تبليغاتX
خاطرات

پنجشنبه 1386/05/04

بقیه کجا هستند!...

سلاااااااااااااااااااااام


خوبین بچه ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


میدونم که خیلی دلتون واسم تنگ شده و منتظر بودین آپ کنم


دیگه بسه اشکاتو پاک کن من اومدم


چند وقتی بود اینجا تعطیل بود و اوضاعش بی ریخته بی ریخت میبینم که دوباره داره رونق میگیره


نمیدونم این فاطمه و اکرم چه بلایی سر این دوقلوهای نازنین آوردن که چند وقته پیداشون نیست شایدم هنوز دارن سر سوغاتی ها با هم دعوا میکنن


خواهرشوهر هم که برگشته و دوباره سر و کلش تو نت پیدا شده گفته همه نمره هاشو ۲۰گرفته فقط یکیشو19/75باور کنید خودش گفته (حالا اینو داشته باشین تابعد )


میبینیم که برادرشوهرم که اینجا ها پیداش شده(خواهرشوهر میگه همینه دیگه کم داشتیم)


حالا عروس و دوماد کوشون ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


زیاد عجله نکنین به موقعش میان


حالا کی مرده بشه پدر شوهر نه اگه پدر شوهر مرده خودشو نشون بده


حالا هر کی مردتره بشه مادر شوهر(ووووووووووووووی)


همش تقصیر این خواهر شوهره


آهان یه چیز دیگه امیدوارم هیچ وقت صبح ساعت یه ربع به هفت مجبور نشی املت بخوری


راستی نقطه(.)هم که تشریف آوردن منتظر میمونیم تا ویرگول بیاد



پیشاپیش روز پدر رو به همه پدرای مهربون و دوست داشتنی تبریک میگم و دست پدرم رو میبوسم ومیگم:


امیدوارم همیشه سایت بالای سرمون باشه و خدا پشت و پناهت


(راستی میگن جوراب این روزا گرون شده ما که نخریدیم نمیدونیم راسته یا دروغ)


نوشته شده توسط قاصدک در 10:15 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1386/02/18

كي چي دوست داره!...

يعني همين الان چي دوست داره چه آرزويي داره ميخواد كجا باشه پيش كي باشه كجا بره چي بخوره چي بپوشه كيو ببينه با كي حرف بزنه چه فيلمي ببينه چه كتابي بخونه خونه كي بره و.........

من الان دوست داشتم امتحان فوق ليسانس داده بودم اونم توي رشته مورد علاقه ام و الان منتظر نتايج مي موندم
الان دوست دارم توي پارك پر از گلهاي رنگارنگ روي نيمكت كنار اكرم نشسته باشم و از دور ببينيم كه دو قلوها و فاطمه دارن ميان و بعد با هم بريم بستني بخوريم (خيلي وقته ميخوام برم با يكي بستني بخورم)
الان دوست داشتم يه كتابي رو كه اسمشو گم كردم پيدا كنم و برم تهيه كنم
الان دوست داشتم با سارا حرف بزنم خيلي وقته ازش بي خبرم آخه مثله اينكه سرش خيلي شلوغه رشته كامپيوتر ميخونه دانشگاه اكرم اينا ترم آخره
الان دوست داشتم تو يه دشت وسيع و با صفا كنار يه اسب سفيد بودم و در حاليكه اونو نوازش ميكردم يكي ازم عكس ميگرفت
الان دوست داشتم شيراز باشم اونم توي باغ ها و پاركهاي پر از گلش آخه ميگن ارديبهشت شيراز محشره من هنوز شيراز نرفتم يهني خيلي كوچيك كه بودم رفتم هيچي يادم نيست فقط عكسشو دارم
ولي.............
خوب چيكار كنم منم مثله شما خيلي چيزا دوس دارم
ولي همين جايي كه الانم هستم خيلي دوست دارم و خدا رو شكر ميكنم


حالا شماها بگين الان چي دوست داشتين؟!...

نوشته شده توسط قاصدک در 10:40 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1386/01/23

تولدی دیگر

چرخ روزگار یکسال دیگه هم گذشت و گذشت تا رسید به ۲۳ فروردین تا یه گل آغاز نوزدهمین بهار زندگیشو جشن بگیره

آره درسته  ولی این گل اینجا نیست

                هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

فاطمه جووووووووووون تولدت مبارک

نوزدهمین بهار زندگیت مبارک

                          تولد تولد تولدت مبااااااااااااارک

هوراااااااااااااااااااااااا

هدیه ام را بپذیر که یک سبد گل شبوست

(همراه با یه عالمه لواشک و بستنی و جو جو)

گلم عزیزم پارسال کجا تولد گرفتی و امسال کجا؟!...

ببین امشب تو خوابگاه خوشکلا باید برقصن

البته جای ما هم خالی

بازم میگم تولدت مباااااااااااااااااااااارک

راستی  تایادم نرفته بگم بعضیا برات یه کادوی تپل خریدن  حالا ما نمیدونیم چیه؟

تو هم خیلی دلت رو صابون نزن  فعلا که لواشکشی

حالا نمیدونم این خوش سلیقه الان کجاست تو کلاسه یا یه جا پلاسه

( از اینکه عکس نذاشتم معذرت میخوام میفرستم به میلت)

بوووووووووووووووووووووس

حالا شما ها گوش کنید :

چقدر این دختر حرص بخوره و بگه یکی بیاد تبریک بگه! 

اول باید یه سلام و عرض ادب کنم به لی لی و جودی عزیزم که نمیدونم چرا کم پیدا شدنو نمی آپند!....(ولی بعضیا از این ماجرا یکم خوشحالند)

به هر حال من آپیدم شما هم بیاپیت

درپیت

پیت پیت

(نصیب نشه آدم تو این جور وبلاگا عضو بشه)

نوشته شده توسط قاصدک در 5:50 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1386/01/20

شهر هرت

یادمه چندسال پیش شبها وقتی که میرفتم بخوابم از ترس تاریکی گریه می کردم . مادر بزرگ می اومد

پیشم و می گفت:تو خوشبختی...تو شادی...هیچی وجود نداره که تو بخوای ازش بترسی اگه توی شهر هرت بودی باید می ترسیدی

- مادر بزرگ شهر هرت کجاست ؟!                                                                                            و  بعد مادر بزرگ می رفت و یواش یواش از صندوقچه ته اتاق یه کتاب می آورد و می شست کنار من روی تخت, شهر هرت جایی ست که ....                                                                                         یادم نمیاد چی می گفت فقط یادمه که وقتی چند جمله می گفت قند توی دلم آب می شد و می گفتم : خدایا شکرت.بیچاره آدمای شهر هرت.                                                                                      تازگی ها ترس و غصه توی روز و روشنایی به سراغم میاد . هی به خودم می گم اگه توی شهر هرت زندگی می کردی چی کار میکردی ؟ اما چون یادم نبود که شهر هرت چه جوریه رفتم سراغ مادربزرگ که ازش بخوام کتاب شهر هرت رو بده بخونم . اما نمی دونم چرا هر چی اصرار کردم گفت : نه .... نه....   

-- آخه چرا؟

- دیگه اون کتاب رو نمیشه خوند فقط باید بدونی که خوشبختی.                                                      -آخه ....                                                                                                                                -آخه بی آخه. فهمیدی؟

خوب منم یه شب که مادر بزرگ خواب بود رفتم و کتاب رو برداشتم به این امید که آرامش بعدی به غرغرهای مادر بزرگ می ارزه ....

شهر هرت

....شهر هرت جایی ست که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب است.

شهر هرت جایی ست که اول ازدواج میکنند بعد همدیگر رو می شناسند .

شهر هرت جایی ست که درختان علل اصلی ترافیکند و بریده میشوند تا ماشینها راحت تر برانند.

شهر هرت جایی ست که از دامن زنانش مردان به معراج می روند و این زنان نصف مردان حق دارند.

شهر هرت جایی ست که بهشتش زیر پای مادرانی ست که حقی از زندگی و همسر و فرزند ندارند.

شهر هرت جایی ست که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرهاو مادرهایشان را درمان کنند.

شهر هرت جایی ست که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر .

شهر هرت جایی ست که خنده عقل را زایل میکند .

شهر هرت جایی ست که مردم سوار تاکسی میشوند تا زود برسند سر کار و پول تاکسیشون رو در بیارند.

شهر هرت جایی ست که نصف مردمش زیر خط فقرند اما سریالهای تلویزیو نش را در کاخها می سازند.

شهر هرت جایی ست که دو سال باید بری سربازی تا یاد بگیری چطور بلیط پاره کنی.

شهر هرت جایی ست که شادی حرام است و حرام . خنده محکوم است و گریه محترم.

شهر هرت جایی ست که نمیشه رو پشت بومش رفت مگر اینکه از یک طرفش بیفتی.

شهر هرت جایی ست که ......

وای چرا من آروم نشدم ....تموم تنم داره میلرزه مادر بزرگ راست می گفت نباید این کتاب رو خوند.

خدایا این شهر چقدر در نظرم آشناست .....

                                                                                 " برگرفته از نشریات دانشجویی"

                                                                                                      

                                                                                                       

 

نوشته شده توسط قاصدک در 10:40 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1386/01/18

عیدم رفت!...

سلام بچه ها چطورین خوبین تعطیلات خوش گذشت

دیدین چطوری به سرعت برق و باد عید هم بارو بندیلش رو بست و رفت ولی خاطراتش رو جا گذاشت

فکر میکنی همین دیروز بود که پدر و مادرا میگفتن با ۲۰روز تعطیلات بچه ها چی کار کنیم

راستی یادتونه گفتم سیزده قراره بریم تفت ولی نرفتیم(بنا به دلایلی)دوازده رفتیم غربال بیز(مهریز)جاتون خالی خیلی خوش گذشت اولش صبح رفتیم باغ پهلوان پور (مهریز) که بعضیا میگن باغ پهلوون ترشی بعد ناهار که خوردیم هوا خیلی سرد شد ما هم جمع کردیم و به پیشنهاد باباجونم رفتیم غربال بیز

بابا نمیدونین چه خبر بودگفتیم امروز ۱۳ است یا ۱۲؟دیگه از بس شلوغ بود همه فرشها و چادرا رو کنار هم زده بودن و مهربون نشسته بودن وای نمیدونین چقدر آب فراوون بود خیلی جای با صفایی است حتمابرن طبیعت بکر خدا را تو دل کویر ببینین خدا به ما خیلی هدیه داده ولی متاسفانه چشم بصیرت نداریم و قدر نمیدونیم

روز سیزده که شد میدونستیم جایی نمیریم صبح تا ساعت ۹ توی رختخواب گرم و نرم خوابای خوش دیدیم

وقتی بیدار شدم دختر عمه زنگ زد حاضر شو بریم بیرون یعنی بله رفتیم سیزده ولی سیزده به تو(چون توی شهر خودمون بودیم )نه سیزده به در رفتیم پارک بزرگ شهر یه خورده گشتیم و بعد به اصرار دختر عمه ها و انکار من قرار شد ناهار برم خونه عمه جون دختر عمه ها گفتن بریم پیتزا بگیریم حالا یکی نبود به این سه کله پوک بگه بابا روز سیزده کجا پیتزا فروشی بازه به هر حال یه پیتزا گردی توی شهر کردیم ولی هیچ جا باز نبود تا اینکه یه دفعه رسیدیم به هتل سنتی کنار در ورودی زده بود پیتزا و غذا دختر عمه ها خیلی خوشحال که جلوی من خیت نشدن و گفتن خدا رو شکر جلوی مهمون ضایع نشدیم وقتی رفتیم تو دختر عمه بزرگی گفت ببخشید میخواستیم پیتزا سفارش بدیم ولی اون خانم و آغایی که با لباس ترمه شون میخواستن خیلی کلااااااس بذارن گفتن پیتزا واسه شبه ظهر ناهار داریم

وای نمیدونین من داشتم از خنده میترکیدم

الهی آدم وسط میدون شهر جلوی ملت با زیر شلواری وایسه بستنی لیس بزنه ولی جلوی دختر دایی ضایع نشه

خیلی ضایع شدن چون من خیلی اصرار نداشتم پیتزا بخوریم یعنی اولش موافق بودم وقتی چند جا رفتیم دیدم بسته گفتم ولش نمیخواد ولی اونا

به هر حال رفتیم خونه عمه جون و قرمه سبز ی خوردیم نه ببخشید پیتزا با طعم قرمه سبزی جای همه خالی به جز بعضیا!!!!!!!

امیدوارم هیچ وقت جلوی مهمون اینجوری ضایع نشین ولی نه اینا که مهم نیست با هم بودن مهمه به هر حال اینم شد خاطره سیزده ۸۶

راستی یه تسلیت واسه کسایی که از امروز رفتن سر کلاس

هروقت رفتین پیتزا به یاد ما بیفتین

مواظب خودتون باشید

 

نوشته شده توسط قاصدک در 11:15 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 1386/01/10

من اون نیستم...

من منم اونم من نیست!...

