پنجشنبه 1386/06/01
سلام عزيزانم اينقدر دلم براتون تنگ شده بود كه نگو.
تو اين چند هفته اونقدر اتفاق افتاده كه نگو،هفته ي پيش جمعه نامزدي داداشم بود،سه شنبه ي همون هفته هم من و لي لي امتحان تغيير رشته داشتيم(عربي)،
پنج شنبه همون هفته امتحان ادبيات داشتيم،حالا بعدن ماجراهاي امتاحانامونو براتون تعريف مي كنم،بزارين برم سر اصل مطلب اولا من از دسته خواهر شوهردلگيرم0 2بار زنگه خونشون زدم كه هيچ وقت نبوده،من تو اين تابستون فقط يه بار ديدمش اونم تو خط واحد همين،به کاپیتان عزیزم هم تبریک می گم.
اين نقاشي پايين اثر خودمه،بزارين ماجراشو براتون تعريف كنم:
ما پشت خونمون يه پاركه،هر شب مي ريم اونجا،هر وقتم كه ميريم يه گروه دارن فوتبال بازي مي كنن،اوني كه پشت ما هستش يه مجسمه ي اناره كه از توشآب بيرون مي آد.
اين شعرهم تقديم به كاپيتان و خواهر شوهر كه من هميشه دوسشون داشتم.![]()
![]()
اي صميمي
اي دوست
گاه،بي گاه لبه پنجره ي خاطره ام مي آيي
اي قديمي
اي خوب
تو مرا ياد كني يا نكني
من به يادت هستم
آرزويم همه سرسبزي توست
داعم از خنده لبانت لبريز
دامنت پر گل باد
احمد شاملو 