تبليغاتX
خاطرات

جمعه 1386/04/29

فردا...

Helloعلیکم

چه طورین؟

خوبین آیــــــــــــــــــــــــا؟

 

خب دیگه سرم کمی خلوت شده...تا همین صبح مصاحبه داشتم

بچه ها از این لی لی و جودی خبری نیست؟

نکنه سر سوغاتی ها هم دیگه رو سر به نیست کردن؟

از طرفی بفروییه هم هستن ولی با اصلیت اردکانی نکنه .....

وای عجب حادثه ای...

یه چیز دیگه هم اینکه این قافلو رفیق فاطمه خنگوله ... از همون سیرجونیا

قافلو هم به زبان کرمانی ...یه فحشه

و یه خبر خوش و مسرت بخش

یه تالار گفتمان از خودم به در کردم تا اونایی که از اون کلوب خسته شدن بیان و عضو بشن...بحث بذارن و کلا حالشو ببرن

ما اینیم دیگه...عشق به شهرمون داره خفه مون میکنه

http://www.ardakan.parsbb.com/

.

من فردا ساعت 8 نوبت دکتر دارم...دندوووووووووونام

دکترم( اسم نمیبریم چون تبلیغات میشه... فقط اول اسمش دکتر ملاحسینیه) وقتی اون هفته دندونامو دید گفت

WoW دختر.....!!!!!!!!!

پارسال که اومدی دندونات هیچ مسکلی نداشت از پارسال تا حالانزدیک 10 تاش خراب شده...

چی کار کردی...

خلاصه اینکه فکر کنم200-300 تومنی خرج تراشیدم

در ضمن فردا هم با بچه های یونی( شما بخونید دانشگاه) تو کارگاه قرار داشتیم...آره دیگه چی کار کنیم

همون روباتیک و اینا دیگه

همین طوریش هیچی نوفهمم چه برسه به اینکه دیر برم...فاطمه میگفت فردا نرم...این قسمت را با لهجه بخوانید آخه باش کَچ و کُچه ورم کرده و لُنج و پوز اوزون

واییییییییییییییییییی

برام دعا کنین... که خرجم کم بشه...

بازم تو مذیقه(اینجوری مینویسن؟) مالی قرار گرفتم

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم

انجمن حمایت از دانشجویان بحران زده!

     

 

چند تا چیز دیگه که یادم رفت و خیلی حیاتی بود رو اومدم که بگم

1-     امشب ما قراره بریم عروسی (اونم کانون امام )...شاید هم نرم چون نمیدونم اون لباس قهوه ایمو بپوشم یا سفیده ... واین دفعه دیگه کسیو ندارم که بگه

2-     یادتونه دوشنبه مامان بابای فاطمه قرار بود برن سوریه..عقب افتاد...امشب قراره برند

     باشد که از طرف اینا به ما سوغاتی برسه...(از راضیه مرضیه که چیزی بهمون نماسید!)

۳-من الان اینو http://www.byeschool.blogfa.com/8504.aspxاز اول تا آخر خوندم مال تیرپارساله

یکی بیاد منو جمع کنه که اشکام سرازیر شد

 

۴-  هر کاری میکنم آی دی قبلیم باز نمیشه...نکنه هک شده؟!

     ولی نه ما که مهم نیستیم هکمون کنن!!! یعنی کی میتونه باشه این موقع شب؟

۵-    قالب رو میخوام عوض کنم...آخه میدونین همه چی این وبلاگ بر دوش من است... قالب ..آهنگ...دارم خورد میشم از این بار مسئولیت...من موندم اینقدر از رنگ آبی بدم میاد چه جوری این قالب رو تحمل کردم؟

     می خوام همون قالب چی توز رو واسه وبلاگمون بذارم ... خواهر فاطمه هم میتونه بیاد و بگه اه اه اه چه قدر زننده است ...اینجا دموکراسیه...(میشه همون آزادی بیان دیگه:D)

 

 

 

نوشته شده توسط کاپیتان در 3:30 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1386/04/25

در جوار فرماندار و وبلاگ نویسان!

با عرض سلام مجدد و تشکر از ...نه ببخشید با دیروز قاطی شد هنوز جَوش پراکنده نشده

اول از همه ی خاطرخواهای این وبلاگ بسایر بسیار مردمی و پرطرفدار و دوستداشتنی معذرت به خاطر اینکه یه مدت نبودم(اعتماد به نفس رو میبینی از ته اقیانوس اطلس تا سر قله ی اورست)

از اونجا که من یه فروند دانشجو مملکت عزیز ایرانم و هر دانشجوی ایرانی  اگه در طول ترم درس نخونه،طبق بند الف ماده ی1687 قانون شرعی!!!  باید بره بمیره مگه اینکه خلافش ثابت بشه و ...ما نرفتیم بمیریم در طول موقع امتحان به جای اومدن تو نت و آپیدن اینجا ...نمی دونم چرا همش آن شدیم و همش هم چتیدیم! (به شدت چت خونم رفته بالا...جون تو ..حالا بگین اکرم دروغگوئه)

دیگه اینطوری شد که فرمون این وبلاگ رو این لی لی و جودی(راضیه و مرضیه) و اون خواهر شوهر پَسواروون (فاطمه) دست گرفتند... ولی ناراحت نباشید عزیزان دل من برشگتم تا همه ی شما را از دست این دولت مزخرف .... نجات دهم باشد که توشه ای برای آخرتم برداشته شود!!! آمین

آغا ما دیروز پَسینُگ بَنه بود بِرِم کلاس آیینو نومه و گفته بودن اگه یکی جلسش هم نَیی دوباره باد هفته دِگه وَخیزی بیِی و این گف و کارا و از اونجا که دیروز جلسه ی مهمی داشتم و گفته بودن اگه تو نیی عمرا جلسه تشکیل بشه و ناراحت مَشم و شو پابرهنه مُخوابمو ایناااااااا(برم زیر هواپیما اگه دروغ گفته باشم ) قرار شد بِرِم ...این فاطمه هم خو همیشه اوزون (آویزون) ما بوده و هست و خواهد بود...

حالا دَلُدون بنده چه جلسه و اینا ...یا نه؟نگم الکی؟  خب مِگم ... حالا خشه این راضیه مرضیه بیان بخونن و بگن چرا ما رو نبردی و ...(بچه ها زیاد ناراحت نشین حالا اسمش فرمونداریه ...خبری نبود... فقط چایی و شربت دادن تازه شربتش هم شیرین نبود!!)

خلاصه... از همون آخر بگم: فرموندار اردکان خو مشناسیش؟  نه؟؟!!  منم نمشناختمش تا پریروز.. آقای پورروستایی هستند.

مشاور فرهنگیش هم خو مشناسیش؟ نه..؟ منم نمشناختمش تا دیروز...

این دو مرد شریف و بزرگورا به همراه تنی چند از برادران قرار شده بود یه جلسه ای از خودشون به در کنن و وبلاگ نویسای اردکان و دور هم جمع کنند و خلاصه بقیه اش رو نَمِگم چون جلسه علنی نبود و قرار شد همه چیز secret بماند ولی گویا چنی تند از عوام نفوذی و دشمنان اسلام در جلسه حضور داشتن و دیر یا زود شما اخبار رو از BBC میشنوین یا میبینین ...پس به جای اینکه از اون ماهوره در جهت کارهای خلاف شرع استفاده کنی یه کمی هم در جهت بالا بردن سطح اطلاعاتت استفاده کن کانال BBC رو بگیر...اونو نه بابا اون که همش.... نشون میده!

و باید خدمتتون عرض کنم که بنده هم چون  معتقدم من هستم پس حرف میزنم!! اونجا هم دست از وراجی بر نداشتم ولی نمی دونم چرا هر جا این فاطمه هست نمیتونم درست حرف بزنم و مثل اینایی که سخنران حرفه ای نیستن(!؟!) ...چون همش نیشش بازه تا بنا گوش مبارکش

 

به هر حال خوشم میاد دیر رسید و کنار من نتمرگید هر چند دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است ...

و دلیل دیگر ایراد سخنرانی من هم این بود تا نماینده ی نسل جوان باشم زیرا این گروه گل و بلبل زبان در دهان و دست ها در بغل و سکوتی مطلق ...(فعل نداره)

هان دِگه ایروها...  فرمونداری دگه نرفته بودِم این هم خو  رفتِم 

و یه چیز دیگه اینکه هر جا ما دو تا حضور داشته باشیم بحث به هیچ نتیجه ای نمیرسه

یه سری عکس هم هست که یکی از همشهری ها زحمتش رو کشیده

و از اونا میتونین استفاده کنین فقط با ذکر منبع و استفاده ی غیر مجاز در غیر این صورت پیگرد قانونی دارد!

یه چیز دیگه هم اینکه دیروزیکی از بلاگر های دوستداشتنی شهرمون  نیومده بود و این میتونه جای بسی درنگ داشته باشه ...شاید هم به سهمیه بندی بنزین بی ربط نباشه ...بله هر چی فکر میکنم میبینم فقط این دلیلش میتونه باشه ...مگر اینکه خودشون دلیل تشریف نفرماییشونو بگن

و در آخر هم بگم این جلسه میتونه عواقب خطرناکی داشته باشه حسن!  هنوز پندی از آشنایی ما نگذشته ....خودتون برین کامنتای پست قبلو بخونین البته فقط یکیشو گذاشتم بمونه ...بقیه اشو پاک کردم

دِگه هم چیزی یادم نمیاد...ایران خو باش چین 2-2 کردن باش این قلعه مرغی بی شعور نفهم جلبک ....(سانسور)

و اون عنایتی دماغ که همش با بینیش مره تو آفسید ...مخواد مثل علی دایی خدا بیامرز بشه

والیبال هم خو دمشون گرم خیلی گرم ولی نه زیاد که بشوزن ...زدن این ایتالیاای خوشکل ..مامانی ...جیگر رو لوله کردن...باشد که درس عبرتی شود برای بازماندگان

بی صبرانه منتظر ایمیل هایتان هستم و این در صورتی است که اصلا وقت ندارم و اصلا هم میلمو بهتون ندادم

برام دعا کنین ...واسه چی خودم هم نمی دونم!!!

و در آخر یه شعر:

پارسال تابستون* دسته جمعی رفته بودیم زیارت

برگشتنی یه پسر خوشکل و بامحبت

همسفرمون شده بود و همراهمون میومد

به دست و پام افتاده بود این دل بی مروت

می گفت برو ، بهش بگو...نه ببخشید سی دی رو اشتباه گذاشتم ولی یه توضیح در مورد اون* همون زیارتی که پارسال تابستون همین موقع ها با فاطمه اینا رفتیم و میتونین از آرشیو همین وبلاگ بخونین

شعر اصلی اینه:

مرگ من روزی فرا خواهد رسید           در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور              یا خزانی خالی از فریاد و شور

دیدگانم همچو دالانهای تار            گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود        من تهی خواهم شد از فریاد و درد

خاک میخواند مرا هر دم به خویش     می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب                   گل بروی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یک سو میروند                پرده های تیره ی دنیای من

چشم های ناشناسی می خزند             روی کاغذها و دفتر های من

در اتاق کوچکم پا می نهند                      بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر آئینه می ماند به جای             تار مویی، نقش دستی، شانه ای

بعد ها نام مرا باران و باد                     نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه                  فارغ از افسانه ها و نام ننگ

 من میرم به این امید که برگردم

(حالا همه گریه)

 

 

 

نوشته شده توسط کاپیتان در 7:57 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 1386/04/15

من هم اومدم....

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام بر و بچ

خوبين؟ خيلي دلم براتون تنگ شده بود مي دونم كه دل شما ها هم واسم خيلي تنگ شده بود و سه ماه در اختيار شما هستم

آخ جون امتحانام تموم شد خوب يا بد گذشت بي خي خي

تولد حضرت زهرا (س) و روز زن رو به همتون تبريك مي گم ( دير رسيدن بهتر از هرگز نرسيدن است )

اين مدتي كه نبودم خيلي اتفاقاي تازه و جديدي افتاد. از ديروز بعد از ظهر مي گم خيلي خوش گذشت:

من و اكرم و جودي و دختر خالم رفتيم سالن ورزش، جشن بود. خيلي فاز داد از اول تا آخر فقط مي خنديديم . به هر كي كه مي رفت جشن يه كارت مي دادند كه روش يه شماره نوشته بود و در آخر قرار بود قرعه كشي كنند اكرم مدام بيرون مي رفت و بر مي گشت و يكي از اين كارتها مي گرفت و تا 4 تا كارت گرفت دختر خالم هم دست كمي از اكرم نداشت و 3 تا كارت داشت من هم 3 تا كارت داشتم ولي مثل اكرم نبودم يكيش مال خواهرم بود يكيش مادرم و جودي هم مثل بچه مظلوما 1 كارت داشت. حالا خنده داشت؟؟!!! بعد از هر اجراي ورزشي قرعه كشي مي كردند شماره هامون همه در محدوده 200 بود ولي خوب وقتي مي گفت مثلا 312 نمي دونم چرا كاتهامون رو چك مي كرديم خيلي خنديديم.تا آخرين لحظه مونديم ديگه سالن تقريبا خالي بود آخرش به اكرم گفتم بلند شو بريم ديگه از هديه خبري نيست اگه شانس داشتم كه تو دوست من نبودي وقتي در شديم ( به قول كرموني ها ) خيابون ها خيلي شلوغ بود پليس ها و مردم همه جمع بودند، شيشه ها همه شكسته بودآخه بفروئيه و حسن آباد ميبد را به اردكان داده بودند .به جاي اينكه ما بريم تظاهرات اونا اومده بودند اردكان شورش به پا كرده بودند تازه خونه جودي و لي لي تقريبا بفروئيه حساب مي شه بهش مي گفتيم الآن چه حسي داري كه با ما همشهري شدي؟؟؟

بعدش هم ديگه همه از هم جدا شديم و به آغوش گرم اسلام بازگشتيم . اسلام در خطر است مواظبش باشيد.

اين هم يكي از معايب اينكه خيلي وقت نبودم جمله بنديم كه قوي بوده قوي تر شده .

 

راستي ما شنبه قراره بريم يزد. ( حالا دلون بند بود )

خدا حافظ

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 12:16 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1386/04/04

روز مادر پيشاپيش مبارك

من اين آپم رو تقديم مي كنم به مامان خودم:

 

سلام ماماني دلم برات خيلي تنگ شده الان

 

حتماُ داري توي حرم پيامبر نماز مي خوني مي دونم كه يه عمر منتظر همين لحظه

 

بودي اميدوارم بهت خوش بگذره ،پيش خودم گفتم وقتي مامان خونه نباشه دلم

 

براش تنگ نمي شه ولي حالا فهميدم كه اشتباه مي كردم.

 

اونايي كه مادر ندارن چي مي كشن !!!!!!!!!!من كه نمي تونم تحمل كنم ،خدا

 

صبرشون بده.

 

ماماني مي دونم كه اصلا اين آپ رو نمي بيني ولي از راه دور مي بوسمت

 

ماماني روزت مبارك

 

اين جمله ها ي قشنگ از كريستيان بوبن كه از كتاب رفيق اعلي گرفتم :

 

‌‌(مادران بار خدا را بر دوش دارند.اين شور و شوقشان،يگانه دلمشغوليشان ، زيانشان

 

و تقدسشان است.)

 

(مادران از همان ابتدا در رفيع ترين جايگاه قدسي قرار دارند ، از همه چيز خشنودند،

 

بي آنكه بدانند چه چيز خوشنودشان مي سازد.)

 

 

 

 

نوشته شده توسط لی لی لجباز در 12:36 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •