چهارشنبه 1387/02/25
یه عصر دوست داشتنی با لی لی و جودی با لطف یه دوست...
سلاااااااااااااام
خوبین یا
نه؟
می خوام
از امروز بگم !!!!!!!!!!تعجب نکنین
می خوام
خاطره بنویسم
مثل
قدیما.....
شاید
خیلیاتون یادتون رفته باشه که ما کی بودیم و اینا
این وبلاگ
زمانی که ما هنرستان می رفتیم خوننده داشتد و هر روز آپ میشد
تا اینکه
خواهرشوهر رفت دانشگاه ...بعدش هم من رفتم ....
جودی
و لی لی هم رفتن پی زندگی شون....
یه چند
روزی میشد که خواهر شوهر از سیرجان اومده بود اینجا ....
منم یه مدت بود خیلی دپرس و اینااا بودم امروز بعد از چند روز
تصمیم گرفته بودیم بریم بیرون مهمون خواهر شوهر
تا اینکه
ظهر سر کلاس بودم جودی اس ام اس داد خواهرشوهر یه کار مهم واسش پیش اومده و می
خواد بره فردا هم من باید می رفتم نوبت دندون پزشکی داشتم روز بعدش هم که داشت می
رفت
خلاصه
قرار شد بریم و خواهرشوهر هم نیاد ...(به درک سیاه)
خلااااااااااااصه
5 رسیدم اردکان و رفتم سر قرار
من از
دیشبش غذا نخورده بودم به امید امروز
تازه بازی پرسپولیس و صبا رو از اونجا نگا کردیم با چه شور و شوقی....
من یه همبرگر خوردم لی لی و جودی هم کافه
گلاسه
بعد یه نقشه کشیدم گفتم بچه ها بیاین به خواهرشوهر زنگ بزنیم بگیم پول
همرامون نیست اینجوری هم اونو می کشونیم بیاد هم اینکه مهمونمون میکنه و نسیه امون
نقد میشه
زنگ زدیم و گفتی وخین بیا بچه آبرومون رفت .....
گفت عمرا بتونم بیام و از این حرفا...
ما هم دیدیم نه فایده نداره گفتیم خب حالا یه کاریش می کنیم
و زرت قطع کردیم چون داشتم سوتی میدادم
تا اینکه دلش به حالمون سوخت و دوباره زنگ زد گفتی الان واستون پول میفرستم
(یعنی کی میتونه باشه این موقع شب)
بعد گفتیم حالا که یکی قراره بیاد پس بخوووووووووووووورید
یه پیتزا دیگه سفارش دادیم و منم یه بستنی و اینا....
خلاصه وقتی فهمیدیم کیو فرستاده کار از کار گذشته بود گفتیم ای خدااااااااا
ضایع شدیم رفت
ولی بازم جلو اون طرف سوتی ندادم و گفتیم آره پول نداشتیم و از اون حرفایی که واسه خواهرشوهر سر هم کردم به اونم گفتم
ولی خدایی ضایع بود
هیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
چه قدر خندیدیم به بچه ها می گفتم کاش یه سری خرید هم واسه خونه کرده بودیم
جودی گفت نیومدن فاطمه(حواهرشوهر) خیلی بیشتر حال داد....
خلاصه قرار شد دیگه نبریمش
تازه یه روز هم میخوایم پلنگ صورتی رو ببریم بیرون ....
آخه میدونین که ازدواج کرده و الان هم یه گل پسر تقریبا یه ساله داره (به عبارتی بد بخت کامل)
دیگه..........
همین
آهان مشکل خواهرشوهر واسه نیومدنش پروژه اش بود آخه نه اینکه ترم آخره (هیششششششش)
خودم هم قراره تابستون پروژه بگیرم ولی پروژه ام همون پروژه خواهرشوهره که می خوام تحویل بدم
آخه حیف نیست این همه زحمت کشیده فقط یه استفاده ازش بشه؟؟؟
واسش دعا کنین
در ضمن از مهر سال بعد میخوایم بریم از اول پیش دانشگاهی ریاضی بخونیم
تو فک کنننننننننن
از نو مردسه
واییییییییییییییییییییی وقتی دانش آموز بودیم اونجوری......
الان که دیگه دانشجو هم شدیم
بی خیال.......
حالا خبرش رو بهتون میدم
ولی اگه بشه خیلی باحال میشه
نه غلاااااااااام؟
دوستون دارم
آهان
اهههههههههههههههههم
از اون فرد اسپارتاکوسی که اومد و حساب کرد کمال تشکر و قدردانی را مینمایم
انشالله اجرتان با خواهرشوهر....
به خدا نمی تونستم پولتو نگیرم چون این وسط خواهرشوهر ضایع میشد ....
گفتم خودمون ضایع بشیم اشکال نداره
ااا اینکه بد تر شد
اصلا من برم تا یکی نزده له ام کنه