کی کیه ؟کی اونه؟

ای بابا چرا اینقدر اذیت میکنید؟

من منم اونم خودشه

کاپیتان من نیست منم کاپیتان نیستم اینقدر اذیتش نکنین

حالا هیشکی دیگه نبود من باشه اون باید من باشه)

یعنی من اون نیستم منظورم اینه که قاصدک اون نیست

من خودمم اونم خودشه

اون من نیست یعنی من اون نیستم اون خودشه منم خودمم

مگه هر کی هر کیه ؟

آره مگه هر کی هرکیه که اون من باشه؟

(حالا نه اینکه هر کی هر کی نیست)

دیگه اینقدر از اون نپرسین که خودشه یا ....

گفتم که اون من نیست

چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ای بابا حالا بیا و درستش کن تازه میگه اون کیه؟

گفتم که اون من نیست منم اون نیستم اون......

ای بابا چی شد خودمم نفهمیدم

اون اکرمه دیگه اون خودشه قاصدک نیست(ببخشید اکرم جووووووووووون)

حالا دوزاری افتاد؟!.....

مگه این وبلاگ هر کی هرکیه ؟

حالا میخواین از من بیشتر بدونین تو آپ بعدی میگم فعلا تو خماری بمونین

راستی یادم رفت مجددا سال نو رو تبریک میگم و از این بارونای بهاری لذت ببرین

راستی سیزه به در کجا میرین؟

ما شاید بریم تفت اگه خدا بخواد(حالا معلوم نیست کجاشو بریم .......)

(نخند با تو هستم میدونم هر وقت اسم تفت رو میشنوی میخندی)

قابل توجه مسافران شیرکوه!....

با شما نبودم با اون بودم

شایدم رفتیم مهریز چک چک رو ببینیم

نه ه ه ه ببخشید پیر نارکی ببینیمولی ای کاش میومدیم اردکان چک چک رو ببینیم

در هر صورت امیدوارم این روزای آخر عیدی بهتون خوووووووووووش بگذره

مواظب خودتون باشید

نوشته شده توسط قاصدک در 0:2 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1386/01/05

بهار اومد...

 

آره بعد از اين همه انتظاربهارم اومد

حالا كه چي ؟

اينكه ازش لذت ببريم و قدرش رو بدونيم

ميدونم دير اومد

سلااااااااااااااام

يه سلام ويژه به بچه هاي هنرستان

عيد تون مبااااااااااااااااارك

(دلم براتون تنگ شده )بهترین ها را براتون آرزومندم

سال 85 رفت و فقط خاطراتش موند اي كاش خاطرات تلخ هم باهاش رفته بود

ولي خدا رو شكر كه يه بهار ديگه رو بهمون هديه داد تا بيشتر قدر بدونيم

شاد باشيد

(زياد پرخوري نكنيد !.....)

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط قاصدک در 8:33 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/12/21

قاصدك اومد.../رادیو پرواز

سلااااااااااام

خوبين؟

ديگه بسه خودتون رو اذيت نكيد بالاخره من اومدم !...

چرا اينجوري نيگام ميكنيد؟!...

اجازه بدين حالا كم كم خودمو معرفي ميكنم

لي لي و جودي چرا نگاه نگاه مي كنين!.....من كه با كفش نيومدم

وااا..........(اينه رسم مهمون نوازي!.....)

نيومدم كه در وبلاگتون رو تخته كنم !....

خب بگذريم .....

حالا يه سلام ويژه !.....

به كي ؟

به فاطمه جون .......خوش اومدي به شهرت

اِ....تو هم كه داري يه جور ديگه نگاه نگاه ميكني!...

واي ...مگه من ميخوام چي كار كنم ..................

خب اومدم تو جمع تون ديگه .....حالا اگه نميخواين ميرم

كاپيتان جووووون سلام

اينا دوستاي گل و گلابتن كه اينقدر ازشون تعريف مي كردي

هي  مي گفتي الن و بلن ..........

خب حالا ......كم كم با هم آشنا ميشيم نه بهتره بگم دوست ميشيم .........

اين آپ و واسه برو بچ با حال وبلاگ لي لي ، جودي، كاپيتان و خواهر شوهر گذاشتم

تا بعد

مواظب خودتون باشيد

باي

لي لي      جودي       كاپيتان      خواهرشوهر

 

راديو پرواز

اينجا راديو پرواز است  شما ميتوانيد نظرات و پبشنهادات خود را با ما در ميان بگذاريد

 

با ما تماس بگريد :0000052400090412

 

                               شما چه فكر ميكنيد !

 

مجري :با سلام خدمت شنودگان محترم راديو پرواز

چندي پيش باخبرشديم يك وبلاگ گرد الكي خوش كه از فرط آس و پاسي داشت پاره ميشد به طور تصادفي

آن هم با داشتن انواع كارت هاي بيمه با يكي از اعضاي وبلاگ خاطرات هنرستان كه قبلا موفق تر از الان بود آشنا شده است ما هم تصميم گرفتيم مصاحبه و جلسه گفتگويي با اعضاي اين وبلاگ ترتيب دهيم تا شما خوانندگان وبلاگ را كه همگي از فوضولي در مورد اينكه اين نويسنده خوش ذوق كيه داريد مي تركيد نجات  دهيم

به علت كمبود وقت هيچگونه آهنگ و پيام بازرگاني پخش نميشود پس ديگر ناراحت نباشيد چون كسي پارازيت نمي اندازد و شما بسيار رساتر از قبل برنامه را ميشنويد

 

خب كاپيتان بگو ببينيم چي شد كه تصميم گرفتي نويسنده جديد بياري ؟

 

كاپيتان: با سلام خدمت همه شنوندگان مثل خودمون بيكار و علاف كه اغلب وبلاگ نويس هستن

راستشا بخواين ديدم اين دوقلوها خيلي پر رو شدن و دارن بيشتر از كوپنشون حرف ميزنن و اجازه نميدن  من و خواهرشوهر آپ كنيم گفتم يه جوري حالشونو بگيرم در جريان كه هستين

درست بعد از اينكه لي لي آپ كرد منم اطلاعيه نويسنده جديد رو گذاشتم

 

 

   دوقلوها به اعتراض و اهتزاز در مي آيند..............

 

جودي و لي لي : هاااا.......نميتوني ببيني ما وبلاگ رو دس گرفتيم ، حالا كم آوردي و واسه خودت يار آوردي .......

 

مجري : اي با با صبر كنيد نوبت شما هم ميرسه ، امروز گفتيم كسي نيست پارازيت بندازه حالا شما دوتا......

 

خب كاپيتان جون ادامه بده ...

 

كاپيتان:بله داشتم ميگفتم بعدشم ديدم خيلي وبلاگ درپيت و تكراري و يكنواخت شده گفتم همزمان با سال نو ما هم يه تحولي داشته باشيم و يه وبلاگ تكوني درست و حسابي كنيم !....

كه فكر كنم بيشتره گرد و خاكا از.....

 

لي لي و جودي : هاااااا چي ميگي نكنه ميخواي بگي از ما بوده ....بريم اردكان حالا مي بيني   

 

مجري: اي با با  مگه گروه سروده كه هردوتون با هم حرف ميزنين لا اقل ميكروفون رو دورتر بگيرين .......

انگار از قبل حفظ كرده بودن كه چي بگن !!!.....

خب كاپيتان جون ممنون ما هم اميدواريم كه همينجور باشه كه ميگي  و وبلاگتون بهتر و موفق تر از قبل باشه

 

خب حالا ميريم سراغ دوقلوهاي عزيز و دوست داشتني وبلاگ كه يه مدتيه مديريت وبلاگ رو دس گرفته بودن و تنها تنها حال ميكردن......

جودي و لي لي يكي تون نظرتون رو در مورد نويسنده جديد بگين ....

 

جودي : ما فعلا حرفي نداريم

 

كاپيتان: فكر كنم جمله هايي رو كه حفظ كرده بودن يادشون رفته يا شايدم ديگه كوپنشون تموم شده!!!.....

جودي:

 

مجري : خب جودي جون هر جور راحتي عزيزم

و اما ............. ميريم سراغ خواهر شوهر كه چندي است به علت مهاجرت به سيرجان و چارديواري بي اختياريه خوابگاه كم پيدا شده و توي نظرات همش ميگه دلم تنگ شده

و گريه و.....

خب خواهر شوهر از اون ورا بگو و بعد هم نظرت رو در مورد نويسنده جديد

 

خواهر شوهر: منم سلام ميكنم خدمت همه دوستان از اون ورا كه هيچي نگو ونپرس   .........ولي به قول كاپيتان چون ميگذرد غمي نيست ......

راستش در مورد نويسنده جديد چي بگم ما كه يه مدتي نبوديم اصلا نمي فهميم اينجا چه خبره منظورم توي اين وبلاگه ، چي شد كه يه دفعه از تفت سر در آوردن ... بعد رفتن هواپيما و يه ليوان آب.......قضيه المپياد چيه و از اين جور چيزا......

ولي چون كاپيتان دعوتش كرده به خاطر گل روي اون ما هيچي نميگيم تا ببينيم چي ميشه

 

مجري: ممنون خواهر شوهر .......مثل اينكه جودي ميخواد يه چيزي بگه (جودي صرفه ميكنه)

 

كاپيتان: جودي چرا اينقدر صورتت قرمز شده !....

از بس اون وقت تا حالا هيچي نگفته داره پاره ميشه يه ليوان آب بهش بدين راه گلوش بازبشه

 

مجري : عجب......كاپيتان مگه نمي بيني كه جلو روش يه ليوان آب پرتقال گذاشته

بايد به اطلاع برسونم چون يه ماهه كه كاپيتان به دانشگاه رفته از بس درس خونده سوء ديد پيدا كرده !!!

 

جودي و لي لي اگه حرفي دارين باشه آخر برنامه

واما .........از هر چه بگذريم سخن دوست خوش تر است ، حالا ميريم سراغ نويسنده جديد

خدمتتون سلام عرض ميكنم و ازتون ميخوام لطفا مختصرا در مورد نحوه آشنايي تون با وبلاگ و بعد كاپيتان رو برامون بگيد ، بفرماييد:

 

نويسنده جديد : سلام خدمت همه دوستان و برو بچ باحال خاطرات هنرستان ، من خيلي خوشحالم كه با بچه ها آشنا شدم ولي مثل اينكه بعضيا .....

خب بگذريم راستشا بخواين يه روز نشسته بودم پاي اينترنت و داشتم واسه خودم سرچ ميكردم كه اتفا قي با چندتا وبلاگ آشنا شدم از اسم اين وبلاگ خوشم اومد كليك كردم ببينم چيه همون روز يه خورده از مطالبش رو خوندم و بعد ميل زدم به مدير وبلاگ كه گويا اون موقع كاپيتان جون بود ........بعد هم گه گاهي به هم ميل ميزديم تا اينكه يه روز ازم خواست بيام تو وبلاگ و مطلب بنويسم

بله خانم اين بود خلاصه ماجراي آشنايي من ،  مي بيني خانم ملت ميشينن پاي اينترنت با آدماي استراليا و كانادا و لندن و......... و از اين جور جاها آشنا ميشن ما هم با

 

جودي و لي لي: هااااااااا ..........چي ميگي مگه اردكان چشه ،  اردكان عشششششقه

 

كاپيتان : دوباره گروه سرود شروع شد !!!...

 

مجري:‌اي بابا جودي و لي لي اين بنده خدا كه چيزي نگفت !

 

نويسنده جديد : من كه اصلا منظوري نداشتم تازه افتخار ميكنم كه با اردكاني ها آشنا شدم ميخواستم بگم كاري به اون ور آبيا ندارم !......

كاپيتان چرا اين دوتا اينجورين !

 

(جودي چش خوره ميره ............اونم از نوع خفن )

(كاپيتان با اشاره به نويسنده جديد ميگه ناراحت نشو اينا يه تختشون كمه)

 

جودي و لي لي: كاپيتان چبزي گفتي

 

مجري : نه بچه ها ، بچه هاي پشت صحنه داشتن در مورد فرش ...... صحبت ميكردن كاپيتان هم گفت يه تختش كمه!!!!!!!!!!!!!!!!!! بيشتر بخرين ....

 

نويسنده جديد ادامه ميده :

به هر حال من خيلي خوشحالم كه باهاتون آشنا شدم اميدوارم بتونم براتون يه كاري بكنم و در كنار هم خاطرات خوبي داشته باشيم

 

مجري : در پايان نويسنده جديد يه هديه كوچك با يه شاخه گل سرخ به بچه ها ميده به اميد اينكه دوستاي خوبي براهم باشن و بعد با هم دست ميدن و روبوسي ميكنن .......واي نميدونين اين جود ي و لي لي دارن چيكار ميكنن مثل اينكه ازش خوششون اومده آخه نميدونيد وقتي جودي هديشو ميگيره چقدر چشماش برق ميزد .....بله جودي و لي لي 180 درجه عوض شدن !!!!!!!

 

خب بچه ها از همتون متشكرم ديگه وقت برنامه مون تموم شد

تا بعد

خدانگهدار

 


 

 

 

نوشته شده توسط قاصدک در 8:19 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •