/12/16

تولدت مبارک

امروز تولد خواهرمه

طاهره تولدت مبارکصد سال به این سالها


سلام

من جودی هستم(حالا دلتون بند بود)اون بالایی لی لی بود

طاهره جون تولدت مبارک راستی طاهره برام می خوای چی بخری

ها راستی بچه ها امشب فاطمه می یآد.

حالا هر کی دلشو داره بگه کم نوشتید

ولی سارا جونم تو هر چی می خوای بگو

نوشته شده توسط لی لی لجباز در 2:33 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/12/13

خبرخبر

سلام به همه ی بروبچز خودمون یه خبر دسته اول البته چه عرض کنم قدیمی تولد وبلاگمون 6 اسفند بود

من و لی لی یادمون نبود ولی کاپیتان بهمون یاداوری کرد وبعد هم گفت جودی برو آپ کن من هم اومدم.

راستی من و کاپیتان 16 اسفند المپیاد داریم(حالا دلتون بند بود)فقط می خواستم بگم ما رو دعا کنید

اکرم جون،فاطمه خانم؛راضی، تولد وبلاگو به همتون تبریک می گم

راستی فاطمه دیشب خوابتو دیدم بعد برات تعریف می کنم

بعدن عکس می زنم

نوشته شده توسط جودی آتیش پاره در 11:11 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/12/05

خودمو خودت

من و جودي ديشب ساعت 12 داشتيم با هم بحث مي كرديم ،آخه ما دو تا يه كتاب كه مي خونيم بعد جلسه مي زاريم كه هر كدوم چه چيزي بر داشت كرديم.بعد جودي گفت كه بيا يه

مصاحبه اي با بر و بچه وبلاگ حاج آقا داشته باشيم ؟من گفتم :بي برو بچه اون به همين زودي ها به آدم وقت مصاحبه نميده!!!!!!!!!!!!

جودي:اون با من ،هستي، تو با هاش مصاحبه كن؟؟؟

لي لي:باشه ،فقط قبل از مصاحبه دندوناشو مسواك بزنه!

جودي:فكر نكنم اين كارو اصلا بلد باشه ولي بهش مي گم

روز مصاحبه فرا رسيد من و جودي رفتيم به خانه ي حاج آقا،خونشون از اون خونه قديمي هاي يزدي بود ،من از خونه هاي قديمي خوشم مياد ولي جودي بينيشو گرفته بود مي گفت كه

بوي گوسفند مي ياد چشتون روز بد نبينه ديديم حاج آقا پشت سرمون بود قال كرد و گفت:ابرام اين گوسفندا رو ببر چرا دارن از گشنگي مي ميرن!هوي تخت بشورنت،كجايي؟

حاج آقا:به به سلام به روي ماه شما عزيزان دل برادر!!بفرمايين تو دم در بده

بعد ما رفتيم تو نشستيم،آقا منصور واسمون چايي آورد و بقل جودي نشست

لي لي:ببخشيد كه مزاحمتون شديم ،چار تا سوال مي كنيم و ميريم به حاج خانوم نمي خواد زحمت بدين ما نهار نمي خوريم

حاج آقا:كي خواست به شما نهار بده ،دلتونو صابون نزنين!!

لي لي:شنيدم كه آقا منصور داماد شدن به سلامتي مبارك باشه

منصور:ممنون،رازي به زحمت نبوديم ،كادوتون خيلي قشنگه

حاج آقا:هوي منصور اين دخترا اومدن با من حرف بزنن ،چشماتو درويش كن يا وخين برو پيش زنت!!

لي لي:اولين سوال:انگيزه ي شما از تاسيس اين وبلاگ چي بود؟

حاج آقا:ما كه اين انگيزه خانوم را نمي شناسيم ولي اگه خواستين ما برايش يك صيغه مي خوانيم !

لي لي:از چه طريق با دوستانتان آشنا شدين؟

منصور:از طريق چت!!!!!!!!!!!!!

حاج آقا:يه بار ديگه دخالت كني اين چار تا گوسفندي كه بهت دادم ازت مي گيرما

لي لي:چه جوري با همسرتون آشنا شدين؟

حاج آقا:ننمون گفت كه يتا دختر خش سراغ داره كه از هر انگشتش يه هنر مي باره !!!!!!!!!!!!ما هم دلمون خش شد گفتيم چه دختره خشي گيرمون اومده بعد نديده بله رو گفتم ،

چشتون روز بد نبينه ،يتا دختره سليته انداختن تو دومن ما،حالا مگما اين گفم رو سانسور كنين !

لي لي:نه حاج آقا ما حقيقت هارو مي گيم ؛نه كمتر نه بيشتر

منصور:حاج آقا تلفون داره زنگ مي زنه؟؟؟؟

جودي:خب برو برش دار ديگه چرا دست دست مي كني؟؟؟؟؟؟

منصور:حاج آقا ابرامه ،مگه كه يتا از گوسفندا گم شده،حالا چكار كنه داره شب مي شه مخواد برگرده؟

حاج آقا:نخير لازم نكرده تا پيداش نكرده حق نداره برگرده!

لي لي:راستي اكرم و فاطمه سلام رسوندن و گفتن كه دلشون براتون تنگ شده

جودي:خب، ما ديگه رفع زحمت كنيم

حاج آقا:منصور برو جودي رو راهنمايي كن من با لي لي خانوم كار دارم ؟؟؟؟

لي لي:چي شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حاج آقا:دختر گلم بيا يتا ليوان آب به من بده تا بگمت چچي مخوام بگم!

لي لي:حاج آقا بفرمايين ،چي كارم دارين ؟

حاج آقا:اگه مي شه اين منصور رو هم با خودتون ببرين اردكان ؟؟؟يه آب و هوايي عوض كنه؟

لي لي:نه نمي بريم(حالش گرفته شد)

بعد برگشتيم خونه ،خب خلاص شد.


بعضی ها برن وبلاگ خودشونو درست کنن بعد بیان غلط املایی بگیرن.

نوشته شده توسط لی لی لجباز در 6:26 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •