چهارشنبه 1386/02/19
خاطرات جودي با معلم هايش
سلام مي خوام از معلم كلاس اول شروع كنم خانوم ناصري،خيلي خانوم مهربوني بود ولي اگه جوش مي يومد هيچكس جلودارش نبود
يادمه اول صبح كه اومد تو كلاس خيلي بد اخلاق بود انگاري با شوهرش دعوا كرده بود،زنگ رياضي بود خانوم ناصري رو تخته سياه = 2+2 رو نوشت يكي از بچه ها رو صدا كرد اون بچه ي بدبخت كه ترسيده بود همينجوري خوشكش زده بود و گچ به دست مونده بود خانوم ناصري هم از صندلي بلند شد و زد تو سر اون بيچاره و گفت برو بيرون تا تكليفتو روشن كنم اون بچه هم زد زيره گريه ورفت خلاصه هي خانوم ناصري صدا مي زد از اون طرف هم يه كتك و بيرون انداختن بچه هاي بدبخت،خانوم ناصري كه داشت از خشم خودشو مي خورد گفت:جودي آتيش پاره بياد پاي تخته(البته اسم و فاميل واقعيمو گفت)من كه اون موقع بچه بودمو هنوز بلد نبودم خانومارو اذيت كنم تمام بدنم بي حس شد رفتم پاي تخته سياه گچو دستم گرفتم و روبروي مساوي نگه داشتم با اينكه مي دونستم جواب مي شه 4 ولي نمي تونستم بنويسم ناگهان خانوم ناصري رو بالاي سرم ديدم گفت كه چرا نمي نويسي من كه داشتم از ترس مي مردم
4 رو كمرنگ نوشتم ولي خانوم ناصري با لحن تحقير آميزي رو كرد به بچه ها و گفت انگاري صبحانه نخورده بعد اومد گوشمو پيچوند و گفت چرا نمينويسي ،ميدونيد خيلي برام جالبه كه تمام جزئياتو يادم مونده من اوموقع اصلا دردم نيومد ولي همون موقع از خانوم ناصري ودرس و مشق متنفر شدم .حالا كه دارم فكرشو مي كنم چرا جلوي خانوم نياستادم
تعجب مي كنم ،حالا مي خوام ازمعلماي كلاس اول خواهش كنم كه مشكلات خانوادگي شونو سر كلاس نيارن روي بچه ها خيلي تاثير مي زاره و هميشه به يادشون مي مونه ،من به شخصه به خاطر همين خانوم از درس زده شدم البته اينم بهتون بگم خانو ناصري خانوم بسياررررررررر مهرباني بودن
.البته همه ي خانوم هاي كلاس اول بد اخلاق نيستن وقتي من كلاس پنجم بودم خانوم كلاس اول خيلي مهربون بود حتي يك بار هم نديدم كه بچه ها رو دعوا كنه البته من اينم مي دونم كه به 30 تا بچه اي كه اصلا سواد بلد نيستن درس دادن چقدر سخته.
خوب حالا معلم كلاس دوم،خانوم بهاري هر چي از خوبياش بگم كم گفتم ها راستي كاپيتان خانوم بهاري ترك بود.
حالا معلم كلاس سوم ،خانوم جليل وند ماه بود ماه اون بود كه به من جدول ضربو ياد داد همشم بهم كارت صد آفرين مي داد دوست دارم قد موهام.
حالا نوبت كلاس چهارم خانوم نادري از اون خانو ماي بداخلاق روزگار بود اگه باورتون نمي شه بزارين براتون يه خاطره در مورد ايشون تعريف كنم:هفته ي معلم بود بچه ها هزار تا نقشه براي تبريك به خانوم نادري كشيده بودن
من يه دفعه گفتم بچه ها بيان تو تخم مرغ پر از گل كنيم بعد از اينكه خانوم وارد كلاس شد چند تا از بچه ها تخم مرغ ها رو به سقف بكوبن تا گل ها بريزه رو سر خانوم همون موقع هم يه شعر رو كه مخصوص روز معلم باشه بخونن خلاصه قرار شد همين كاروبكنن ،بعد از چند روز همه كارو انجام شد 3 تا از بچه ها كه خودمم جزء اونا بودن تخم مرغ به دست منتظر بوديم وقتي خانوم اومد تو كلاس ما 3 تا تخم مرغ ها رو زديم به سقفو با هم يه شعرو براي ايشون خونديم خانوم نادري با همون اخلاق زيبايي كه داشتن حتي يه لبخندم به لبهاي مباركشون نيومد
بعدم گفت اين آشغالايي كه ريختين جمع كنين ما با اون همه شوق ذوق براش جشن گرفتيم بعد اون حتي يه مرسي هم به ما نگفت دلم مي خواست اون تخم مرغ رو بزنم تو سرش
ولي من هميشه احترام معلمو نگه مي دارم .
