تبليغاتX
خاطرات

یکشنبه 1386/07/22

باز آمد بوی ماه مدرسه

سلام

خوبییییییییییی؟؟؟؟؟؟

دلم براتون خیلی تنگ شده بود

این رو اول مهر نوشتم هر کار کردم آپ نشد به همین خاطر زده بودم ثبت موقت و الآن آپ کردم دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است  

اول مهر رسید و معلم آرام اسمها را می خواند .........

یادش به خیر ۱۲ سال مثل برق و باد گذشت اولین اول مهر است که من خونه هستم

الآن داشتم به اون روزها و خاطراتش فکر می کردم

یادمه کلاس اول دبستان بودم خیلی شیطون بودم (ولی الآن نیستما ) داشتم مثل بچه آدم صبحونه ام رو می خوردم یه لقمه از نون و پنیرم زیادی بود حیف بود که بندازم بیرون از اونجایی که من بچه خیلی بهداشتی هستم  یه صابون همرام بود یه فکر شوم اومد تو ذهنم صابون رو کشیدم رو نون و بعد گفتم بچه ها کی می خواد؟؟؟ یکی از بچه ها گفت من  بهش دادم  و منتظر عکس العمل بودم  یهو دیدم دهنش کف کرد  حالش بد شد  خواهرش کلاس پنجم از دبستان خودمون بود   رفت خواهرش رو با خودش آورد و من رو دعوا کرد  فرداش تازه مادرش رو با خودش آورد  من هم مظلوم   

یه مار مولک الآن روبرومه زل زده به من از بس خوشکلم شیفته جمالاتم شده  یادش به خیر پارسال کار آموزی 

من و اکرم طبق معمول تو مدرسه وقت کم آورده بودیم و داشتیم تلفنی حرف می زدیم  یه مارمولک مثل همین مارمولک جلوی من رژه می رفت از این طرف به اون طرف  گفتم این مارمولک برا من آدم شده خیلی داره برا من کلاس می زاره  من برم بگیرمش (آخه من از مارمولک نمی ترسم و تخصصم گرفتن مارمولکه تازه خیلی از چشمای مارمولک خوشم میاد  خیلی چشماش مظلومه ) رفتم و یهو پریدم روش  و گرفتمش  تو دستم بود  الهی نازه هی بهش نگاه می کردم و قربون صدقش می رفتم با اکرم هم هنوز داشتم تلفنی حرف می زدم یهو یه فکر شوم از ذهن اکرم عبور کرد ( من هیچ کاره ام گفته باشم )  گفت مارمولکه رو فردا بیار سر کلاس زبان  گفتم اکرم بی خیال شو همین جوری این معلم زبان از ما خوشش نمیاد دیگه با این کار فاتحمون رو خوندیم  این اکرم بی خیال نشد که نشد اکرم یه کار که خواسته باشه بکنه حتما باید انجام بده من هم مظلوم و حرف گوش کن قبول کردم برم یکی دیگه مارمولک پیدا کنم و دو تاشون رو ببرم مدرسه رفتم تو حیاط کل باغچه و حیاط رو گشتم تا یه مارمولک خیلی بزرگ و سیاه  پیدا کردم خودم می ترسیدم بگیرمش  رفتم یه دستمال آوردم و مارمولک رو گرفتم و تو یه شیشه انداختمش حالا من دو تا مارمولک داشتم ( یکی بزرگ و یکی کوچیک ) تازه بهشون آب و غذا هم دادم فردا صبحش مارمولک رو برداشتم و راه افتادم. تو راه هر دفه که این مارمولک تکون می خورد قلبم هری می ریخت پایین   رسیدم مدرسه طبق معمول همیشه دیر رسیدم کلاس شروع شده بود کم کم عملیات رو داشتیم شروع می کردیم که یهو مدیرمون اومد زود مارمولک ها رو از پنجره کنارمون انداختیم بیرون و نتونستیم نقشه شوممون رو عملی کنیم  ولی معلمه از بس خندیدیم به یه چیزایی بو برده بود و می خواست من و اکرم رو از کلاس بیرون کنه که با پادر میونی مدیرمون فقط جاهامون رو عوض کرد و یه مسافت طولانی بینمون فاصله بود ولی ما آدم بشو نبودیم ( فرشته ایم ) و از همین مسافت با هم حرف می زدیم که نظم کلاس بیشتر به هم می خورد بهمون گفت پاشین کنار هم بشینید بهتره  

یادش بخیر ولی مارمولکه حیف شد  

همین معلممون یه دفه سر کلاس به ما گفت نمی خوای بری آب بخوری؟؟؟؟

اگه تشنتونه پاشین برین و یه خرده وقت هم نیاین ( تا کلاس از دستتون یه نفس راحتی بکشه )

بسه دیگه شب دارم میرم سیرجان هزار و یکی کار دارم هنوز یکیش رو هم انجام ندادم

راستی سیرجان کاری ندارین؟؟؟

حلالم کنید

التماس دعا

یا علی 

الآن باید بگم مهر هم تمام شد

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 9:53 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1386/07/21

عیدتون مبارک

سلام

خوبین؟

نماز و روزه هاتون قبول حق باشه انشاءالله

قبل از هر چیز هم عید سعید فطر رو بهتون تبریک میگم امیدوارم طاعات و عباداتتون قبول باشه و شبهای قدر ما رو فراموش نکرده باشین

خیلی وقته دنبال یه فرصت می گردم تا بیام آپ کنم ولی نمیشه  و همین باعث شد دلتون واسمون تنگ بشه فکر نکنی دل ما واستون تنگ نشده بودا دل ما یه ذره شده بود  

چه فرصتی بهتر از تبریک

راستی این عکس شاهکار هنری منه

ادامه مطلب باشه برا فردا   

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 0:20 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1386/07/08

بابا یکی بیاد دستی رو سر این وبلاگ وامونه بکشه

جون خودم نباشه جون بقیه نویسنده هاش تعطیلش میکنما

نوشته شده توسط کاپیتان در 1:35 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •