شنبه 1387/11/26
من و لی لی تو کلاس اتوکد
سلاااااام
سلاممممممممم
من کاپیتاااااااانم
منم لی لی هستمممممممم
اااااااااااااا برو کنناااااااااااااااااااار
دستتو بنداززززززززززززززززززز
من و لی لی الان سر کلاس اتوکد هستیم
البته کلاس منه ها
این وخیزاده اومده اینجا
خواهر شوهر هم در نزدیکی ما به سر میبره
اما در کلاس تکه دوزی![]()
هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا وخندییییییییییییم
خب دیگه ما بریم سر خونه زندگیمون
به این میگن آخرسو استفاده
یکشنبه 1387/11/20
ترشك خوردن تو همايش نجوم
سلام به همه ي بچه هاي بيكاروخوش.كاپيتان بهم دستور داد آپ كنم وگرنه من اصلا وقت ندارم(بابا كلاس).من حدود دو ساله كه آپ نكردم.الان اين نوشته ها را لي لي لجباز داره تايپ ميكنه منم مثل خانم ها پا رو پا انداخته در حال دوخت يقه انگليسي اين سخن هاي گوهر بار را مي گويم.لي لي زودي باش .
مي خوام ماجراي پنچشنبه هفته پيش كه رفته بوديم همايش نجوم رو براتون تعريف كنم :
روز پنچشنبه كه من داشتم شلوار ايماني(برادر زادم ،اشتباه نشه)مي دوختم كاپيتان زنگم زد و گفت امشب همايش نجومه وخين بيا هم رسيم ،وقتي من و لي لي رفتيم اونجا ميليون ها حرف داشتيم ،خلاصه مراقب خانم ها كنار من نشسته بود و هي هيس هيس مي كرد. اين همايشهايي كه تو اردكان برگزار مي شه خيلي براي جوانان مفيده يه تصاوير هايي به ما نشان دادند كه موهاي ما سه نفر راست شد(ايرو:سسسسسسسسسسسسسيخخخخخخخ) تا اون موقع همه چي خوب پيش مي رفت تا اينكه اين كاپيتان سه تا ترشك خوشمزه از تو كيفش دراورد نمودين با چه زجري ترشكا رو مي خورديم وقتي ترشكامون تمام شد من شروع كردم به خوردن پلاستيك ترشك ،ديدم كاپيتان داره بهم نگاه مي كنه و با نگاش بهم فهموند كه كارم زشته(البته اونجا چراغ ها خاموش بود تا ما بهتر بتونيم تصاوير رو ببينيم)منم ديگه نتونستم تحمل كنم زدم زير خنده ،حالا شما تصور كنيد همه ساكتن و چراغها خاموش و يه نفر داره در باره ي ماه حرف مي زنه بعد ازخنده بلند شدم رفتم بيرون ،بعد از اينكه همايش تمام شد من به همون خانومه كه كنارم نشسته بود گفتم مي خوام عضو نجوم اردكان شوم اون خانومه نگاه عاقل اندر صفيح به من كرد و گفت
:شما دانش آموز هستيد؟؟ منم با پرويي گفتم پس اون كسيكه عاشق نجومه ولي دانش آموز نيست چي
؟؟ اونم گفت:كسيكه عاشق نجوم تو همايش ترشك نمي خوره!!!!!!!
ما رو بگو چاقد سر كرديم و زديم بيرون.
من الان كلاسهاي خانومي ميرم(آشپزي،خياطي و...)البته قراره كلاس قلاب بافي هم برم.ماشاالله از هر انگشتم يه هنر مي ريزه.در ضمن من قصد ازدواج ندارم.![]()
كاپيتان منو ببخش خودت ميدوني كه انشا من مزخرفه همين چند خطم با زور نوشتم
،راستي خواهر شوهرچرا نيومدي اقه خش بود.
اينم یه تصوير قشنگ از زمين خودمون.

دوشنبه 1387/11/14
بعد از عمری...
اول سلام
دوم اومدم قالب رو عوض نم تا این مهدیه اینا فکر نکنن این وبلاگ بی پدر مادره![]()
سوم دیروز با خواهرشوهر و لی لی و جودی و فری( شماها نمیشناسیدش از اعضای باند مخوف ته کلاسی هنرستان) رفتیم یزد و کلی.... کردیم
(صفا و شیطوی و ایناااااا)
که یه عالمه خاطره داره و اگه بخوام بگم وقت نمیشه
خیییلییی خوش گذشت
فقط یه چیزی بگم که نمیتونم نگم ![]()
این لی لی و جودی بعد از چند سال هنوز هم آدم نشدن و هموون پت و متی که بودن هستند و خواهند بود
دیروز تو راه برگشت کشف کردیم
خوش وخرم باشین