حالا كلاس پنجم،خانوم حوطي نژاد ايشون معلمي بودن كه هميشه احترام دانش آموزو نگه مي داشتن اگه درس نمي خوندي بهت توهين نمي كردن و هميشه با احترم يه نفرو صدا مي كرد.
دوران راهنمايي كه اصلا ولش كن ،دوران خنكي من بودش پس بهتره راجع بهش حرف نزنم
.
دوران دبيرستان با معلم ها همش خصوصي نمي شه گفت
.
حالا هي بگين جودي كم مي نويسه.
يه جك:تهرانيه ميره كعبه توبه مي كنه كه ديگه جك تركي نگه يه دفعه يه تركه به شونش مي زنه مي ببخشيد جهت قبله كدوم طرفه
.(اااااااااااااا ببخشيد به جاي تركه بخونيد كاپيتان)
به نظر من بهترين معلم ها پيامبران بودند(عجب حرفی زدم
).
به قول كاپيتان يا علي
سه شنبه 1386/02/18
كي چي دوست داره!...
من الان دوست داشتم امتحان فوق ليسانس داده بودم اونم توي رشته مورد علاقه ام و الان منتظر نتايج مي موندم
الان دوست دارم توي پارك پر از گلهاي رنگارنگ روي نيمكت كنار اكرم نشسته باشم و از دور ببينيم كه دو قلوها و فاطمه دارن ميان و بعد با هم بريم بستني بخوريم (خيلي وقته ميخوام برم با يكي بستني بخورم)
الان دوست داشتم يه كتابي رو كه اسمشو گم كردم پيدا كنم و برم تهيه كنم
الان دوست داشتم با سارا حرف بزنم خيلي وقته ازش بي خبرم آخه مثله اينكه سرش خيلي شلوغه رشته كامپيوتر ميخونه دانشگاه اكرم اينا ترم آخره
الان دوست داشتم تو يه دشت وسيع و با صفا كنار يه اسب سفيد بودم و در حاليكه اونو نوازش ميكردم يكي ازم عكس ميگرفت
الان دوست داشتم شيراز باشم اونم توي باغ ها و پاركهاي پر از گلش آخه ميگن ارديبهشت شيراز محشره من هنوز شيراز نرفتم يهني خيلي كوچيك كه بودم رفتم هيچي يادم نيست فقط عكسشو دارم
ولي.............
خوب چيكار كنم منم مثله شما خيلي چيزا دوس دارم
ولي همين جايي كه الانم هستم خيلي دوست دارم و خدا رو شكر ميكنم
حالا شماها بگين الان چي دوست داشتين؟!...
شنبه 1386/02/15
بچه ها كجاييد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
قبل از اينكه حرفي بزنم بايد بگم كه از اين پس به جاي واژه ي تركه از كاپيتان يا اكرم استفاده كنيد
،راستي اكرم اگه مي خواي تركي ياد بگيري بيا پيش خودم ،دو روزه يادت ميدم ،فقط ساعتي 2000 تومان (البته به هزار)بايدبدي مي دوني كه حساب حسابه كا كا برادر.
ميگما فاطمه خيال نداري بياي اردكان و كادوهاتو بگيري ،بابا جون مي رم مي فروشمش خرج زبان اكرم مي كنما،بيا ديگه دلم برات تنگ شده
،
مخصوصا براي خنده هات(بسته ديگه پرو نشو يه چيزي گفتم تا نگن اين راضي احساس نداره).
هوا اينجا خيلي گرم شده ،ديشب اصلا خوابم نبرد نميدونم چرا همش داشتم فكر مي كردم
،با يه صداي كوچيك از ترس خشك مي شدم ،تا حالا شده از
شب تا صبح بيدار بمونين جز شما هم كس ديگه يي هم بيدار نباشه؟خيلي ناراحت كنندست
.
طاهره مي شه بري نمايشگاه كتاب يه كتاب خش برام بخري ؟هر چي كه خودت دوست داشتي ،باشه؟
قاصدك بي معرفت يه سري به ما بزن
؟اكرم ديگه سرت خيلي شلوغه يادي از ما هم نمي كني؟منصور فكر كنم تو اصلا ما رو فراموش كردي؟
راستي مي شه براي خوشبختي يه نفر دعا كنين
(البته كسي كه دعاش مي گيره يعني خدا اونو خيلي دوست داشته باشه).
به علت اعتراض كم نوشتم!!!!!!!!!!!
خب ديگه من ميرم اگه كاري،گفي ،چيزي دارين بگين.
تا بعد!!!!!!!!!
پنجشنبه 1386/02/06
دلم می خواست آپ کنم
من اپ کردم چون می خواستم فقط آپ کنم
چیزی هم ندارم که بگم
فقط اینکه من خیلی سرم شلوغه
فعال شدم
یعنی بودم خیلی تر تر شدم
همینه که هست
چی میگی تو؟
هم وقت کم میارم هم انرژی
نمی دونم چرا رو زمین بند نمی شم
نمی دونم چزا شبا نمی خوابم
فکر کنم اون چیزا کار خودشو کرده
وای خدای من نکنه معتاد شده باشم؟
در ضمن می خوام ترکی حرف زدن رو هم یاد بگیرم
باید چی کار کنم
خیلی دارم سعی میکنم
از این به بعد هم کسی در مورد ترکا بد حرف نمی زنه
و گرنه لنگشو میگیرم میندازمش بیرون
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
شنبه 1386/02/01
امروز چه خبر جودي؟
1:فهميدم كه طلوع خورشيد چقدر زيباست
.
2:بعد ازاينكه فيلم ملاقات با والدينو ديدم فهميدم كه خنديدن از ته دل يعني چي
.
3:وقتي به صورته لي لي توجه كردم فهميدم كه من اصلا شبيه اون نيستم (اگه شبيه بودم خودكشي مي كردم)
.
4: بعد ازاينكه فيلم ملاقات با فاكرها (قسمت 2 ملاقات با والدين) رو ديدم فهميدم مردن از خنده حقيقت داره
.
5:وقتي خواهر شوهر به دنيا اومده يه مگس از خانواده ي خر مگسيان زيره چرخ ماشين له شده
.
6:فهميدم انرژي هسته اي حق مسلم ماست
.
7:فهميدم كه دلتنگي يعني چي
.
8:كودكه درونم خيلي بي ادبه
.
9:فهميدم كاغذ بازي تو اداره ها يعني چي
.
10:به قول همسايمون شوهر نكنم
.
11:رازتو به هيچكس نگو
.
12:بابام كفشامو تميز كرده
.
13:بابام از جوادي يساري خوشش مي آد
.
14:لي لي هم بكشيشم تو خونه كار نمي كنه
.
15:پارتي بازي خوبه
.
16:خوردنو خوابيدن چه فازي مي ده
.
17:رفتن به مدرسه خيلي حال مي ده
.
18:من و لي لي در يك زمان يه فكر به سرمون مي زنه
.
19:اگه يه چيزي وسط خيابون ديدي برش نداري
.
20:هيچ وقت پول نده يه كتاب بخري ، بيا برو كتابخونه امانت بگير
.
خوب من همه ي اينا رو امروز فهميدم ، ميخواستم از همه ي شما معذرت بخوام آخه خيلي
وقته كه يه سري به وبلاگ نزدم .هر كي هم بگه چرا كم نوشتي من مي دونمواون
،راستي
امروزيه نامه از دوسته قديميمون براي ما اومد من اصلا باورم نميشد كه هنوز بيادمونه ،
خوب ديگه من بايد برم آخه خيلي گشنمه مامانم داره صدام مي زنه (مامان:مرضي بيا اين
خونه رو جارو كن)
.
