تبليغاتX
خاطرات

دوشنبه 1388/04/08

نداره

 

سلام

هوووی خودتی

کدو

الان که پیشت نشستم

خواهر شوهر و لی لی دلتون و .... بسوزه من با جوی اومدم در درا

و به جوون مرگ شدن خواهر شوهر نزدیک میشویم

کمتر از ۲ هفته دیگه

خواهر شوهر عاروس میشود

فیلم این هفته سینماهای تهران و شهرستانها

خواهر شوهر عاروس میشود

با بازی خواهر شوهر و مصطف  و بقیه ارازل

نوشته شده توسط کاپیتان در 6:46 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1388/01/23

تولد خواهرشوهر

سلام فاطمه

تولدت مبارک

امشب.....ته

با آرشیو سالهای قبل مراجعه شود

 

نوشته شده توسط کاپیتان در 8:44 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1387/12/22

تولد لی لی و جودی -- 20 سال تموم نبود؟؟؟

سلام سلام صد تا سلام

دی دی دین دیدین دین ؟

خب زود می گم

امروز تولد دو دلاور زن این کلوب یعنی:

لی لی

و جوووووووووووووو

جووووووووووووووووووووووووووو

جودی است

بچه ها پیر شدنتون رو تبریک میگم

21

wow

ایشالله ۴۰۰۰ ساله بشین ازتون ماموت درست کنن

دیشب با هم رفته بودیم تئاتر

سال های طولانی تنهایی

که آخرش نفهمییم چی شد

ولی به جاش یه مخ زدیم

ااااا

خب نمی گم

be8.gif

خیلی خندیدیم

امروز عصر هم میریم خونه این دوقولو ها واسه تولد

باشد که شام نگه همون دارن

شما ها هم دعا کنین



نوشته شده توسط کاپیتان در 10:16 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1387/12/18

اندر احوالات خواهر شوهر و لي لي و جودي

سلام

واقعا كه

واقعا كه واقعا كه

به شما ها هم ميگن ....؟

خيلي.....

هر چند ميدونم پير شدين و ترشيده و ديگه دل و دماغ اومدن به وبلاگ رو ندارين

و مشكل مكبود شوهر رو براي شماها بايد بهش اضافه كنم

براي مثال چند تا عكسا تونو ميذارم:

تا بقيه ببينين حال و روزتونو

اين خواهر شوهر:

اين جودي:

اينم لي لي اما نمي دونم چرا لاغر شده فكر كنم به خاطر غم بي شوهريه

اما بيشتر كه توجه كني لباسش تو چشم ميزنه فكر كنم تو نمايشگاه بهاره به يكي از اين برادران اتباع بيگانه دل داده و زنش شده و ۱۰ - ۱۵ تا بچه داره اينا دلُش جوشوندن لاغر شده

 اينم منم

 

در ضمن ما چند وقت پيشا يه پارتي داشتيم

از اونجا كه رشم داريم وقتي مامان باباهامون ميرن مسافرت و خونه خالي پيدا ميكنيم

ميريزيم اونجا و كلي عشق و صفا و ..... ايناااااااا

چند وقت پيشا خونه لي لي و جودي بوديم

انصافا چه فازي داد

اگه مشكل اخلاقي نداشت براتون كلي عكس و فيلم ميذاشتم

نوشته شده توسط کاپیتان در 1:5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1387/11/26

من و لی لی تو کلاس اتوکد

 

سلاااااام

سلاممممممممم

من کاپیتاااااااانم

منم لی لی هستمممممممم

اااااااااااااا برو کنناااااااااااااااااااار

دستتو بنداززززززززززززززززززز

من و لی لی الان سر کلاس اتوکد هستیم

البته کلاس منه ها

این وخیزاده اومده اینجا

خواهر شوهر هم در نزدیکی ما به سر میبره

اما در کلاس تکه دوزی

هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا وخندییییییییییییم

خب دیگه ما بریم سر خونه زندگیمون

به این میگن آخرسو استفاده

نوشته شده توسط کاپیتان در 11:51 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1387/11/14

بعد از عمری...

 

اول سلام

دوم اومدم قالب رو عوض نم تا این مهدیه اینا فکر نکنن این وبلاگ بی پدر مادره

سوم دیروز با خواهرشوهر و لی لی و جودی و فری( شماها نمیشناسیدش از اعضای باند مخوف ته کلاسی هنرستان) رفتیم یزد و کلی.... کردیم  (صفا و شیطوی و ایناااااا)

که یه عالمه خاطره داره و اگه بخوام بگم وقت نمیشه

خیییلییی خوش گذشت

فقط یه چیزی بگم که نمیتونم نگم

این لی لی و جودی بعد از چند سال هنوز هم آدم نشدن و هموون پت و متی که بودن هستند و خواهند بود

دیروز تو راه برگشت کشف کردیم

خوش وخرم باشین

نوشته شده توسط کاپیتان در 6:7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1387/08/11

 

 

 

 

دلم برای همه تنگ شده

لی لی بی معرفت

جودی بی وفا

حتی خواهرشوهر .....(لوس)

نوشته شده توسط کاپیتان در 1:2 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1387/02/25

یه عصر دوست داشتنی با لی لی و جودی با لطف یه دوست...

سلاااااااااااااام

خوبین یا نه؟

می خوام از امروز بگم !!!!!!!!!!تعجب نکنین

می خوام خاطره بنویسم

مثل قدیما.....

شاید خیلیاتون یادتون رفته باشه که ما کی بودیم و اینا

این وبلاگ زمانی که ما هنرستان می رفتیم خوننده داشتد و هر روز آپ میشد

تا اینکه خواهرشوهر رفت دانشگاه ...بعدش هم من رفتم ....

جودی و لی لی هم رفتن پی زندگی شون....

یه چند روزی میشد که خواهر شوهر از سیرجان اومده بود اینجا ....

منم یه مدت بود خیلی دپرس و اینااا بودم امروز بعد از چند روز تصمیم گرفته بودیم بریم بیرون مهمون خواهر شوهر

تا اینکه ظهر سر کلاس بودم جودی اس ام اس داد خواهرشوهر یه کار مهم واسش پیش اومده و می خواد بره فردا هم من باید می رفتم نوبت دندون پزشکی داشتم روز بعدش هم که داشت می رفت

خلاصه قرار شد بریم و خواهرشوهر هم نیاد ...(به درک سیاه)

خلااااااااااااصه 5 رسیدم اردکان و رفتم سر قرار


من از دیشبش غذا نخورده بودم به امید امروز

تازه بازی پرسپولیس و صبا رو از اونجا نگا کردیم با چه شور و شوقی....

من یه همبرگر خوردم لی لی و جودی هم کافه گلاسه

بعد یه نقشه کشیدم گفتم بچه ها بیاین به خواهرشوهر زنگ بزنیم بگیم پول همرامون نیست اینجوری هم اونو می کشونیم بیاد هم اینکه مهمونمون میکنه و نسیه امون نقد میشه

زنگ زدیم و گفتی وخین بیا بچه آبرومون رفت ..... گفت عمرا بتونم بیام و از این حرفا...

ما هم دیدیم نه فایده نداره گفتیم خب حالا یه کاریش می کنیم

و زرت قطع کردیم چون داشتم سوتی میدادم

تا اینکه دلش به حالمون سوخت و دوباره زنگ زد گفتی الان واستون پول میفرستم

(یعنی کی میتونه باشه این موقع شب)

بعد گفتیم حالا که یکی قراره بیاد پس بخوووووووووووووورید

یه پیتزا دیگه سفارش دادیم و منم یه بستنی و اینا....

خلاصه وقتی فهمیدیم کیو فرستاده کار از کار گذشته بود گفتیم ای خدااااااااا

ضایع شدیم رفت

ولی بازم جلو اون طرف سوتی ندادم و گفتیم آره پول نداشتیم و از اون حرفایی که واسه خواهرشوهر سر هم کردم به اونم گفتم

ولی خدایی ضایع بود




هیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

چه قدر خندیدیم به بچه ها می گفتم کاش یه سری خرید هم واسه خونه کرده بودیم


جودی گفت نیومدن فاطمه(حواهرشوهر) خیلی بیشتر حال داد....

خلاصه قرار شد دیگه نبریمش

تازه یه روز هم میخوایم پلنگ صورتی رو ببریم بیرون ....



آخه میدونین که ازدواج کرده و الان هم یه گل پسر تقریبا یه ساله داره (به عبارتی بد بخت کامل)


دیگه..........

همین

آهان مشکل خواهرشوهر واسه نیومدنش پروژه اش بود آخه نه اینکه ترم آخره (هیششششششش)

خودم هم قراره تابستون پروژه بگیرم ولی پروژه ام همون پروژه خواهرشوهره که می خوام تحویل بدم

آخه حیف نیست این همه زحمت کشیده فقط یه استفاده ازش بشه؟؟؟

واسش دعا کنین

در ضمن از مهر سال بعد میخوایم بریم از اول پیش دانشگاهی ریاضی بخونیم

تو فک کنننننننننن

از نو مردسه

واییییییییییییییییییییی وقتی دانش آموز بودیم اونجوری...... الان که دیگه دانشجو هم شدیم





بی خیال.......

حالا خبرش رو بهتون میدم

ولی اگه بشه خیلی باحال میشه

نه غلاااااااااام؟

دوستون دارم

آهان

اهههههههههههههههههم

از اون فرد اسپارتاکوسی که اومد و حساب کرد کمال تشکر و قدردانی را مینمایم


انشالله اجرتان با خواهرشوهر....


به خدا نمی تونستم پولتو نگیرم چون این وسط خواهرشوهر ضایع میشد ....

گفتم خودمون ضایع بشیم اشکال نداره





ااا اینکه بد تر شد




اصلا من برم تا یکی نزده له ام کنه

 

نوشته شده توسط کاپیتان در 7:49 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1386/11/23

منم خ ا ل ه شدمممممممممم

اینجانب

2 روز پیش

21 بهمن خاله شدم

قابل توجه شما 19 بهمن هم تولدم بود
که هیشکدومتون آپ نکردین


ایییییییییییییی نامردا


لی لی و جودی مرسی از هدیه تون
ولی خجالت نکشیدین 2 تا آدم به اون گندگی اون هدیه کوچولو رو اوردین؟
هان؟

ولی خواهرشوهر گلم
مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییی

زیادیم شد




در هر صورت از 3 تاییتون ممنونم




نوشته شده توسط کاپیتان در 6:11 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1386/10/24

کجایییییییییییییییییییییین؟؟؟

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

حالتون ... احوالتون

نه تو رو خدا ....گریه نکنین

خب میدونم ......................

دست خودم نبود دیگه

بسه بسه بسه تو رو خدا اینقدر ماچم نکنین

بابا دم شما دیگه خیلی داغ ....

نکنه یه موقع به این وبلاگ سر بزنین ...خب؟

منظ.ورم این لی لی و جودیه

حالا مارو میگین ....از یه طرف درس و دانشگاه .... از اون طرف خونه زندگی و اینا

شما دیگه چرا؟؟؟ راست راست میخورین و بر طول و عرض خود می افزایید کمی نیز به فکر آبادانی و خرمی این بلاگ باشید

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بچههههههههه چقهههههههههه بررررررررررررررررررررررففففففففففففففففففف
 

چند روز پیشا این لی لی زنگ زده میگه بیا خونه ما برف بازی   میگک کدووووووووووووو من کسی نیست بیارتم بابام نیست....

تو با جودی به باباتون بگین بیارتتون

میگه نه ما نمی تونیم راه زیاده   میگم دیییییوووووونننهههههههه اون موقع راه ما کمه؟
میگه نه برف زیاد اومده ماشین سر میخوره    میگم خب خنگه من چه جوری بیام؟ شما هم همون جوری بیان

خلاصه خ.ن دیگه







همین









خدافظ



نوشته شده توسط کاپیتان در 10:38 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1386/08/23

سلااااااااااااام

نمی دونمرا هر وقت میام اینجا گریم میگیره

می خوام با هاتون باشم

مثل قدیماااااااااااااا

راضی، مرضی عمه شدن

فاطمه هم تا چند روز دیگه خاله میشه

پس اینو هم بدونین

خودم هم تا ۳ ماه دیگه خاله خواهم شد

باشد که چشم همتون در آد

 بچه ها دلم واسه فحشایی که قدیما میدادیم تنگ شده

واسه اذیتایی که می کردیم... ملت رو سر کار میذاشتیم

توی پرانتز (مرضیه اون خونه بود ،طبقه دوم همسایه مادر بزرگتون، یادته ؟ ... )

یادتونه چه قدر دوران جاهلیت (هنرستان) بی ادبیات بودیم (الانم شما ها هستید... من یه کمی محترم شدم)

هیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

تو همین وبلاگ ... چه قدر چرت و پرت گفتیم

یادتونه وقتی تو جشنواره وبلاگنویسان رتبه اوردیم من زوودی اومدم چند تا فحش خفن  که تو آپای آخری بود رو حذف کردم؟

 

می خوام عرررررر بزنم (گریه کنم)

راستییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

روز ملی دختران بر منتظران مبارک

من یه کادو گرفتم

خب بسه دیگه

دارم میگم بسه... بی ادب بی نظاکط

خیلی خیلی خیلی خیلی

اصلا خیلی به توان ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ دوستون دارم

رنگین کمون این روزا خیلی به یادتم

بچه ها من جمعه دارم با بهترین دوستام میرم یزد تا یکی از بهترین دوستام رو ببینم

قرارمون باغ مظفر زرگنده ی یزد

همه پاشین بیاین

نوشته شده توسط کاپیتان در 11:17 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1386/07/08

بابا یکی بیاد دستی رو سر این وبلاگ وامونه بکشه

جون خودم نباشه جون بقیه نویسنده هاش تعطیلش میکنما

نوشته شده توسط کاپیتان در 1:35 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1386/05/11

شکر کن!!!!!!!!!!!!!!

hello علیکم

چه طورین؟

از اون جا که بلافاصله بعد از خواهر شوهر باید آپ کنم .... بقیه اشو میدونین

ای منم خوبم بد نیستم

تا چند روز دیگه دارم میرم...کم کم دلهره ای که آقای ک... گفت میکیری داره سراغم میاد

هنوز سنسور مغناطیسی گیرمون نیومده آقای ک ... میگه یکی هست 180 هزار تومن... ما از این پولا نداریم که... پس شاید بی خیال یکی از روباتا شدیم

حالا اینو داشته باشین( اصلا کپی پیست نکردم)

فقط یَخَرُگ دندون رو جگر بذارین تا عکساش لود بشه

من خو وقتی اینا رو دیدم متاثر شدم

دیگه الکی نمیام نت

اگه شما خوشحال نیستین، پس اینها چه حالی دارن ؟

 
 
 
اگه کار شما طاقت فرسا و خیلی سخته، پس کار این بچه چطوره ؟   
 
 
اگه حقوق و درآمد شما خیلی کمه، پس وضع مالی این دخترک چطوره ؟  
 
 
اگه فکر می کنین که دوستان زیادی ندارین، از خودتون سوال کنین که اگه حتی یه دوست صمیمی هم نداشتین چی می شد ؟  
 
 
 
 
اگه فکر می کنین که تحصیل کردن کار شاق و سختیه، پس این دختر بچه چیکار می کنه ؟  
 
 
 
اگه احساس شکست و تسلیم شدن در برابر سختیها و مشکلات بهتون دست داد به این پیرمرد نگاه کنین !
 
 
 
اگه فکر می کنین که رنج زیادی رو تحمل می کنین، آیا می تونین به اندازه این مرد سختی رو تحمل کنین ؟  
 
 
 
اگه شما از سیستم حمل و نقل بیزارین و راضی نیستین، پس اینها باید چی بگن ؟!  
 
 
 گه فکر می کنین که تو اجتماع با شما ناجوانمردانه برخورد می شه و تو جایگاه خودتون نیستین ، نگاهی به این پیرزن بندازین !  
نوشته شده توسط کاپیتان در 6:5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 1386/04/29

فردا...

Helloعلیکم

چه طورین؟

خوبین آیــــــــــــــــــــــــا؟

 

خب دیگه سرم کمی خلوت شده...تا همین صبح مصاحبه داشتم

بچه ها از این لی لی و جودی خبری نیست؟

نکنه سر سوغاتی ها هم دیگه رو سر به نیست کردن؟

از طرفی بفروییه هم هستن ولی با اصلیت اردکانی نکنه .....

وای عجب حادثه ای...

یه چیز دیگه هم اینکه این قافلو رفیق فاطمه خنگوله ... از همون سیرجونیا

قافلو هم به زبان کرمانی ...یه فحشه

و یه خبر خوش و مسرت بخش

یه تالار گفتمان از خودم به در کردم تا اونایی که از اون کلوب خسته شدن بیان و عضو بشن...بحث بذارن و کلا حالشو ببرن

ما اینیم دیگه...عشق به شهرمون داره خفه مون میکنه

http://www.ardakan.parsbb.com/

.

من فردا ساعت 8 نوبت دکتر دارم...دندوووووووووونام

دکترم( اسم نمیبریم چون تبلیغات میشه... فقط اول اسمش دکتر ملاحسینیه) وقتی اون هفته دندونامو دید گفت

WoW دختر.....!!!!!!!!!

پارسال که اومدی دندونات هیچ مسکلی نداشت از پارسال تا حالانزدیک 10 تاش خراب شده...

چی کار کردی...

خلاصه اینکه فکر کنم200-300 تومنی خرج تراشیدم

در ضمن فردا هم با بچه های یونی( شما بخونید دانشگاه) تو کارگاه قرار داشتیم...آره دیگه چی کار کنیم

همون روباتیک و اینا دیگه

همین طوریش هیچی نوفهمم چه برسه به اینکه دیر برم...فاطمه میگفت فردا نرم...این قسمت را با لهجه بخوانید آخه باش کَچ و کُچه ورم کرده و لُنج و پوز اوزون

واییییییییییییییییییی

برام دعا کنین... که خرجم کم بشه...

بازم تو مذیقه(اینجوری مینویسن؟) مالی قرار گرفتم

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم

انجمن حمایت از دانشجویان بحران زده!

     

 

چند تا چیز دیگه که یادم رفت و خیلی حیاتی بود رو اومدم که بگم

1-     امشب ما قراره بریم عروسی (اونم کانون امام )...شاید هم نرم چون نمیدونم اون لباس قهوه ایمو بپوشم یا سفیده ... واین دفعه دیگه کسیو ندارم که بگه

2-     یادتونه دوشنبه مامان بابای فاطمه قرار بود برن سوریه..عقب افتاد...امشب قراره برند

     باشد که از طرف اینا به ما سوغاتی برسه...(از راضیه مرضیه که چیزی بهمون نماسید!)

۳-من الان اینو http://www.byeschool.blogfa.com/8504.aspxاز اول تا آخر خوندم مال تیرپارساله

یکی بیاد منو جمع کنه که اشکام سرازیر شد

 

۴-  هر کاری میکنم آی دی قبلیم باز نمیشه...نکنه هک شده؟!

     ولی نه ما که مهم نیستیم هکمون کنن!!! یعنی کی میتونه باشه این موقع شب؟

۵-    قالب رو میخوام عوض کنم...آخه میدونین همه چی این وبلاگ بر دوش من است... قالب ..آهنگ...دارم خورد میشم از این بار مسئولیت...من موندم اینقدر از رنگ آبی بدم میاد چه جوری این قالب رو تحمل کردم؟

     می خوام همون قالب چی توز رو واسه وبلاگمون بذارم ... خواهر فاطمه هم میتونه بیاد و بگه اه اه اه چه قدر زننده است ...اینجا دموکراسیه...(میشه همون آزادی بیان دیگه:D)

 

 

 

نوشته شده توسط کاپیتان در 3:30 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1386/04/25

در جوار فرماندار و وبلاگ نویسان!

با عرض سلام مجدد و تشکر از ...نه ببخشید با دیروز قاطی شد هنوز جَوش پراکنده نشده

اول از همه ی خاطرخواهای این وبلاگ بسایر بسیار مردمی و پرطرفدار و دوستداشتنی معذرت به خاطر اینکه یه مدت نبودم(اعتماد به نفس رو میبینی از ته اقیانوس اطلس تا سر قله ی اورست)

از اونجا که من یه فروند دانشجو مملکت عزیز ایرانم و هر دانشجوی ایرانی  اگه در طول ترم درس نخونه،طبق بند الف ماده ی1687 قانون شرعی!!!  باید بره بمیره مگه اینکه خلافش ثابت بشه و ...ما نرفتیم بمیریم در طول موقع امتحان به جای اومدن تو نت و آپیدن اینجا ...نمی دونم چرا همش آن شدیم و همش هم چتیدیم! (به شدت چت خونم رفته بالا...جون تو ..حالا بگین اکرم دروغگوئه)

دیگه اینطوری شد که فرمون این وبلاگ رو این لی لی و جودی(راضیه و مرضیه) و اون خواهر شوهر پَسواروون (فاطمه) دست گرفتند... ولی ناراحت نباشید عزیزان دل من برشگتم تا همه ی شما را از دست این دولت مزخرف .... نجات دهم باشد که توشه ای برای آخرتم برداشته شود!!! آمین

آغا ما دیروز پَسینُگ بَنه بود بِرِم کلاس آیینو نومه و گفته بودن اگه یکی جلسش هم نَیی دوباره باد هفته دِگه وَخیزی بیِی و این گف و کارا و از اونجا که دیروز جلسه ی مهمی داشتم و گفته بودن اگه تو نیی عمرا جلسه تشکیل بشه و ناراحت مَشم و شو پابرهنه مُخوابمو ایناااااااا(برم زیر هواپیما اگه دروغ گفته باشم ) قرار شد بِرِم ...این فاطمه هم خو همیشه اوزون (آویزون) ما بوده و هست و خواهد بود...

حالا دَلُدون بنده چه جلسه و اینا ...یا نه؟نگم الکی؟  خب مِگم ... حالا خشه این راضیه مرضیه بیان بخونن و بگن چرا ما رو نبردی و ...(بچه ها زیاد ناراحت نشین حالا اسمش فرمونداریه ...خبری نبود... فقط چایی و شربت دادن تازه شربتش هم شیرین نبود!!)

خلاصه... از همون آخر بگم: فرموندار اردکان خو مشناسیش؟  نه؟؟!!  منم نمشناختمش تا پریروز.. آقای پورروستایی هستند.

مشاور فرهنگیش هم خو مشناسیش؟ نه..؟ منم نمشناختمش تا دیروز...

این دو مرد شریف و بزرگورا به همراه تنی چند از برادران قرار شده بود یه جلسه ای از خودشون به در کنن و وبلاگ نویسای اردکان و دور هم جمع کنند و خلاصه بقیه اش رو نَمِگم چون جلسه علنی نبود و قرار شد همه چیز secret بماند ولی گویا چنی تند از عوام نفوذی و دشمنان اسلام در جلسه حضور داشتن و دیر یا زود شما اخبار رو از BBC میشنوین یا میبینین ...پس به جای اینکه از اون ماهوره در جهت کارهای خلاف شرع استفاده کنی یه کمی هم در جهت بالا بردن سطح اطلاعاتت استفاده کن کانال BBC رو بگیر...اونو نه بابا اون که همش.... نشون میده!

و باید خدمتتون عرض کنم که بنده هم چون  معتقدم من هستم پس حرف میزنم!! اونجا هم دست از وراجی بر نداشتم ولی نمی دونم چرا هر جا این فاطمه هست نمیتونم درست حرف بزنم و مثل اینایی که سخنران حرفه ای نیستن(!؟!) ...چون همش نیشش بازه تا بنا گوش مبارکش

 

به هر حال خوشم میاد دیر رسید و کنار من نتمرگید هر چند دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است ...

و دلیل دیگر ایراد سخنرانی من هم این بود تا نماینده ی نسل جوان باشم زیرا این گروه گل و بلبل زبان در دهان و دست ها در بغل و سکوتی مطلق ...(فعل نداره)

هان دِگه ایروها...  فرمونداری دگه نرفته بودِم این هم خو  رفتِم 

و یه چیز دیگه اینکه هر جا ما دو تا حضور داشته باشیم بحث به هیچ نتیجه ای نمیرسه

یه سری عکس هم هست که یکی از همشهری ها زحمتش رو کشیده

و از اونا میتونین استفاده کنین فقط با ذکر منبع و استفاده ی غیر مجاز در غیر این صورت پیگرد قانونی دارد!

یه چیز دیگه هم اینکه دیروزیکی از بلاگر های دوستداشتنی شهرمون  نیومده بود و این میتونه جای بسی درنگ داشته باشه ...شاید هم به سهمیه بندی بنزین بی ربط نباشه ...بله هر چی فکر میکنم میبینم فقط این دلیلش میتونه باشه ...مگر اینکه خودشون دلیل تشریف نفرماییشونو بگن

و در آخر هم بگم این جلسه میتونه عواقب خطرناکی داشته باشه حسن!  هنوز پندی از آشنایی ما نگذشته ....خودتون برین کامنتای پست قبلو بخونین البته فقط یکیشو گذاشتم بمونه ...بقیه اشو پاک کردم

دِگه هم چیزی یادم نمیاد...ایران خو باش چین 2-2 کردن باش این قلعه مرغی بی شعور نفهم جلبک ....(سانسور)

و اون عنایتی دماغ که همش با بینیش مره تو آفسید ...مخواد مثل علی دایی خدا بیامرز بشه

والیبال هم خو دمشون گرم خیلی گرم ولی نه زیاد که بشوزن ...زدن این ایتالیاای خوشکل ..مامانی ...جیگر رو لوله کردن...باشد که درس عبرتی شود برای بازماندگان

بی صبرانه منتظر ایمیل هایتان هستم و این در صورتی است که اصلا وقت ندارم و اصلا هم میلمو بهتون ندادم

برام دعا کنین ...واسه چی خودم هم نمی دونم!!!

و در آخر یه شعر:

پارسال تابستون* دسته جمعی رفته بودیم زیارت

برگشتنی یه پسر خوشکل و بامحبت

همسفرمون شده بود و همراهمون میومد

به دست و پام افتاده بود این دل بی مروت

می گفت برو ، بهش بگو...نه ببخشید سی دی رو اشتباه گذاشتم ولی یه توضیح در مورد اون* همون زیارتی که پارسال تابستون همین موقع ها با فاطمه اینا رفتیم و میتونین از آرشیو همین وبلاگ بخونین

شعر اصلی اینه:

مرگ من روزی فرا خواهد رسید           در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور              یا خزانی خالی از فریاد و شور

دیدگانم همچو دالانهای تار            گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود        من تهی خواهم شد از فریاد و درد

خاک میخواند مرا هر دم به خویش     می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب                   گل بروی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یک سو میروند                پرده های تیره ی دنیای من

چشم های ناشناسی می خزند             روی کاغذها و دفتر های من

در اتاق کوچکم پا می نهند                      بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر آئینه می ماند به جای             تار مویی، نقش دستی، شانه ای

بعد ها نام مرا باران و باد                     نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه                  فارغ از افسانه ها و نام ننگ

 من میرم به این امید که برگردم

(حالا همه گریه)

 

 

 

نوشته شده توسط کاپیتان در 7:57 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1386/03/07

به به به به

سلاااااااااااااااام
یه سلام گنده!!!!!!!!!!
آره گنده
چه اشکالی داره
میبینم که وبلاگمون هم از فیلتر در اومد
قالب رو حال میکنی؟
آهنگ رو چی؟
بچه ها خسته ام ...
خیلی
یه چیزی تو مایه های داغونی
شاید هم اونور تر
پشیمون؟؟؟
نه اصلا
دارم از اینکه مثل ... زحمت میکشم لذت میبرم
باور کنین
کاش روزا به جای 24 ساعت 50 ساعت بود
اونوقت بقیه 24 ساعت رو با شما بودم
باخواهرشوهر ... قاصدک... لی لی جودی
همه تون رو دوست دارم
باور کنین
..........................


کاش در دهکده عشق فراوانی بود

توی بازار ، صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم

مختصر بود ولی صادق و پنهانی بود

کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب

بروی شفاف ترین خاطره مهمانی بود

کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد

قرص می داد به ما هر چه پریشانی بود

کاش به تشنگی پونه که پاسخ می داد

رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود

مثل حافظ که پراز معجزه و الهام است

کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود

چقدر شعر نوشتن برای باران

غافل از این دل دیوانه که بارانی بود

کاش ، سهراب نمی رفت به این زودی ها

دل پراز شاعر کاشانی بود

کاش دلها پراز افسانه نیما می شد

و به یادش همه شب ماه چراغانی بود
کاش...
کاش اسم همه دختر کان اینجا

نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود

کاش چشمان پر از پرسش مردم گردد

غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود

کاش دنیای دل ما شبی از این شبها

غرق هر چیز می خواهی و می دانی بود

دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم

مراد از این شعر همین مصرع پایانی بود .

نوشته شده توسط کاپیتان در 4:39 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1386/02/06

دلم می خواست آپ کنم

سلام

من اپ کردم چون می خواستم فقط آپ کنم

چیزی هم ندارم که بگم

فقط اینکه من خیلی سرم شلوغه

فعال شدم

یعنی بودم خیلی تر تر شدم

همینه که هست

چی میگی تو؟

هم وقت کم میارم هم انرژی

نمی دونم چرا رو زمین بند نمی شم

نمی دونم چزا شبا نمی خوابم

فکر کنم اون چیزا کار خودشو کرده

وای خدای من نکنه معتاد شده باشم؟

در ضمن می خوام ترکی حرف زدن رو هم یاد بگیرم

باید چی کار کنم

خیلی دارم سعی میکنم

از این به بعد هم کسی در مورد ترکا بد حرف نمی زنه

و گرنه لنگشو میگیرم میندازمش بیرون

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

نوشته شده توسط کاپیتان در 11:39 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/12/28

دارم بارم رو می بندم که برم از شهرت....

سلام

به علت کمبود وقت زودی میگم میرم

بچه ها من تا ساعاتی دیگر از تون جدا میشم

میدونم سخته...میدونم نمی تونی جلوی خودت رو بگیری همیه ی اینا رو درک می کنم ولی فقط چند روزه زود بر می گردم

می خوام همه تون رو بغل کنم ولی خواهشا وقتی ماچم می کنید من رو تف مالی نکنی)منظورم مرضیه بود(

بعدش هم راضی خیلی می خوام بغلت کنم.....خودت میدونی چرا

بچه ها یه چیزی رو بگم .....روم نمیشه  راضیه به من میگه تو بغلی هستم

هر وقت بغلم میکنه اینو میگه..................... تو فکر کن

حالا بذارین یه خاطره ی کوچمولو تعریف کنم خاطره که نیست

ولی خب    اون شبی که با هم رفته بودیم ساغند

شب همه مثل میت که میگن رو زمین نمیمونه کنار هم دیگه روی زمین خوابیده بودیم راضیه منو بغلم کرد گفت امشب از هر شب دیگه ای تو بغلی تر شدی و بعد ماچم کرد و گفت امشب چه قدر ناز شدی

   خیلی ترسیدم از این طرف هم فاطمه.....

خداییش یه لحظه گفتم...

اه بسه دیگه اول ماچ و بعدش هم بغل و تا کار به جاهای باریک نکشیده من برم

این عکس رو هم ببینید

قسمتی از هدایای ما به راضیه و مرضیه تو تولدشون بود

میدونیم می دونیم که خیلی تو اوردن هدیه زیاده روی کرده بودیم......

خب دیگه بدی هام رو فراموش و خوبی هام رو جبران کنید

یه چیزی یادم اومد دیروز صبح یکی رو تو کلوب اسکل کردم خیلی خیلی سر کارش گذاشتم وای خدای من عذاب وجدان دارم

طرف چه قدر منو مشاوره کرد خب خدایا ببخش

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

 

 

نوشته شده توسط کاپیتان در 6:29 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/12/17

اطلاعیه

توجه             اطلاعیه                 توجه

قراره برای این وبلاگ در پیت یه نویسنده با حال بیارم

بلکه از این در پیتی در بیاد

حالا کی؟

تو خماری بمونی

عمرا بگم تا خودش آپ کنه

فاطمه اگه تو التماس هم بکنیا

بهت نمی گم کیه

دیگه بستونه

می خواستم این راضیه بیاد آپ کنه پشت سرش بیام اینو بذارم

فعلا خوش باشین

راستی مرضی امروز المپاد چه قدر مزخرف بووووود

حال کردی آقاهه گفت خانم...(منظورش من بودم) که حتما میره برا استانی

...

روز خوش

 

نوشته شده توسط کاپیتان در 9:37 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/10/24

؟

?

نوشته شده توسط کاپیتان در 4:54 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/10/12

بی اکرم شدم رفت

سلام

زود گَفِ دِل مِدارم مُخوام برَم

امروز ظهر منو راضیه و مرضیه اومدم اینجا تا عصر که اون دو تا رفتن

چه چیه خیال کِردی من کاپیتانم (همون اکرم خودون)

امروز ظهر منو راضیه و مرضیه اومدم اینجا تا عصر که اون دو تا رفتن

نشسته بود داشت آپ مِکِرد پاچش گرفتم

بچهههههههههههههههههه بِگَم چه طو شُده

اکرم و بردن هی هی کاش نمی بردن هی هی

مُرد رفت پی کارُش

خاک تو سرُم

چه گفایی مزنم

من الان خونه اونام خب

من یخره وخت پیشتریا پای کامپیتوله ش بودم داشتم مث دیوونا چت مَکردم اومد هلم داد گفت وخین برو این رخت و بره من اتو کن ما هم گفتم زکی تو هیش وخت رخت اتو کرده بر کردی که حالا بار دومد باشه و پاش رو زد به میز لقه شون

یخره وقت شد دیدم خاک وچوک پاش داره خون میاد ما خو نمگی ویییییییییییییی

گفتمش گفت هان مگم چرا پام سرد و بی حس شده

اگه بره دکتر حد اقل 2-3 بخیه رو شاخشه

گیر داده به مادرم اینا نگو

حالا هم داییاش خونه شون و تو حال نشستن

خلاصه کلی گفتم و پس گفتم تا راضی شد

حالا هم یک ساعته رفته دستشویی در نمیاد

مدونی چرا رو پاش نقاشی کشیده

یعنی کف پاش مدونی انگشت شصتش چاکیده این هوا

حالا چهههههههههههههههههههههههههههههههه

ولی خودش مگه اصلا حس نمکنم ولی من خو مدونم مُخواد عررررررررر بزنه

چون سر شصت پاشه و حتما رو رگه چون اونقدر خون اومده که پاش سفید شده و یخ

ولی دلش از جای دگه هم پره

بی خیال

یه عکس از یه وبلاگی که الان توشم مدزدم و مزارم اینجا

هر چند دزدی شاید نباشه چون اجازه میگیرم

 برای سلامتی آن مرحوم دعا یادتون نره

که محتاجیم به دعا

نوشته شده توسط کاپیتان در 10:19 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/09/23

ahange jadid+ye divoone jadid

salam rofagha

che torin?

man ba ye ahange jadid omadam

goosh konin

gharare ye ozve jadid ham biaram

hala montazer bashin

delam ham mikhad injoori benevisam

نوشته شده توسط کاپیتان در 5:38 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/09/11

سلام

 

 

 

 پشت پلکاش نوشته بود بی وفا  نامرد

چشاش رو که وا کرد دوباره عاشقش شدم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خداحافظ

نوشته شده توسط کاپیتان در 11:36 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/08/27

سلام

خوبین

منم هستم بابا

بر میگردم

یعنی بر میگرده

یه هاپکیدو کار حرفه ای

دوسش دارین؟؟؟؟

نمی دونین هاپکیدو چیه؟؟

هر کی گفت

میخوام برم

ماچ

فاطمه دلم واست تنگ شده

این جودی خنگ هم الان پیشمه اونم دلش واست تنگ شده

اما نه به اندازه من

خودت که میدونی

نوشته شده توسط کاپیتان در 11:28 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/08/03

الافها

 سلام به همه رفقاي گل و بلبل

حالتون چه طوره

اي ما هم بد نيستيم

عيدتون مبارك

تعطيليا خوش ميگذره

ما كه هميشه تعطيليم

خب ديگه چه خبر

من بگم؟

هيچي سلامتي

با بچه ها 3 روز احيا رو رفته بوديم اعتكاف

چيه نگاه داره

جون هر کی دوس داری اینو کلیک کن

باشه

ببخشين

الن بايد برم

يه كاري برام پيش اومده

يه چيزي خيلي خوشحالم تا جايي كه امكان داره سكته بزنم

ميدونين چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟///

تو خماري بمونين تا بعد

 
نوشته شده توسط کاپیتان در 9:38 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 1385/07/14

ميخوام ببينمت

از ۲ هفته پيش كه رفتي انتظار ميكشم بياي و بيام پيشت

همش فكر مي كردم اگه ببينمت اولين كاري كه يمكنم چيه؟

شايد محكم بغلت كنم

مث روزي كه ميرفتي؟

شايد ماچت كنم

مث اون روز كه نتونستم

شايد.؟؟؟

ولي الان ۲ روزه كه اومدي

هنوز همديگه رو نديديم

فاصله خونمون تا خونتون اگه پياده هم طي بشه همش چند دقيقست

اگه من بخوام پياده بيام ۳-۴ دقيقه و اگه تو بياي ۷-۸ دقيقه

چرا هنوز همديگه رو نديديم؟

بهت قول ميدم اگه دستم بهت برسه

هم بغلت ميكنم

هم ماچت ميكنم

ميدونم از روزي كه اومدي همش داري به كاراي عقب افتادت ميرسي

به فاميلات سر ميزني

اما من چي؟

دوست داري از پشت تلفن واست زار بزنم

آره

راستي واسم سوغاتي اوردي؟

يه كم منو درك كن

حالا که درکم کردی یه کم بخند

حالا یه کم گریه کن

http://yteam.ws/music/daily-music/www.iraneshgh.ir_7th%20Music%20Band__Setareh%20-%20www.iraneshgh.ir.mp3

حالا هم برو بخواب

نوشته شده توسط کاپیتان در 9:23 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/07/04

حواست هست؟

حواست هست؟  

دیگر به چشم دوست هم نگاهت نمی کنم.

جزئی از من شده ای.آنقدر یگانه که می توانم با دستان تو بنویسم.

یکی شدنمان کی بود؟چه تاریخی؟کدام روز؟

در گذر روزها به هم اضافه شده ایم.

حالا تو دو تایی،یکی آنکه در من ریخته ای،یکی آنکه هستی.جدای از من.

و من هم...

خب دیگه عشقولانه بازی بسه

تو هم تمومش کن دیگه فاطمه

دیگه باید عادت کرده باشی

می بوسمت مثل همیشه

داداش اونور رو نگا کن

اینم صدای منه واسه فاطمه هست کس دیگه ای گوش نکنه

http://www.4shared.com/file/4026312/755ff9bc/akram2.html?

تا بعد

نوشته شده توسط کاپیتان در 8:41 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/07/01

اولين روز جدايي

سلام

فاطمه ديشب رفت

ديروز عصر رفتم خونشون واسه خداحافظي

خداييش دنيا برعكس شده اون قراره بره من ميرم خونشون

اونقدر گريه كردم كه نگو

وقتي با آيفون در رو باز كرد در كه باز شد

چمدونش رو ديدم كه كنار در بود

خيلي جلوي خودم رو گرفتم

چون مامانش اونجا بود

من با پسر خواهرم رفته بودم

وقت خداحافظي وقتي سوار شدم

مث تو فيلما واسه هم دست تكون داديم

تا جايي كه ميشد ببينمش واسش دست تكون دادم

خداحافظي كردي           يك جوري كه انگار              ديگه بر نمي گردي

امروز به خوابگاهشون زنگ زدم

نبود

الان دوباره زنگ زدم

بعد از كلي انتظارصداي قشنگش رو شنيدم

معلوم بود گريه كرده

بهم گفت تا اومده تو خوابگاه اول تابلويي رو كه من واسش از اصفهان اورده بودم نصب كرده

خوشحال شدم

عروسكي رو كه موقعرفتن بهم داده بود توي دستام بود

خداييش چه عروسك زشتيه مث خودشه

كلي باهاش حرف زدم

حرفايي رو كه معمولا توي چند تا تلفن زدن بهش ميگفتم خلاصه كردم

اونم كمي واسم حرف زد

نخواستم بيشتر ناراحتش كنم

چون داشت گريه ميكرد

حدودا نيم ساعت باهم حرف زديم

امروز عصر هم با ليلي و جودي رفتيم كلاس كرل فردا هم فلش

تقريبا دوتاش رو بلدم ولي خب به خاطر مدركش دارم ميرم

ولي اون دوتا چي؟ هيچي بارشون نيست

مثل كلوخ چشدار

چند وقته نرفتم باشگاه

دلم تنگيده

یادگاری هامون رو دست نوشته هامون رو دارم نگاه میکنم

خيلي

تا بعد

يا علي

 

نوشته شده توسط کاپیتان در 9:29 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/06/27

گود بای پارتی

سلام علیکم

خوبین؟...خوشین؟...ما هم ای بدک نیستیم!...یعنی فعلا"نفسه میاد و میره!...

یه مدت نبودیم اومدیم دیدیم کامنت دونی ما رو پر کردن!...

کجا رفته بودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//

رفته بودم ولایت نازیلا و ستاره اینا

این فاطمه هم نبودم هی آپیده

خوب دیگه...به هر حال از قدیم گفتن آقا شیره که بره سفر قورباغه هفت تیر کش میشه!!!...(البته دور از جون شما!)....

عرض به حضورتون که پس از رایزنی های فراوان با خواهرشوهر گرامی تصمیم گرفتیم عنوان وبلاگ رو عوض کنیم

بچه ها فاطمه امشب میره واسه ثبت نام

الان دارم با یکی از دوستام حرف میزنم

میگه ایشالله تون هم قبول میشی

بهش میگم مسئله این نیست

مسئله دوری ما دوتاست

منکه به هر حال بهمن اگه خدا بخواد میرم دانشگاه

امروز عصر هم قراره برم خونشون واسه مراسم گریه کنون و این حرفا

دیگه نمیتونم

نوشته شده توسط کاپیتان در 12:2 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/06/16

مي بينم كه دانشكده قبول نشدي و ................

سلام

خوبين

بچه ها اومدم يه چيزي بگم و برم دنبال حال و حول خودم

مثل چند روز قبل

من دانشكده قبول نشدم

خواهرشوهر قبول شده

خوب شد يه جا پيدا شد اينو تحويل بگيره

ولي نه شوخي نميخوام بكنم كه بگين داره حسودي ميكنه

اون لياقت دانشكده رو داشت

و دانشكده هم لياقت ما رو نداشت

بيشتر نميتونم بمونم

دوس داشتين به وبلاگ شخصيم سر بزنين

اونجا بيشتر نوشتم

http://www.justmohammad.blogfa.com

در ضمن من ديروز تا حالا موسم خراب شده

يعني به رحمت خدا رفته

الان دارم بدون موس كار ميكنم

ببخشيد

اصلا چه ربطي داشت

امروز قراره به مناسبت قبول نشدنم مهموني بدم

باور كنين

البته به همه نه

بعدش هم اينكه يه اردكه هست چشم رو گرفته

فكراي بد بد نكنين به خدا دختره

قراره برم بخرمش

الان فقط گرسنمه چون ديروز تا حالا چيزي نخوردم

چيه فكر كردين چون قبول تشدم ميخوام از اين لوس بازيا در بيارمو غذا نخورم و اينا

عمرا

از امروز به بعد

هر روز چاق تر از ديروز ........

راستي امشب عروسي پلنگ صورتيه .........واي ي ي ي ي ي ي

فردا شب هم عروسي خواهر خواهر شوهر

توجه كنيد اشتباه نخونين خواهر شوهر شايعه سازي نكنين

خواهر خواهر شوهر

افتاد

گفتم پلنگ صورتي ياد اون شعري افتادم كه لا لهجه اردكاني واسمون خوند توي اولين آشناييمون 2 سال قبل

آخه اون بچه تهران بود و زياد نميتونست با لهجه ما حرف بزنه

ولي توي اين يكي دو سال كلي لهجه اش فرق كرده خيلي خيلي (كمال همنشين در او اثر كرد)

دوسُد مِدارَم تا اوختي گه كَسُد شَم                  پيشُد نَميام هر شو مِترسم كه بَسُد شَم

تو پُشت و پَسَلُگاي كوچدون هَختي ديدَمُد         نِشكُگُد وا كُن آخ جون نفسُد شَم

ميدونم كه يه دفعه ديگه هم نوشته بودم

برم ديگه

از بوي املت داره گوشام كر ميشه

قربون همتون

يا علي

نوشته شده توسط کاپیتان در 7:20 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/06/07

شلواررررررررررر

سلام به همه دختر پسرا يا همون مادر بزرگا پدر بزرگاي خوشگل ايران زمين به خصوص بر و بچ همشهري

اول يه چيزي اون آهنگه كه تو پست قبل لينكش رو داده بودم گوش كردي؟ گوش نكردي اول برو اونو گوش كن بعد بيا اين اراجيف رو بخون

دِ ميگم نخون ديگه

خب گوش كردي .؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه!!!!!!!! واسه فاطي جون خودمون بود

گرماي هوا رو كيف ميكني حال ميده ساعت ۳:۳۰ بعد از ظهر مث من و خواهر شوهر راه بيفتين تو خيابون واسه رفتن به باشگاه(خنگ خودتي ميدونم كه الان گفتي از بس خنگي) ميدوني شاعر ميگه به ورزش گراي و سر افراز باش بقيش رو هم هنوز نسروده

امروز يه آپ توپ..تانك ...مسلسل....مرگ بر امريكا...انرژي هسته اي حق مسلم ماست.......امريكا امريكا ننگ به نيرنگ تو........ببخشيد جو گير شدم

خب حالا تو دست رو از تو دماغت بيرون بيار زشته

هي ي ي ي يادش به خير چند سال پيش آغ باباي خدابيامرزم يه شلوار برام خريده بود سايز داييم منم  از اونجا كه هرچي از گدايي پنج شنبه جمعه ها در ميوردم رو بايد ميدادم بابام نتونستم شلوار بخرم واسه همين اونو چند دفعه تا ميزدم و ميرفتم بيرون

گذش و گذشت منم مثل درخت كدو قد كشيدم شلواره رو يه دور تا زدم گفتم مامان بابا ديگه نميخواين واسم شلوار بخرين تا اينو گفتم بابام اونقدر منو زد كه به جاي سيب زميني ميگفتم ديب دميني مامانم گفت حالا كه مده بپوش راست هم ميگفت بيچاره اونوقتا مد شده بود

بازم گذشت و گذشت شلواره كوتام شد بازم واسم نخريدن گفتن مده بدبخت راست ميگفتنا

تا ۲سال پيش ديگه خيلي كوتاه بود يه روز كه داشتم طبق معمول كليد خونه رو گم كرده بودم داشتم از در خونه بالا ميرفتم كه شلوارم گير كرد و پاره شد به بابايي گفتم الهي فدات بشم تو ارواح خاك مامانت تو رو جون زن بابات واسم شلوار بخر ديگه اون شب قرار شد يه جلسه بذارن كه آيا واسم شلوار بخرن يا نخرن يا اگه ميخرن چه سايزي بخرن مثلا ۴۵-۴۸ كه تا ۵۰ سالگي كه ميرم خونه شوهر بپوشم ولي از بخت بد ما اونشب پسر حاج علي دشون(هر كي فهميد چي گفتم) از كاليفرنيا اومده بود گفت اونجا الان شلوار پاره پاره و جر جر مده شلوارم رو ديد و گفت نه اين خوب نيس جاهايي رو كه پاره بود رو جرش داد تا بالا سر زانو هام رو هم سوزوند داشت اشكم در ميومد و اينجوري شد كه بازم نخريدن

حالا پارسال خواستيم بريم شلوار بخريم كه اين خواهر از خدا بيخبرم از شيراز شلوار خريده بود هر چند جاش يه وصله داشت به اين بزرگي

اينجوري شد كه بابا شلوارمون رو داد به اون يكي خواهرمون كه خياطه با پارچه چيت گلدار كه قبله تنبون آبجي كوچيكمون بوده  با نخ قرمز وصله زذ به اين گندگي

امروز با اون شلواره رفتم باشگاه بدنسازي يه پسر از اون پسرا موهاش رو مدل آناناسي زنونه به هايلايت نميدونم چي ميگن هاگ لات يه همچين چيزايي ميگفتم موهاشو هاگ لات صورتي با مش سبز فسفري كرده بود

يه لباس پوشيده بود سبز لجني مايل به قهوه اي روشن كمي هم به زرد شباهت ميداد يادم نيس اصلا شايد آبي بود

شلوارش رو بگو و و و و و و و و و و و و خود پسره اصلا هيكل نداشت نميدونم چرا كارت باشگاه هنرهاي رزمي دستش بود يعني ميخوام بگم سايز كمرش ۳۶ بود يه شلوار پوشيده بود سايز۴۲ شلواره زار ميزد يعني اگه پاي درد دل شلوارش ميشسي زار زار گريه ميكرد

كفش اصلا پاش نبود راس ميگم جون خواهرشوهر مده والا باور نميكني بر كفش فرشيا ببين توي ويترينشون ديگه هيچي نيت

يعني چي يعني اينكه نا مرعيه خلاصه بهم گفت خانوم تو رو خدا تو رو خدا وايسين من اول فكر كردم گداست آخه به قيافش ميومد وقتي شلوارش رو ديدم ياد بچگي ها خودم افتادو دست كردم توي كيفم تا واسش پول در بيارم گفت خانوم شلوارتون رو از كجا گرفتين تو رو خدا بگين امشب مهموني دعوتم ميخوام اينو بپوشم (به خودم گفتم اونوقت به زنا ميگن واسه مهموني به لباستون زياد اهميت ميدين اين دوره زمونه بر عكس شده به خدا) گفتم ببين اينو داداش خواهرشوهر از كانادا واسم اورده بعدش هم مگه خودت خواهر مادر نداري اونور رو نگاه كن كره خر راه راه

همينجوري كه التماس ميكرد به فكر فرو رفتم بهش گفتم اوي يارو شلوارت رو چند خريدي گفت ۴۵۰۰۰۰۰۰تومن قابلتون رو نداره تو دلم گفتم خاك تو سرت با اين پول من واسه همه فاميلمون زيرشلواري راه راه ميخرم مث هميني كه الان بابام پاشه خيلي خوشگل تر از اين

بهش گفتم به يه شرط شلوارم رو بهت ميدم طرف ذوق مرگ شد گفت به چه شرطي و منم از اونجايي كه زن زندگي هستم و به قول همشهريا  زنِ زندگي بُكُنَم گفتم به شرطي كه تو هم شلوارت رو بدي به من پسره خنگ عوضي همون جا شلواش رو در اورد واي از خنده مردم ميدوني زير شلواش چي پوشيده بود از اين شلوار خانواده ها ۴۸ نفريش رو ميگم از اونايي كه دم پاش ابر دوزي داره طرف كلي ضايع شد گفتم بابا اينكه وضعش از ما بدتره شلوارش رو گرفتم و بهش گفتم بعد از سانس خواهرا بيا بگير

اااَاَااااَاُاَاااا چه قدر نوشتم

خلاصه ميخوام اينو بگم

آخه یکی نیسس بگه بچه زپرتی عمدا شلوار گنده میخری که مثلا مده ؟؟؟

بیخیال اصلا خسسه شدم انقد نوشتم !!!

راستي بازم يادم رفت از اول بگم اعياد (اعتياد نخونيا) شعبان رو به همتون تبريك ميگم

زياد تو خيابونا برين مخصوصا شبا چون شيريني شربت ميدن

مراسم دعا و جشن و اينا هر جا كه باشكوهه برين باشكوه يعني چي؟ يعني اينكه هر جا شما ميدن خنگا

بعدش هم اينكه ايشالله تو اين عيدا پسراي بي كار پسراي الاف پسراي معتاد پسراي وب گرد و اينا. بياين دختراي ترشيده دخترا فضول دختراي زيادي رمانتيك و اينا رو بگيرن

نيشتو ببند مگه فهميدي منظورم اينه كه تو اين روزا عروسي كني

راستي اين عكس روزاي آخر هنرستان از تخته كلاس گرفته شد

واسه شادي امواتتون پس فردا شب جمعه است صلوات

هي روزگار تا ديروز دانش آموز بوديم از فردا دانشجو:d

قربون همه تون

يا علي

 

 

نوشته شده توسط کاپیتان در 7:35 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/06/04

خوبي به ما نيومده

سلام

حال شما خوبه(به من چه ربطي داره)

چي كارا ميكنين(بازم چه ربطي به من داره)

من هم خوبم(خداييش اين يكي ربط داره)

آغا ما جاي خاصي نرفته بوديم

خوبي به ما نيومده

رفته بودم يه قالب از پشت كوه بي ستون بيارم

اينجوري شد كه نبودم

رنگش خيلي ضايست مگه نه

راستي پيغام ورود رو حال كردي

خواهرشوهر حرصش در مياد اينجوري صداش ميكنم

حالا اين آهنگ رو هم گوش كنيد

بي ربط نيست به خدا تورو جون هر كي دوست دارين گوش كنيد

http://www.home.no/sinabest/Music/Fati%20(WWW.SINA097.TK).wma

الان بايد برم باشگاه

زودي بر ميگردم

تو رو خدا نگرانم نشيا بابايي مي برتم

حالا چه جوري بر ميگردم خدا ميدونه

راستي شب هم عروسي دعوتم خواهرشوهر گريه كرده كه ببرمش

حالا فكرام رو بكنم ببينم چي ميشه

شايد بردمش

آخه آبرو ريزي راه ميندازه عين بچه ها همش ميخوره

فعلا

يا علي

 

نوشته شده توسط کاپیتان در 3:50 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/05/31

من عينكي شدم

زندان آبسولوم

سلام خوبین

خیلی دلم واسش تنگ شده

یعنی دیگه مدرسه تعطیل

راستي يه چيزي

من عينكي شدم فقط واسه كار با كامپيوتر به قول مادرم از دكتر زوركي عينك گرفتم

از اون عينك باكلاساي جديد گرفتم

آهان جلسه ي امروز (وبلاگ نويساي اردكاني) من و خواهرشوهر نشسته بوديم كنار هم و يه بند ميخنديديم جلسه خيلي خيلي خلوت بود۸-۹ تا مرد بودن و دختر توشون هم ما دوتا

حالا سر فرصت تعريف ميكنيم ولي يه چيزي بگم

خواهرشوهر توي وبلاگستان اردكاني عضو نيست وقتي گفتن خودتو معرفي كن ميخواست بگه اگه خدا بخواد عضو ميشم گفت اگه لياقت داشته باشم عضو ميشم

من خيلي جلوي خندم رو گرفتم

بقيش باشه واسه بعد

الان وقت لالاست

الان از عروسي ميام اي بد نبود خوش گذشت مخصوصا قسمت پذيراييش

راستي شايد فردا روزه بگيرم

شايد هم نه آخه قراره داييم و زنداييم و مادربزرگم از كربلا بيان واسه همين بخور بخوره

يكي از دوستام و چند تا از فاميلامون هم حج بودن كه امشب اومدن از بخور بخور اونجا هم نميشه گذشت

الان كه دارم ميتايپم عينكم رو گذاشتم

خداييش هيچ فرقي نفوكوله كه هيچ بدتر هم شده

بي خيال

راستي چه قدر من بي ادبم

مبعث رسول اكرم هم مباركتون باشه

فعلا

يا علي

نوشته شده توسط کاپیتان در 1:53 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/05/29

خبر هاي خوب خوب

سلام

يه خبر داغ داغ داغ ،ترسناك كه نه هيجان ناك خوشحال ناك

اونقدر واسم جالب بود كه تصميم گرفته بودم عصر بيام و واسه يه كار ديگه آپ كنم ولي اين خبر از  همه چيز مهم تره

همين الان خواهرشوهر زنگ زد و من از زنگش تعجب كردم چون چند لحظه پيش داشتيم با هم حرف ميزديم و مهم تر اينكه اون زنگ زده بود و ازش بعيد بود كه دوباره زنگ بزنه

خلاصه گوشي رو برداشتم

الو:-

-         الو: اكرم سلام

-         سلام هان چِده ..چه طور شده؟

-         بَچه  يَكي خبر!!!!!!!!!!!!

-         چه چي بُگو

-         نه نَمِگَم

-         خدافظ

-         اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ لوس نشو

-         بُگو دِگه

-         خيلُ خُب فقط يه جا بشين غش نكني

-         بگو دگه اق چقه مزه گَف و كار مِده

-         مگمه خانم؟؟؟؟ عروس شده

-         نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه 

-         حالا بُگو باشِ كي؟

-         باشِ كي؟

-         جنابِ .........

-         نَوَگو و و و وو و و

-         جون تو

-         (سكوت از طرف من)

-         جيغ غ غ غ غ غ غ غ غ غغ

-         جون من راست مِگي فاطمه

-         هان مگه مريضم

-         ماي فيوريتي

-         خداي من يعني ................

-         خيلي خوش حالم

-         خيلي خيلي دارم ذوق مرگ ميشم

-         خب كاري نداري

-         نه

-         ولي از طرف من يه هديه داري

-         خيلي خبر خوبي بود

-         باي باي

-         راستي پَسين ميِي باشگاه

-         هان ميام خدافظ

و من نمي دونم فاصله بين تلفن رو تا كامپيوترم رو چه طوري توي يكي قدم اومدم

هي ي ي ي ي ي ي ي

الان ميدونم كه خانم؟؟؟؟؟؟ مياد و اين وبلاگ رو ميخونه آخه روزاي آخر مدرسه لو رفت

و احتمال هم ميدم كه همسرش هم بخونه

ولي خب گفتني رو بايد گفت ديگه واگرنه تو دل آدم ميمونه

اين خانم؟؟؟؟ خيلي توپ بود به اندازه اي كه ما توي مدرسه باهاش فوتبال بازي ميكرديم

شوخي كردم خيلي سر به سرش ميذاشتيم

خلاصه

ايشالله به پاي هم پير بشن

حالا يه خبر ديگه كه اكثرا ازش خبر دارن

بذارين عين اون خبر رو واستون بذارم

با نام حق

سلام بر شما

خدا را شكر

موافقت شد

وعده ي ما

 اولين نشست وبلاگ نويسان اردكاني

دوشنبه : ۳۰/۵/۸۵

 خيابان سعدي اردكان - جنب شركت فرهنگيان ـ مركز تحقيقات فرهنگيان

۵ تا ۷ بعد از ظهر

يا حق

اين عين خود خود خبر بود جون خواهرشوهر

خب خيلي حرف دارم ولي سفره ي ناهار پهن شده نميشد از گفتن اين خبر بگذرم

ولي الان كه گفتم از ماكاروني نميتونم بگذرم

راستي از ديشب تا الان دارم فاز مثبت ميگيرم

اون از ديشب كه Adslخونمون وصل شد بعدش هم خواهرزاده هام (سعيد و محمد) شب خونمون خوابيدن

بعد هم اين خبر خوب

توي همايش ميبينمتون

 

يا علي

 

 

نوشته شده توسط کاپیتان در 1:45 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/05/24

سلام

به به چشم و دلم روشن

خواهرشوهر جون حالا ديگه عكس دست من و نيمكت منو ميذاري توي وبلاگ آره

حالا خدا پدر اين دوربين ديجيتال رو بيامرزه

كه هي زرت و زرت از دست و پاچه ي ما عكس ميندازي

از پيشگامان هم بگم

همون بهتر كه كارتي كار كنيم

چند وقت پيش يكي از رفقاي وبلاگ ميگفت كه شما ها

۶ ماه اينترنت رايگان دارين

بابا ما كه تا ۱ ماه پيش اصلا نرفتيم سراغش تا اينكه بهمون زنگ زدن گفتن جون من اين تن بميره

اگه نياين در شركت رو ميبنديم و از اين حرفا كه بياين

وقتي رفتيم ا استقبال گرم رو به رو شديم :d 

بعدش كه اومديم اردكان سراغش بعد از كلي سر كار رفتن از طرف نمايندگي پيشگامان

و خريدن يه كارت شبكه گرون قيمت (كه شوهر خواهرم خريده ولي فكر كنم هنوز پولش رو ندادن)

حالا وصل نميشه و من از خيرش گذشتم

بي خيال

شايد در آينده خودمون نمايندگي پيشگامان رو بگيريم

حالا چه جوري؟

باشه تا بعد

راستي يه روزيه كه خفن رفتم توي يه فكري

يعني ميخوام يه كاري بكنم

اگه گفتين؟

نميگم كه ميخوام ماكت اردكان رو درست كنم

راستي الان خبردار شدم كه دوست آقا منصور فوت كرده

واقعا تسليت ميگم

نميدونم بايد چي بگم

زندگی قصه ی تلخیست که از آغازش، بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم

تا بعد

يا علي

 

نوشته شده توسط کاپیتان در 11:38 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/05/12

و فردا.....روز وداع

سلام

خوبين

مرسي از لطف همتون

راستش هفته ي پيش اين موقع توي راه بوديم واين هفته داريم حاضر ميشيم واسه برگشتن

هفته پيش فقط چند ساعت از كنكور گذشته بود و تو فكرش بوديم

امّا حالا انگار نه انگار

حداقل واسه من مهم نيست كه قبول ميشم يا نه

من و يكي ديگه از بچه ها سرما خورديم و صداي من شده مثل خروس

راستي اون خانومه بود كه بهمون گير داده بود(اگه نميدونيني آپ قبلي رو بخونين)

چند روز پيشا يه سري خريداش رو گذاشته بود پيش ما و ما هم گذاشته بوديم پيش وسايل خودمون كه از بخت بد ما ۲ تا از اون سگاي اسباب بازي كه خريده بود رو گم كرديم

و ما مجبور شديم دوباره هلك و هلك پا شيم بريم اونور شهر و واسش بخريم چون جنساش روسي بود و گير نيومد

خلاصه امروز كه گرفتيم اومديم خونه

قاطي خريداي خودمون بد كه يكي از بچه ها كه خدا خيرش نده ولو شد روش و دوباره يكي از اونا شكست

الان دوباره بايد بريم بخريم واسش

چشتون روز بد نبينه بلا به دور يه سگاي زشتين و ما هر دفعه يادمون مياد مسخرش ميكنيم

بي خيال

ببينين چه قدر با مرامم اينجا هم دست از سرتون بر نمي دارم

از وقتي اومديم خواهر شوهر هم يه دفعه آپ نكرده

ديگه بسه

از اون موقعي كه اومدم فقط ۲ بار رفتم ضريح

و امشب هم قراره دعاي كميل رو باشيم

البته اگه بشه و برنامه ي ديگه اش پيش نياد

فداتون

يا علي

 

نوشته شده توسط کاپیتان در 6:15 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/05/09

چهرمين روز و يكي تصادف كوچك

سلام

چه طورين رفقا

خوبين

آغا دليل اينكه من ديروز آپ نكردم اين بود آخه من ديروز تفاصد كردمهمون تصادف رو ميگم

البته خيلي جزيي بود و ميتونم بگم الان هيچ طوريم نيست

حالا نرين به بابا و مامانم بگينا

آغا همه ميگن ما واسشون دعاكنيم اما اين دفعه ما ميگيم دعا كنين

چراش رو حالا ميگم

يه زن ميانسالي كه همشهريمون هم هستش ۲-۳ روزيه همون گير داده

هزر جا ميريم ميگه منم باهاتون ميام

امروز باهامون اومد بازار اول رفتيم جتمع تجاري بهشت كه اوجا من و يكي از دوستام گم شديم

يعني اينكه واسه اينكه از دستش راحت بشيم رفتيم توي يه مغازه و دِ در رو

 و بعد هم به قول معروف بازار روسها و بعد هم مجتمع تجاري عدالت

كلي خريد كرديم و سوغاتي خريديم (حالا فكر نكني واسه شما ها!!!!!!!!!)

و بعدش هم خونه

شايد يه دفعه ديگه فتيم كوهستان پارك

من عاشق رِنجِرم و پريروز كه رفتيم ۳ دفعه بليط گرفتم و سوار شدم

اونجا با خيلي از همشهريا و يزديا آشنا شديم

آشنايي هاي آينده دار(نه اون منظورم نيست)

خلاصه

كلي داريم كيف دنيا رو ميبريم

البته اگه اين خانم محتر بذارن و هي نگن همراه من بياين بازار تا شما لباسايي كه ميخوام واسه دخترم بخرم رو بپوشين

خلاصه ما شديم مانكن خانوم

هي اينو بپوش هي اونو بپوش

ديگه امري فرمايشي؟

قربون همه تون

يا علي

نوشته شده توسط کاپیتان در 6:42 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/05/07

و اما دومين روز

سلام

قول داده بودم هر روز بيام اومدم

امروز خوب بود يعني عالي بود

نماز صبح كه قضا شد

بعدش ساعت۵ رفتيم بيرون تا ۲

اومديم خونه ناهار خورديم

دوباره ساغت ۴رفتيم كوهستان پارك

تا الان كه درخدمتتونم

ما اومديم زيارت يا سياحت؟؟؟؟؟؟؟؟

فداتون

يا علي

 

نوشته شده توسط کاپیتان در 9:36 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 1385/05/06

اولین روز مشهد

سلام

خوبین

من که توپ توپم

دیروز عصر از اردکان حرکت کردیم و صبح نزدیکیای ساعت ۱۰ رسیدیم به مشهد

ولی دم  صبحی یه دعوای حسابی با خواهرشوهر کردم

ولی اون اومد معذرت خواهی و الان که دارم آپ میکنم کنارم نشسته و اگه سرم رو برگردونم

حرم امام رضا رو میبینم

خب دیگه بسه

واسه همتون دعا میکنم

سوغاتی هم میارم

سعی میکنم هر روز که اینجام بیام و آپ کنم

تا بعد

یا علی

 

نوشته شده توسط کاپیتان در 6:31 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/05/04

سلام

خوبین رفقا

آغاما فردا داریم بعداز کنکور میریم مشهد

خواهرشوهرهمبه احتمال۹۰٪ بیاد

فعلا

فداتون

نوشته شده توسط کاپیتان در 11:1 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/05/02

3روز مونذه تا کنکور

سلامخوبین بچه ها

ببخشید دلتون واسم تنگ شده بود

چی کار کنیم دیگه

حالا فعلا چند تا عکس ببینید

از کنکوره

بیدار شو همه رفتن

راحتی شماآقا رو

فعلا

یا علی

نوشته شده توسط کاپیتان در 11:0 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/04/17

فردا چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

سلام

ملت شریف ایران سلام/  ایهاالناس سلام/  هفتاد میلیون جمعیت سلام/ حاجی سکینه خانم جان سلام/  خاله فاطی سلام/ دایی مصطفی سلام /
این همه سلام گفتیم یکی نگفت علیکم السلام .( هی  ! روزگار کجایی که یادت بخیر  )
خوبين؟چه خبرا

الهي گور به گور بشن اين دوتا با اين عكساشون

اينا رو بايد من آدمشون كنم

اگه هيچي نگم همه كاري ميكنن

چي كار ميشه كرد دختر بي جنبه كه ميگن اين دوتان

حالا اين ديوونه ها رو ولشون كن حيفه اعصابتون رو داغون كنين

من در حالي كه دارم بازي پرتغال و المان رو ميبينم مزاحمتون ميشم(يعني بيشتر از اين مزاحم نشين)

عزيزان دل ما فردا قراره توي مدرسه جشن بگيريم

اون چه جشني ي ي ي ي

حالا وقت نيست ولي لينو بگم

به مدير هيچي نگفتيم كه قراره جشن بگيريم واگرنه پدرمون رو ميورد جلوي چشامون

خلاصه اينكه نميدونيم فردا چه جوري بهش بگيم

ايشالله فردا نياد!!!!!!!!!!!

فعلا

يا علي

 

نوشته شده توسط کاپیتان در 11:14 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/04/11

ميرم ريكاردو بشم

سلام

خوبي خَشي چه خبرا اااااااا

ما هم خوبِم شكر خدا بقيه هم خشن خواهر شوهر، لي لي، جودي، مادرون، پيرون، بردرون ،خواهرون، پُسَرِ همسيون اينوريون،پسر همسيه اونوريون ،پسرِ كوچه جلويي پسرِ كوچه بالايي،خانم مديرون،آغا عربي، آغا شبكه، همه خش و خوبن

به شما چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوباره آهنگ رو عوض كردم

هان معاون فني مدرسون هم زاييده بعض شما نباشه چه خانم گليه خدا بهش يكي دختر داده مثل چه طر

البته ما هنوز نديدمش ولي از اونجا كه شوهرش مرتكه خش و خوبي بود(رو حساب بِ‍رِدَر گَري مِگَم) بچه هم خشه دِگه

مُخوام گيله بكنم از يكي معلمون

آغا سيستم عامل رو مگم اَق ق ق ق ق متكه نا خش

امروز پيشون گفت بيشعورا

وختي گفتَ چشام وا شد گفتم خاكِ سرُم

اينا گفه پيش 27 تا دُخترُگِ دَمِ بخت مگي

خلاصه من و خواهر شوهر و لي لي رو مثل.......... نه نه.... گفت بري دَر ما هم از خدا خواسته رفتم دَر مدوني داشتم چه كار مكردم؟؟؟؟ نه نمگم بد اموزي داره!!!!!!!!!!!

نَمِدونم چرا امروز هَچّي بدي مُكُنم حال نَمِده هر چي مادر و پيرم حرصشون مدم فايده نداره محلِ ...... نمكنن

بچا من بره تا شنبه نيام بره برم مسابقه

نمُخوام دعا كني ببرم ولي مُخوام خوب بازي كنِم هيشكي هم از تيمِ تازه كارِ ما توقع نداره

خيلُ خُب 5شنبه بايد ساعت 7 صبح بِرِم سالن نصيري يزد بَرِ افتتاحيه

بزارین سفارشاتم هم همین الان بگم بچه ها تا میتونین مادر و پيَرا رو همه رو اذییت کنین یه وقت من نیستم مهربون نشی همچنان اذییت کنین همه رو

در ضمن هر وفت دعواتون شد اول بزنید محکم هم بزنید چش و چار طرف و بياري پسِ كلّش

خب ما رفتیم شیطونی یادتون نره دیگه سفارش نکنم

اين سفارش ها رو بره بر و بچ كردم

تازگيا درگيري هايي پيش مياد تو كوچه خيابون

آخر كار هم يكي شعر كه حتما بايد مثل بالا با لهجه خونده شه

دوسُد مِدارَم تا اوختي كه كَسُد شَم              پيشُد نَميام هر شو مِتَرسَم كه بَسُد شَم

تو پُشت و پَسَلُگاي كوچَدون هختي ديدَمُد            نِشكُگُد وا كُن آخ جون نَفَسُد شَم

اگه بازم نا خوانا بود ببخشي من لهجم ضايع بيد

يَگ چيزِ دِگه بَرِ تيم پرتغال دعا كني ايشالله كه قهرمان جام مِشه

اينم يكي عكس ريكاردو(دروازه بان پرتغال)

منم قراره بشم ريكاردو

الهي قربونش بشم چه متكه خشيه جاي بِرِدَر گري مگم

ايشالله خدا بَره زن و بچش نگرُش داره

اُخ اُخ مادَرُم داره مره به طرف تلفن

يه چيز ديگه الن از يكي دوستام يه فلش واسم اومد جالبه

http://www.2pe2p.20m.com/mozahem/1.swf

نگاه كنيد

فعلا

يا علي......

نوشته شده توسط کاپیتان در 4:56 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 1385/04/09

بسه ديگه.............

سلام

هي ي ي ي ي ي ي

اول بگين اين قالب خوبه يا نه؟

آهنگ جديد چه طوره؟

بعدش هنرنمايي منو اين بالا ببينين

اين سه تا كه هيچ كاري بلد نيستن همش من بد بخت بايد با فكر ظاهر اين وبلاگ باشم

 امروز مي خوام سر صبر حسابي حرف بزنم

چي بگم؟؟؟

ديروز داشتم با تلفن حرف ميزدم طبق معمول با خواهرشوهر كه يكي اومد پشت خط اگه گفتي كي بود؟؟؟

نه ه ه ه ه ه ه ه ه

اوني كه فكر ميكني نبود !!منو اين حرفا ؟نگو عيبه(شكل اون يارو كه لبش رو گاز ميگيره)

مربي مون بود زنگ زده بود بهم بگه كه قراره بريم واسه مسابقات يا نه؟

آخه نصف بچه ها رفتن مسافرت و تا پونزدهم كه اولين مسابقه داريم نميرسن

خلاصه قرار شد امروز راس ساعت 8 صبح بريم سالن تختي و مشورت كنيم ببينم اگه قراره نبودن بقيه رو بهونه كنيم و بازي خودمون رو انجام نديم كلا بي خيال شيم

صبح بعد از نماز تا ساعت 7 مثل ميت توي حياط خوابيدم و بعدش شاد و شنگول از خواب بيدار شدم به ساعتم كه هيچ وقت اونو از مچم باز نمي كنم( به غير از دو جا يكي وفتي ميخوام برم توي زمين واسه بازي و يكي هم وقتي ميرم حموم ) يه نگاهي كردم و ملافه اي رو كه مثل كفن چند بار دور خودم پيچونده بودم(براي امان از گزند حشرات موزي) باز كردم و بلند شدم خواستم جام رو جمع كنم ولي گفتم تا شب چيزي نمونده باز زحمت مامان زياد ميشه(هميشه به فكر ماماناتون باشين و كارشون رو زياد نكنين )خلاصه در راهرو رو باز كردم و بعد از عبور ازش به يه چرخش 90 درجه اي به سمت چپ وارد اتاق خواهرم شدم

تعجب نكنين لباسام هميشه اونجان زياد وفكر نكنين چرا اونجان با اينكه خودم هم اتاق دارم ولي خودم هم نميدونم چرا دوست دارم لباسام رو توي كمد اون جا سازي كنم؟

خلاصه مانتوم رو پوشيدم و رفتم توي اتاق داداشم از شلوار نويي كه خريده بود كمربندش رو باز كردم آخه كمربنده هم نو بود هم خيلي ماماني بود شلوار هم كه نياز نبود چون هميشه وقتي قراره فردا صبحش برم بيرون شب قبلش از پام بيرون نميارم فقط تنها مشكلي كه هست كمربنده كه اونو نمي بندم و هر يه قدم يه بور بايد مثل ديوونه ها بالاش بكشم .

نخندين ديگه خودتون چند روز شلوار بيرون بپوشين اونوقت بهتون ميگم

جوراب هم كه خدا خير بده بابا رو كه هميشه جوراباش پارست بعدش هم مقنعه ي خودم رو سرم كردم رو رفتم سر يخچال

ديدم به به.... به به..... يخچالمون از خودم گشنه تره!!!!!!!!!!!!!!!!

در اون يكي رو باز كردم چشام وا شد گفتم اي ي ي ي  وللللللل بعد گفتم خدا جون اين عدالته به يكي اونقدر ميدي كه نميدونه كجا ببره به يكي هم.................... كه يادم اومد مامان گفته بود ميخواد اونو بشوره و واسه همين تقريبا خاليش كرده بود خلاصه از اونجا كه من صبحها تا يكي بهم نگه چي بخور يا واسم نياره خودم نميدونم بايد چي كار كنم

بعضي وقتا اگه كسي واسم صبحونه نياره گسنگي ميكشم و چيزي نميخورم

هينجوري كه در يخچال را تا آخر باز كرده بودم (به قول مامان مثل در طويله) داشستم چيزاي توش رو نگاه ميكردم كه داداشم مثل هميشه منو ترسوند و گفت داري فيلم سينمايي ميبيني اومد كنارم و با يه طعنه منو كنار زد و دو تا تخم مرغ برداشت سر سه سوت انداختش توي ماهيتابه و از اون سه سوت تر يعني توي دو سوت شايد هم يه سوت اون خورد و من هنوز توي كف اون بودم كه دوباره توي حال ولو شد و گفت به هيچ وجه من الوجوه(اينجوري مينوشتن ديگه) تا ساعت 12 منو بيدار نكنين و اول smsهاش رو خوند وبعد از اينكه نيشش تا بناگوشش باز شد دوباره خوابيد .

منم ديدم داره ديرم ميشه گفتم بي خيالش ولي نميشد از چايي صبح گذشت يه چايي پر رنگ پر رنگ ريختم اونم توي ليوان خودم كه توي خونه به تغار معروفه نميدونم معنيش رو ميدونين يا نه؟؟

چايي رو با 7-8 حبه قند زدم بالا و بابا رو صدا كردم و اونم با همون شلوار تو خونش رفت تا ماشين رو روشن كنه وقتي داشتم چادرم و سرم ميكردم مامان مثل اجل معلق اومد جلوم و گفت هي خانوم كجا؟؟؟ كجا؟؟؟

منم خيلي ريلكس گفتم باشگاه با بچه ها قرار دارم و خيلي عادي داشتم ميرفتم بيرون كه بهم گفت نه نبايد بري منم خيلي تعجب كردم چون كه هيچ وقت واسه بيرون رفتنم از كسي اجازه نمي گرفتم و اصلا تا حالا واسه درس خوندنم گير نداده بود گفتم مامان چي شده؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت هيچي تو بايد بشيني توي خونه و واسه كنكورت بخوني

منم داشتم از تعجب شاخ در ميوردم كه ديدم خان داداش يه نيش خندي از ته دل واسم زد كه نمي دونم واسه چي بود شايد يكي از اون smsجوكاش رو تازه گرفته بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

داشتم با مامان بحث ميكردم كه فرشته نجات وارد شد اگه گفتين كي؟ بله بابايي كه از دم در منتظر بودن حوصلش سر رفته بود و اومد و گفت زود باش ديگه تا خواب از سرم نپريده منم بدون توجه به مامان دويدم بيرون و با ناز به بابا گفتم بابا من بشينم پشت فرمون ؟ بابايي صبح زوده كسي نيستش توي خيابونا بابا تا كي ميخواي از رانندگي من ايراد بگيري (حالا خوبه چتد ماهه ياد گرفتما) گفت نه بايد از خط سنتو رد بشيم نميشه تو هم كه گواهينامه نداري........ منم زياد اسرار نكردم وقتي راه افتاديم ديديم نههههههههه ملت صبح جمعه هم كار و كاسبي دارن و توي خيابونا ولن

خلاصه به باشگاه كه رسيدم تا وارد شدم چند تا از بچه ها ريختن سرم و با همهمه زياد گفتن به به خانم كنكوري چه طوري

زياد ميخونه مگه نه

ببينم قراره رتبه تك رقمي بياري؟اون يكي ميگفتم حداقل دو رقميه ديگه از كاپيتان بعيدا

اون توي راهنايي مخ كلاس بود

و هركي يه چيزي ميگفت

منم داد زدم بسه ديگه بچه به خدا من همون اكرم چند سال پيش نيستم

حالم از هرچي درس و كتاب و تسته به هم ميخوره

ديگه حرفش رو هم نزنين گور باباي اين درس و مدرسه گور باباي اين نظام آموزشي اصلا واسه چي اينقدر اين كارنامه ها دير مياد ؟

اصلا اين كار آموزي ديگه چه صيغه ي مزخرفيه

چند روز پيش وقتي دفترچه دانشگاه آزاد بدون ازمون رو خريدم فهميدم ني تونم واسه اين ترم ثبت نام كنم

چرا؟؟؟؟ چون كار نامه ها نيومده

اصلا .......... اين دولت جديد

بچه ها از اينكه همه جا دارن حرف كنكور دادن من  رو ميزنن اعصابم داغونه

دوستاي قديم و معلماي سال قبلم فكر ميكنن من شب و روز دارم ميخونم

بابا به خدا از وقتي كه اين كار اومزي لعنتي رو داريم توي مدرسه اونم با كلاساي تست گنده با اون ............ياش ميريم ديگه ...................

هيچي خب ولش

بچه ها ما ميخوايم بريم واسه مسابقات يزد من نميخوام رييس بازي در بيارم چون كاپيتانم اگه قول ميدين همين 5 نفري كه هستيم رو خوب بازي كنيم و به حر فاي هم گوش بديم و از هم ناراحت نشيم و فقط اين مسابقات رو واسه تجربه بريم يا علي و اگر نه كه هيچ خودمون و چند نفر ديگه رو هم اذيت نكنيم دست راستم رو اوردم جلو گفتم قبول 4نفر ديگه هم گفتن قبول ...... يه نيگا به همشون كردم ونوس پريسا اعظم الهه چون كه هر سه تاشون يك سال از من كوچيكترن احساس مردم بهم تكيه كردن وقتي مربي مثل هميشه با تاخير اومد فهميد كه خودمون بريديم و دوختيم و خوشحال شد از اونجا كه تيم ما نزديك يه ساله كه روي كار اومده و بقيه تيم هاي شهرستانهاي ديگه استان حداقل ياور 3-4 سال رو استاد كردن و همشون هم بالاي 20 سالن ما خودمون رو دست كم نگرفتيم و مربي هم واسمون حرف زد

و دوباره با هم هم قسم شديم

نزديكاي ساعت 10 بود كه راهي خونه شدم قرار بود زنگ بزنم بيان دنبالم ولي اصلا يادم رفت توي راه همش به اين فكر ميكردم كه اگه مدرسه واسه مسابقات بهم مرخصي نده چي كا كنم من فقط 12 ساعت مرخصي داشتم كه 6 ساعتش اون روز كه رفتم پيش آقاي سجادي پريد آهان يادم اومد آقاي سجادي گفتين نديدين كه من رفتم توي ديوا نميدونم شايد حواستون نبوده منم زياد داغون نرفتم توي ديوار كه فقط وقتي سرم عقب بود و خداحافظي ميكردم رفتم توي ديوار كه بعد از اينكه بيرون اومدم خواهر بزرگم منو مسخره كرد به هر حال آره اون امانتي رو رسوندم بهش و اونقدر دعداش كردم و گفتم دختره خر واجب بود اينقدر بگي اونم گفت كه شوخي بوده ولي گويا شما جدي گرفتين

خب حالا نميدونم اگه مدرسه اجازه نده منم ديگه بقيه كار آموزيم رو نميرم اصلا ازشون شكايت ميكنم كه چرا مجوز نگرفتن كه ما كار آموزيمون رو بيرون از مدرسه بگذرونيم

حالا يه طوري ميشه.................

بايد با تربيت بدني صحبت كنم شايد هم با آموزش و پرورش .

بس نيست ديگه؟

پس فعلا

راستي فرداشب بازي انگليس و پرتغال داره فكر كنم بازي توپي بشه حد اقل واسه من جالبه چون طرفدار اين دو تا تيمم

اي ول بازي آرژانتين و انگليس هم جالب بود با اينكه من 10 دقيقه آخر بازي و پنالتي ها رواز مغازه ي آقاي محموديان(نمايندگي پيشگامان توي اردكان ) ديدم

يه چيز ديگه اين نيكبخت خجالت نكشيد اومد توي پرسپوليس آبروي اس اسي ها رو برد كه من كه كسرم ميشه بگه پرسپوليسي ام اونم پرسپوليسي كه ديگه انصاريان رو نداره.................

 

به قول شاعر

"چون مي گذرد غمي نيست"

يه چيز ديگه شما ها نميدونين فردا ما كلاس تست رو با چه درسايي داريم؟

واي ي ي ي شيمي نباشه بر عكس اينكه درسش رو خيلي خوب مي فهمم معلمش زيادي پاستوريزست و گير ميده البته اگه بعضيا بدشون نياد چون فاميلشونه

به خدا يه چيز ديگه برم و برم

هيشكي واسه من يه كار سراغ نداره؟

من مي خوام بعد از كنكورم يه جا مشغول بشم چون اصلا به اينكه قبول بشم اميد ندارم

فقط ميخوام يه جاي خوب سرگرم باشم ديگه حقوق واسم مهم نيستش مثل بعضياااااااااااا

حالا بعدا ميگم چند وقته  هوس كردم كجا كار كنم

دلم خيلي واسه نوشتن تو وبلاگ خودم  http://www.justmohammad.blogfa.com تنگ شده

تا بعد

يا علي

نوشته شده توسط کاپیتان در 10:58 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/04/05

آقای سجادی نخونیا

salam

khobin

khastam in post ro injoori brnevisam

va aslan ham vaght nadaram o az onja ke

horofe EN ro kheyli tond type mikinam injoori neveshtam

agha ma dirooz raftim vase gereftan ADSL

hamoon jayezeye jashnvare

kholase ma varede daftare pishgaman shodim

va bad az entezare kotahi aghaye sajjadi vared shodan o bad az gereftane moarefi name o ina

vaghti dashtam khoda hafezi mikardam

ba soorat raftam tooye divar

motmaenam bad az inke biriin raftam aghaye sajjadi o dostashoon kolli behem khandidan

khob dige inke hamchenan roozayr gande kar ammozi ro migzaroonim

o masalan konkor mikhonim

bo khialesh

bayad beram

ba yeki az familamoon saat 5:30 gharar dashtam

vali motmaenam diir tar az man miad

khosh bashinya ali

نوشته شده توسط کاپیتان در 6:7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/03/29

سوخت

سلام

خوبین

دوستان من یه مدت نبودم

الانم اومئم آهنگ رو عوض کنم و قالب رو

آخه فکر کنم دلیل اینکه همه آپا به اسم منه به خاطر قالب باشه

امروز هم سومین روز کار آموزی بود

ازش چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//

نه اصلا نمیگم

بی خیالش

آپای قبلی هم مال من نیستا

یه چیزی ........صوذتم حسابی سوخته

از اوم سوختنا نه ها از اون سوختنا

جمعه با بر و بچ فوتسال رفتیم صفا بعدش هم رفتیم توی استخر سر باز

بعدش هم توی آفتاب ......................

حالاتا بعد

یا علی

نوشته شده توسط کاپیتان در 6:14 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/03/18

جام جهاني ما اومديم

سلام

من مدير وبلاگ هستم

نميدونم چرا همه پستا به اسم من شده؟

اشكال كار نه از قالبه نه هيچي؟

به چند تا از وبلاگاي گروهي ديگه هم سر زدم ولي اينجوري نشده

اين آپ قبلي هم مال راضيست

حالا چرا به اسم منه خودم هم نييدونم الان بايد برم

يعني عمرا ديگه وقت كنم بيام

فقط اومدم بگم واسه تيم ملي دعا كنيد

فردا هم شايد با بچه ها دور هم باشيم

به اين هم ميگين طرافدار نمونه

آبجي دوست دارمممممممممممم

راستي به علي كريمي كه راي دادين؟؟؟؟؟؟؟

اگه ندادين زود

صفحه اینترنتی رای به علی کریمی بازیکن تیم ملی برای کسب " كفش طلايي " جام جهاني ۲۰۰۶

 علي كريمي

نوشته شده توسط کاپیتان در 10:56 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/03/10

الوداع

آخيييش تموم شددد ولي...............نه ه ه ه ه

امروز واسه اولين دفعه از ته دل و بلند بلند به خاطر درس و مدرسه جلوي بچه ها گريه كردم ...اونم چه گريه اي

باورتون ميشه تموم شد 11 سال گذشت و هيش دفعه اينجوري نبود

روز اولي كه با مامانم رفته بودم مدرسه سال اول دبستان رو ميگم همه گريه ميكردن به جز من و چندتا چش سفيد ديگه مثل من كه عين خيالشون نبود و خيلي هم خوشحال بودن

هر سال اومد و تموم شد ولي.......

امروز ديگه آخرين امتحان بود

آخرين تقلب.............

آخرين..........

درسته هنوز بايد بريم كار آموزي ولي خب اون يه چيز ديگست

امسال سال خوبي بود مخصوصا واسه ما رديف آخر كلاس (من فاطمه مرضيه راضيه سميه اختر فردوس عاطفه )

باور كنين ديگه شام صفخه كليد رو نميبينه همش اون روزا مياد جلوي چشام

چه روزايي بود

يه چيزي امروز اتحان شبكه داشتيم كه آخرين امتحان بود خواهرشوهر طبق معمول روي دست و پاچش نوشته بود ولي چشتون روز بد نبينه يكي از مراقبا ديده و شماره كارتش رو نوشته فكر كنم تابستون بايد ياور امتحان تجديدي رو استاد كنه

بي خيالش

به قول شاعر

"چون مي گذرد غمي نيست"

ديگه بسه

اگه گفتين اين چيه؟

سالار جاده ها خوش ركاب

آره پشت صندليه

سالار جاده ها خوش ركاب

فعلا

يا علي

نوشته شده توسط کاپیتان در 11:32 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/03/08

قلب جدید

سلام

خوبين

بريم سر اصل مطلب الان كه از مدرسه ميومدم خونه هوس چي توز موتوري كردم

بهش رسيدم

حالشو ببررررررررررررر

وقتي هم رسيدم خونه هوس كردم قالب رو عوض كنم

اونم بهش رسيدم

خواستن توانستن است (ما مي تونيم)

اگه بده بگين در ضمن هيچ مشورتي با بقيه بچه ها هم نكردم

به قول يزديا اگه ناخشه بگين بي دماغي نيست بْخدا

اگه هم خشه خو هيچي

يه چيز كوچولو بگم و برم

امروز پلنگ صورتي اشتباهي يه درس ديگه رو خونده بود و اومده بود سر جلسه اون امتحان بعدي يعني شبكه رو خونده بود

كلي خنديديم

راستي بازي ديروز رو ديدين؟

فعلا

يا علي

نوشته شده توسط کاپیتان در 11:48 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/03/06

اشتباه نشه ها!!!!!!!!!!

سلام

منم اومدم بگم من با خواهرشوهر هيچ مشكلي ندارم

اينقدر گير ندين

راستي وبلاگمون هم برگشته نميدونم خودش برگشته يا بهش گفتن برگرد

به هر حال.........................

امروز امتحان رياضي داشتيم

حسابي قاطي كرده بودم همه چيز رو با هم قاطي پاطي كرده بودم

درسي كه فقط واسه شب امتحان خونده بشه همينه ديگه

خواهرشوهر هم ۳ روزه كه همش خونه ماست

اين مثل مار چنبره زده رو زندگي ما مثل بختك خودشو انداخته رو من نوخواد بفهمه من كار و زندگي دارم

چندروزه يا من خونشونم يا اون خونمونه تا الان هم اينجا بود منتظر بودم بره بيام آپ كنم

راستي يه معذرت خواهي ديگه اون روز كه رفتيم پيتزا خورديم با خواهرشوهر و خواهر و شوهر خواهرش   پنجاه پنجاه بود كه من گفته بودم به حساب من بوده خب ببخشيد

پس فردا هم امتحان راحتي داريم برنامه سازي تجاري قراره اصلا لاي كتاب رو باز نكنم

نه اينكه بقيه امتحانا رو باز ميكردم

آهان اعصابم مگسيه ميدونين چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فوتسال ديروز رو ديدين

اه ه ه ه ه ه ه ه ه

حالمو گرفتن ولي خداييش خيلي سر تر بودن ولي تعويضاي اين مربي خارجيه جواب نميداد

حالا قدر بدونين

چي دارم ميگم

الان ميرم باز بر ميگردم

نوشته شده توسط کاپیتان در 1:11 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر