تبليغاتX
خاطرات

چهارشنبه 1386/08/23

سلااااااااااااام

نمی دونمرا هر وقت میام اینجا گریم میگیره

می خوام با هاتون باشم

مثل قدیماااااااااااااا

راضی، مرضی عمه شدن

فاطمه هم تا چند روز دیگه خاله میشه

پس اینو هم بدونین

خودم هم تا ۳ ماه دیگه خاله خواهم شد

باشد که چشم همتون در آد

 بچه ها دلم واسه فحشایی که قدیما میدادیم تنگ شده

واسه اذیتایی که می کردیم... ملت رو سر کار میذاشتیم

توی پرانتز (مرضیه اون خونه بود ،طبقه دوم همسایه مادر بزرگتون، یادته ؟ ... )

یادتونه چه قدر دوران جاهلیت (هنرستان) بی ادبیات بودیم (الانم شما ها هستید... من یه کمی محترم شدم)

هیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

تو همین وبلاگ ... چه قدر چرت و پرت گفتیم

یادتونه وقتی تو جشنواره وبلاگنویسان رتبه اوردیم من زوودی اومدم چند تا فحش خفن  که تو آپای آخری بود رو حذف کردم؟

 

می خوام عرررررر بزنم (گریه کنم)

راستییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

روز ملی دختران بر منتظران مبارک

من یه کادو گرفتم

خب بسه دیگه

دارم میگم بسه... بی ادب بی نظاکط

خیلی خیلی خیلی خیلی

اصلا خیلی به توان ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ دوستون دارم

رنگین کمون این روزا خیلی به یادتم

بچه ها من جمعه دارم با بهترین دوستام میرم یزد تا یکی از بهترین دوستام رو ببینم

قرارمون باغ مظفر زرگنده ی یزد

همه پاشین بیاین

نوشته شده توسط کاپیتان در 11:17 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 1386/08/11

كمكم كنيد

سلام بر عزيزان جان

ديشب حالم خيلي گرفته بود به خاطر همين هشت كتاب سهراب سپهري رو برداشتم و خوندم

يكي از شعراي سهراب خيلي به دلم نشست حالا براي شما هم مي نويسم اميدوارم كه شما هم خوشتون بياد.

نام شعر : در گلستانه

دشت‌هايي چه فراخ!
كوه‌هايي چه بلند
در گلستانه چه بوي علفي مي‌آمد!
من در اين آبادي، پي چيزي مي‌گشتم:
پي خوابي شايد،
پي نوري، ريگي، لبخندي.

پشت تبريزي‌ها
غفلت پاكي بود، كه صدايم مي‌زد

پاي ني‌زاري ماندم، باد مي‌آمد، گوش دادم:
چه كسي با من، حرف مي‌زند؟
سوسماري لغزيد.
راه افتادم.
يونجه‌زاري سر راه.
بعد جاليز خيار، بوته‌هاي گل رنگ
و فراموشي خاك.

لب آبي
گيوه‌ها را كندم، و نشستم، پاها در آب
"من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است!
نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه.
چه كسي پشت درختان است؟
هيچ، مي‌چرخد گاوي در كرت
ظهر تابستان است.
سايه‌ها مي‌دانند، كه چه تابستاني است.
سايه‌هايي بي‌لك،
گوشه‌يي روشن و پاك،
كودكان احساس! جاي بازي اين‌جاست.
زندگي خالي نيست:
مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست.
آري
تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.

در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بي‌تابم، كه دلم مي‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه.
دورها آوايي است، كه مرا مي‌خواند.""

سهراب

حالا به زبان انگليسي

 

What wide plains!
What lofty mountains!
What sweet scent of grass comes from Gulestaneh!
I was looking for something in this village
Perhaps for a slumber
Some light, some sand, some smile

Behind the poplar trees
There was some pure negligence that called me

I stopped at a Redland, the wind was blowing, and I listened
Who was it that talked to me?
A lizard slipped
I started walking
A hayfield in the way
Then a cucumber bed, flower bushes of color and the oblivion of earth

I put off my shoes and sat down my feet dangling in the stream
How green am I today
And how clever is my body!
God forbid if grief arrives from behind the mountain
Who is hiding behind the tree?
Nobody, only a cow is grazing in the field
It is noontime in summer
Shadows know that kind of summer it is
Spotless shadows
Bright and pure corners
Sensitive children! Here is a good place to play life is not empty
There is kindness, apple, and faith
Yes
One must live as long as the anemone exists

Something is lurking in my heart like a bush of light, like slumber before daybreak
And so restless am I that I wish
To run to the end of the plain, climb to the peak of the mountain
There is a voice in the distance that is calling me

sohrab

من به سيبي خوشنودم

 

 

نوشته شده توسط جودی آتیش پاره در 12:24 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1386/08/03

بالاخره منم عمه شدم

سلام بر عزيزان جان، روي سفيد، پيشاني بلند خودم

 

ديروز عروسمون يه پسره سرخ و سفيد به دنيا اورد اسمشم گذاشتيم ايمان،

 

من خيلي خوشحالم البته اين كوچولو قرار بود 20 روز ديگه بياد ولي انگاري زيادي

 

 عجله داشته.

 

ديروز من ولي لي رفتيم ديديمش ديگه همين گفه ديگه اي ندارم .

 

فقط مي خوام بگم ايمان جون به اين زندگيه جديدت خوش اومدي

salam

نوشته شده توسط جودی آتیش پاره در 3:10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •