تبليغاتX
خاطرات

سه شنبه 1386/09/06

بالاخره من هم خ ا ل ه شدم

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام به بر و بچ گل خودمون

چه طورین؟؟؟؟ دلتون برام تنگ شده بود؟؟؟؟؟ تقصیر من نیست تقصیر این دل کوچیکتونه من هم دلم براتون تموم شده بود

حالتون چه طوره خوبین دیگه؟؟؟؟؟ مونا.سارا.اکرم.مرضی.راضی.منصور.محمود.خاطره...............همتون خوبین؟؟؟؟؟؟؟ عروس خانوم گلمون هم که خوبه؟؟؟؟؟؟ رنگین کمون جوووووووووووووووووووونم خوبه؟؟؟؟؟

من هم چون شماها خوبین خوبم

دوشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۶ من خ ا ل ه شدم هنوز ندیدمش

خبر خبر خبر توجه توجه توجه

من فردا میام خونه خوشحال شدین همتون می دونم

دیگه بسه الآن استاد میاد من رو میندازه بیرون

فعلا

یا علی

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 9:7 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1386/07/22

باز آمد بوی ماه مدرسه

سلام

خوبییییییییییی؟؟؟؟؟؟

دلم براتون خیلی تنگ شده بود

این رو اول مهر نوشتم هر کار کردم آپ نشد به همین خاطر زده بودم ثبت موقت و الآن آپ کردم دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است  

اول مهر رسید و معلم آرام اسمها را می خواند .........

یادش به خیر ۱۲ سال مثل برق و باد گذشت اولین اول مهر است که من خونه هستم

الآن داشتم به اون روزها و خاطراتش فکر می کردم

یادمه کلاس اول دبستان بودم خیلی شیطون بودم (ولی الآن نیستما ) داشتم مثل بچه آدم صبحونه ام رو می خوردم یه لقمه از نون و پنیرم زیادی بود حیف بود که بندازم بیرون از اونجایی که من بچه خیلی بهداشتی هستم  یه صابون همرام بود یه فکر شوم اومد تو ذهنم صابون رو کشیدم رو نون و بعد گفتم بچه ها کی می خواد؟؟؟ یکی از بچه ها گفت من  بهش دادم  و منتظر عکس العمل بودم  یهو دیدم دهنش کف کرد  حالش بد شد  خواهرش کلاس پنجم از دبستان خودمون بود   رفت خواهرش رو با خودش آورد و من رو دعوا کرد  فرداش تازه مادرش رو با خودش آورد  من هم مظلوم   

یه مار مولک الآن روبرومه زل زده به من از بس خوشکلم شیفته جمالاتم شده  یادش به خیر پارسال کار آموزی 

من و اکرم طبق معمول تو مدرسه وقت کم آورده بودیم و داشتیم تلفنی حرف می زدیم  یه مارمولک مثل همین مارمولک جلوی من رژه می رفت از این طرف به اون طرف  گفتم این مارمولک برا من آدم شده خیلی داره برا من کلاس می زاره  من برم بگیرمش (آخه من از مارمولک نمی ترسم و تخصصم گرفتن مارمولکه تازه خیلی از چشمای مارمولک خوشم میاد  خیلی چشماش مظلومه ) رفتم و یهو پریدم روش  و گرفتمش  تو دستم بود  الهی نازه هی بهش نگاه می کردم و قربون صدقش می رفتم با اکرم هم هنوز داشتم تلفنی حرف می زدم یهو یه فکر شوم از ذهن اکرم عبور کرد ( من هیچ کاره ام گفته باشم )  گفت مارمولکه رو فردا بیار سر کلاس زبان  گفتم اکرم بی خیال شو همین جوری این معلم زبان از ما خوشش نمیاد دیگه با این کار فاتحمون رو خوندیم  این اکرم بی خیال نشد که نشد اکرم یه کار که خواسته باشه بکنه حتما باید انجام بده من هم مظلوم و حرف گوش کن قبول کردم برم یکی دیگه مارمولک پیدا کنم و دو تاشون رو ببرم مدرسه رفتم تو حیاط کل باغچه و حیاط رو گشتم تا یه مارمولک خیلی بزرگ و سیاه  پیدا کردم خودم می ترسیدم بگیرمش  رفتم یه دستمال آوردم و مارمولک رو گرفتم و تو یه شیشه انداختمش حالا من دو تا مارمولک داشتم ( یکی بزرگ و یکی کوچیک ) تازه بهشون آب و غذا هم دادم فردا صبحش مارمولک رو برداشتم و راه افتادم. تو راه هر دفه که این مارمولک تکون می خورد قلبم هری می ریخت پایین   رسیدم مدرسه طبق معمول همیشه دیر رسیدم کلاس شروع شده بود کم کم عملیات رو داشتیم شروع می کردیم که یهو مدیرمون اومد زود مارمولک ها رو از پنجره کنارمون انداختیم بیرون و نتونستیم نقشه شوممون رو عملی کنیم  ولی معلمه از بس خندیدیم به یه چیزایی بو برده بود و می خواست من و اکرم رو از کلاس بیرون کنه که با پادر میونی مدیرمون فقط جاهامون رو عوض کرد و یه مسافت طولانی بینمون فاصله بود ولی ما آدم بشو نبودیم ( فرشته ایم ) و از همین مسافت با هم حرف می زدیم که نظم کلاس بیشتر به هم می خورد بهمون گفت پاشین کنار هم بشینید بهتره  

یادش بخیر ولی مارمولکه حیف شد  

همین معلممون یه دفه سر کلاس به ما گفت نمی خوای بری آب بخوری؟؟؟؟

اگه تشنتونه پاشین برین و یه خرده وقت هم نیاین ( تا کلاس از دستتون یه نفس راحتی بکشه )

بسه دیگه شب دارم میرم سیرجان هزار و یکی کار دارم هنوز یکیش رو هم انجام ندادم

راستی سیرجان کاری ندارین؟؟؟

حلالم کنید

التماس دعا

یا علی 

الآن باید بگم مهر هم تمام شد

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 9:53 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1386/07/21

عیدتون مبارک

سلام

خوبین؟

نماز و روزه هاتون قبول حق باشه انشاءالله

قبل از هر چیز هم عید سعید فطر رو بهتون تبریک میگم امیدوارم طاعات و عباداتتون قبول باشه و شبهای قدر ما رو فراموش نکرده باشین

خیلی وقته دنبال یه فرصت می گردم تا بیام آپ کنم ولی نمیشه  و همین باعث شد دلتون واسمون تنگ بشه فکر نکنی دل ما واستون تنگ نشده بودا دل ما یه ذره شده بود  

چه فرصتی بهتر از تبریک

راستی این عکس شاهکار هنری منه

ادامه مطلب باشه برا فردا   

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 0:20 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1386/05/21

روبوست از مرحله مقدماتی گذشت

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوفین؟؟؟

بچه ها روبوست (robust) همون ربات اکرم اینا از مرحله مقدماتی گذشت

این طور که از اون طرف مرز خبر رسیده از بین تمام تیم های دانشگاه تنها تیم آنها به مرحله بعدی راه پیدا کرده است

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

امیدوارم فردا هم رتبه بیارن

راستی اکرم برام سوغاتی میاره برا تو نمیاره

راستی یه شعر برای کسب رتبه در مورد روبوست سروده شده که همگی باید یک صدا برای تشویق روبوست بخوانیم

روبوست روبوست کلمبه                    روبوست گرد و غلمبه ( فکر کنم همین بود یادم نمیاد)

شاید هم این بود:         

روبوست روبوستِگنده                     روبوست گرد و غلمبه

دو تاش رو می خونیم

فعلا

به امید افتخار آفرینی بعدی

                       

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 0:4 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1386/05/18

تیم رباتیک ایران

سلام

خوبین؟؟

من هم چون شما خوبین خوبم

بچه ها اکرم رفته تبریز از دیروز تا حالا هم چند دفه به هم زنگ زدیم ولی دلم براش تنگ شده

( شکلک اون دماغ درازه )

خودش می خواست آپ کنه ولی نتونست آخرین جمله ای که موقع سوار شدن تو قطار گفت این بود که بهتون بگم براش دعا کنید نه واسه رتبه آوردن واسه بد شانسی نیاوردن .

پس همگی 5 مرتبه امْ یٌجیبٌ .......

بچه ها چند روزیه این قضیه عروس و خواهر شوهر برا همگی سئوال شده و با توجه به استقبال بی نظیر از این مسئله ارسال جواب تا تاریخ 18/ 5 / 86 تمدید شد.

جواب مسابقه :

خواهر شوهر که من هستم خوشبختم

عروس خانوم از اونجایی که داداشم هم مثل خودم خوشکله هزار تا خواستگار داره فعلا اکرم می خواد داداش ما رو بدبخت کنه میگن تو زندگی جوونا دخالت نکنید حالا فعلا که خودش رو چسبونده به ما ( همه راضی از چسب رازی )

متاسفانه این مسابقه برنده ای نداشت هنوز یافتن پدر شوهر و بقیه مونده

دگه چه چی بگم؟؟؟؟

بسه خوابم میاد این آپ رو فقط به خاطر اکرم جون کردم

فعلا

 

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 0:32 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1386/05/10

مردها نخوونند

چرا مردها دارای وجدان نیستند؟
به این دلیل که ناقص الخلقه اند


چرا اصولا
مردها احتیاجی به روانکاوی ندارند؟
زیرا روانکاوی در مورد پیچیدگی هاست نه لودگی ها 


تفاوت
آقایون با آگهی های بازرگانی چیست؟
آگهی های بازرگانی را برا 60 ثانیه می شود تحمل کرد ولی آقایون را نه

به یک مرد با  مغز چه می گویند؟
عجیب الخلقه


خدا بعد از خلق 
مردها چه گفت؟
هیچوقت خودم رو نمی بخشم


در دنیا به یک 
آقا باهوش و با استعداد چه می گویند؟
آدم فضایی


فاجعه چیست؟
دو مرد به هم برسن


برای خوردن پاپ كُرن به چند مرد نیاز است؟
دو تا، یک نفر میخوره یکی هم نمیخوره فقط نیگا میکنه


آقایون لباس هایشان را چگونه دسته بندی می کنند؟
میدن خانم ها براشون انجام بده چون بلد نیستن"


شما به 
مردی که همه چیز دارد چه می دهید؟
زنی که همه اونا رو ازش بگیره


چرا 
مردها در تمام زندگی خود با بحران مواجه نمی شوند؟
زیرا مامانم اینا و بابام اینا نمیذارن


آینده نگری یک 
مرد چگونه مشخص می شود؟
اینقدر کفش خراب نکند و تولید ملی خرید کند


شباهت یک 
همسر جدید با یک هاپوي جدید در چیست؟
هردوتاشون فقط به درد بعضی وقت ها می خورن


ضخیم ترین کتاب دنیا چه نام دارد؟
مردان عاشق  ( آخه مدام عاشق میشن فارغ میشن )

 

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 7:9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 1386/04/15

من هم اومدم....

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام بر و بچ

خوبين؟ خيلي دلم براتون تنگ شده بود مي دونم كه دل شما ها هم واسم خيلي تنگ شده بود و سه ماه در اختيار شما هستم

آخ جون امتحانام تموم شد خوب يا بد گذشت بي خي خي

تولد حضرت زهرا (س) و روز زن رو به همتون تبريك مي گم ( دير رسيدن بهتر از هرگز نرسيدن است )

اين مدتي كه نبودم خيلي اتفاقاي تازه و جديدي افتاد. از ديروز بعد از ظهر مي گم خيلي خوش گذشت:

من و اكرم و جودي و دختر خالم رفتيم سالن ورزش، جشن بود. خيلي فاز داد از اول تا آخر فقط مي خنديديم . به هر كي كه مي رفت جشن يه كارت مي دادند كه روش يه شماره نوشته بود و در آخر قرار بود قرعه كشي كنند اكرم مدام بيرون مي رفت و بر مي گشت و يكي از اين كارتها مي گرفت و تا 4 تا كارت گرفت دختر خالم هم دست كمي از اكرم نداشت و 3 تا كارت داشت من هم 3 تا كارت داشتم ولي مثل اكرم نبودم يكيش مال خواهرم بود يكيش مادرم و جودي هم مثل بچه مظلوما 1 كارت داشت. حالا خنده داشت؟؟!!! بعد از هر اجراي ورزشي قرعه كشي مي كردند شماره هامون همه در محدوده 200 بود ولي خوب وقتي مي گفت مثلا 312 نمي دونم چرا كاتهامون رو چك مي كرديم خيلي خنديديم.تا آخرين لحظه مونديم ديگه سالن تقريبا خالي بود آخرش به اكرم گفتم بلند شو بريم ديگه از هديه خبري نيست اگه شانس داشتم كه تو دوست من نبودي وقتي در شديم ( به قول كرموني ها ) خيابون ها خيلي شلوغ بود پليس ها و مردم همه جمع بودند، شيشه ها همه شكسته بودآخه بفروئيه و حسن آباد ميبد را به اردكان داده بودند .به جاي اينكه ما بريم تظاهرات اونا اومده بودند اردكان شورش به پا كرده بودند تازه خونه جودي و لي لي تقريبا بفروئيه حساب مي شه بهش مي گفتيم الآن چه حسي داري كه با ما همشهري شدي؟؟؟

بعدش هم ديگه همه از هم جدا شديم و به آغوش گرم اسلام بازگشتيم . اسلام در خطر است مواظبش باشيد.

اين هم يكي از معايب اينكه خيلي وقت نبودم جمله بنديم كه قوي بوده قوي تر شده .

 

راستي ما شنبه قراره بريم يزد. ( حالا دلون بند بود )

خدا حافظ

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 12:16 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1386/01/28

اگه گفتی من کجام؟؟؟؟

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

همتون خوبین؟؟؟

ممنون از تبریکها شرمنده کردین

ایشالله تولد ۱۲۰ سالگیتون رو جبران کنم

هر که میتونه حدس بزنه اگه گفتی من کجام؟؟

بچه ها دیگه نتونستم دوریتون رو تحمل کنم...........

حالا حدس بزنین من کجام

امروز سر کلاس یهو دلم هوای خونه و دوستام رو کرد از کلاسام زدم پاشدم اومدم

حالا بیابید با معرفت رو

حالا اگه گفتی کجام

راستی ..............................

 

 

 

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 2:32 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1386/01/01

عیدتون مبارک

سلام

عید همتون مبارک

صد سال به این سالها امیدوارم سال خوب و خوشی داشته باشی همراه با سلامتی دیگه نمی دونم چی بگم

عيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد مبارک

 

دوستتون دارم سال خوبی داشته باشی

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 10:35 بعد از ظهر |  لینک ثابت  

سه شنبه 1385/12/22

خوش آمد گویی به قاصدک

قاصدک جون ورودت رو تبریگ میگم

ببخشید که به محض آپ کردنت آپ کردم آخه نمی شد

تازه من آپت رو ندیدم

به همین خاطر جداگونه دارم خوش آمد میگم

خیلی خوش آمدی قدم رنجه فرمودین

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 1:51 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/12/22

تولدتان مبارک

سلاااااااااااااااااااااااااااام

خوبین؟؟

دلم برا همتون تنگ شده بود ولی دانشجویی تخفیف بدین نتونستم بیام آپ کنم این چند روز هم همش دنبال سوژه بودم تا بیا آپ کنم چی بهتر از تولد...........

بچه ها من امروز واکسن زدمتازه اکرم رو هم دیدم خیلی خوشحال شدم

حالا بریم سراغ تولد

راضیه جون و مرضیه جون تولدتون مبارکامیدوارم همیشه با دوستای خوبی مثل ما بمونی

تولد تولد تولدت مبارک    بیا شمع ها رو فوت کن که صد سال زنده باشی

میگما از کادو خبری نیستا ما پول نداریم به ما چه

کی کیک می خوریم؟؟؟

این گل ها تقدیم تو که بهترین خاطره منی اکرم جان

این هم عکس یکی از همشهری هامون

بچه ها بسه دیگه از صمیم قلب تولدتون رو تبریک میگم

 راستی من از تو دفتر املای جودی و لی لی این رو پیدا کردم

معلم عملای اظیضم عذ اینکه به من خاندن و نوشطن عاموختی صپاثگزارم. 

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 1:37 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/11/19

اکرم جون تولدت مبارک

سلام

خوبین ؟؟؟

می خواستم زود تر از این ها تولدت رو تبریک بگم ولی نشد

الآن هم خیلی عجله دارم ولی گفتم................

امروز قراره من و اکرم و جودی و لی لی بریم کویر نوردی ساعت ۴ باید می رفتیم تا تذکرات لازم را بدن ولی من هنوز اینجام قراره تو ساغند برا اکرم تولد بگیریم

اکرم جون تولدت مبارک

ایشالله ۱۲۰ سال زنده باشی............ نه ۱۲۰ سال کمه همیشه زنده باشی

راستی الآن چون عجله دارم این عکس رو تقدیم اکرم می کنم ولی بعد..............

بهترین ها مال اکرمه

happy birth day

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 5:4 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/11/17

اکرم هم داره آدم میشه(مخندیم)

سلام

قبل از اينكه شروع كنم اول چند تا معذرت خواهي بهتون بدهكارم بابت:

1- اينقدر منتظر موندين تا من بيام آپ كنم مي دونم كه دلاتون واسه من يه ذره شده که واسه این هم یه دلیل قانع کننده دارم گرفتاریهای زندگی که باعث شد یه مدتی هم ما دلمون واستون تنگ بشه و هم شما .

 

2- از وقتي بچه بودم انشام زياد خوب نبوده به همين دليل اگه جمله بنديم  خوب نبود ديگه بزرگواري كنيد و .........

وای نمی دونی چقدر دلم برای این تنگ شده که مثل قبلا تمام جیک و پیک زندگیمون رو بریزم تو وبلاگالآن داشتم خاطراتمون رو می خوندم هوس کردم مثل قبلا بنویسم ولی خوب یادم رفته حالا یه چیزایی می نویسم

خوب پس بریم سراغ خاطراتمون به سبک قدیم...........

از وقتی اومدم اردکان تا امروز اکرم رو ندیده بودم(این رو یواشکی میگم دلم براش تنگ شده بود)اکرم که نفهمید

چون این چند روزه ندیده بودمش روزی چند دفه به هم زنگ می زدیم کم کم دیگه حرف برای گفتن نداشتیم از اونجایی که اکرم دروغگوی ماهریه یه دروغ به من گفت که این کار از اکرم بعید بود ولی ممکن بود چون خواستن توانستن است اولش باور نکردم ولی کم کم .......................... .

(باز هم دروغ......)

خلاصه امروز قرار بود نتایج قبولی دانشگاه آزاد اسلامی که اکرم هم جز شرکت کنندگانش بود بیاد من و اکرم تصمیم گرفتیم بریم مدرسه از اون طرف بریم روزنامه بگیریم و اگه قبول شده بهم بستنی بده صبح به اکرم زنگ زدم که من نمیام چون دختر خالم اومده بود خونمون وگرنه من بد قول نیستم بعد با دختر خالم یه خرده حرف زدیم و ............ . بعد یهو دختر خالم هوس بیرون رفتن کرد از اونجایی که اونا قبلن همدیگر رو میشناختن (تابستون با هم رفته بودیم مشهد(یادش به خیر)) من هم به اکرم زنگ زدم و گفتم با ما بیاد خوب بعد از چند دقیقه اکرم روبروی خونمون بود ما هم حاضر شدیم و رفتیم دنبال روزنامه و مدرسه رو بی خیالش شدیم

دویدیم و دویدیم به روزنامه فروشی رسیدیم ولیروزنامه هنوز نرسیده بود گفتیم تا روزنامه بیاد بریم بستنی بگیریم تا روبروی بستنی فروشی هم رفتیم ولی یهو اکرم پشیمون شد گفت بعد از اینکه نتایج اومد برامون میگیرهداشتیم با هم دعوا می کردیم که یهو دیدیم یکی جلومون رد شد اصلا باورم نمی شد وای به این زودی......... روزنامه فروشه با روزنامه هاش داشت می رفت طرف مغازش ما هم دنبالش دویدیم تا اولین نفری باشیم که اونا رو می بینیمخلاصه روزنامه رو گرفتیم با وجودیکه می دونستیم قبول میشه ولی دنبال اسمش می گشتیم چه حس جالبی داشتم وقتی دنبال اسمش می گشتم حسی که هیچ وقت برای خودم تجربش نکرده بودم با سر و صدای زیاد دنبال اسمش می گشتیم از اسمش گذشته بودیم نه غیر ممکنه اسمش نبودسر و صدامون بیشتر شد همه تعجب کرده بودن روبروی روزنامه فروشی مگه چی می تونه شده باشه دوباره اسم ها رو گشتیم اسم اکرم بود خیلی خوشحال شدم شاید باور نکنی بیشتر از قبولیه خودم خوشحال شدم چون قبولیه خودم یه جورایی منتظر بودم او هم بودم ولی خوب خیلی خوشحال شدم از خودش بیشتر خوب تصمیم گرفتیم بریم بستنی بخوریم وای تو راه یهو چشممون یه چیزی رو گرفت باورم نمی شد وای نه خدای من یعنی حقیقت داشت خودش بود خود خودش اطلاعیه برای کویر نوردی ساغند اردکان به مدت سه روز

گرد همایی کویر نوردی اردکان (ساغند)

مهلت ثبت نام :۱۸/۱۱/۱۳۸۵

تاریخ اعزام:

۱۹/۱۱/۱۳۸۵ ـ ۲۱/۱۱/۱۳۸۵

مکان ثبت نام :

تربیت بدنی تمام استانها و شهرستانها

دیگه کلا بستنی رو فراموش کردیم رفتیم تربیت بدنی که ثبت نام کنیم وای خدا نصیب نکنه آدم حراف سرمون رو خورد مدام حرف می زد شاید باور نکنی یک ساعت و نیم اونجا بودیم آخرش هم خودمون گفتیم که می خواهیم بریم ساعت تقریبا ۱۲ بود که ما رفتیم تربیت بدنی تا ۱:۳۵ اونجا بودیم خوب بعد فرمها رو گرفتیم و تا خانه حرف زدیم واقعا دلم برای حرف زدن باهاش تنگ شده بودتیکم شده وای باورم نمیشه تو هم دانشجو شدی از اونجایی که خونمون نزدیکتره با هم خداحافظی کردیم و........................

راستی اونایی که می خوان بیان کویر نوردی برن ثبت نام کنن

خدا نگهدار

 دلم برای مدرسمون تنگ شده

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 7:2 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 1385/11/13

چون می گذرد غمی نیست ........... تا بگذرد کمی نیست

سلام

فرا رسیدن ماه حزن و اندوه را به شما تسلیت میگم الآن دیگه کم کم به آخرش رسیده ولی خوب دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است.

خیلی حرف برای گفتن دارم برای این چند وقت که نبودم ولی خیلی هاش قابل گفتن نیست امیدوارم هیچ کدومتون هم تجربه نکنید چون واقعا سخته خیلی حرفه که آدم در عرض ۱۸ روز دو تا از عزیزاش رو از دست بده حتی باور کردنش هم خیلی سخته... دیگه از ۱۸ بدم میاد

فکر می کنم الآن دیگه هیچ کاری از دستمون بر نمیاد جز اینکه براشون طلب آمرزش کنیم .

تویی که داری این رو می خوونی اگه دلت خواست برای شادی روحشون یه فاتحه بخوون یه روز هم من و تو به این فاتحه ها محتاج میشیم 

خوش گلشنی است حیف که گلچین روزگار ........ فرصت نمی دهد که تماشا کند کسی

امروز سومین روز شهادت امام حسین و چهلمین روز در گذشت مادر بزرگمه

 

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 11:3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/10/14

بدون شرح

باز امشب دارم ميرم(ناراحت)
نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 7:55 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/10/05

بدترین روز زندگیم

سلام

خیلی دلم گرفته

چشام جایی رو نمی بینه سرم از درد داره می ترکه آخه چرا ؟؟؟چرا باید اینجوری میشد چرا بعد از دو هفته باید رو تخت سردخونه ببینمش چرا؟؟؟؟نمی دونم الآن چرا دارم می نویسم همه رفتن بهشت زهرا ولی احساس می کنم گریه های بهشت زهرا آرومم نمی کنه نمی دونم چرا ولی تنها جایی که راحت می تونم حرفام رو بزنم اینجاست فکر می کنم بعدش راحت میشم باورم نمیشه خونه مادربزرگه بدون مادر بزرگ اصلا وجود نداره به هر طرف نگاه می کردم وسایلش رو می دیدم همیشه فکر می کردم هر روز که از عمرمون می گذره خاطرات اون روز می مونه اعمال و رفتارمون میشه خاطراتمون هیچ وقت تا حالا نفهمیده بودم روزی میاد که آدمها هم جز خاطراتمون بشن تا حالا این اندازه دلم برای یکی تنگ نشده دلم برای خاطرات با تو بودن هم تنگ شده اصلا نمی دونم چی دارم می نویسم نمی دونم چه جور دلم اومد بیام رو تخت سردخونه ببینمت من .....کسی که از همه چیز می ترسیدچه جوری تونستم تو اون موقعیت زل بزنم تو چشمای نیمه بازت همه میگن چشمای نیمه باز یعنی اینکه انتظار یکی رو کشیدن اگه زیاد منتظرت گذاشتم من رو ببخش وقتی همه گذاشتنت رو دستاشون دلم از غم پر شد  با هر لا اله الا الله دلم خردتر میشد چقدر از همشون بدم میومد چرا که اینجوری پا میذاشتن رو خرده های دلم چه شک بزرگی بود دفن کردن تمام خاطرات بچگیم با هر بار پاشیدن خاک روی تو تموم خاطراتت میومد تو ذهنم یادته وقتی بچه بودم چقدر اذیتت می کردم بابت تموم اونها میگم من رو ببخش نمی دونم چی دارم میگم اصلا نه چشام جایی رو میبینه و نه مغزم کار میکنه فقط میخوام این رو بگم خیلی دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت یعنی چی یعنی دیگه نمی یایم خونتون یعنی اگه بیایم تو رو پشت اون عینکت نمی بینم یعنی دیگه تو رو کنار اون سماور نمی بینم چرا چرا باید تعبیر اون خواب لعنتی تو باشی چرا از دو تا مرغ عشقی که اونجا بودن یکیشون میمیره و اون هم تو؟؟؟؟؟؟؟؟خدا جون کمکم کن که بتونم باور کنم دارم داغون میشم حتی حرف زدن با تو هم راحتم نکرد

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 9:31 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/09/29

عجب کوفته ای بود دیشب........

سلام

خوبین؟

خوشین؟

شهادت امام محمد تقی رو به همتون تسلیت میگم.

می دونم که دیر به دیر میام ولی خوب دانشجویی تخفیف بدین

بچه ها نمی دونید دیشب چه شامی خوردیم

بعد از 10 روز گفتیم یه دلی از عزا در بیاریم مثلا امروز امتحان میان ترم داشتیم گفتیم یه خرده تقویت بشیم نیت کردیم یه شب رو به قصد قربت الی الله  گرسنه نخسبیم خلاصه تصمیم کبری گرفته شد و آشغال پلوهای دانشجویی تصویب شد از قضا یکی از بچه ها مسئولیت پخت رو بر عهده گرفت دلش خش بود بره شام بپزه اون هم برای اولین دفه خلاصه دلمون رو صابون زدیم که امشبی با دل سیر می خوابیم چقدر امید و آرزو داشتیم چقدر دعوا کردیم که کی بیشتر بخوره کم کم به لحظه موعود نزدیک شد دیگه صدای دلامون هم در اومده بود غذا رسید واییییییییییییییییییییییییییییییی چشمتون روز بد نبینه عجب غذایی بود نمی شد اسمش رو برنج گذاشت برای اینکه آبروش نره گفت کوفته یزدیه حالا اگه می شد خورد که ما می خوردیم همه ریختیم تو بشقاب که بخوریم ولی نمی شد بهش لب زد اومدیم یه سطل ماست هم ضایع کردیم ریختیم روش گفتیم شاید یه ذره از شوریش و چربیش کم میشه ولی کم نشد که نشد تصمیم گرفتیم به شکل کوفته در بیاریم و به همه بچه های خوابگاه کوفته یزدی بدیم دست به کار شدیم از بس شفته بود می تونستیم به شکل کوفته درش بیاریم به طوریکه هیچ کس متوجه نشه خلاصه تازه مسخره بازیهامون شروع شد اصلا یادمون رفت که قرار بود درس بخونیم به بچه ها تعارف می کردیم همه از تعجب شاخ در اورده بودن که بچه یزدی و دست و دلبازی خلاصه همه برا اینکه دیگه تا آخر عمرشون مریض نشن یه تکه ای بر می داشتن چقدر خندیدیم یکی از بچه ها که تازه شام خورده بود گفت من گرسنم نیست بزارین تو یخچال صبح می خورم چقدر خندیدیم هی میگفت چرا می خندی ما هم که از خنده رو زمین ولو بودیم نمی تونستیم جوابش رو بدیم خلاصه دوباره همون آش و همون کاسه اون شب هم سر گرسنه زمین گذاشتیم

راستی فردا یلداست....................

تا بعد

دیگه دیرم شده

دلم برا همتون تنگ شده

مواظب خودتون باشین

بای

  

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 4:41 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 1385/09/17

دوباره باید بگم دلم برای همتون تنگ میشه........

سلام

امروز دهمین روز و آخرین روز است که در اردکان و با دوستام هستم آخرین لحظات رو می گذرونم خیلی دلم گرفته یه بغضی تو گلومه کاش زندگی هم دنده عقب داشت و به هفته قبل بر می گشتیم

یه حس بدی دارم استرس ترس دل تنگی آخه اولین دفه ایه که قراره تنها برم یه بغضی تو گلومه از بس سرم شلوغ بود از هیچ کدام از دوستام نتونستم خداحافظی کنم حتما از اونجا براشون زنگ می زنم همین جا از همشون خداحافظی می کنم و همچنین معذرت خواهی چون سفره ممکنه برگشت نداشته باشه همتون رو دوست دارم دلم هم براتون تنگ میشه تونستم براتون زنگ می زنم نتونستم حلالم کنید

بای

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 10:23 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/08/13

روز دانش آموز مبارک.......

سلام

خوبین

خوش میگذره

چی کار میکنی از راهپیمایی برگشتین

خوش گذشت

مرگ بر آمریکا

اولین سالی که همراه با مدرسه نرفتیم و این شعار رو ندادیم

پارسال با بچه ها می خواستیم عضو فعال بسیج بشیم برای مزیت های دانشگاه بهمون گفتن باید چپیه بندازیم و پرچم بگیریم دستامون و صف اول شعار بدیم قبول کردیم همه این کارا رو کردیم ولی عضو فعال بسیج هم نشدیم

چه روزهایی بود اون روزها

راستی اکرم جون برنده شدنت در مسابقه پیشگامان رو تبریک میگم وقتی رفتی مشهد من رو هم یاد کن نکنه فراموشم کنی

امروز صبح بعد از یک ماه و نیم تصمیم گرفتیم درس بخونیم ولی یهو اتاق شلوغ شد چون تو اتاقمون ۱۰ نفریم و امروز شنبه بود همه اومده بودن خیلی سر و صدا بود اصلا حوصله نداشتم تازه بعد از یک ماه نیم هنوز کتاب نداریم با یکی از بچه ها تصمیم گرفتیم بریم کتاب بخریم و بریم کتابخونه مرکز شهر درس بخونیم نخوندیم و نخوندیم حالا روز ۱۳ آبان کل پارک پر بود آخه پارک مرکز شهر بود کتابخونه هم تو همون پارک بود خلاصه امسال هم ما تو راهپیمایی شرکت کردیم و هنوز یک کلمه درس نخوندیم

من که این درس نخوندن ها برام عادیه ولی دوستام اینا رو کمال همنشین می دونن

تازه فیزیک و سیستم عامل هم صفر گرفتم

چه حالی داد...................

تا بعد

راستی از این جمله خوشم میاد

از ساعت متنفرم از این اختراع عجیب بشر که لحظه های دوریت را به رخم میکشه.

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 10:51 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 1385/08/05

و ناگهان چقدر زود دیر میشود............

سلام

خوبین ؟؟؟؟

خوش میگذره؟؟؟؟؟؟

کاپیتان حالم رو گرفتی این چی بود دیگه

من که الاف نبودم کلیک کردم ببینم الاف ها(مثل تو) چیا می نویسن

خوب بگذریم

چه خبرا؟؟؟

عیدتون مبارک و نماز و روزه هاتون هم قبول درگاه حق

خوب چی بگم از کجا بگم

اول یه معذرت خواهی کوچولو به دوستام چون من نمی دونستم که اونا اعتکاف هستن و از دستشون ناراحت شدم

نمی دونی با چه شور و اشتیاقی وسایلم رو جمع کردم که برگردم اردکان نمی دونید چقدر کار داشتم که تو این ۱۰ روز انجام بدم ولی مثل برق و باد گذشت و هیچ کدومشون رو انجام ندادم

به قول معروف و ناگهان چقدر زود دیر می شود 

الآن که به یک ماه گذشته نگاه می کنم می بینم که خیلی زود گذشت خیلی خیلی زود

یک ماه گذشت و باز هم می گذرد و ما چیزی از این گذشت ها حس نمی کنم تمام آپهای من تو این یک ماه فقط اینه که دارم میرم دارم بر می گردم و دلم براتون تنگ شده کار مهم تری انجام ندادم ۲ سال که چیزی نیست همین جوری تموم میشه ۱۰ سال دیگه هم میاد ۲۰ سال دیگه هم میاد

چقدر زود می گذرد این رفتن ها و آمدن ها باز هم باید بگم که دارم میرم سیرجان و باید بگم که از الآن دلم براتون تنگ شده

از خاطراتم میگم که چند سال دیگه بیام و خاطرات آموزشکده رو بخونم مثل الآن که خاطرات هنرستان را با حسرت می خونم و آرزو دارم که یه دفه دیگه برگرده و بر نمی گرده می تونم بگم بهترین روزها روزهای هنرستان بود  چه روزهای خوبی بود چقدر زود گذشت چه دوستای خوبی پیدا کردم چقدر باهاشون صمیمی شدم که یه لحظه دوریشون هم برام سخته

بگذریم هیچ چیز هنرستان نمیشه

یه شب تو خوابگاه همه خوابیده بودیم یهو یه صدایی اومد تا بلند شدیم و اومدیم بیرون دیدیم اهههههههههه این کیه آقا پلیسه بیداره شبها که ما میخوابیم گفتم اینجا چی کار می کنه فهمیدم دزده فهمیده من اینجام اومده من رو بدزده از یکی پرسیدم گفت : یکی از در اومده بالا در رو چند بار باز کرده و رفته گفتم اهههههههههه این کار شد از در بیاد بالا و در باز کنه و بره حتما قفل خراب بوده اومده درست کرده و رفته از یکی دیگه پرسیدم گفت شیشه رو شکونده و رفته آخرش فهمیدیم یکی لگد زده به در و رفته همین جوری بزرگش کرده بودن و پلیس آورده بودن تازه پلیسه هم بعد از نیم ساعت اومده خلاصه اون شب رو تا صبح بیدار بودیم خیلی خوش گذشت صبح سر کلاس ادبیات خوابم برد خواب خواب تازه خواب هم دیدم

تا بعد

مواظب خودتون باشین

من رو هم فراموش نکنید

این هم آیدیمه دوست داشتی آف بزارین

roz68_f@yahoo.com 

بای بای

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 6:3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/07/23

عجب زمونه بی معرفتی.......

سلام

همتون خوبین؟؟؟

کم کم دارم عادت می کنم همه چیز برام عادی شده

الآن امروز روز هشتم که من اینجام ولی این دوستای با معرفتم حتی یه زنگ نزدن ببینن مردم یا زندم اونا هم دارن عادت می کنن دیگه دوری من براشون عادی شده حتی یه آف کوچلو برام نذاشتن از بس دلواپس شده بودم از خواهرم احوالشون رو پرسیدم گفت اتفاقی نیفتاده هر وقت تلفن زنگ میخوره با خودم میگم این دفه دیگه اکرمه این دفه دیگه صداش رو می شنوم هر وقت میام کافی نت میگم این دفه دیگه یه آف برام گذاشته ولی نه انگار فراموشم کرده اون مثل من نیست که هر روز یه صفحه از سر رسیدش رو بکنه تا صفحه های باقی مونده رو بشماره مثل من نیست که هزار دفه عکسام رو ببینه یا انتظار زنگ تلفن رو بکشه دیگه خسته شدم از خودم بدم میاد باید برم تا بعد

مواظب خودتون باشین

اینقدر هم نظر ندین حیفه قبض تلفنتون رو زیاد میارن

تا بعد

  

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 5:25 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/07/19

دلم تنگه...........

سلام

خوبین ؟؟؟

چه خبرا؟؟؟

الآن یه ذره آروم شدم چون اومدم خونه نمی دونی وقتی چراغهای شهرت رو از دور ببینی چقدر شاد میشی نمیدونی چه امیدی بهت میده وقتی بوی شهرت رو حس کنی من تا حالا بوی اردکان رو نفهمیده بودم ایشالله همتون تجربه کنید خیلی میخوام حرف بزنم چون تنها جایی که می تونم همه چیز رو بگم اینجاست ولی وقت افطاره باید برم

تا بعد

دوستتون دارم 

 

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 5:43 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/07/10

دارم بر می گردم.........

سلام

خوبین؟؟؟

چه خبرا ؟؟؟/

دلم بر همتون تنگ شده

اول از همه شرمنده بابت اینکه تمی تونم بهتون سر بزنم آخه زیاد اجازه بیرون رفتن نداریم

چند تا دوست خوب پیدا کردم ولی باز هم خیلی دلتنگم ثانیه ها مثل دقیقه طول میکشه ۱۰ روزه که جدا شدم ولی برام ۱۰ سال گذشته به خدا دارم دروغ نمی گم دلم خیلی براتون تنگ شده چهارشنبه دارم بر میگردم ثانیه ها رو برای رسیدن چهارشنبه می شمارم دعا کنید برام

از خاطرات می خواستی بدونی باید بگم همه چی خیلی افتضاحست به غیر از دوستام

مواظب خودتون باشین

برام دعا کنید

تا بعد

یا حق

 

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 5:38 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/07/02

دلم برا همه تنگ شده.............

سلام

خوبین؟؟؟

آه اینقدر دلم گرفته دارم دیوونه میشم کمکم کنی

چشام جایی رو نمیبینه باید برم تا صدام بلند نشده

یا حق

چون می گذرد غمی نیست

ذلم گرفته...........

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 5:53 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/06/30

آخرین شب در اردکان............

سلام

خوبین؟؟

اصلا نمی دونم چی بنویسم فقط این رو می دونم که دلم برا همتون تنگ میشه

خیلی دلم گرفته تنهام نذارین همچنین نذارین اکرم زیاد غصه بخوره

سکوتم از رضایت نیست ............................دلم اهل شکایت نیست

 

خداحافظ

حلالم كنيد

يا حق

 

 

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 12:33 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/06/25

یه هفته به جدایی.............

سلام

خوبین؟؟

چه خبرا؟؟

اکرم رفته اصفهان دلم براش تنگ شده

پنج شنبه صبح جودی ولی لی بهم زنگ زدندکه دارن رو سرم خراب میشن حالا چه؟؟؟؟؟

من هم زنگ زدم به کاپیتان که اون هم بیاد هر چی زنگ زدم نبود بعد جودی و لی لی اومدن و رفتن کاپیتان یه ساعت بعدش زنگ زد که داره میره اصفهان من هم خیلی می خواستم برم ولی هزار تا کار داشتم خلاصه ساعت تقریبا ۱۲ بود ساعت حرکتش ۲ بود تا اون ساعت ۷ الی ۸ دفه ای به هم زنگ زدیم حالا از پنج شنبه تا حالا ازش خبر ندارم امیدوارم حالش خوب باشه 

باورم نمیشه ۶ روز دیگه مونده ۶ روز به جدایی دلم از الآن واسه اردکان تنگ شده  

خدا جون کمکم کن فکر می کنم دلم حتی برا معلم سیستم عاملمون که بدترین معلممون بود هم تنگ میشه

این هم یه عکس از معلممون خداییش خیلی بهش شبیهه

راست نميشه ..............

برای خواندن خاطرات مرتبط با عکس بالا

بسه دیگه حوصله ندارم

یاحق

 

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 1:37 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/06/20

چون میگذرد غمی نیست...............

سلام

حال همتون که خوبه؟؟؟؟؟؟؟

قبل از هر چیز اعیاد شعبانیه به خصوص میلاد امام عصر (عج) را تبریک میگم

چه خبرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خبرا پیش منه

خلاصه خبر

۸۵/۶/۱۶(۱) نتایج اومد که باصدای تلفن از خواب بیدار شدم کاپیتان بود ساعت ۸ صبح بهم گفت قبول نشدم دلم هری ریخت پایین وبعد گفت نه بابا دارم دروغ میگم تو قبول شدی ازبس بهم دروغ گفته بود حرفش رو باور نکردم در کمال ناباوری حاضر شدم تا کافی نت رفتم شاید باور نکنی تا اونجا دویدم یهو دیدم جلوی کافی نتم دستگیره رو پایین کشیدم انتظار اینکه با در بسته روبرو بشم نداشتم یه نگاه به اون طرف خیابون کردم که ببینم زیاد آبروم رفته یا نه دیدم جز چند نفری که دارن میخندن کسی اونجا نیست کافی نت بعدی هم بسته بود آخرش یه کارت پیشگامان خریدم و رفتم خونه همسایمون ( آخه مدممون نصب نیست) وقتی وصل شدم و اسمم رو دیدم نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت اشکم جاری شده بود نمی دونستم اشک شادیه یا جدایی از خونه و دوستام وقتی به مامانم خبر دادم از اون روز تا حالا کارش شده گریه از الآن هم دلم واسشون تنگ شده

 (۲)عروسی پلنگ صورتی هم بوده ولی ما هیچ کدوممون نرفتیم مثلا دپ بودیم

(پلنگ جون ما رو ببخش )

(۳)۸۵/۶/۱۷ عروسی خواهرم بود جاتون خالی خیلی خوش گذشت کاپیتان هم اومده بود یکی نیست به این بگه تو چه کاره بودی پاشدی اومدی ؟

(۴) ۸۵/۶/۱۸ پاتختی خواهرم بوده اون هم جای همتون خالی بود خیلی خوش گذشت حتی بیشتر از شب قبلش وقتی که شب شد و اومدیم خونمون جای همتون خیلی خیلی خالی شد چون هیچ کس خونمون نبود همه جا خالی خالی بود من بودم و بابا و مامانم خیلی احساس تنهایی می کردم باوجودیکه خیلی خسته بودم خوابم نمی برد دلم برا خواهرم تنگ شده بود خیلی تنها بودم

 (۵) ۸۵/۶/۱۹ با کاپیتان رفتم سر کار البته کاری که کاپیتان با بی رحمی کامل ازم قاپیده بود ما بعد از یه قرن بوقی کار پیدا کردیم این هم ازمون گرفت خلاصه رفتیم سر کار خیلی بهمون خوش گذشت فقط مسخره بازی در می آوردیم (به شما چه چه کاری)

تو راه برگشت یهو هوایی شدم آپ کنم رفتم کافی نت یه خرج حسابی پشت دست خود گذاشتم آخرش هم چی هیچی نتونستم آپ کنم همش پرید از اون هفته تا حالا دفه سومه که آپ می کنم ولی چه فایده همین که میرم ثبتش کنم میپره

تازه اینا خلاصه اخبار چند روز گذشته است

حالا بریم سراغ نصایح ارزشمند:

جودی و لی لی عزیز سلام

چه خبرا؟

یادی از ما نمی کنی خوشین خوب باشین به ما چه

یه چی میگم فکر نکنی واسه دلداری می گم یا فکر نکنی به خاطر اینکه قبول شدم درکتون نمی کنم نه بابا حال و روز من خرابتر از شماست این ور خودم صبح تاشب دارم گریه میکنم اون ور مادرم دیگه خسته شدم و دلم هم به حال مادرم میسوزه اون هم حق داره حسابی تنها شده خوب از اینا بگذریم

به فرمایش امام علی: بزرگترین گناه ناامیدی است

  چیه اینقدر زندگی رو به خودتون سخت گرفتین مگه دانشگاه چی داره درسته که دانشگاه یکی از راههای موفقیته ولی تنها راه موفقیت نیست مگه دنیا به آخر رسیده مگه این شعارمون نبود

چون می گذرد غمی نیست

مگه با هم قول ندادیم همیشه خوشحال باشیم و امیدوار. تو زندگیتون مگه چی کم دارین که میخوای بمیری دوستای خوب مثل ما ندارین که دارین این بزرگترین نعمته که خدا بهتون داده خواهش میکنم که دیگه خودتون رو اذیت نکنین این طوری من هم از قبولیم ناراحت میشم فکر نکنین الآن هم خوشحالم نه اصلا چون خیلی تنهام چون دارم بهترین دوستام رو میزارم و میرم فکر می کنی خیلی راحته نه اصلا ایشالله سال دیگه حس من رو تجربه میکنی حسی که نمی دونم اسمش رو چی بزارم دلهره ـ ترس ـ دلتنگی نمی دونم چی ولی هر چیه شما هم حتما تجربه می کنی این جمله رو هم هیچ وقت فراموش نکنین و به عنوان یادگاری ازم داشته باشین :

چون میگذرد غمی نیست

دلم واسه همتون تنگ میشه

فراموشم نکنی شاید فردایی نباشد

روزهاي اخر مدرسه يادته

 

یا حق

 

 

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 4:22 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/06/02

انا لله و انا الیه الراجعون

سلام

خوبین؟؟؟

چه خبرا؟؟؟؟؟

راستی دلم براتون خیلی تنگ شده بود

انا لله و انا الیه الراجعون

سومین روز از در گذشت نا بهنگام مرحومه مغفوره کاپیتان را به همه تسلیت میگم

امروز درست سومین روزه که از کاپیتان هیچ خبری ندارم

اول فکر کردم اون تا دیر وقت بیرون بوده و ماشین آشغالی اونو اشتباهی برده

بعد گفتم نه بابا کلاس این اتیقه به اینا نمی خوره

حتما به خاطر جشنواره خوارزمی اونو دزدیدن

بعد از همه این فکرا یه فکر خوشحال کننده به ذهنم رسید که امیدوارم واقعیت داشته باشه

فوت نا بهنگام اون

امروز بعد از ظهر قراره بریم بهشت زهرا تا از صحت این خبر آگاهی پیدا کنیم

شما رو هم بی خبر نمی ذارم

ولی از شوخی گذشته دلم براش تنگ شده

 از یابندگان تقاضا میشه در صورت پیدا کردن اون بهش بگین حتما برام زنگ بزنه

حالا یه جمله از اون مرحومه:

چون میگذرد غمی نیست

راستی دیگه از شکنجه خبری نیست چون پست مدیریت رو من قبول کردم

مواظب خودتون باشین

یا علی

 

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 9:4 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/05/19

سلام

همتون خوبین؟

من هم خوبم

مرسی از دعاهاتون

من هم براتون دعا کردم

ولی خوب نمی شد که دوتایی آپ کنیم

دیدم اون هم دلش خوشه آپ کردنه گفتم باشه تو بکن

ولی یه چی بگم خیلی خوش گذشت جا همتون خالی خالی بود

دلم هم براتون یه ذره شده بود

به دعا کردن هاتون ادامه بدین تا شهریور

پیشگامان رو داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 3:27 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/05/05

5/5/1385 رسید

سلللللللللللللام

خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

الآن داریم از کنکور میایم

بد نبود راحت بود

فقط دعا کنید امشب شب آرزوهاست

دوست دارم کوچکترین آرزوتون بزرگترین آرزوی ما باشد

بچه ها من و کاپیتان امروز ساعت ۵ میریم مشهد

لی لی و جودی هم نمیان نمی خواهیم با خودمون ببریمشون

حلالمون کنید شاید یه روز خیلی دیر شده باشه

کاری چیزی نداری

 

 

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 12:20 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/04/27

واقعا byeschool

سلام

همتون خوبین؟

آره من هم خوبم

چه خبرا؟

خوش میگذره؟

امروز آخرین روز مدرسه بود

آخرین دفه ای که تو ای 11 سال رفتیم مدرسه

آخرین دفه ای که نمی گفتیم خداحافظ فردا می بینمت..........

همه بچه ها حتی اونایی که فکرش رو نمی کردم گریه می کردن همه از خاطره خوب و بد تحصیلشون که نصف بیشتر زندگیشون رو گرفته بود می گفتن و آروم اشکاشون رو پاک می کردن که نکنه یکی ببینه و ناراحت بشه زنگ هم که خورد همه رفتیم از مدیرمون که این 2 سال هم او اذیت شده بود و هم ما خداحافظی کردیم یه نگاهی به مدرسه کردیم وهمه با چشمای سرخ ورم کرده از مدرسه بیرون اومدیم

ولی تموم شد........................

تموم شد تکلیفمون، تموم شد املاهامون ، تموم شد 3 بار از تصمیم کبری نوشتنامون

تموم شد حس غروری که اول مهر به خاطر یه سال بزرگ شدنموم داشتیم

تموم شد استرسهای امتحانامون

تموم شد تقلبها و روشهایی که شب قبل از امتحان به جای درس خوندن به اونا فکر می کردیم و آخرش هم نمی تونستیم استاد کنیم

تموم شدن پچ پچ ها ته کلاس ، شیرین عسلای جلوی کلاس و بی طرفایی که هیچ وقت اظهار نظر نمی کردن

تموم شد دویدن دور مدرسه ، تموم شد با لباسهای خیس رفتن سر کلاس و دعوای حسابی معلم و رفتن به دفتر برای توضیح تاخیرمون

دیگه جمله دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است معناش رو از دست داد

تموم شد درس نخوندنامون ، -0- گرفتنامون ، بیرون انداختنامون، دعا خوندن های یواشکی که نکنه معلمه چشمش اسم من رو خوش بیاد و همه استرسهای دیگش

تموم شد صدای تق تق شکستن تخمه از آخر کلاس ، صدای باز کردن لواشک ، و یواشکی صبحونه خوردن

کاش یه دفه دیگه تکرار می شد این دفه رو قول میدم دیگه صدای تخمه نیاد دیگه کسی دیر نیا دیگه کسی -0- نیاره و...........................

خیلی سخته دل کندن از جایی که 11 سال از بهترین و بدترین روزهای زندگیمون رو گذروندیم خیلی سخته دل کندن از جنجال با شیرین عسلها دل کندن از تقلب ها و امتحانات و درس نخوندن ها خیلی سخته دل کندن از اونایی که تمام زندگیت رو بگیرن یهو چشات رو که باز می کنی میبینی هیچ کدومشون کنارت نیستن  خیلی سخته دل کندن از نامه های یواشکی که رد و بدل می شد خیلی سخته به قول معلم ریاضیمون غیر قابل باور

خداحافظ بی خوابیهای شبانه خداحافظ تقلب ها خداحافظ تقلب ها خداحافظ امتحانات خداحافظ خود شیرینها خداحافظ بی طرفای کلاس خداحافظ جنجالها برای معین کردن تاریخ امتحان خداحافظ دیر رسیدن ها خداحافظ درس نخوندن ها واین دفه واقعا خداحافظ مدرسه و خاطراتت

 

 

خداحافظ خاطرات هنرستان

………...Bye school………. 

 

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست.

هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود.

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد... 

 

 

 

خداحافظ مدرسه

 

 

 

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 6:21 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/04/13

چند روز گذشته و خرابکاریهاش

 

سلام

خوبين

چه خبرا؟؟؟؟؟

قرار نبود به اين زودي آپ كنم ولي وقتي ديدم اين لي لي و جودي درست پشت سر كاپيتان آپ كردن گفتم من چيم از اونا كمتره

خبر خبر

بچه ها كاپيتان فردا نمياد البته تا ساعت 10 قراره بره تمرين (حالا دلون بند بود “ به من چه ”)

پس فردا هم ميره يزد واسه مسابقه

خوب نميدوني اين 2 روز اندازه 2سال خاطره داريم البته لازم به ذكر است اگه ما آپهاي طولاني ميكنيم تنها برا اينه كه بعدا (چند سال بعد) تجديد خاطره كنيم پس از آپهاي ما خسته نشين

تازه قراره برم سراغ اصل مطلب

بچه ها ما يكشنبه بايد 4 ساعت بازه اين آقا سيستم عامل رو تحمل ميكرديم خلاصه اين كاپيتان يه خرده آلوچه آورده بود تا بيكار نباشيم اين آقا (اه اه اه اه )يهو گفت من برم بيرون الآن ميام ما هم از فرصت استفاده كرديم و آلوچه ها رو بيرون آورديم داشتيم با هم حرف مي زديم تازه رفته بوديم تو حس (مثل اونايي كه ميرن سينما) و فيلم داشت به جاهاي حساس ميرسيد كه يهو اين آقا مثل اجل معلق سر رسيد يه نگاهي بهمون كرد گفت بيشعورا بچه ها گفتن نه چند تاييمون ازدواج كردن من به خودم گفتم چه ربطي داشت تازه 2 رياليم افتاد (متوجه شدم ) بچه ها منظور برداشتن بي شوهرا خلاصه اند بي ادبي يه سر گروه كامپيوتر به 27 تا دختر اين حرف رو بزنه ما هم كه آدم بشو نيستيم ,من و كاپيتان طبق معمول داشتيم حرف ميزديم يهو گفت يكي از شما دو تا بياد درس رو جواب بده من گفتم خوب من ميرم تو بمون آخه من سيستم عامل رو خوندم ديدم داره مثل كلوخ چش دار منو نگاه ميكنه و معلوم بود متوجه نميشه دارم از چي ميگم خلاصه من كه عادت دارم هميشه سر كلاس كفشهام رو در بيارم اونا رو پوشيدم و بعد از يك ساعت ناز و ادا تازه بلند شدم داشتم ميرفتم يهو ديدم اين كاپيتان هم داره پشت سرم مياد بهش گفتم تو بشين من ميرم گفت نه نامرديه گفتم چي داري ميگي يهو ديدم او جلو رفت و داشت ميرفت سراغ در آقا گفت كجا ميري گفت خوب بيرون گفت بدون اجازه كاپيتان هم گفت مگه ما رو بيرون نكردين همه خنديدن بايد كاپيتان رو ميديدين حسابي گيج شده بود بعد از يك ساعت تازه من رفتم درس رو جواب بدم هيچي بلد نبودم يه خرده از رو كتاب بچه ها ديدم آخرش هم نتونستم درست جواب بدم آقا يه خرده توضيح داد باز هم يادم نيومد همون وقت زنگ خورد بدون اينكه بهم بگه نشستم سر جام بعد يه مدت كوتاهي دوباره بايد تحملش مي كرديم آقا اومد گفت ميريم كارگاه رفتيم دوباره گفت برم الآن ميام رفت بچه ها همه موس پد رو بهم پرتاب ميكردن كه اكثرش مي‌خورد به ما, ما هم به خاطر اون زنگ هنوز از معلم دلگير بوديم و هيچ كاري انجام نداديم يهو ديديم آقا رسيد و همه پدها دور و بر ما بود تا اومد نگاش افتاد رو زمين و گفت 5 تاييتون بريد بيرون تا اومديم حرف بزنيم بهمون اجازه نداد من و كاپيتان و لي لي رفتيم اون دو تا هم خواستن بيان نگذاشتشون بهمون گفت هر وقت كتك زدناتون تموم شد برگردين رفتيم يه 10 دقيقه اي بيرون بوديم و مجله خونديم و عشق و حال و صفا كرديم يهو ديديم مديرمون داره مياد ما هم بلند شديم مثل برق سه فاز (تند) خودمون رو به كارگاه رسونديم گفتيم تموم شد (كتككاري)

نشستيم سر جاهامون ولي مرتب و منظم خلاصه هر طور بود گذشت 4 ساعت بعد هم با آقا شبكه ولي خدا رو شكر مرد مهربونيه ولي او هم ازمون دل خوشي نداره خلاصه چون ميگذرد غمي نيست اون 4 ساعت هم گذشت زنگ قشنگ خونه به صدا در اومد حمله ور شديم به سوي در و خوردن ناهار تا شب هر طور بود گذشت و دوباره صبح شد بايد ميرفتيم مدرسه طبق معمول دير رسيديم و كاپيتان كشك آورده بود يه خرده خورديم بعد تشنمون شد از آقا رياضيمون اجازه گرفتيم بريم بيرون آقا بهمون گفت شما برين يه خرده وقت هم نياين چون نبودتون بهتره رفتيم و برگشتيم دوباره همون آش و همون كاسه و حرف زدنامون شروع شد آخه ميدوني چيه قراره جشن فارغ التحصيلي بگيريم  و كلا ما 5 تا مسئول هستيم

(برا سفارش كيك و ........) البته مديرمون هم نمي دونه چون اگه بدونه اجازه نمي ده حالا برگرديم به اصل موضوع خلاصه هر كدوممون يه نظري مي داديم كه يهو زنگ خورد خلاصه 2 ساعت بعد با عشق كاپيتان كلاس داشتيم (عربي) اون دو ساعت هم گذشت و ما هم  همون كلوخي كه بوديم باقي مونده بوديم (يعني هيچي حاليمون نشده بود ) 4 ساعت بعد بهمون معلم ويژوال بيسيك كار داشتيم يه خرده تست داد همه داشتن ميزدن جز ما 5 تا من هم داشتم كشك مي خوردم يهو معلممون ديد گفت فاطمه دندونت درد ميكنه لپت ورم كرده كشكم رو قورت دادم (نمي دونم چه طوري اگه خودتون هم تو موقعيت قرار بگيرين اين كار رو مي توني بكنيد) خلاصه با معلممون صحبت كرديم كه جشن رو سر ساعت او بگيريم او هم قبول كرد يكشنبه 4 ساعت اول معلو نيست به خير و خوشي ميگذره يا بازهم بايد با مديرمون دعوا كنيم حالا دعا كنيد خوش بگذره خلاصه برنامه فردامون (كه امروز باشه) رو آوردن دوباره 4 ساعت سيستم عامل 4 ساعت پاسكال مي خواستم يقه بدرم (از شدت عصبانيت لباسم رو پاره كنم) خلاصه دوباره صبح شد و روز از نو , روزي از نو  رفتم مدرسه داشتم از در ميومدم تو يهو نگام رو برگردوندم قلبم وايساد آقاي سيستم عامل پشت سرم گفتم صبح كه با اين شروع كنم معلوم نيست چطور ميشه با اميد به خدا رفتم سر كلاس او هم اومد كم كم 5 تاييمون اومديم حرفامون شروع شد كه يهو اي آقاي خوش اخلاق لي لي رو دعوا كرد و گفت حرف نزن لي لي گفت ببخشيد عشق من هم گفت (معلم سيستم عامل) اگه نبخشم چطور ميشه (كاش ميتونستم صداش با قيافش رو هم توصيف كنم با اون صداي كلفت ابروهاي تو هم كشيده و اون سبيل هاي كت و كلفت مردانه ديدني بود) ما هم خنديدم او هم آمپرش رفت رو 10000 و گفت من رو صبح ساعت  7 از خواب بيدار كردن بيام درس شما بدم من كه هميشه ساعت 10 بيدار ميشدم و......

اين كاپيتان هم مي ترسه اگه حرف نزنه يكي بگه لاله ,زبون نداره گفت آقا اينا به ما چه آقا قيافش ترسناكتر شد ابروهاش بيشتر رفت تو هم گفت اين كي بود زود باشه بره بيرون ما هم به هم كرديم و انگار نه انگار كه ما بوديم و سرمون رو انداختيم پايين يهو ديديم در كلاس رو باز كرد و گفت 5 تاييتون برين بيرون يه نگاهي به هم كرديم ولي بلند نشديم يهو مديرمون هم مثل اجل معلق سر رسيد تستها رو آورده بود وقتي ديديم خيلي جوش آورده و جلوي اين مدير كار از اين بدتر ميشه بلند شديم رفتيم بيرون كه يهو اين لي لي سه سوته صحنه سازي كرد و زد زير گريه يه خرده با مديرمون حرف زديم و گفت از 7 تا معلم جديد اين ششمين معلمه كه ازمون شكايت داره اونا كه جديد نيستن و ميشناسنمون ولي راجع به اين معلم حق رو به ما داد خلاصه بعد از يه مدتي برگشتيم سر كلاسمون نشستيم سر جاهامون و هيچي نگفتيم يه خرده آدم شديم ولي نه كاملا هنوز هم حرف ميزديم زود فراموشمون شد هر طور بود روز نحسي كه با ديدن اين خوش اخلاق شروع كرده بودم رو گذروندم البته 4 ساعتش رو كه به اندازه 40 ساعت گذشت و هنوز 4 ساعت ديگه بايد ميمونديم 4 ساعت بعد پاسكال داشتيم البته با معلم خودمون تا اومد بشينه من گفتم حالم بده و افتادم رو دستاي كاپيتان و پلنگ‌صورتي (من تو اين كار خيلي ماهرم) رفتيم بيرون يه 4 الي 5 دقيقه اي كه گذشت اون دوتا هم به بهونه احوالپرسي اومدن يه خرده موندن و رفتن ما هم يه خرده حرف زديم و يه

20 – 10 دقيقه اي مونديم و رفتيم تو كه رفتم اول حالم رو بد نشون دادم ولي گفتم نه اينطوري فايده نداره من اگه حرف نزنم زودتر مريض ميشم بعد از اينكه اين معلممون تستاش تموم شد ما هم يه ميز گرد تشكيل داديم و داشتيم حرف مي زديم معلممون گفت حالت خوبه تازه يادم افتاد كه حالم بد بوده گفت بهتر شدم و دوباره به كار مهممون ادامه داديم تا اين 4 ساعت هم گذشت و اومديم خونه با بچه ها قرار گذاشتيم با هم باشيم (چون يه خرده از حرفامون مونده بود) تصميم گرفتيم بيان خونه ما ساعت نزديكاي 5 بود كه اومدن كاپيتان كه همراه خودش يه رمان آورده بود و داشت مي خوند ما هم كه ........ خلاصه همه موضوع واسه وبلاگ پيدا كردن تا ميرفتيم يه تكون بخوريم يكيشون مي‌گفت تو وبلاگ مي‌نويسم

(اصلا به من چه)

بسه ديگه كنكور دارم

باي باي

يا حق  

 

 

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 10:43 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/04/07

خاطره کار آموزی(خواهر شوهر)

 

 

سلللللللللللللللللللللام

همتون خوبين ؟

دلم واستون يه ذره شده بود

آه چه حالي ميده كامپيوتر داشته باشي

دليل اينكه اين همه وقت دوريتون رو تحمل كردم روحتما ميدونين

كامپيوترم ويروسي شده بود با هزار تا بدبختي حالا تونستم درستش كنم ولي گفتن به شرط اينكه دوباره وصل نشم مگه ميشه خب بگذريم

قاطي پاطي حرف زدنم رو بذارين به حساب اينكه يه مدتي نبودم بازهم مثل هميشه ميريم سراغ خاطرات هنرستان

صبح كاپيتان اومد دنبالم و طبق معمول هميشه دير رسيديم  بعد از دعواي اين معلم شيمي بد اخلاقمون نشستيم سر جاهمون شروع كرديم به حرف زدن, تا ميرفتيم به جاهاي حساس حرفامون برسيم اين معلمه دعوامون مي كرد خلاصه هر طور بود گذشت و ثانيه‌ها به لحظه موعود نزديك ميشدن لحظه اي كه قرار بود همه از تعجب شاخ در بيارن لحظه خوردن صبحونه (آخه ميدونين چيه ما هيچ وقت چيزي واسه صبحونه نمي بريم و هر زنگ تفريح مثل اين بچه گداها از اين و اون نون ميگيريم تا تلف نشيم خلاصه ديروز قرار گذاشتيم واسه يه روز هم كه شده همه صبحونه بياريم) كاپيتان چيبس آورده بود و من هم ماست موسير و..... زنگ كه خورد اعلام حمله داده شد و همه تا آرنجمون فرو برديم تو كاسه و بعد از يك ساعت گيس و گيس كشي تمومش كرديم بعد هر چي داشتيم ريختيم رو ميز و شروع كرديم به خوردن ولي باز هم فرقي با روزاي قبل نداشتيم و هنوز گرسنمون بود خلاصه زنگ خورد بوي سير پيچيده بود هر كه ميومد تو يه يه چي مي گفت چه بوي بدي ,داره حالم بهم ميخوره و از اينا ما هم قرار گذاشتيم به روي مبارك خودمون نياريم انگار نه انگار كه خودمون بوديم ميگفتيم اه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه چه بوي بدي؟؟؟همه ديگه اومده بودن اين آقا عربي (عشق كاپيتان) هم كم‌كم پيداش شد تا اومد شروع كرد به درس دادن بعد از يه چند دقيقه اي گفت چه بوي سيري,من از بوي سير خوشم مياد ولي شايد يكي خوشش نياد,كي آورده هيچ كس هيچي نگفت ولي اين كاپيتان شيرين عسل انگار نه انگار كه قرار بود چيزي نگيم گفت ما بوديم همه يه نگاهي بهمون كردن دوباره كلاس جو خودش رو گرفت بعد اين كاپيتان گفت حالا كه آقا بوي سير رو دوست داره در ظرف رو باز ميگذارم همين كه درش رو باز كرد همه باهم گفتن اه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ دوباره درش رو بستيم هر چند دقيقه يه بار اين كار تكرار ميشد ديگه اين معلمه اعصابش خرد شد و دعوامون كرد وگفت اين دفعه اگه تكرار بشه بايد بريم بيرون خلاصه دوباره جو كلاس بر قرار شد و دوباره تست, اين دو ساعت هم هر طور بود گذشت چند دقيقه پاياني آقا گفت هيچ كس ترك نيست همه گفتن نه ولي اين كاپيتان گفت: آقا ما ترك نيستيم ولي بدمون مياد كسي حرفش رو جدي نگفت و معلم گفت:Jيه روز تركه با لباس غواصي ميره زير آب كوسه بهش ميگه تركي ميگه آره ولي چطور فهميدين حالا رو زمين از رو لهجمون مي‌فهمن ولي اينجا چطوري تو فهميدي؟؟!

كوسه ميگه:به خاطر اينكه اين كپسولي كه پشت سرته كپسول نجات نيست كپسول آتش نشانيه (هاااااااااااااا)  Jيهو ديديم اين كاپيتان سرش رو مثل كلوخ چش دار انداخت پايين و رفت بيرون يعني اينكه بدش اومده آخه ميدونين چيه من ميگم تركه شما ميگين نه, خلاصه دوباره زنگ كلاس خورد و درس خسته كننده سخت افزار كه 4 ساعت هم داشتيم رفتيم سر كلاس ولي يه كلمه هم درس گوش نداديم  هر چي گفت حرف نزنين كسي گوش نداد قهر كرد و 2 ساعت بعد بيكار بوديم چه حالي داد بعد قرار گذاشتيم بعد از ظهر همه بيان خونه ما ولي بعد از ظهر من تو خونه تنها بودم كسي هم نيومد ديگه بسه كنكور داريم.

دلم واستون تنگ ميشه

باز هم ميام

خداحافظ
نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 10:37 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/03/03

جواب ابلهان خاموشی است

سلام

خوبين؟؟؟؟؟

قبل از اينكه شروع كنم مي‌ريم سراغ يه شعر از كاپيتان؟؟؟!!!! آره همين كاپيتان خودمون تازه كجاش رو ديدين يه شعر درباره فرار من و خودش گفته كه فقط بايد بخونيش. در آپ بعدي حتما شاهد ذوق هنريش خواهيد بود خوب از موضوع اصلي زياد دور نشيم بريم سراغ شعر كه زياد بي ربط با موضوع نيست

خداوند ز رحمت گشايد دري زحكمت ببندد در ديگري

وبلاگ ارتباطات من و كاپيتان هك شده اين هم ديگه يكي از مزاياي جشنواره است ببينيد قضيه از اونجا شروع شد كه ما با هم تصميم گرفتيم زير نظر پژوهشسراي شهرمون برا مسابقه ارتباطات و فناوري يه وبلاگ بسازيم اول به دليل اينكه وقت كم بود‌ ( فقط 2 هفته ) گفتيم نمي سازيم ولي با اسرار پژوهشسرا يا علي گفتيم و وبلاگ آغاز شد روزي1-2ساعت كار مي‌كرديم وبلاگ رو تحويل داديم شنبه 6/2/85 زمان اعلام نتايج است ولي ما وبلاگي نداريم چون حذفش كردن به گفته مسئول پژوهشسرا اين كار فقط مي تونه كار بعضي از دوستانه كه از ما كينه اي داشته چون درست روزي كه لينكش رو گذاشتيم تو اين وبلاگ حذفش كردن خوب اشكال نداره چون مي گذرد غمي نيست و به قول شاعر گفتني جواب ابلهان خاموشي است خوب بگذريم

راستي يكي از دوستان گفته بود كه آپهاي آخر بوي توهين مي دهد يعني من وكاپيتان خيلي به هم توهين و بي احترامي مي‌كنيم( موضوع عكس و...) ولي نه اينطور نيست قصدمان فقط شوخي بود و از اولي كه اين وبلاگ رو ساختيم هدفمان فقط نگهداري خاطرات بهترين سال زندگيمون بود پس خوب تسليم ديگه توهين نمي كنيم

از توضيحات بگذريم باز هم طبق معمول ميريم سراغ خاطراتمون

امروز امتحان زبان داشتيم كاپيتان كه فقط 2 درس از 8 تا خونده بود و من هم يه خرده خوندم و يكي هم برگه A4 برداشتم اونايي كه حوصله نداشتم بخونم رو نوشتم بردم سر جلسه جاها عوض شده بود سر جام نشستم بر خلاف امتحان قبلي از مراقب دور بودم تا نشستم برگه رو در اوردم وسئوالايي كه جوابش رو داشتم نوشتم باقي سئوالا هم با كنار دستيم كمكي مي نوشتيم راحت بود بعد از امتحان كاپيتان جو امتحان گرفته بودش گفت بريم خونتون درس بخونيم ( يادش بدم ) اومديم خونه صبحونه كه خورديم انگار نه انگار اومده بود درس بخونه رفت وصل اينترنت شد مگه بلند بشو بود با هزار زور و زحمت بلندش كردم و يكي صفحه كه خونديم رفت خونه. با اسرار كاپيتان قرار شد بعد از ظهر برم پژوهشسرا و بهش رياضي ياد بدم  ( قرار شد توهين نكنم باشه ولي رفتم كه يادش بدم )خلاصه رفتيم پژوهشكده نشستيم تو حياطش و درس رو شروع كرديم به جز حرف زدن يه كار مهم ديگه هم كرديم 6 تا صفحه درس خونديم باباش اومد دنبالش با هم اومديم خونه الآن هم زنگ زد فردا برم خونشون رياضي يادش بدم قبول كردم خوب ديگه بسه

راستي اصلا وقت نداشتم به همين دليل مثل كاپيتان موضوعهاي بي ربط آوردم يه چي ديگه امروز خبرمون دادن كه مشهد 5 روزه كه قرار بود من و كاپيتان و لي لي و جودي بريم 8 روزه شده حالي به حولي بعد از كنكور 23/6/85 عازميم فكر كن 8 روز چه حالي وده

8 روز مي ريم مشهد هاااااااااااا

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 10:49 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/02/30

شرکت در جشنواره و ضایع شدن من

سلام

بازهم اول میریم سراغ معذرتخواهی :

می بینین که یه مدته که دیر به دیر سر می زنم به خاطر اینه که کامپیوترم ویروسی شده هر کاریش می کنم درست نمی شه fdisk شده به همین خاطر باعث شد یه مدتی دلم واستون تنگ بشه خوب دیگه این از معذرت خواهی که همیشه اول صحبتهامه (خوب بسه دیگه )

از دیروز میگم

 ::::جمعه::::

  1385/2/29 

از خواب که بیدار شدم به این کاپیتان زنگ زدم ( او که زنگ نمی زنه از بس با این جودی و لی لی بوده گدا که بوده گداتر شده ) طبق معمول داشت از دست این عربی می نالید گفتم گناه داره او که خر دنیا اومده خر هم از دنیا می ره حالا یه ذره بیشتر چیزی یاد بگیره از خریتش کم نمی شه

من هم حساس قبول کردم تا او نیومده درس رو شروع نکنم یه خرده از کارای خونه رو کردم انگار نه انگار که فردا امتحان داشتیم خوابیدم خواب بودم که این کاپیتان زنگ زد داره رو سرمون خراب می شه خلاصه نزدیکیهای 4:30 بود که رسید خونمون،داشتیم حرف می زدیم که یهو تلفن به صدا در اومد گوشی رو برداشتم گفتن که وبلاگمون جز وبلاگهای برگزیده است و باید بعد ازظهر برا گرفتن جوایز بریم یزد باورم نمی شد وبلاگ ما از بین 151 وبلاگ دیگه که همشون از ما بهتر بودن برگزیده شده خندم گرفته بود باورم نمی شد آدرس رو گرفتم می نوشتم ولی اصلا متوجه نبودم چی می نویسم تلفن قطع کردم به کاپیتان هم گفتم حال مثل من یه کمی بدتر رو داشت کاپیتان برا گرفتن اجازه به خونشون زنگ زد اجازه رو گرفت قرار شد همراه با خواهرم و دامادمون بریم(از این جا رو داره کاپیتان تایپ میکنه) گفتیم این چند ساعتی که وقت داریم یه خرده میخونیم و اینه بعدش دوباره قرار گذاشتیم که دیگه حرف نزنیم و درس رو شروع کنیم هیچی بلد نبودیم نمیدونستیم از کجا شروع کنیم  یکی می گفت بریم از آخر شروع کنیم میرفتیم از آخر کتاب شروع کنیم دوباره اون یکی میگفت نه بریم از اول خلاصه میگن آشپز که دوتا میشه غذا ته میگیره(این ضرب المثل قدمتش از اون یکی بیشتره باور کنید) بعد از کلی جنگ و دعوا قرار شد از اول شروع کنیم کاپیتان که اصلا حواسش نبود تا میرفتیم یکی از تمرینا رو حل کنیم حواس ما رو هم پرت میکرد میگفت بچه ها باورتون میشه وبلاگ ضایع ما رتبه اورده دوباره یه ساعتی میرفتیم تو جو با هم حرف میزدیم از این و اون میگفتیم از اینکه چه جوری بریم جایزه رو بگیریم خلاصه اصلا باورمون نمیشد انتظار داشتیم وبلاگای دیگمون رو رتبه بیاریم ولی این یکی رو عمرا ........

وقتمون تموم شده بود فقط یکی تمرین خونده بودیم دومادمون اومد دنبالمون اون دو تا دوستمون رو با تیپا بیرون کردیم و من و کاپیتان تازه یادمون اومد که چی بپوشیم آخه میدونین اون با لباس تو خونش اومده بود خونه ما و من هم همه لباسامو شسته بودم واسه همین دو تا مانتو خواهرمو از کمدش برداشتیم و تنمون کردیم ساعت تقریبا 7:30 بود . دم در بودیم که کاپیتان به مغز کوچولوش فشار اورده بود و میگفت نکنه سر کاری باشه آخه این وبلاگ درپیت ما چیزی نداره که بخوان برندمون کنن حدس زدیم که حتما کا یکی از دوستامونه شاید میخواسته سر کارمون بذاره

گفتیم حالا که نیت کردیم (به قول حاج آقای محل) باید انجام بدیم دوتامون گفتیم نیت میکنیم بریم جشنواره واسه ضایع نشدن قربت الی الله ساعت تقریبا 9:15 بود رسیدیم سالن هلال احمر همون جایی که جشنواره قرار بود برگزار بشه سالن تقریبا پر بود وارد که شدیم احساس کردیم اومدیم جشنواره اصفهان آخه میدونین چرا ؟؟؟ اصلا پذیرایی نشدیم !!!!!!!! بعد دیدیم نه بابا نگوووووووووووووووووووووووو

همه دارن با لهجه قشنگ یزدی حرف میزنن بعدش تازه متوجه شدیم همه پذیرایی شدن جز ما به هر طرف که نگاه میکردیم میدیدیم یه شیطون بلا یه دونه از این کیف قشنگا و یه بسته پذیرایی دستشه و داره حال میکنه 

گفتیم لا اقل اگه قراره ضایع بشیم از این کیف قشنگا بگیریم جلو بچه محلا کلاس بذاریم مثل این فقیر بیچاره ها هی نیگا میکردیم خلاصه چهارتاییمون یه جایی ولو شدیم بعد از دیدن یه فیلم کوتاه نه بلند نمی دونم متوسط بود نوبت اهدای جوایز رسید هاااااااااااا چه حالی وداد

وقت زیادی نمانده بود که دست از پا دراز تر برگردیم اردکان به چند نفر از اون آقا مهم مهما جایزه دادن به خواهرم گفتم پاشو بریم الان ضایع میشیم ناگهان آقا جذابه صدامون زد تا نزدیکیای پله ها رفته بودیم (من و کاپیتان) گفتند کاپیتان مدیر وبلاگه بیاد جایزه رو بگیره حسابی ضایع شده بودم فکر کنننننننن جلوی این همه آدم تا اون جلو بری بعد بگن برگرد (حالا زنا مهم نیستن پسرا رو بگو که بهم میخندیدن )((اینو اون نمیگه من میگم منم کاپیتانم چقدر ضایع شد بچم ولی به قول شاعر چون میگذرد غمی نیست)) خلاصه میخواستم برگردم صدام کردن برم یه خودی از خود نشون بدم و برگردم رفتم بالای و مثل بز سرم و انداختم پایین و اینور تا اونور سن رو متر کردم و مثل کلوخ چشدار(اینو فقط یزدیا میتونن بفهمن) اومدم پایین حسابی جوش اورده بودم در حال حرف زدن با کاپیتان بودم که یکی از دوستای خوبمون به اسم خاطره اومد و بهمون تبریک گفت خیلی خوشحال شده بودیم ولی حیف که زیاد باهاش حرف نزدیم خب خلاصه تا آخر هم صبر کردیم ولی خبری از این کیفا نشد که نشد و یه کارت اینترنت (که توی کیفا بود) هاپولی شد (حالا بگذریم که مصرف روزانه ما از اینترنت خونه گاهی وقتا روزانه بیشتر از 5-6 ساعت میشه) بلند شدیم بیایم خونه توی راه این 3 تا ول کن معامله نبودن هی میپرسیدن تو اون بالا چه نقشی ایفا میکردی(وایییی ) حالا یه نظر خواهی   

 به نظر شما من اون بالا چی کار میکردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من و کاپیتان که حسابی تو جو بودیم این دوتا هم که ول کن نبودن قرار شد یه پیتزا بهشون بدم قضیه رو فراموش کنن(این که ضایع شدم) 4 تا پیتزا مخصوص گرفتیم و راهی اردکان شدیم و توی راه حای به این شکممون دادیم ولی باز این قضیه فراموش نشد که نشد مگه میذاشتن از گلومون پایین بره تا میومدم یه ذره بخورم میگفتن تو اون بالا رفتی چی کار ؟ و 3 تاییشون میزدن زیر خنده با کاپیتان دعوا میکردیم که کدوممون جایزه رو ببریم خونه با هزار تا جنگ و دعوا گیس و گیس کشی قرار شد روزای زوج خونه ما باشه و روزای فرد خونه اونا بازم دعوامون شد میدونین سر چیییی؟

سر جمعه که آیا فرده یا زوجه شما نظر بدین.... زوجه مگه نه؟؟؟؟؟ این کاپیتان رو بردیم دم خونشون انداختیمش پایین ما هم اومدیم خونمون با وجودی که خیلی خوش گذشته بود ولی تازه اول مصیبت و بدبختیم بود خیلی خسته بودم ساعت نزدیکیای 12:30 بود ولی دریغ از یه کلمه عربی که بلد باشم تا ساعت 3 بیدار موندم یه خورده خر زدم خوابم میومد خوابیدم ولی باز هم یه درس مونده بود

::::::صبح شنبه::::::

رفتیم سر جلسه، امتحان راحت بود خدا این امدادای غیبی رو سالم و سلامت نگه داره جواب سوالا رو مینوشتم و با کنار دستیم چک میکردم البته وضع کاپیتان بهتر از من نبود فقط فرقش این بود که هیچی از خودش نمینوشت و کلا از رو جلوییش مینوشت بعد از امتحان اومدیم خونه حالا دیگه بسه خرجم زیاد میشه الآن کافی نت هستم

راستی یه پیشنهاد بیایید دست در دست هم دهیم وبلاگ خویش را کنیم آباد یواشکی بخونین کاپیتان نفهمه از وبلاگ بیرونم کنه این کاپیتان خیلی ظالمه ما رو از دست این ظالم نجات بدین میدونی می خواد چه کار کنه می خواد پسوردها رو عوض کنه یه مدتی هر چی میخواد در موردمون بگه و ما هم نتونیم چیزی بگیم اگه من مدیر وبلاگ بشم به تمام نظراتتون عمل می کنم پس منتظر نظرات شما هستم  

آیا مدیر عوض بشه یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   

این هم یه عکس از کاپیتان پایینی اونه 

   

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 7:57 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/02/20

خاطرات اردو

سلام

 

پنج شنبه رسيد همون روزي كه شايد در آينده تو تاريخ ثبت بشه داشتند جايزه ها رو ميدادن واي صداي تپش قلب هاي حبس شده تو سينه (البته به خاطر كودتا) ناگهان اسم منو خوندن اصلا متوجه نبودم داشتم در مورد اين كودتا نظر مي دادم كه گفتن بلند شو فكر كردم دارن سر به سرم مي زارن بعد ديدم نه همه دارن ميگن مي ترسيدم تا اونجا برم ضايع بشم چون نه جزء ممتازهام نه كار به خصوصي انجام داده بودم رفتم جلو هديم رو گرفتم تازه يادم اومد كنكور اول شدم برگشتم كاپيتان رو صدا كردن آخه ميدوني پرسش مهر دوم شده بعد از اهداي جوايز نوبت كودتا شد قسمتي از اون رو انجام داديم به نتيجه رسيديم بيشتر از اون باشه برا كار آموزي خلاصه به دليل تلاشهاي بي وقفه شب و روز گروه آخر كلاس  قرار شد بعد از 5/1انتظار ما رو ببرن اردو پس خواستن توانستن است و هميشه بر خواسته اتان ثابت قدم باشين كم كم داشت به زمان اردو نزديك
 مي‌شد نقشه‌ها آماده بود فهميديم مديرمون نمياد و واسه يه روز بايد دوريش رو تحمل كنيم اكثر بچه ها به جز 3-4 نفري از اونا قرار شد بيان پنج شنبه گذشت جمعه رسيد مرحله سوم كنكور آزمايشي داشتيم خيلي وقت زياد بود ما داشتيم با بچه ها از راه دور ارتباط برقرار مي‌كرديم ديدم كاپيتان نيست با خواهش والتماس برگه ها جمع شد رفتيم دنبال كاپيتان با چشم‌هاي ورم كرده و قرمزش روبرو شديم گفتم به او نمياد گريه كنه فهميديم خواب بودهو حالا صداش كردن شب قبلش به دليل استرس تا صبح بيدار بوده خلاصه چه خوب چه بد گذشت جودي و لي لي به دليل اسباب كشي عجله داشتن زود رفتن كاپيتان هم منو تا دم خونمون همراهي كرد و رفت پلنگ هم نيومده بود خلاصه‌ روز ها در پي هم
مي گذشتن روز اردو فرا رسيد واي حساس شد ساعت 7.30 حركتمون بود تا ساعت 8.30 منتظر بوديم سرويس‌ها رسيد سوار شديم تا 11.30 تو راه بوديم از همه چيز و همه كس حرف مي زديم به اردوگاه رسيديم همه يه گوشه و كناري افتاده بودن ما نمي‌تونستيم يه جا آروم باشيم به پيشنهاد ما و همراهي يكي از معلم‌ها قرار شد بريم كوهنوردي به جز ما گروه آخر ديگه كسي نبود تا نيمه هاي راه رفتيم ولي يكي خبر آورد برگرديم تصميم گرفتيم فرار كنيم يه خرده راه كه اومديم بايد از يه جاده مي‌گذشتيم تا به اردوگاه برسيم مقصد رو روستاي بعدي در نظر گرفتيم همه شروع كرديم به دويدن معلم بدبخت هر چي داد مي‌زد كسي گوش نمي‌داد همينطور مي‌دويديم داشتيم به روستا نزديك مي‌شديم كه ديديم اين معلم بدبخت داره همراهمون مي‌دوه وايساديم با هزار زور و زحمت ما رو برگردوند تو راه يه خرده رقص كردي كرديم اين معلم هي دعوا مي‌كرد داشتيم به اردوگاه نزديك مي‌شديم يه مار باعث شد تا اردوگاه بدويم به اردوگاه رسيديم يه 2-3 ساعتي بيرون بوديم همه ناهار خورده بودن ما هم ناهار خورديم هوا سرد بود باد ميومد ولي چون دويده بوديم گرممون بود تصميم گرفتيم بريم استخر دست و صورتمون رو بشوريم يه خرده خنك شيم اين كاپيتان مي‌خواست بره تو استخر نذاشتم بره بچه ها مي‌گفتن چون هوا سرده ما تو استخر نميريم قرار شد برا رو كم كني من كاپيتان سرمون رو زير آب كنيم و مسابقه بديم اكثر بچه ها جمع شده بودن مسابقه شروع شد من بيشتر از 5 ثانيه نتونستم سرم رو زير آب نگه دارم ولي كاپيتان 11 ثانيه شد بدنهامون گرم بود هوا سرد بارون ميومد نه زياد كار به جاي حساس كشيده شد برا رو كم كني هم كه شده تصميم گرفتيم باهم بريم تو حوض كوچولوي كنار استخر رفتيم كاپيتان گفت اگه راست ميگي بشين نشستم اوهم نشست ديگه كاملا خيس بوديم از آب كه بيرون اومديم كل لباسهامون خيس بود سردم بود من هم حساس خداييش راست ميگم در مورد همه چيز خيلي حساسيت از خودم نشون ميدم خب از بحث خارج نشيم تو اين هواي سرد با لباسهاي خيس لباسهام رو در اوردم يه چادر گرفتم دورم نشستم اونجا تا لباسهام خشك بشه پلنگ صورتي رو واسه خشك كردن لباسهام استخدام كرده بودم كاپيتان با لباسهاي خيس مي‌دويد تا خشك بشه تا حدودي لباسهامون خشك شد قرار شد بريم وسايلا رو جمع كنيم و بريم لباسها رو پوشيدم رفتيم سوار ماشين شديم هنوز هوا سرد بود با كاپيتان رفتيم رو بوفه بخوابيم و پتوي راننده رو رومون كرديم مگه مي‌ذاشتن ما بخوابيم 2 دقيقه يه بار ميومدن ديديم ول كن ما نيستن ماهم رفتيم پيششون يه خرده زديم و خونديم و از اينا بعد بهمون بستني دادن سردمون بود ولي ديديم حالا كه همه دارن يكي برمي‌دارن ماهم برداريم حواسش نبود دو تا برداشتيم خلاصه يه خرده ديگه زديم و خونديم ديديم كم‌كم داريم به شهرمون نزديك ميشيم نصف بيشتر خوراكيها مونده بود يكي يكي خورديم ديگه اصلا راهي واسه خوردن نداشتيم ولي بايد مي خورديم  ديگه نزديكيهاي مدرسه بوديم وسايل رو جمع كرديم پياده شديم بعد از خداحافظي پلنگ صورتي با تاكسي رفت ما هم چهارتاييمون (من و كاپيتان و جودي و لي لي كه از جمعه تا حالا همسايه شديم) راه افتاديم به سمت خونه اولين نفر من بودم كه بايد خداحافظي مي كردم خداحافظي كردم و اومدم تو با همون لباسها نشستم پا كامپيوتر و وصل اينترنت شدم يهو ديدم به جز كاپيتان سه تا ديگه از دوستام روشن شدن خلاصه آخر چند حرفی بودنه كه با يكي كه تا چند دقيقه پيش با هم بودين چت كني كاپيتان گفت يه كاري كرده چه كاري؟؟؟؟؟؟؟!!!!! الآن ميگم اون سه تا باهم تصميم گرفتن زنگ بزنن و فرار كنن زنگ كه زدن صاحب خونه رو بالكون بوده و اونا رو ديده اين ديوونه ها هم فرار كردن يه خرده با هم حرف زديم و رفتيم به كارهامون رسيديم خلاصه امروز دوباره اون سه تا باهم ميومدن جلوي خونه اينا كه رسيدن به لوله گاز آويزون بودن كه اونا در اومدن فرار رو بر قرار ترجيح دادن  من هم مثل بقيه روزها دير رفتم چون شب قبلش از بس پاهام درد مي كرد نمي تونستم بخوابم خلاصه دو ساعت اول رياضي داشتيم من رفتم پا تخته هيچي بلد نبودم دفتر يكي از بچه ها رو يواشكي بردم از روش حل كردم و نشستم اين دو ساعت هم مثل دو ساعت هاي ديگه گذشت دو ساعت بعد ورزش داشتيم بدن من و كاپيتان كه خيلي درد مي‌كرد بسته بود حالا بگو مجبور بودي اون كار رو بكني مثل اين استثنايي ها حركت مي كرديم با هزار زور و زحمت امتحان ورزش رو داديم سرويس اومد دنبالمون رفتيم مدرسه 4 ساعت بعد هم گذشت اومديم خونه تو راه باز چهارتايي بوديم اين رو كم كني كه دست بردار نيست يه خرده آب وسط كوچه روبروي يه خونه جمع شده بود كاپيتان گفت كي حاضره وسط اين آبها دوزانو بزنه و آب رو بخوره اون دوتا(جودي و لي‌لي) كه قبول نكردن با وجودی که بچه خیلی پاستوریزهای هستم ولی  قرار شد كه اول من اين كار رو بكنم بعد كاپيتان تا رفتم آماده شم اين خونه روبرويي در باز كرد ما هم رفتيم من از اونا جدا شدم ولي اونا مثل قبل مي‌خواستن يه خرابكاري بكنن نمي‌دونم چه كار ولي بعدا مي‌فهمم خلاصه گذشت چه خوب چه بد ميگذره ولي به ما خيلي خوش گذشت جاي همتون خالي بود و به قول كاپيتان  هيچوقت ناراحن نباشين چون ميگذرد غمي نيست

نكته:اينهايي كه قرمز نوشتم آموزشي است مهمه تو امتحان مياد.

يه سئوال خواهشا جواب بدين:

به نظر شما اين جودي و لي‌لي و پلنگ صورتي اعضاي گروهمون چه كار انجام ميدن به گفته مدير وبلاگ بايد حذف بشن آيا اين كار انجام شود يا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا يه جك قابل توجه كاپيتان

پرسپوليس با خودش مسابقه داشته مي بازه !!!

من نه پرسپوليسي هستم نه استقلالي اصلا فوتبا نمي بينم.

سه تا اصفهوني با هم مسابقه زير آبي ميزارن شرط ميزارن هر كدوم زودتر سرش رو بالا اورد پيتزا بده هر سه خفه ميشن.

مثل اين كاپيتان از بس با جودي و لي‌لي ( اصفهاني هستند) بوده داشت خودش رو به مردن مي داد.(11 ثانيه زير آب موند)

ديگه بسه ما فردا امتحان  accessداريم مي دوني كه قراره بخونم(چشمك)

راستي من هنوز تو كف موندم كه جودي سه روز پيش مارو مهمون كرد شايد تا ده روز ديگه هم باشم.

خوش باشين

 خداحافظ

 

 

 

 

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 6:39 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/02/16

چند روز گذشته

سلام

خیلی وقته که دیر به دیر آپ می کنیم ولی خوب هر کدوم یه دلیل داریم

1-     خودم : پدربزرگم که حدود 86 سال داره سکته کرده خوب ما هم میریم عیادتش( امیدوارم زودتر خوب بشه آخه مادر بزرگم داره دق میکنه.)

2-     کاپیتان: یه وبلاگ برا مسابقه میسازه البته من هم باهاش هستم  هر چند شمارو فراموش نکردیم ولی کلا وقتمون پر شده و نمي تونيم آپ كنيم .

3-     لی لی و جودی : نمی تونن وصل اینترنت بشن البته اسباب کشی هم دارن. 

4-     پلنگ صورتی: شوهرش از تهرون اومده حسابی ما رو فراموش کرده

 (حالا قبلش هم خیلی زیاد آپ می کرده)

خوب این از معذرت خواهی حالا بریم سراغ خاطراتمون:

سه شنبه:

 طبق معمول صدای زنگ کلاس رو نفهمیدیم یه 20 دقیقه ای از زنگ گذشت تازه به اطرافمون نگاه کردیم دیدیم هیچ کس نیست این معلم ما خیلی استرليزه است باید سر وقت تو کلاس باشیم , احترام بگذاریم و............... و گرنه آخر ترم موقع نمره دادن پدرمون رو در میاره خلاصه حوصله منت نداشتیم من گفتم یه دفعه میگیم اگه رامون داد كه داد نداد ميريم پي كارمون خلاصه رامون داد به شرط اينكه تا آخر زنگ با هم حرف نزنيم مگه ما ميتونيم حرف نزنيم تا ميرفتيم يه چي بگيم ميگفت حرف نزني خلاصه اين 4 ساعت چه خوب چه بد تموم شد

حالا مگه ما آدم بشو هستيم , هر كه هر كاري ميكنه ما هم جزء اونهاييم ديگه حسابي معروف شديم چهارشنبه رسيد دوباره روز از نو روزي از نو.

بعد از هرگز ما قبل از رسيدن اين معلم رفته بوديم تو كلاس داشتيم حرف مي زديم كه يهو به ساعت نگاه كرديم ديديم ساعت نزديكهاي 9 رو نشون ميده اين معلم ما كه اينقدر مقرراتيه هنوز نيومده بود واي تازه يادمون اومد بايد مي رفتيم كارگاه. برخلاف بقيه روزها به جز ما 5 نفر 15نفرديگه داشتن براي رفتن به كارگاه بال بال مي زدن بچه ها رفتن ولي اين معلم راهشون نداد تصميم گرفتيم اين 10 دقيقه باقي مانده رو نريم كلاس ولي مگه اين بچه ها ول كن بودن رفتن اين مشاور رو آوردن (كه جز پا در ميوني ديگه به هيچ دردي نمي خوره) ازمون خواست به خاطر روز معلم يه تبريك بگيم و يه معذرت خواهي كنيم و بريم سر جاهامون از اين 10 دقيقه بهره ببريم همه رفتيم تو ولي دريغ از يه معذرت خواهي و يه تبريك هنوز تازه داشت حرف زدنمون شروع مي شد كه زنگ خورد معلم حسابي از دستمون عصبي بود دير كه ميايم نه يه روز بلكه اكثر روزها , معذرت خواهي هم كه نمي كنيم, حرف زدنمون هم كه ترك نميشه خيلي خيلي شانش آورديم كه زنگ خورد وگرنه بايد تابستون برا كلاس تجديدي ثبت نام مي كرديم

4 ساعت بعدي قرار بود تست بزنيم چون پنج شنبه پيش آزمون داشتيم همه مشغول بودن جز ما 5 تا كه برا آزمونش نمي خونيم چه برسه برا پيش آزمون البته اينو بگم كه بيكار هم نبوديم داشتيم نقشه يك كودتا رو مي كشيديم  يه كودتاي اساسي كه به دليل مسائل امنيتي گفته نميشه تا به نتيجه برسه خلاصه قرار شد يه خردش رو امروز يه خردش هم فردا موقعي كه همه جشن هستن انتظار فردا تك تكمون رو ديوونه كرده بود و........................

شما هم يه روز منتظر بمونين بقيش فردا ميگم با ما باشيد

 

 

 

پايان قسمت اول.

ادامه دارد........

 

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 4:53 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/02/04

خرابکاری های امروز

   

سلام به تموم بر و بچ با حال

چطورين ؟؟؟؟ خوبين ؟؟؟؟؟؟

چيه خوش ميگذره ما زياد نمي يايم ؟؟؟؟؟

امروز تو مدرسه حسابي حال كرديم ميگين چرا خوب بقيه اش رو بخونين ببيني چرا؟؟

طبق جمله معروف انرژي جنبشي حق مسلم ماست ما از صبح كه بيدار شديم تصميم گرفتيم اين انرژي رو يه جا مصرف كنيم صبح طبق معمول دير رسيدم به همين دليل يه خرده از حرف زدن با كاپيتان دنبال شده بودم رفتيم تو كلاس از اولي كه نشستيم تا اون موقع كه معلم اومد داشتيم حرف مي زديم معلم اومد برا اينكه دوباره دعوامون نكنه جلوش بلند شديم به محض اينكه نشستيم دوباره با اين كاپيتان حرف زدنمون شروع شد از چند نفري پرسيد زياد تو كلاس نبوديم  مشغول مجله خوندن بوديم كه يه موقع ديديم اين معلم كاپيتان رو صدا كرد كه معني كلمه رو بگه بابا ما اصلا كلمه رو نفهميده بوديم كه معنيش رو بدونيم باز هم دعوا از بخت بد من كه هميشه من خراب ميشم ازم پرسيد ما هر وقت اين زبان رو مي خونديم نمي‌فهميديم چه برسه نخونده يه كتاب گرفتيم رفتيم اين جلو (به قول بر و بچ سكوي مرگ) هيچ كدوم از كلمه ها رو بلد نبودم معني كردن هم بيا و ببين با هزار بدبختي يه متن معني كردم اكثر تمرين ها رو گفتم يه ساعتي اون جلو داشتم بال بال ميزدم كه معلم دلش به رحم اومد گفت بشين يه متن داد گفت معني كنيد دوباره رفتيم سراغ حرف زدن كه معلم پلنگ صورتي رو صدا كرد (همون كه متاهله و يه بار اومد آپ كرد و رفت) معني نكرده بود از لي لي پرسيد او هم همينطور بعد از جودي بعد از كاپيتان و بعد هم از من هيچكدوم معني نكرده بوديم بازهم دعوامون كرد نفري يه -0- گفت برين بيرون بچه ها داشتن مي رفتن ولي من ديگه حوصله اين مدير رو نداشتم راضيشون كردم بمونيم و يه معذرت خواهي كنيم مونديم همون موقع زنگ خورد خيلي عصباني بوديم و خيلي هم گرممون بود گفتيم اين كولر ها كه روشن بشو نيست يه كار ميكنيم كه روشن بشه اول يه كولر خوب واسه كلاسمون برداشتيم بعد هم نوبت رسيد به انرژي كه حق مسلم ما بود تصميم رو عملي كرديم من رفتم سراغ كامپيوترها تو كارگاه بچه ها هم هر كدوم رفتن سراغ به كولر هر چي سيم تو دل و روده اين كولره بود رو كندند اومدن دنبال من, من داشتم سيم هاي كامپيوتر رو از پشت اين پنجره مي‌كندم يه خرده كنديمش باقيش هم گذاشتيم بر بعدا رفتيم سر كلاس دو ساعت بعد كارگاه داشتيم اصلا انگار نه انگار كه ما اين كار رو كرديم خودمون رو زديم به نفهمي كسي نفهميد 2 ساعت بعد بازهم اين امتحان تست داشتيم كاپيتان ( مثلا نماينده كلاسه ) رو فرستاديم تو دفتر بگه يه 10 دقيقه آخر همين ساعت امتحان بديم, ما كه نخونده بوديم 10 دقيقه اين طرف تر امتحان مي داديم برامون فرقي نمي‌كرد بعضي بچه ها ناراضي بودند داشتيم با هم جروبحث مي‌كرديم كه كاپيتان با برگه سئوالات اومد همه دور هم نشسته بوديم كه معلم من و كاپيتان رو بلند كرد كه كنار هم نباشيم هر كدوم رو فرستاد يه جايي بشينيم صندليها پر شده بود بازهم رفتيم كنار‌هم . باهم اشتراكي امتحان مي‌داديم معلم پشتش به ما بود. امتحان داديم بازهم طبق معمول خسته شده بوديم بچه‌ها گفتندحالا كه 2 ساعت زودتر تعطيل شديم بريم بيرون من گفتم نميام  كاپيتان هم گفت اگه من نرم او هم نمي‌ره ( به‌ اين ميگن دوست).خلاصه قرار شد نريم. تو راه تصميم گرفتيم بريم ساندويچي همون پاتوق جديدمون ( آخر نامرديه ) رفتيم ساندويچ خورديم يه خرده عشق و حال و صفا كرديم اومديم خونه نوبت مامان بود كه دعوامون كنه يه خرده دعوا كرد و يادش رفت ديگه امروز همش داشتند دعوامون ميكردند خيلي هم آدم بشو هستيم اشكال نداره تا باشه اينا باشه يه دعوا حسابي برا فردا از جودي و لي لي و پلنگ صورتي مونده.برم تا دوباره دعوام نكردن.

ياعلي     

 

 

 

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 9:0 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/01/03

دارم میرم

سلام

امیدوارم روزهای تعطیلی بهتون خوش گذشته باشه

یه ۳ - ۴ روزی از دستم راحت میشین

برام دعا کنین برم و برگردم دلم واسه همتون تنگ میشه

خداحافظ 

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 2:6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1384/12/29

عیدتان مبارک

 

سلام

قبل از اينكه شروع كنم اول چند تا معذرت خواهي بهتون بدهكارم بابت:

1- اينقدر منتظر موندين تا من بيام آپ كنم مي دونم كه دلاتون واسه من يه ذره شده که واسه این هم یه دلیل قانع کننده دارم خرابی مخابرات شهرمون که باعث شد یه مدتی هم ما دلمون واستون تنگ بشه و هم شما .

 

2- از وقتي بچه بودم انشام زياد خوب نبوده به همين دليل اگه جمله بنديم  خوب نبود ديگه بزرگواري كنيد و .........

 

تو این یه مدتی که دوریمون رو تحمل کردین اتفاقهای جدیدی افتاده که ایشاالله سر صبر تو سال جدید واستون تعریف می کنیم  پس امرز دیگه خاطره تعطیل .

 

یه معذرت خواهی دیگه

 تا یادم نرفته از لی لی و جودی یه معذرت خواهی می کنم بابت اینکه تولدشون رو دارم دیر تبریک میگم ولی به قول بچه ها گفتنی « دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است.» و با وجودی که خیلی دیر شده ولی از طرف گروهمون و ديگر بر و بچ تولدشون رو تبريك ميگم آخه تولد اونا دوشنبه هفته گذشته بوده

اين هم يه عكس تا ديگه نگن عكس كمه!!!

صدسال زنده باشی.

 

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حوّل حالنا الی احسن الحال

 

پيشاپيش رسيدن بهار 85 و اربعين حسيني رو تبريك و تسليت مي گم اميدوارم سال خوشي داشته باشين و هيچ موقع نا اميد نشين برا من هم دعا كنيد كه از دست دروغهاي اين كاپيتان راحت بشم ديگه نمي دونم چي بگم ولي  به هر حال آرزوي خوشبختي واسه همتون دارم  

حلالمون كنيد

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 10:4 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1384/12/17

لی لی مرد

 

سلام

امروز لي لي مرد.

به قول اين دو قلوها دلتون كه واسم تنگ نشده بود

اگه هم شده تقصير اين دل كوچيكتونه

مي دونم كه نمي تونيد دوري مرو تحمل كنيد

به همين دليل زود اومدم

مي خوام از امروز بگم

مي دونيد كه ما 2 دقيقه هم نمي تونيم يه جا آروم بشينيم

بعد از هرگز ما امروز آروم سر كلاس

همه صندليها رو داده بوديم عقب رو 2تا پايه  خوابيده بوديم

از قضا معلم از سه تامون پرسيد من و لي لي و جودي

هيچ كدوممون هم بلد نبوديم نفري يكي  -0- و نشستيم سرجاهامون

معلم داشت درس مي داد ما هم تو حال و هواي خودمون داشتيم خواب مي رفتيم

كه يهو ديديم يكي داره دست و پا مي زنه لي لي داشت مي افتاد مي خواست خودش رو نگه داره ما شا الله اونقدر كو چولويه كه نشد نگهش داري

لي لي افتاد فقط بايد صحنه رو مي ديدي ديگه هيچ كدممون رنگ به صورت نداشتيم

همه بلند شدند لي لي هم حالش بد بود پاهاش تو هوا بود سرش هم گير كرده بود به سنگ

لي لي زد زير خنده ما هم  وقتي ديديم طو ريش نيست ديگه نتونستيم جلو خودمون رو بگيريم

حا لا از اين طرف لي لي رو زمين ولوه از يه طرف معلم داره دعوا مي كنه از يه طرف مگه اين خنده

تموم مي شد مي رفتيم خومون رو آروم كنيم

يكي ديگه مي زد زير خنده معلم رو بايد مي ديدي مي خواست هممون رو خفه كنه

حسابي نظم كلاس به هم خورده بود با هر زور و زحمتي كه بود اونو بلند كرديم

زنگ خورد خير سرمون دوباره امتحان تست داشتيم

طبق معمول ما از تاريخ امتحان بي خبر بوديم

(حالا اون چند دفعه اي كه مي دونستيم چقدر مي خونديم كه اين دفعه رو بخونيم)

رفتيم سر جلسه لي لي و جودي پيش ما نبودند

سر امتحان كتاب هم كه همرامون نبود  وگرنه شايد يه معجزه اي مي شد

هر طور بود جوابا رو زدم مي خواستم واسه بچه ها بنويسم برگه همرام نبود با هزار زور و زحمت برا

اينكه معلم متوجه نشه از پايين برگم يه تيكه كندم چند نسخه كپي گرفتم نفري يكي به بهونه هاي

 مختلف بهشون دادم مثل ديوونه ها دنبالشون

 مي گشتم و يكي يكي بهشون مي دادم خلاصه چه خوب چه بد امتحان تموم شد

 ( به قول كاپيتان :چون مي گذرد غمي نيست)

و اومديم بيرون همه داشتند دنبال جوابهاش مي گشتند ما اصلا كتاب همرامون نبود

طبق معمول هميشه خسته شده بوديم برا رفع خستگي بايد چايي مي خورديم

رفتيم به طرف آبدارخونه چايي خورديم يه خرده حالمون اومد سر جاش آقا رضي داشت ميومد فرار كرديم

ديگه چي بگم بسه ديگه مي خوام برم سراغ درس

  نه بابا مگه ميشه رفت قبل از .......................

۹- قرار بود تو روزنامه كيهان فرم دانشگاه آزاد بياد تصميم گرفتيم يكيمون بره يه كيهان بخره  چون كاپيتان سروره گفتيم تو برو

رفت 10 دقيقه بعد ديديم داره با يه خر بر مي گرده

گفتم: كاپيتان اين چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گفت:  خوب كيهان نداشت همشهري گرفتم ( آخه محله اونا.................)

10- يه روز با بر و بچ سوار اتو بوس شديم همه صندلي ها خالي بود ديديم اين

لي لي اونجا وايساده

بهش گفتم: بيا بشين چرا وايسادي ؟؟؟؟؟؟

گفت :حالا صبر كن 2 دقيقه ديگه همين ذره جا هم پيدا نميشه.

11- يه روز سر كلاس رياضي بوديم از جودي پرسيدم ساعت چنده ؟؟؟

گفت  : ده و خورده اي.

گفتم : دقيقا چنده ؟؟؟؟؟

گفت دو و سي ويك دقيقه و بيست ثانيه.

12-  یه روز سمیه داشت با یه کبریت سوخته کلنجار می رفت

كاپيتان بهش گفت :شايد كبريت خراب باشه( مگه کبریت سوخته هم خراب شدن داره )

سميه گفت همين 5 دقيقه پيش روشن كردم!!!!!!!

 ديگه بسه حالا يه عكس برا رو كم كني

بدون شرح( بدون ربط )

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 0:2 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1384/12/14

 

سلام

نمي دونيد چه حالي كرديم

وقتي معلم  لي لي رو از كلاس بيرون كرد

ديروز من و لي لي مشغول كشيدن كاريكاتور از گروه بوديم گروه خودمون

گروهي كه واقعا كاريكاتور است ( از من فاكتور بگيرين )

داشتيم مي خنديديم كه معلم احضار وجود كرد

لي لي رو صدا كرد  نتونست جواب بده از كلاس بيرونش كرد

قلبم وايساده بود نزديك بودم سكته كنم

اگه ميومد اون ته كلاس همه اخراج بوديم 

كاپيتان كه خواب بود تا او رو بيدار كردم و كاريكاتور ها رو پاك كردم

لي لي هم با مشاور مدرسه وارد كلاس شد و سر جاش نشست

با ها مون سر لج افتاد گفت فردا امتحان

هر چي اين خود شيرين هاالتماس كردند قبول نكرد

برای ما كه فرقي نمي كرد در هر صورت قرار نبود بخونيم

زنگ خورد اومديم خونه

از امروز ميگم

صبح كه رفتم طبق معمول دير رسيدم( دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است )

همه صبحگاه بودند  بچه ها اومدند معلم هم اومد

برگه ها رو ميز گذاشتیم  بينمون فاصله انداخت و بالاي سرمان ايستاد

با اين وجود باز تقلب كرديم و از امتحان خارج شديم

خسته شده بوديم رفتيم آبدارخونه چايي خورديم آقا رضي اومد

اومديم بيرون

ديگه بسه حالا ديگه روي اين مدير وبلاگ كم شد

بريم سراغ..............

اگه یه بار همه ۳۳ واحد رو تو یه ترم افتادین !.................. بی خیالش

اگه شما رو با معدل ۹.۹۹ مردود کردن !.......................خوب شده دیگه

اگه معلم به جای خانم می خواد به شما بگه آفا !................. خوب بگه

اگه یه دفعه هارد ۱۶۰ گیگا بایت شما هاپولی هاپو شد !........... خوب پیش میاد دیگه

اگه پرسپولیس قراره از استقلال ببازه ( که می بازه)!............ خوب ببازه

( قابل توجه کاپیتان)

اگه آمریکا یه موشک اتمی تنظیم کرده درست رو خونه شما !......مسئله ای نیست

اگه صبح اول مهر به جای ۷ ساعت ۸ رفتین سر کار !........... دقیقا رفتین سر کار

اگه کفشی رو  که امروز واکس زدین همه لگد می کنن !.............. تعجبی نداره

اما اگه جک نگم انگار هیچی نگفتم..................

5- يه آبشار رژيم مي گيره تف مي شه

(از طرف لي لي و جودي كه ما رو با اين جكه بي مزشون كشتند)

۶- کاپیتان زنگ می زنه آژانس میگه : آقا ماشین دارید؟ یارو میگه بله داریم

کاپیتان میگه : خوش به حالتون چون من ندارم.

  ۷- اين جودي كه عقل و هوش درست و حسابي نداره

يه روز خواهرش لي لي آتيش ميگيره جو مي گيردش از روش ميپره

 7- لي لي ميميره جك تموم ميشه

نا مرديه از خودم نگم

با با ما كه تموم زندگيمون رفيقامونن

تو اين دنيا دلخوشيمون اونان

تو قلبم هستن

تو خونم هستن

رفتم دكتر گفت انگل دارم

يا علي

 

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 6:18 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 1384/12/12

بخونید و حالشو ببرین

 

سلام

بعد از ظهر اومده بودم

حرفهاي زيادي نوشته بودم ولي از شانس بد من برق قطع شد

وتمام آنها ازبين رفت حالا دوباره اومدم حرف بزنم ولي نه اندازه

 اون موقع چون ما فردا كنكور آزمايشي داريم وقت ندارم

و اميد بچه ها من هستم نه اينكه اون دفعه اول شدم

( كلاس رو داشتي قراره مدرسه بسازم چون داره تعدادشون زياد ميشه)

امروز من و كاپيتان تصميم گرفتيم تقلب كنيم

صبح دو تايي نشستيم هر كدام به مغز خود فشار آورديم

(البته او كه نميتونست به مغز اندازه نخودش فشار بياره ولي منو بگي چرا)

تا به يه نتيجه اي برسيم و اين كار رو عملي كنيم

چون فاصله من واو خيلي زياده هزار تا روش به ذهنمون رسيد

ولي همش به قول معلم رياضي تعريف نشده بود

خلاصه يكي از روشها رو قراره عملي كنيم كه اونش بماند

راستي فردا جودي نمياد( قراره همراه مهد بره اردو)

بازهم خيلي ممنون از دعاهاتون چون امروز نتايج اومد

ومن جز 6 نفر اول استان هستم (من هم دارم مثل كاپيتان دروغگوي بزرگ مي شوم)

راستي كاپيتان يادته چند ماه پيش يه دروغي بهت گفتم نزديك بود سكته كني

منتظر يكي ديگه مثل اون باش البته شديدتر شايد اين يكي از پا درت بياره

چه حالي مي ده با بچه ها يه خرمايي مي رسيم ديگه دغدغه امان شكممان نيست ( البته اگه بدين)

ديگه خاطره بسه

 

بريم سراغ جك

  ۱- خر لنز آبی ميزنه میره تو جنگل حیوونا چپ چپ نگاش می کنند ميگه

 هااااااااااا ... چيه آهو نديديد . 

۲- یه روز کاپیتان میره تو یه وبلاگ ذوق میکنه

فکر میکنه جکه ولی خیط میشه مثل الآن تو( هااااااااااااااااااااااا)

  ۳- جودي تو خیابون داشت راه می رفت یه هو یه ماشین بهش میزنه بلند میشه میگه :

 حالا  من هیچی اگه یه آدم بود چی . 

۴- يه روز يكي از معلم ها از لي لي پرسيد:

 پيامبر كي به رسالت رسيد ؟
لي لي گفت: نمي دونم من سيدخندان پياده شدم !!!

 یاعلی

 

 
نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 3:45 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1384/12/08

انا لله و انا الیه راجعون

سلام

الآن يه خبر شاخ اول دستم رسيد گفتم حيف شما ندونيد

                          امروز كاپيتان مرد

اين خبر اين طور به دست ما رسيده كه سرش درد مي كرده و

 كارش به بيمارستان كشيده شده است ولي گفتند شايعه است

 به علت دوري از من حالش بد شده و

                     متاسفانه هنوز زنده است

تا بيشتر از اين خسارت جاني ومالي نداشته ايم بايد به مدرسه بروم

شب خوشي داشته باشي.

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 11:24 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1384/12/08

بچه درسخون ها گوش کنید.

سلام

من هم اومدم

معلومه که خیلی دعا کردین چون از ۱۷ نفر

شاید با زور نفر هفدهم بشم

ولی بازهم خدا رو شکر که تونستم روی این بچه درسخون ها رو کم کنم.

کاپیتان دیگه بیشتر از این خودت رو اذیت نکن فردا میام و همتون رو

از دلتنگی در میارم ولی خداییش دل من  براتون تنگ نشده بود.

هاااااااااااااااااااااشوخی کردم ولی دنیای بچه درسخون ها چه عالمی داره

و ما خبر نداریم ولی نمی دونی چقدر حال کردم وقتی فهمیدم که تو این  دنیا یه

نفر هم مثل ما پیدا میشه که یک ساعت قبل از امتحان که همه دارن از رو

سر و کله هم بالا می رند او فکر خوردنه درست مثل ما نه؟؟؟؟؟؟؟؟

طفلکی یه نایلون ۲ کیلویی پر از تخمه آورده بود تنها نشست همشو خورد.

حالا شما بگين:

حالا علم بهتر است یا ثروت؟؟( ربطش رو خودم هم نمي دونم)

 

 

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 7:7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1384/12/07

اولین سلام...اولین خواهش

سلام

من کاپیتانم ولی دارم از طرف خواهرشوهر مینویسم

آخه الان اون خوابه

بچه ها فردا خواهر شوهر نمیاد مدرسه

آخه قراراه بره مسابقه علمی مقایسه ای میدونین که تو شهرستان رتبه اول رو

اورده و رفته مرحله استانی((((((((کلاس رو داشتی))))))))))))

به هر حال واسش دعا کنید

از ته دل دعا میکنم بهترین رتبه رو بیاره

یعنی اول بشه

شما هم دعا کنید

نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 11:3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •