سه شنبه 1388/05/06
آخ دندونم
سلام به همه ميبينم كه فعال شدمو هي فرطو فرط آپ ميكنم از اينا بگذريم بريم سر اصل مطلب....
چند هفته پيش رفته بودم دندونامو جرم گيري كنم البته بعد از 2000 سال
وقتي نوبتم شد به آقاي دكتر گفتم ببخشيد پشت دندونامم جرمگيري كنيد دكترم بدونه اينكه به من نگاه كنه گفت دهنتو باز كن
يه بررسي كلي كرد فورا يه سوزن تو لثه ام فرو كرد بهم گفت برو بيرون بشين تا سر شد بيا آقا ماخو تا حالا جرمگيري نكرده بوديم كه بدونيم نيازي به بي حسي نداره
بعد از اينكه بي حس شد رفتم پيش دكتر بهش گفتم آقا من فقط يه طرفه دهنم سر شده اون طرفشو سر نميكنيد
دكتر هم يه نگاه عاقل اندر صفيح به من كرد
و گفت مگه اون طرف دندوناتم مي خاي پر كني منم گفتم چي
........ كي
......... من....... فكر كنم اشتباه كردين من فقط ميخام جرمگيري كنم دكتر گفت پس چرا از اول نگفتي منم بهش گفتم كه بهتون گفتم كه دكتر كه ضايع شده بود گفت دخترم دندونات وضعش خرابه بهتره پرش كني منم گفتم نه ميخام جرم گيري كنم
دكتر هم گفت عيبي نداره يه آمپول به هدر رفت بعد از جرم گيري كه رفتم خونه اثر بيحس كننده رفته بود نميدونيد چه دردي داشت
2 روز تمام از درد نميتونستم چيزي بخورم هي هم به اشتباهي كه دكتر كرده بود لعنت ميفرستادم آخر اين خاطره ميخام يه مطلبي بگم اگه دكترهمون اول حرف منو گوش ميداد ديگه اين ماجراهارو من نداشتم ميخام به دكترهاي محترم يه خواهشي كنم كه حرفهاي مريضاتونو گوش كنيد حداقل بهشون يه نگاهي كنيد تا مريض مياد كنارتون ميشينه فورا خودكارتونو در ميارينو دارو رو مينويسين يه ذره وجدان كاري داشته باشين. ![]()
شنبه 1388/05/03
هميشه يه جاي كار مي لنگه
كاپيتان امروز داشتم فيلم هايي رو كه تولد من و راضي گرفته بوديم ميديدم واي چقدر خنديدم يادته اون روز چقه بهمون خوش گذشت وقتي داشتم مي ديدم هم خوشحال شدم هم ناراحت خوشحال از اينكه نسبت به اون فيلم خيلي لاغر شدم و ناراحت از اينكه ديدم خيلي تنهام با اينكه تو فيلم با شمام ولي يه حسي دارم بعضي موقع ها ميزنه به سرم نه، امروز ايروبيك بودم هميشه بعد از اين ورزش شاد مي شدم ولي امروز يه حالي شدم يه دفعه با خودم فكر كردم اگه پسر بودم خيلي بهتر بود،حتما بايد پيش يه روان شناس برم كاپيتان فردا خيلي باهات حرف دارم نميتونم حتي تو اين وبلاگم بنويسم فقط قول بده به هيچ كس نگي باشه ميخام رازمو بهت بگم البته اگه لي لي همرام نياد وگرنه جلوي اون هيچي نمي گم به قول شازده كوچولو هميشه يه جاي كار مي لنگه
شايد هم به تو هم نگفتم تا آخر عمر اونو تو دلم نگه دارم آخه ميدونم اون چيزي كه من ميخام نميشه حالا دارم احساس تورو درك ميكنم.
آخ ببخشيد اينقدر غمگين حرف زدم حالا يه چيز خنده دار من قبلا وزنم81 كيلو بود
ولي حالا شده 72
كيلو در عرض 2 ماه ايشاالله چند ماه ديگه ميشم55 كيلو به چاقا توصيه ميكنم حتما با رژيم ورزش هم بكنن نميدونيد كه چقدر اثر داره اگه فقط رژيم بگيريد تمام پوستهاي اضافتون شل ميافته(چه منظره وحشتناكي) ولي با ورزش هم پوستتون لطيف ميشه هم استقامتتون عالي ميشه
اينم از پيامهاي بهداشتي هفته ![]()
یکشنبه 1388/04/07
یک پیام به کاپیتان
مگما اس ام اس خاطری قطعه از این طریق پیشت مگم که:
هوی دخترا تو چته همش منو سر کار می زاری![]()
دگه همین
یکشنبه 1387/11/20
ترشك خوردن تو همايش نجوم
سلام به همه ي بچه هاي بيكاروخوش.كاپيتان بهم دستور داد آپ كنم وگرنه من اصلا وقت ندارم(بابا كلاس).من حدود دو ساله كه آپ نكردم.الان اين نوشته ها را لي لي لجباز داره تايپ ميكنه منم مثل خانم ها پا رو پا انداخته در حال دوخت يقه انگليسي اين سخن هاي گوهر بار را مي گويم.لي لي زودي باش .
مي خوام ماجراي پنچشنبه هفته پيش كه رفته بوديم همايش نجوم رو براتون تعريف كنم :
روز پنچشنبه كه من داشتم شلوار ايماني(برادر زادم ،اشتباه نشه)مي دوختم كاپيتان زنگم زد و گفت امشب همايش نجومه وخين بيا هم رسيم ،وقتي من و لي لي رفتيم اونجا ميليون ها حرف داشتيم ،خلاصه مراقب خانم ها كنار من نشسته بود و هي هيس هيس مي كرد. اين همايشهايي كه تو اردكان برگزار مي شه خيلي براي جوانان مفيده يه تصاوير هايي به ما نشان دادند كه موهاي ما سه نفر راست شد(ايرو:سسسسسسسسسسسسسيخخخخخخخ) تا اون موقع همه چي خوب پيش مي رفت تا اينكه اين كاپيتان سه تا ترشك خوشمزه از تو كيفش دراورد نمودين با چه زجري ترشكا رو مي خورديم وقتي ترشكامون تمام شد من شروع كردم به خوردن پلاستيك ترشك ،ديدم كاپيتان داره بهم نگاه مي كنه و با نگاش بهم فهموند كه كارم زشته(البته اونجا چراغ ها خاموش بود تا ما بهتر بتونيم تصاوير رو ببينيم)منم ديگه نتونستم تحمل كنم زدم زير خنده ،حالا شما تصور كنيد همه ساكتن و چراغها خاموش و يه نفر داره در باره ي ماه حرف مي زنه بعد ازخنده بلند شدم رفتم بيرون ،بعد از اينكه همايش تمام شد من به همون خانومه كه كنارم نشسته بود گفتم مي خوام عضو نجوم اردكان شوم اون خانومه نگاه عاقل اندر صفيح به من كرد و گفت
:شما دانش آموز هستيد؟؟ منم با پرويي گفتم پس اون كسيكه عاشق نجومه ولي دانش آموز نيست چي
؟؟ اونم گفت:كسيكه عاشق نجوم تو همايش ترشك نمي خوره!!!!!!!
ما رو بگو چاقد سر كرديم و زديم بيرون.
من الان كلاسهاي خانومي ميرم(آشپزي،خياطي و...)البته قراره كلاس قلاب بافي هم برم.ماشاالله از هر انگشتم يه هنر مي ريزه.در ضمن من قصد ازدواج ندارم.![]()
كاپيتان منو ببخش خودت ميدوني كه انشا من مزخرفه همين چند خطم با زور نوشتم
،راستي خواهر شوهرچرا نيومدي اقه خش بود.
اينم یه تصوير قشنگ از زمين خودمون.

سه شنبه 1386/09/20
سلام مخصوص
يه سلام خوشگل به دوستاي عزيزم![]()
اين آپ من به خاطر فاطمه جونم و اكرم خوشگلم هستش
حرف ديگه اي ندارم
راستي فاطمه جونم خاله شدنتو تبريك مي گم![]()
اينم از عكس ايمان عمه كه مي خواستي
.jpg)
جمعه 1386/08/11
كمكم كنيد
سلام بر عزيزان جان
ديشب حالم خيلي گرفته بود
به خاطر همين هشت كتاب سهراب سپهري رو برداشتم و خوندم![]()
يكي از شعراي سهراب خيلي به دلم نشست حالا براي شما هم مي نويسم اميدوارم كه شما هم خوشتون بياد.![]()
![]()
![]()
نام شعر : در گلستانه
دشتهايي چه فراخ!
كوههايي چه بلند
در گلستانه چه بوي علفي ميآمد!
من در اين آبادي، پي چيزي ميگشتم:
پي خوابي شايد،
پي نوري، ريگي، لبخندي.
پشت تبريزيها
غفلت پاكي بود، كه صدايم ميزد
پاي نيزاري ماندم، باد ميآمد، گوش دادم:
چه كسي با من، حرف ميزند؟
سوسماري لغزيد.
راه افتادم.
يونجهزاري سر راه.
بعد جاليز خيار، بوتههاي گل رنگ
و فراموشي خاك.
لب آبي
گيوهها را كندم، و نشستم، پاها در آب
"من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است!
نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه.
چه كسي پشت درختان است؟
هيچ، ميچرخد گاوي در كرت
ظهر تابستان است.
سايهها ميدانند، كه چه تابستاني است.
سايههايي بيلك،
گوشهيي روشن و پاك،
كودكان احساس! جاي بازي اينجاست.
زندگي خالي نيست:
مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست.
آري
تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.
در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بيتابم، كه دلم ميخواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه.
دورها آوايي است، كه مرا ميخواند.""
سهراب
حالا به زبان انگليسي
What wide plains!
What lofty mountains!
What sweet scent of grass comes from Gulestaneh!
I was looking for something in this village
Perhaps for a slumber
Some light, some sand, some smile
Behind the poplar trees
There was some pure negligence that called me
I stopped at a Redland, the wind was blowing, and I listened
Who was it that talked to me?
A lizard slipped
I started walking
A hayfield in the way
Then a cucumber bed, flower bushes of color and the oblivion of earth
I put off my shoes and sat down my feet dangling in the stream
How green am I today
And how clever is my body!
God forbid if grief arrives from behind the mountain
Who is hiding behind the tree?
Nobody, only a cow is grazing in the field
It is noontime in summer
Shadows know that kind of summer it is
Spotless shadows
Bright and pure corners
Sensitive children! Here is a good place to play life is not empty
There is kindness, apple, and faith
Yes
One must live as long as the anemone exists
Something is lurking in my heart like a bush of light, like slumber before daybreak
And so restless am I that I wish
To run to the end of the plain, climb to the peak of the mountain
There is a voice in the distance that is calling me
sohrab

پنجشنبه 1386/08/03
بالاخره منم عمه شدم
سلام بر عزيزان جان، روي سفيد، پيشاني بلند خودم
ديروز عروسمون يه پسره سرخ و سفيد به دنيا اورد اسمشم گذاشتيم ايمان،
من خيلي خوشحالم البته اين كوچولو قرار بود 20 روز ديگه بياد ولي انگاري زيادي
عجله داشته
.
ديروز من ولي لي رفتيم ديديمش ديگه همين گفه ديگه اي ندارم .
فقط مي خوام بگم ايمان جون به اين زندگيه جديدت خوش اومدي![]()
![]()
![]()

پنجشنبه 1386/06/01
سلام عزيزانم اينقدر دلم براتون تنگ شده بود كه نگو.
تو اين چند هفته اونقدر اتفاق افتاده كه نگو،هفته ي پيش جمعه نامزدي داداشم بود،سه شنبه ي همون هفته هم من و لي لي امتحان تغيير رشته داشتيم(عربي)،
پنج شنبه همون هفته امتحان ادبيات داشتيم،حالا بعدن ماجراهاي امتاحانامونو براتون تعريف مي كنم،بزارين برم سر اصل مطلب اولا من از دسته خواهر شوهردلگيرم0 2بار زنگه خونشون زدم كه هيچ وقت نبوده،من تو اين تابستون فقط يه بار ديدمش اونم تو خط واحد همين،به کاپیتان عزیزم هم تبریک می گم.
اين نقاشي پايين اثر خودمه،بزارين ماجراشو براتون تعريف كنم:
ما پشت خونمون يه پاركه،هر شب مي ريم اونجا،هر وقتم كه ميريم يه گروه دارن فوتبال بازي مي كنن،اوني كه پشت ما هستش يه مجسمه ي اناره كه از توشآب بيرون مي آد.
اين شعرهم تقديم به كاپيتان و خواهر شوهر كه من هميشه دوسشون داشتم.![]()
![]()
اي صميمي
اي دوست
گاه،بي گاه لبه پنجره ي خاطره ام مي آيي
اي قديمي
اي خوب
تو مرا ياد كني يا نكني
من به يادت هستم
آرزويم همه سرسبزي توست
داعم از خنده لبانت لبريز
دامنت پر گل باد
احمد شاملو 
شنبه 1386/03/26
نيومده رفتيم
سلام به همه
من فقط آپ كردم كه بگم من اومدم
، بعد از 1 ماه بالاخره تونستم بيام،شايد از 10 يا
12 تير تا 15 تير نتونم به اينترنت وصل شم آخه مامانو بابام دارن مي رن مكه
من و
لي لي هم هزار تا كار داريم كه بكنيم بايد براي برگشتنه مامان و بابا آماده
شيم
.
پس فعلا............
در ضمنننننننننننننننننننننن
امروز تولد قاصدک گل و مهربونمونه
![]()
![]()
![]()
![]()
ایشالله ۱۲۰ ساله بشه

اينم از زيباترين صحنه ي فيلم تايتانيك

يا علي![]()
![]()
![]()
![]()
چهارشنبه 1386/02/19
خاطرات جودي با معلم هايش
سلام مي خوام از معلم كلاس اول شروع كنم خانوم ناصري،خيلي خانوم مهربوني بود ولي اگه جوش مي يومد هيچكس جلودارش نبود
يادمه اول صبح كه اومد تو كلاس خيلي بد اخلاق بود انگاري با شوهرش دعوا كرده بود،زنگ رياضي بود خانوم ناصري رو تخته سياه = 2+2 رو نوشت يكي از بچه ها رو صدا كرد اون بچه ي بدبخت كه ترسيده بود همينجوري خوشكش زده بود و گچ به دست مونده بود خانوم ناصري هم از صندلي بلند شد و زد تو سر اون بيچاره و گفت برو بيرون تا تكليفتو روشن كنم اون بچه هم زد زيره گريه ورفت خلاصه هي خانوم ناصري صدا مي زد از اون طرف هم يه كتك و بيرون انداختن بچه هاي بدبخت،خانوم ناصري كه داشت از خشم خودشو مي خورد گفت:جودي آتيش پاره بياد پاي تخته(البته اسم و فاميل واقعيمو گفت)من كه اون موقع بچه بودمو هنوز بلد نبودم خانومارو اذيت كنم تمام بدنم بي حس شد رفتم پاي تخته سياه گچو دستم گرفتم و روبروي مساوي نگه داشتم با اينكه مي دونستم جواب مي شه 4 ولي نمي تونستم بنويسم ناگهان خانوم ناصري رو بالاي سرم ديدم گفت كه چرا نمي نويسي من كه داشتم از ترس مي مردم
4 رو كمرنگ نوشتم ولي خانوم ناصري با لحن تحقير آميزي رو كرد به بچه ها و گفت انگاري صبحانه نخورده بعد اومد گوشمو پيچوند و گفت چرا نمينويسي ،ميدونيد خيلي برام جالبه كه تمام جزئياتو يادم مونده من اوموقع اصلا دردم نيومد ولي همون موقع از خانوم ناصري ودرس و مشق متنفر شدم .حالا كه دارم فكرشو مي كنم چرا جلوي خانوم نياستادم
تعجب مي كنم ،حالا مي خوام ازمعلماي كلاس اول خواهش كنم كه مشكلات خانوادگي شونو سر كلاس نيارن روي بچه ها خيلي تاثير مي زاره و هميشه به يادشون مي مونه ،من به شخصه به خاطر همين خانوم از درس زده شدم البته اينم بهتون بگم خانو ناصري خانوم بسياررررررررر مهرباني بودن
.البته همه ي خانوم هاي كلاس اول بد اخلاق نيستن وقتي من كلاس پنجم بودم خانوم كلاس اول خيلي مهربون بود حتي يك بار هم نديدم كه بچه ها رو دعوا كنه البته من اينم مي دونم كه به 30 تا بچه اي كه اصلا سواد بلد نيستن درس دادن چقدر سخته.
خوب حالا معلم كلاس دوم،خانوم بهاري هر چي از خوبياش بگم كم گفتم ها راستي كاپيتان خانوم بهاري ترك بود.
حالا معلم كلاس سوم ،خانوم جليل وند ماه بود ماه اون بود كه به من جدول ضربو ياد داد همشم بهم كارت صد آفرين مي داد دوست دارم قد موهام.
حالا نوبت كلاس چهارم خانوم نادري از اون خانو ماي بداخلاق روزگار بود اگه باورتون نمي شه بزارين براتون يه خاطره در مورد ايشون تعريف كنم:هفته ي معلم بود بچه ها هزار تا نقشه براي تبريك به خانوم نادري كشيده بودن
من يه دفعه گفتم بچه ها بيان تو تخم مرغ پر از گل كنيم بعد از اينكه خانوم وارد كلاس شد چند تا از بچه ها تخم مرغ ها رو به سقف بكوبن تا گل ها بريزه رو سر خانوم همون موقع هم يه شعر رو كه مخصوص روز معلم باشه بخونن خلاصه قرار شد همين كاروبكنن ،بعد از چند روز همه كارو انجام شد 3 تا از بچه ها كه خودمم جزء اونا بودن تخم مرغ به دست منتظر بوديم وقتي خانوم اومد تو كلاس ما 3 تا تخم مرغ ها رو زديم به سقفو با هم يه شعرو براي ايشون خونديم خانوم نادري با همون اخلاق زيبايي كه داشتن حتي يه لبخندم به لبهاي مباركشون نيومد
بعدم گفت اين آشغالايي كه ريختين جمع كنين ما با اون همه شوق ذوق براش جشن گرفتيم بعد اون حتي يه مرسي هم به ما نگفت دلم مي خواست اون تخم مرغ رو بزنم تو سرش
ولي من هميشه احترام معلمو نگه مي دارم .
حالا كلاس پنجم،خانوم حوطي نژاد ايشون معلمي بودن كه هميشه احترام دانش آموزو نگه مي داشتن اگه درس نمي خوندي بهت توهين نمي كردن و هميشه با احترم يه نفرو صدا مي كرد.
دوران راهنمايي كه اصلا ولش كن ،دوران خنكي من بودش پس بهتره راجع بهش حرف نزنم
.
دوران دبيرستان با معلم ها همش خصوصي نمي شه گفت
.
حالا هي بگين جودي كم مي نويسه.
يه جك:تهرانيه ميره كعبه توبه مي كنه كه ديگه جك تركي نگه يه دفعه يه تركه به شونش مي زنه مي ببخشيد جهت قبله كدوم طرفه
.(اااااااااااااا ببخشيد به جاي تركه بخونيد كاپيتان)
به نظر من بهترين معلم ها پيامبران بودند(عجب حرفی زدم
).
به قول كاپيتان يا علي
شنبه 1386/02/01
امروز چه خبر جودي؟
1:فهميدم كه طلوع خورشيد چقدر زيباست
.
2:بعد ازاينكه فيلم ملاقات با والدينو ديدم فهميدم كه خنديدن از ته دل يعني چي
.
3:وقتي به صورته لي لي توجه كردم فهميدم كه من اصلا شبيه اون نيستم (اگه شبيه بودم خودكشي مي كردم)
.
4: بعد ازاينكه فيلم ملاقات با فاكرها (قسمت 2 ملاقات با والدين) رو ديدم فهميدم مردن از خنده حقيقت داره
.
5:وقتي خواهر شوهر به دنيا اومده يه مگس از خانواده ي خر مگسيان زيره چرخ ماشين له شده
.
6:فهميدم انرژي هسته اي حق مسلم ماست
.
7:فهميدم كه دلتنگي يعني چي
.
8:كودكه درونم خيلي بي ادبه
.
9:فهميدم كاغذ بازي تو اداره ها يعني چي
.
10:به قول همسايمون شوهر نكنم
.
11:رازتو به هيچكس نگو
.
12:بابام كفشامو تميز كرده
.
13:بابام از جوادي يساري خوشش مي آد
.
14:لي لي هم بكشيشم تو خونه كار نمي كنه
.
15:پارتي بازي خوبه
.
16:خوردنو خوابيدن چه فازي مي ده
.
17:رفتن به مدرسه خيلي حال مي ده
.
18:من و لي لي در يك زمان يه فكر به سرمون مي زنه
.
19:اگه يه چيزي وسط خيابون ديدي برش نداري
.
20:هيچ وقت پول نده يه كتاب بخري ، بيا برو كتابخونه امانت بگير
.
خوب من همه ي اينا رو امروز فهميدم ، ميخواستم از همه ي شما معذرت بخوام آخه خيلي
وقته كه يه سري به وبلاگ نزدم .هر كي هم بگه چرا كم نوشتي من مي دونمواون
،راستي
امروزيه نامه از دوسته قديميمون براي ما اومد من اصلا باورم نميشد كه هنوز بيادمونه ،
خوب ديگه من بايد برم آخه خيلي گشنمه مامانم داره صدام مي زنه (مامان:مرضي بيا اين
خونه رو جارو كن)
.
یکشنبه 1386/01/26
تبريك تولد با تاخير
سلام به فاطمه ي عزيزم
فاطمه جان من واقعا معذرت مي خوام بايد زودتر از اينا بهت تبريك مي گفتم مي دوني همش تقصيره اين كامپيوترمون بود الان چند روزه كه خراب شده تو اينترنت نميره و هي ريست مي شه
بازم از صميمه قلب تولدتو تبريك ميگم و اميدوارم هميشه شاد زندگي كني و يه شوهر خوب گيرت بياد
.
دوست دارم ![]()
مي بوسمت![]()
بغلت مي كنم![]()
با عشق جودي
سه شنبه 1386/01/14
13 به در چه خبر بود؟
Salam be baro bache bahalo bi hale khodemon be la khare manam tonestam up konam
Begam chera avalan kart nadashtam ke up konam dovoman khaterei ham nadashtam ke begam be khodam goftam jodi kojayiiii ke in veblag dare az dast mire baba man nemitonestam negah konam ke dare in veblag nabod mishe akhe man ba hezar bad bakhti in veblago bozorg kardam abesh dadam nonesh dadam nemishod ke.
Kholase saretono dard nayaram goftam baraye tahavo(tanavo) ham ke shode phingilish benivisam har ki ke ham hosele nadare nakhone hala mikham khatereye 13 be daro baraton tariff konam.han chie razi chera pikam migiri bashe baba farsi minevisam.
بيا خوب شد حالا هي حرف بزن برو نمازتو بخون مثله عزرائيل بالايه سر من وايسادي كه چي ؟
اول بزارين من به قاصدك عزيزم خير مقدم بگم آخه ببخشيد قاصدك جون خودت كه مي دوني، دوم اين كه به سارا يه سلام بدم آخه خيلي وقته كه ازش خبر ندارم راستي منصور سلام، خلاص شد.
خوب بچه ها 13 كجا رفتين؟ شايد بعضي از شما هيجا نرفتين حالا من مي خوام خاطره ي 13 رو با لي لي و
خانوادم براتون تعريف كنم راستي اكرم غلط املايي هامو بگير:
صبح 13 كه شد ما اصلن(اكرم خيال نكن اشتباه نوشتم) قرار نبود جايي بريم منو لي لي هم كه ميدونستيم تخت گرفته بوديم خوابيده بوديم
كه مامانم يه دفعه گفت بچه ها بلند شين مي خوايم بريم بيرون 13 بدر من و لي لي هم كه از خدا خواسته سه سوت لباسامونو پوشيديم كه بريم ساعت 10 صبح حركت كرديم .خانواده ي ما بودنو خانواده ي خالم خلاصه خوسحالو خندون ما 3 تا خواهر داشتيم مي خونديمو مي خنديديم قرار بود بريم خرانق (هر كه تا حالا نرفته خرانق بهش پيشنهاد مي كنم كه حتمأ بره)ولي يه دفعه وسط راه خرانق ماشينه جلومون كه خاله اينام بودن
وايسادن ما كه بهشون رسيديم پسر خالم گفت كه ما كه پارسال 13 خرانق بوديم بهتره امسال بريم هامانه(هامانه يه دهيه تو جاده ي خرانق ) ما هم گفتيم باشه. خلاصه وقتي رسيديم همه خيلي خوشحال شديم
آخه ميدونيد خيلي جاي قشنگي بود خلاصه وسايلو پهن كرديمو ميوه خورديم بعد داداشام و پسر خاله و بابام رفتن واليبال بازي كنن منو لي لي هم رفتيم كه بازي كنيم ما رو راه ندادن گفتن توپ سنگينه منو لي لي هم رفتيم پيشه خواهرمو دخترخالم يه ظره غيبت كرديم .بعد وقتي داشتيم ناهارمونو مي خورديم بارونه شديدي اومد ما هم كه كم نيوورديمو هر كدوم يه پتو انداختيم رو سرمون ادامه ي ناهارو خورديم .خلاصه بعد از هامانه رفتيم چك چك اونجا هم خيلي خوش گذشت بعد از چك چك رفتيم پاركه پشته خونمون اونجا هم يه دست واليبال زديم .اين 13 ما تا ساعت 18:30 به طول انجاميد.
سفرنامه ي جودي
راستي حاج آقا شنيدم تو ايامه نوروز عمو نوروز شده بودي منصور هم جاجي فيروز شده بود اگه قبول نميكني اينم از عكسه شما دو تا تو خيابون.

شنبه 1385/12/19
مرگ ستار قشنگه
اين گفتگوي زير مربوط به 1 ساعت قبل از مرگ مشكوكه ستار قشنگه است نوار اين گفتگو از طريق پست به دست من رسيده و من اسم فرستننده رو نمي دونم.
ستار قشنگه: [مات و مبهوت نگاه ميكند] شما كي هستي؟
مرگ: مرگ.
ستار قشنگه: كي؟
مرگ: مرگ. ببينم ميشه بشينم؟ كم مونده بود گردنم بشكنه. مثل برگ دارم ميلرزم.
ستار قشنگه: شما كي هستي؟
مرگ: عرض كردم كه، مرگ، ببينم، يه ليوان آب پيدا ميشه؟
ستار قشنگه: مرگ، منظورت چيه، مرگ؟
مرگ: تو چته؟ مگه لباس سياه و صورت سفيدم را نميبيني؟
ستار قشنگه: چرا.
مرگ: ببينم امشب شب جشني- چيزيه؟
ستار قشنگه: نه.
مرگ: پس من مرگم ديگه. حالا ميشه يه ليوان آب يا آب معدني چيزي بهم بدي؟
ستار قشنگه: اين يه جور شوخيه؟
مرگ: شوخي چيه؟ مگه پنجاه و هفت سالت نيست؟ مگه تو ستار قشنگه نيستي؟ شماره 188 خيابان سر خلوتيان؟ مگر اينكه گم كرده باشم... احضارنامه را كجا گذاشتم؟ [جيبهايش را ميگردد و سرانجام برگه آدرسداري را درميآورد و ظاهراً آن را كنترل ميكند.]
ستار قشنگه: از من چي ميخواي؟
مرگ: چي ميخوام؟ فكر ميكني چي ميخوام؟
ستار قشنگه:والا من همه چي دارم از مواد مخدر گرفته تا فيلم هاي ..........
مرگ:نخير
ستار قشنگه:پس چي مي خواي؟
مرگ:جونتو
ستار قشنگه:بشين بينيم بابا
مرگ:بچه پرو بازي در نيارا بهتره با من راه بياي
ستار قشنگه:اي ول همون اول ميگفتي حالا حساب كن ببين چند بايد تقديم كنم
مرگ:بزار حساب كنم خوب از بچه گيت شروع مي كنم وقتي به دنيا اومدي زدي زيره گريه و باعث
آلودگي صوتي شدي كه ميشه به عبارتي 200 تومان
ستار قشنگه:آخه مرگ جونم من دليل داشتم خانم پرستاره محكم به پشتم زد منم گريه كردم
مرگ:باشه درك مي كنم
ستار قشنگه:خوب بعدي
مرگ:در 7 سالگي هم كلاسي هاتو اذيت ميكردي
ستار قشنگه:نه كي گفته اينا همش دروغه
مرگ: ستار قشنگه من مدرك دارم يادته ساله 1345 ساعت 12 تو مدرسه پوله يكي از بچه ها رو دزديدي
تازه اين خوبش بود بازم بگم يادته..................
ستار قشنگه:نه نوكرتم من آبرو دارم خيله خوب سر جمع كل اذيتام تو مدرسه چند؟
مرگ:1 ميليون
ستار قشنگه:الاهي بپكي
مرگ:چي گفتي
ستار قشنگه:هيچي بابا ادامه بده
مرگ:كتك زدنه زنت ميشه 6 ميليون
ستار قشنگه:اون زنيكه من كه هيچ وقت از قسط نمي زدمش زبونش دراز بود
مرگ:آره چون بهت ميگفت نرو قمار بازي زبونش دراز بود
ستار قشنگه:خيله خوب توام
مرگ: (دفترچشو ورق مي زنه)اوه اوه پروندت سياهه بدبخت اگه بميري طبقه ي 7 جهنم مي برنت
ستار قشنگه:دستم به دامنت مرگ جونم
مرگ: (حالا هي دفترچه شو ورق مي زنه و كار هاي بد ستار قشنگه رو ميگه) اي بابا اگه قراره پول
بدي بايد يه عمر كار كني
ستار قشنگه:سر جمع چند؟
مرگ:بذار حساب كنم (يه ماشين حساب در مياره) آهان 100000000000000000000 ميليارد دلار
ستار قشنگه:من از كجا بيارم آخه بي انصاف ولي باشه مي ارزه
مرگ:متاسفم من نميتونم قبول كنم
ستار قشنگه: پس چرا گفتي؟
مرگ:اين ترفند جديده من به اعتراف گرفتن از انسانهاست
ستار قشنگه :مرگ جونم دستم به دامنت (مرگ جلو مي آد)نه خواهش مي كنم جلو نيا
مرگ:دوست داري از كجاي بدنت جونتو بگيرم
ستار قشنگه :والا خجالت مي كشم
مرگ:خودتو لوس نكن
ستار قشنگه:از لبام
مرگ:نخير دهنت بو مي ده الان 4 ساله مسواك نزدي
ستار قشنگه:باشه:از پاهام
مرگ:اه حالم بد ميشه بوي پات تمومه خونه رو برداشته
ستار قشنگه:خوب از دستام
مرگ:باشه دستاتو بهم بده
ناگهان همه جا سفيد مي شه
بله دوستان اينم از مردنه ستار قشنگه
راستي كاپيتان اين كه جديد مي آد كيه ها اگه پسره من اجازه نمي دم بياريش تو وبلاگ آخه بايد چادر سر كنيم ولي اگه آوردي عيبي نداره قبول مي كنم
قربونه همتون
![]()

یکشنبه 1385/12/13
خبرخبر
سلام به همه ی بروبچز خودمون یه خبر دسته اول البته چه عرض کنم قدیمی تولد وبلاگمون 6 اسفند بود
من و لی لی یادمون نبود ولی کاپیتان بهمون یاداوری کرد وبعد هم گفت جودی برو آپ کن من هم اومدم.
راستی من و کاپیتان 16 اسفند المپیاد داریم(حالا دلتون بند بود)فقط می خواستم بگم ما رو دعا کنید![]()
اکرم جون،فاطمه خانم؛راضی، تولد وبلاگو به همتون تبریک می گم
راستی فاطمه دیشب خوابتو دیدم بعد برات تعریف می کنم![]()
![]()
دوشنبه 1385/11/30
از يادداشتهاي يك استعداد درك نشده!
ما، در حال بازگشت به خانه بوديم و همينطوري داخل يك هواپيما نشسته و به در و ديوار و پنجره و مهماندارهاي هواپيما زل زده بوديم. بالاخره بعد از چند دقيقه، حوصله جودی سر رفت و گفت: بچهها من دارم دق ميكنم، چرا اينجا نميتوانيم مثل هميشه باشيم؟
محمود در حالي كه دومين ليوان آب را از مهماندار ميگرفت، گفت: چون اينجا هواپيماست و عناصر، شخصيتها و فضاي لازم براي شكلگيري يك طنز موقعيت وجود ندارد. الان نهايت كاري كه ميتوانيم بكنيم لودگيه... پايهايد؟![]()
کاپیتان گفت: نه جان خودت، حال و حوصله منتقدها را نداريم!
خواهرشوهر گفت: خدا رحمت كند بابابزرگه منو... اينطور مواقع هميشه به من ميگفت جوون ، بيكار كه ميشي حافظ بخون!
محمود گفت: همينه! ميتوانيم تا رسيدن به مقصد تعدادي از اشعار حافظ را علاوه بر خواندن نقد و بررسي هم كنيم. آنهايي كه موافقند دستها بالا.
همه دستها رفت بالا. البته دست محمود، هم به نشانه موافقت رفت بالا، هم با انگشت دكمه احضار مهماندار را فشار داد و يك ليوان ديگر آب خواست.![]()
جودی اولين بيت را خواند:
به تيغم گر كشد دستش نگيرم
وگر تيرم زند منت پذيرم
همه بچهها در تفسير اين بيت معتقد بودند تا زننده تير و كشنده تيغ موردنظر را نبينند نميتوانند اين بيت را تفسير و قضاوت كنند كه طرف ارزش يك تير و يك تيغ را داشته يا شاعر در اين زمينه امساك به خرج داده و طرف توانايي پذيرش كاليبر 8، وينچستر، بازوكا، گيوتين، شوكران، سرب داغ و مين ضد نفر را هم داشته!
بيت بعدي را منصور خواند:
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بيا ساقي كه جاهل را هنيتر ميرسد روزي
خود منصور گفت: آقايان، اين حافظ از دشمنان تكنولوژي، علم و جنبش هستهاي بوده. ملاحظه ميكنيد؟ در اين بيت ميگويد بهتره به جاي كشف واكسن ايدز و ساختن گوسفند شبيهسازي شده و راهاندازي چند تا سانتريفوژ اضافه، به لذتهاي پست دنيوي مشغول شويم. محاله، هرگز، عمراً... راستي محمودجان اگر ما هم اين دكمه بالاي سرمان را فشار دهيم آن مهمانداري كه براي تو آب ميآورد، براي ما هم ميآورد؟
بعد از جدا كردن منصور و محمود از يكديگر و به تفاهم رسيدن آنها در مورد اينكه در ازاي دوبار آب خواستن محمود،منصور يك بار آب بخواهد (چون هر چه باشد محمود زودتر از او آب خواستن را كشف كرده بود
!)، لی لی بيت بعدي را خواند:
عراق و فارس گرفتي به شعر خوش حافظ
بيا كه نوبت بغداد و وقت تبريز است
کاپیتان فرياد زد: آقايان، خانمها... تماميت ارضي وبلاگه ما در خطر است... اين حافظ فكر كرده حالا كه توانسته وبلاگها را تصرف كند ميتواند وبلاگه ما را هم بگيرد.
در همين موقع کاپیتان رفت داخل كابين خلبان و او را مجبور كرد سرود «فاطي فاطي فاطي علیک السلام قره قاطي » را از بلندگوهاي هواپيما پخش كند. ما هم اعلام كرديم عمراً اجازه بدهيم حافظ با شعرهايش جايي را بگيرد، حتي اگر آنجا قفسه يكي از كتابخانههاي اين سرزمين باشد... خلاصه اينكه اگرمنصور در آن شلوغي زنگ مهماندار را نميزد و يك ليوان آب نميخواست و محمود هم نميفهميد و بهش نميپريد كه: «نامرد! من هنوز يك بارم را سفارش نداده بودم»، همه چيز به خوبي تمام ميشد!
محمود و منصور را كه جدا كرديم، لی لی بيت بعدي را خواند:
نسيم باد صبا دوشم آگهي آورد
كه روز محنت و غم رو به كوتهي آورد
ناگهان حاج آقا قاتي كرد و روي صندلياش ايستاد و گفت: عزیز دل برادران، رفقا، بروبچز! كار اين بچه پولدارها با آن فرهنگ مصرفگراييشان به جايي رسيده كه حتي نسيم باد صبا را هم مجبور كردهاند در حين وزيدن آگهي بازرگاني پخش كند! بعد هم از زبان اين شاعر خودفروخته، ميخواهند به ما زحمتكشان القا كنند هر كس بيشتر آگهي ببيند و بيشتر مصرف كند روز محنت و غمش كوتاهتر است. اما ما متحد ميشويم. ما تودهها... ي هواي گرم را ميبينيم كه هواپيماي ما را احاطه كردهاند و من دارم از عطش و گرما ميميرم... ببخشيد خانم مهماندار، ممكنه يك ليوان آب به من بدهيد؟!
حاج آقا ،منصور ومحمود داشتند از خجالت هم درميآمدند كه کاپیتان بيت بعدي را خواند:
اي روي ماه منظر تو نوبهار حسن
خال و خط تو مركز حسن و مدار حسن
حاج آقا در تفسير بيت گفت: متأسفانه شاعر حتي از قاضي دادگاههاي تفتيش عقايد قرون وسطي هم بدتر است. اين آقا بدون توجه به تلاشهاي من و دانشمندان ديگر نجوم، خال يار را ثابت و مركز عالم ميداند. در ضمن فرمولي كه براي تعيين دقيق مدار حسن يار ارائه داده غلط است و بايد از فرمول ................. استفاده ميكرد.
در اين فرمول .... رنگ چشم يار، f طول قد او، J دور كمرش و b يك ليوان آب است. اﹺ... ببخشيد خانم مهماندار، ممكنه با آوردن يك ليوان آب بنده را در تعيين ثابت R ياري كنيد؟!
مشت محمود كه به چانه حاج آقا خورد
خواهرشوهر خواند:
گلبرگ را ز سنبل مشكين نقاب كن
يعني كه رخ بپوش و جهاني خراب كن
جودی در تفسير اين بيت شمشيرش را كشيد و گفت: اين غيرقابل تحمل است آقايان. شاعر در اين بيت مشغول تشويق تروريستها به نابودي دنياست. اﹺاﹺاﹺ... همينجور بيمقدمه در مصرع دوم به تروريستها ميگويد صورتتان را با نقاب بپوشانيد و جهان را بتركانيد...
وقتي بحث به تروريستها رسيد، خلبان كه فكر كرده بود هواپيمايش در معرض يك حمله تروريستي قرار دارد به فرودگاه برگشت و نيروهاي امنيتي هم به محض فرود هواپيما، ريختند داخل كابين و رئيسشان داد زد: كي ميخواسته صورتش را بپوشاند و هواپيما را منفجر كند؟
حاج آقا هم با ترس و لرز گفت: آقا اجازه؟! حافظ!
ما به اردکون ، به سرزمين خودمان و به خانه عزيزمان برگشتيم. البته الان كه به خانه رسيديم توانستم اين چند سطر آخر را بنويسم. چون خلبان به شرطي از فرودگاه بلند شد كه همه ما را به صندليهايمان ببندند و دهانمان را چسب بزنند و تا پايان پرواز هيچكس حتي يك ليوان آب هم دستمان ندهد!
با تخلص از گل آقا

شنبه 1385/11/14
اندر حاشیه ی مسابقه ی دیروز
اول از همه به خواهر شوهر به خاطر فوت پدر بزرگش تسليت ميگم.
حالا ادامه ي خاطرم هر كسي هم كه تازه داره اين وبلاگو مي خونه و اصلا ماجرارو نميدونه به ما هيچ
ربطي نداره:
خواهر شوهر:انگاري رسيديم
منصور:مشكي رنگ عشقه
حاج آقا:استغفر الله،مثل اينكه دوتا فحش مي خواي ها
جودي:ولش كن حاج آقا عاشق شده يعني إ ببخشيد ديونه ست
خلاصه ما دست و پاي منصورو گرفتيمو (آخه نمي خواست بياد) وارد تيمارستان شديم يكدفعه يه آدم
كچل پريد رو ما و گفت شما ماست ندارين ؟
خواهر شوهر: إ اينكه محموده همون شب كويريه
حاج آقا:چقدر زشته،ببينم عزيز دل برادر اينجا خواهران و برادران جدا از هم هستند
محمود:آره حاج آقا ![]()
جودي:چرا محمود اينقدر پر و پاچت گٍلي شده؟
محمود:إ هيچي بابا منو لي لي و كاپيتان داشتيم گٍل بازي ميكرديم
حاج آقا:مگه از هم جدا نيستين![]()
محمود:به خدا همش تقصير اين كاپيتانه منو مجبور كردن ديوار بكشم![]()
جودي: حاجی جووون یا ارده به طاسُم کن یا بکش و خلاصُم کن!!!حاجي 50تا گفتم تورو خدا بسه
حاج آقا:نه بازم بگو هنوز 100تا نشده
خواهر شوهر:بزارين من كاپيتانو لي لي رو صدا كنم آهاااااااااااااااااااااااااي كاپي ، لي لي بيان اينجا
لي لي:سلام حاجی، تو خودت نمرۀ بیستی شد 200 تا
جودي:خواهر كاپيتان كو؟
لي لي: کاپیتان از سه بازی محروم شده
خواهر شوهر:حاج آقا تسبيح تون رو به من ميدين
حاج آقا:عزيز دل برادر چي كارش داري؟
خواهر شوهر:مي خوام جريمه رو بخونم،( هیچکی مثل حاجی جووون نمیشه)
جودي:حالا لي لي مي گم برو اين كاپيتانو بيار
لي لي:آخه محرومه...
جودي:إ ميگم برو بيارش من خودم حاج آقا رو راضي ميكنم
حاج آقا:نه امكان نداره
جودي: (در گوش حاج آقا)اگه بزاري كاپيتان بياد منم ميزارم ده متر ماشينمو بروني
حاج آقا:إ باشه بزرگان دين مي فرمايند عفو كنيد عزيز دل برادر
منصور:اين كه تكه كلام خودتونه،آخ چرا پيك مي گيري حاج آقا
جودي:چه عجب منصور آقا شما حرف زدين،راستي چرا شما رو بازي نداده بودن؟
منصور:وا لا من.............آخ چرا حاج آقا پا هامو لگد مي كني؟؟؟
حاج آقا: خواهرم اين موضوعات درون گروهي و حاشيه اي به شما هيچ ربطي نداره
منصور:آخه من ..............آخ حاج آقا چرا پيك مي گيري
محمود:مثل اينكه كاپيتان و لي لي اومدن
كاپيتان: سلام هویییییییییییییییییییییییییی رعیت خودتی این بازی آخر نامردی بود ما دفاعیه میدیم
هم به کمیته انظباتی
هم به فیفا هم به یوفا من خیلی حرف دارم اصلا شما داور رو خریده بودین چرا 3 تا بازی محروم بشم؟
من نازی رو طلاق نمیدم
جودي:آروم باش عزيزم دوباره قرص سبزتو زودتر از قرص قرمزه خوردي؟
حاج آقا:خواهرم انگاري لجتان گرفته![]()
كاپيتان:منو نگير لي لي مي خوام برم بكشمش![]()
لي لي:من كه نگرفتمت برو بكشش چون ديونه اي نمي برنت زندان![]()


![]()
پنجشنبه 1385/11/05
رفتن به تفت
سلام
خوب حالا ادامه ی خاطرم:
من و خواهرشوهر سوار خر متالیک شدیمو به طرف تفت حرکت کردیم.من رانندگی می کردم(حالا دلتون بند بود)
حالا شما فکر کنین دو تا دختر جوان چه نواری گذاشته بودند.چون مادوتا خیلی خوشگلیم(من خوشگلترم) آهنگ
خوشگلا باید برقصنو گذاشته بودیمو صدارو تا آخر بلند کرده بودیم.خلاصه تو راه که داشتیم میرفتیم ناگهان یه
صدای وحشتناکی از دور شنیدیم من به خواهرشوهر گفتم:بچه این صدای چیه؟خواهرشوهر با خونسردی گفت نترس
صدای موتوره حاجاقاست.من یه نگاهی به کناره خیابون انداختم دیدم که حاجاقا سوار موتوره منصور هم داره موتورو هول می ده.براشون نگه داشتم و گفتم سلام حاجاقا چی شده؟حاجاقا گفت:سلام الیکم ورحمتُ الله به عزیزدل برادر جودی و خواهرشوهر. از دست این منصور اینقدر چاقه که این موتورم نمیتونه تحملش بکنه.
خواهرشوهر:خوب به سلامتی دارین کجا میرین؟
حاجاقا:دارم این منصورو میبرم دیوونه خونه.
جودی:تیمارستان
حاجاقا:خوب هرچی همون جا
جودی:حالا چرا ؟
حاجاقا:چند روزیه که پرتو پلا میگه
خواهرشوهر:خوب حاجاقا ما هم داریم میریم تیمارستان ملاقاته کاپیتانو لی لی شما هم با ما بیان(آخ چته جودی چرا پیک میگیری؟)
جودی:کوفت من از دیوونه میترسم در ضمن این حاجاقا سرمونو تا تفت می خوره.
خلاصه هر دوتا شون سوار شدنو راه افتادیم(نوار هم عوض کردیم)
حاجاقا:عزیز دل برادر خواهرشوهر لطفا این نوارو خاموش کن.
خواهرشوهر:چرا حاجاقا به خدا مجازه
حاجاقا:خوب باشه بهتون فشار نمی یارم ولی بیا این نوارو بزار
خواهرشوهر:حاجاقا شما هم حالا این نوار چی هست؟
حاجاقا:یکی از سخنرانی ها ی منه
جودی:نه بهتره اصلا خاموش باشه
جودی:حاجاقا این منصور خطرناک که نیست؟
حاجاقا: نه بابا همش به یه نقطه خیره می شه.
خواهرشوهر:حاجاقا چرا یزدی حرف نمیزنی؟
حاجاقا:به من چه این آپ جودیه که لهجه ی منو عوض کرده.
جودی:خوب منصور آقا چه خبر ؟
منصور:آه
خواهرشوهر:نکنه عاشق شده باشه؟
حاجاقا:استغفرالله این چه حرفی که می زنی
منصور:آه
حاجاقا:راستی تو تیمارستان خواهران جدا هستن؟
جودی:بله،یه دیوار بینشونه که 200 متر ارتفاع داره
حاجاقا:خوب خدا را شکر اگه اعوذبالله خواهرانو برادران با هم بود ممکن بود .............
خواهرشوهر:نه حاجاقا این چه فکری که میکنید اونجا همه حالشون خرابه
منصور:آه،عاشق شدی نترس.
حاجاقا:نفهمیدم چی گفتی هان؟
جودی:إ حاجاقا هیچی نشده که منصور فقط اسم یکی از فیلمای هندی رو گفت عاشق شدی نترس
حاجاقا:حالا فیلمش قشنگه ؟
جودی:نه بابا مزخرفه
خواهرشوهر:مثل اینکه رسیدیم
ادامه دارد.........
جمعه 1385/10/22
ملاقات با خواهر شوهر
قبل از اين كه كه خاطرمو تعريف كنم مي خوام يه سوال ازحاجاقاي منصور اينا
بپرسم:
ببخشيد حاجاقا اگه ما با يه پسر چت كنيم حكمش چيه؟![]()
حالا يه سوال براي بينندگان عزيز(البته مخصوص خانومها) :
اگه ما تو چت يه پسرو اسكل كنيم چه حكمي داره؟ الف)حرام است ب)حلال است
ج)مستحب است د)مكروه است ذ)هرچهارمورد
براي راهنمايي از حاجاقا بپرسين.
خوب حالا ميخوام خاطره ي ديدار با خواهرشوهروبراتون تعريف كنم:
وقتي فهميدم خواهرشوهراومده اردكون از خوشحالي مدهوش شدم وقتي به هوش
اومدم سوار بر اسب خاكستري متاليك معرف به 206
شدم و به در خانه ي آنها رسيدم با دست در را كوفتم ديدم در باز شد ويك دخترلاغر
پديدار گشت به او گفتم تو كيستي؟ گفت من خواهرشوهر
هستم( آنقدر لاغر شده بود كه من او را نشناختم.)در آغوش هم رفتيم و شروع به فحش دادن .. ....
خواهرشوهر:اي ......... چرا سر به من نميزني
من:برو.................................................................
خلاصه بعد از اينكه فحشامون ته كشيد خواهرشوهرمنو به خونشون دعوت كرد و با
هم به اندرون رفتيم.
خواهرشوهرچند تا ميوه پوسيده بهم داد و كنارم نشست.ما از هر دري سخن گفتيم
تا اينكه ياد كاپيتان و لي لي افتاديم و از ته دل گريه كرديم.
شايد شما يادتون نباشه كاپيتان و لي لي در تيمارستان تفت هستن.
خلاصه خواهرشوهر گفت:بيا يه سري به اين دوتا بزنيم.من گفتم بي خيال بابا اين دوتا
حالت عادي ندارن ميزنن مارو ميكشن.
خلاصه بعد از خواهش تمناهاي زياد خواهرشوهرو من قبول كردم .
من و خواهرشوهرسوارماشين شديمو به راه افتاديم.......
آقا آهاي با توام بلند شو بقيه ي قصه رو بعد مي گم.
مي دونيد من چرا اينجوري خاطرمو نوشتم آخه تقصير اين كتاب هزارويك شبه رو من
تاثير گذاشته.
ها راستي كاپيتان چرا نيومدي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ميدونم چرتو پرت نوشتم هر كي هم كه اعتراض داره ميتونه نخونه .در ضمن همه ي
نظرات بايد خوب باشه.
تا خاطره ي ديگه bye

سه شنبه 1385/08/30
جودي مدير وبلاگ مي شود
بسمه تعالي
با عرض سلام خدمت شما الافاي اينترنتي، من يعني مرضيه خانم( جودي)از اين لحظه به بعد مدير اين وبلاگ هستم و از اين به بعد هر چي كه من مي گم بايد گوش كنيد.
بعضي از دوستان به موبايل من زنگ زدن و گفتن پس كاپيتان كجاست الان به اطلاع شما ميرسونم.ايشون در كنار خواهر بنده هستن و داره بهشون خوش مي گذره،
شايد منظور بنده را نفهميده باشيد.اي واي چقدر آدابين گف زدم (اردكاني خوانده شود).باباجون كاپيتانم رفتش تفت وچون اون ديگه از نظر عقل مشكل پيدا كرده، من به ناچار
مديريت اين وبلاگو به دست مي گيرم،وبه ياري خدا اونو اداره ميكنم،ببخشيد من بايد برم تلفن و جواب بدم ،
جودي
: الوكاپيتان
:سلام جودي خوبي ههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههجودي
:ا وا كاپيتان سلام عزيزم خوبيكاپيتان
:ممنون مرسي جودي:عزيزم قرصاتو خوردي .بايد اون قرمزرو قبل اون آبي بخوري ها، آفرينكاپيتان
:نميخورم دوست ندارم.ميدوني جودي من حالم خيلي خرابه مشكل روحي پيدا كردمجودي
:نه عزيزم كي گفته كه تو ديوونه هستي(اين دختر ديوونه با من چي كار داره)كاپيتان
:خودت ديوونه ايجودي
:مگه من بلند گفتم كه شنيديكاپيتان
:ديدم كه نوشتي.الان من بايد برم خاك بازي بيا با لي لي حرف بزنلي لي
:سلام خواهر خوب هستي (اردكاني خوانده شود).جودي
:سلام به خواهر خوشگلم(دروغ گفتم چون دكتر گفته اين حرفها باعث بهبودش مي شه)لي لي
:چي گفتي من خوشگل نيستم؟ارررررررررررررررررررررررررررررررر(در حال گريه)جودي
:مگه من بلند گفتم كه شنيديلي لي
:ديدم كه نوشتي.من بايد برم آخه كاپيتان سر خاك بازي تشنج كرده مي خام جون كندنشو ببينم.........................(صداي بوق تلفن)اي با با، اين دوتا پاك خل شدن ببخشيد من بايد برم سرشون .
پس تا بعد
یک خبر تازه کاپیتان عروس میشود به زودی منتظر اخبار جدید باشید
راستی هر کی که می خواد از کاپیتان تعریف کنه تو آپ خودش نظر بده![]()
چهارشنبه 1385/08/10
لي لي به تفت رفت
سلام خوبين شما. چه خبر. چيكار ميكنيد. بچه ها خوبن خوب خدا روشكر
راستش من به خاطر اين آپ كردم كه بگم لي لي رو تفت بردند. نه براي اينكه
تفريح كنه البته كل استان يزد منظورمنو فهميدن درست نمي گم ولي به تفتي هاي
عزيز بر نخوره منظور من اينه كه لي لي به تيمارستان تفت برده شد.
واز اين به بعد لي لي اونجا آپ مي كنه.
اين دختره ديوونه شده.آخه ترو خدا اين آپ قبلي رو نگاه كنيد اصلا ازش سر در
ميارين.
خوب خواهر شوهر خبرت ندارم.چه كار مكني(به لهجه اردكاني خوانده شود).
خيلي دلم برات تنگ شده .منو از دسته اين دو كله پوك نجات بده.
پس تا بعد.
یکشنبه 1385/08/07
مشخصات یه پسر خوب
یک پسر خوب هنوز امضاء گواهی نامه اش خشک نشده به رانندگی خانمها گیر نمی دهد
یه پسر خوب کمتر با این جمله مواجه می شود"مشتری گرامی دسترسی شما به این سایت مقدور نمی باشد"
یه پسر خوب بعد از تک زنگ سراغ تلفن نمی رود
یه پسر خوب عکس الکساندر گراهام بل رو قاب نمی کنه بزنه تو اتاقش
يه پسر خوب پشت چراغ قرمز با دیدن یه خانم چشماش مثه چراغهای فولکس نمی زنه بیرون
یه پسر خوب روزی چند بار به سازندگان یاهو مسنجر لعنت می فرسته
یه پسر خوب سر کلاس تا شعاع 3 متریِ هیچ خانمی نمی شینه
یه پسر خوب وقت برگشتن به خونه ماشینش بوی ادکلن زنونه نمی ده
یه پسر خوب هیچ وقت پای تلفن از این کلمات استفاده نمیکنه:"ساعت چند"؟ "کی میای؟" "کجا؟" "دیر نکنی ها"
یک پسر خوب زمانی که کسی می خواهد از عرض خیابان عبور کند تعداد دنده را از 1 به 4 ارتقاء نداده و قصد جان عابر را نمی کند
ک پسر خوب زمانی که یک دختر خانم راننده می بیند ذوق زده نشده و در صدد عقده ای بازی بر نمی آید
یک پسر خوب که ژیان سوار می شود روی بنز همسایه با سوئیچ ماشین نقاشی نمی کشد
یک پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمایندگی از راهداری و شهرداری خیابانهای شهر را متر نمی کند
یک پسر خوب دکمه های پیراهنش را از یک متر زیر ناف تا زیر چانه کاملا بسته و با سنجاق قفلی محکم می کند
یک پسر خوب به محض دیدن دختر همسایه رنگش لبویی شده و چشمش را به آسفالت می دزود
یک پسر خوب روزی 10بارهوس بردن نذری به دم در خانه همسایه که تصادفا دختر دم بخت دارند را نمی کند
یک پسر خوب 5ساعت در حمام آهنگ جواد یساری نخوانده وبرای همسایگان آلودگی صوتی ایجاد نمی کند
یک پسر خوب با دوستانی که مشکوک به چت و لا ابالی گری هستند معاشرت نمی کند
یک پسر خوب همواره به اسم خود افتخار می کند و به هر کس که می رسد نمی گوید که بجای اصغر به او رامتین و آرش و ... بگویند
یک پسر خوب در اثر دیدن افراد غرب زده جو گیر نشده و لحاف کرسیه قرمز خال خال یشمی را به پیراهن تبدیل نکرده و سر زانو خود را جر نمی دهد
یک پسر خوب تقاضای وسایل نا مربوطی از قبیل موبایل را از خانواده ندارد
یک پسر خوب در صورتی که با نامزد خود بیرون رفت و کسی به خانم متلک گفت فورا با پلیس 110 تماس حاصل می کند
یک پسر خوب همانند خاله زنکها تلفن را قورت نداده و سالی به 12 ماه دهانش بوی تلفن نمی دهد
یک پسر خوب هر صدایی از قبیل قار و قور شکم اهل خانه را با صدای تلفن اشتباه نگرفته و يک متر به بالا نمی پرد
یک پسر خوب برای بیرون رفتن از خانه 1 ساعت جلوی آئینه نایستاده و بزک نمی کند
یک پسر خوب تنها جوکهایی را بیان می کند که مورد تائید 1)وزارت ارشاد اسلامی 2)وزارت بهداشت 3)وزارت مبارزه با تبعیضات استانی و ... باشد(منو می گه!)
یک پسر خوب در جشنهای فامیلی جو گیر نشده و نمی رقصد تا آبروی کل خاندان را بر باد دهد
یک پسر خوب هر زمان که عشقش کشید با زیر شلواری کردی چین پیلیسه دار و یا شرت مامان دوز و رکابی همانند قورباغه به وسط کوچه نمی پرد
یک پسر خوب تا به حال مشاهده نشده . . .![]()
چهارشنبه 1385/07/12
رو كم كني
من فقط آپ كردم كه حاله اين كاپيتان و خواهر شوهر بگيرم
كه ديگه پشت سر من آپ نكنن![]()
تا بعد
جمعه 1385/06/17
به سلامتي جودي ولي لي هم قبول نشدن........
وا مسيبتا حالا چي كار كنيم كاپيتان؟
من كه ميخوام برم پيش دانشگاهي كه دوباره سعي خودمو بكنم.
راستي كاپيتان اين تلفن شما چش شده هر چي زنگ مي زنم كسي ور نمي داره؟
خواهرشوهر هم ديگه امروزسرش خيلي شلوغه آخه عروسي خواهرشه من
ولي لي هم دعوت كرده ولي به علت دپ بودن (به خاطر قبول نشدن تو كنكور)
نمي تونيم بيايم![]()
ديگه نميتونم بنويسم چون گريه امونمو بريده.![]()
![]()
![]()
اگربار گران بوديم رفتيم
اگر نامهربان بوديم رفتيم![]()
![]()
یکشنبه 1385/06/12
سام علیک
سلام به برو بچه هاي عزيز مي دونين من و لي لي خيلي وقته كه آپ نكرديم اولندش آخه ما 10 روز مشهد بوديم دومندش خونمون تموم شده بود داشتيم تميزكاري مي كرديم
هالا بذاين از خاطراته مشهد براتون بگم :
البته ما كه خاطره ي زيادي نداريم ولي يه اتفاق خيلي باحال اوفتادوقتي مشهد بوديم مسئولا گفته بودن كه 8 روز در مشهد بمونيم و شبش حركت مي كنيم ما هم كه خيلي ناراحت
شده بوديم و نمي خواستيم حرمو از دست بديم دعا كرديم كه ماشين وسط راه خراب بشه و همين هم شد ماشيني كه از اردكان حركت كرده بود وسط راه خراب شد همه خوشحال شدن
روز 9 شد من ديگه طاقت موندن نداشتم آخه جائي رو كه ما رو برده بودن خيلي كثيف بود يه حمومه درست حسابي نداشت تازه پول هم ديگه نداشتم.من ولي لي از 8 روز به بعد هروقت مي رفتيم
حرم با امام رضا خداحافظي مي كرديم وكلي گريه مي كرديم و ميگفتيم يا امام رضا چطوري دوريتو تحمل كنيم خلاصه ديگه اعصاب من ولي لي خورد شده بود روز 9 رفتيم حرموگفتيم يا امام رضا
ولوم (ولمون)كن.بعد ازاينكه برگشتيم مسئولمون اومد بهمون گفت فردا ساعت 2 بعداظهر حركت ميكنيم من خيلي ناراحت شدم آخه مي خواستم زودتر برم.شب خوابيديم ديديم صبح زود يه نفر داره مي گه
خانوما بلند شين الان بايد حركت كنين .قربونه امام رضا برم .
هان راستي اينو بهتون نگفتم اگه گفتين كيو تو حرم ديدم(جونت دربياد بگو ).آقاي سرشار (شايد بعضي ها ايشونو نشناسن ايشون روزهاي جمعه قصه مي گفتن تو
tv هم نشونشون دادن).حالا بذار بگم وقتي ديدمش به لي لي گفتم بچه همون آقاي كه قصه مي گه لي لي گفت بچه ما اينجا آبرو داريم بيا بريم منم گفتم ابدا بايد برم باهاش حرف بزنم لي لي گفت خوب برو
منم رفتم پيشش بهش گفتم ببخشيد صحن هدايت كجاست با صداي دلنشينش گفت نميدونم شايد اونطرف باشه حالا قيافه ي منو داشته باشين دهنم باز بهش خيره شده بودم اونم بهم نگاه كرد و خندش گرفت
گفتم ببخشيد شما تو راديو كار نميكنين؟ گفت بله. گفتم فاميلي شما چي بود؟ گفت سرشار هستم! خلاصه حرف زديم ديگه حوصله ندارم بنويسم آخه مي خوام برم ناهار بخورم.![]()
شنبه 1385/03/27
جودی بد شانس
سلام
اين آپ قبلي كه خوندين ماله هزاران سال پيش بود آخه نتونستم آپ كنم.
امروز قرار بود آپ كنم ولي انگاري همه ي دنيا متحد شدن تا من نتونم اين كارو بكنم .
حالا بذارين ماجراي امروزو براتون تعريف كنم.
من امروز بعداظهر رفتم پژوهشكده تا آپ كنم .آقاهه بهم گفت ديگه وصل اينترنت نيستن من هم كه پيش بيني كرده بودم كارت اينترنت آورده بودم بعد شاد و خندون نشستم پاي pc( انگليسي هم بلدما)وuser nameوpasword نوشتم ناگهان ديدم پيغام ميده حالا هر جوري مينويسي باز پيغام مي ده.رفتم ازمسئول بخش پرسيدم گفت شايد تاريخ كارت گذشته من هم پريشون زدم بيرون به خودم گفتم مي رم يه كافي نت آپ مي كنم خلاصه رفتم توي يه كافي نت حالا بزارين حالت چهرمو براتون بگم اخما تو هم موها پريشون صورت عرق كرده(آخه هوا خيلي گرم بود)وقتي وارد كافي نت شدم 6 تا پسر اونجا بودن همشون هم پاي يه كامپيوتر نشسته بودن داشتن ميخنديدن (اميد خدا كه عكس بد يا فيلم س... نميديدن) بعد از اين كه من با عصبانيت وارد شدم همشون ساكت شدن وبهم نگاه كردن من هم كم نياوردمو به اون پسره كه پاي كامپيوتر نشسته بود گفتم :كدوم دستگاه بشينم پسره حالتش خيلي خنده دار بود همين جور مات(از تعجب)داشت منو نگاه مي كرد دوباره پرسيدم: كدوم دستگاه بشينم(با عصبانيت گفتم).گفت:همه ي دستگاهها خرابه.منم كه خيلي ضايع شده بودم سرمو انداختم پايينو رفتم
سرتونو درد نيارم من يه كافي نت ديگه هم رفتم چون درايو aنداشت مجبور شدم برگردم خونه.
اين هم از ماجراي گردش علمي من در كافي نت ها.
اين عكس منه وقتي تو اون كافي نته بودم.

اين هم عكس اون پسره وقتي داشت با تعجب منه عصباني رو مي ديد.

شنبه 1385/03/27
آپ فسيل شده
سلام بر بروبچ باحال و بي كارو مهربون وپيروجوون و خردسال و كودك و نوجوان و لي لي وكاپيتان وخواهرشوهر و.پلنگ صورتي و كليه ي كساني كه منو ياري كردن تا آپ كنم همچنين از مادرم و پدرم تشكر مي كنم اونا خيلي براي من زحمت كشيدن...............ا ببخشيد جو گير شدم.
واي داشتم مي مردم حالا با اين آپ ارضا شدم.
كاپيتان دست درد نكنه حالا مي خواي مارواز وبلاگ بندازي بيرون مگه دستم بهت نرسه اونوقت ديگه..... (به علت وحشتناك بودن اين صحنه اونو سانسور مي كنم)
اين نامردا من ولي لي ونبردن يزد عيبي نداره از خونشون ميگذرم آخه من دختري بسيار با جنبه , خوش اخلاق , زيبا ,وزن 60,مانكن و با شماره تلفن 03520000 و با آدرس اردكان.................اگر مي خواين براي خواستگاري بيان(اين قسمت رو فقط پسرابخونن) از ساعت21 تا22 مي تونن براي غلام شدن بيان(واي چقدر كلاس گذاشتم)
بروبچ من مثل اسمم يه آتيش پارم .حالا بذارين موقش بشه ميدونم بايد چيكار كنم.............
ما خط به خط ترانه نطاي عاشقانه
هم صداييم و هم ساز
آوازه خان و آواز(ا ببخشيد داشتم ترانه گوش مي دادم)
دده ماكه خا طره ندارم همش فرتو فرت آپ كنم آخه همش كنج خونه نشستم دارم درس مي خونم(بابا بچه خرخون)
من بجاي اين كاپيتان و خواهرشوهرولي لي عذاب وجدان دارم آخه سر جلسه ي امتحان همش دارن تقلب مي كنننه نه اين كه من
تقلب نمي كنم خاطره همينه.واي چه جوري اين دوتا ميتونن اين قدر بنويسم آخه من خيلي كند مينويسم بخاطره همين زود خسته ميشم.
باورتون نميشه چقدر هوا گرمه, دارم مي پزم ولي شبها هوا عالي مي شه من ولي لي شبها توي پستو(صندوق خونه) مي خوابيم صبح زود هم كه براي نماز بلند مي شيم هوا ديگه end خشيه(زبان اردكوني)به اون كسايي كه به يزد تا حالا نيومدن پيشنهاد مي كنم براي يك بارهم كه شده به يزد بياد. اينجا ميتونن به زيبا يي هاي خدا پي ببرن وشايد خيلي چيزاي ديگه(ها اين حرف لي لي بيد) ديگه زياد نوشتم.
تا بعد
اين عكسه بچه هاي آخر كلاسه.
از راست به چپ:عاطفه(همش خوابه),فردوس,اختر,كاپيتان(هميشه مات ومبهوته),خواهرشوهر(وقتي ميخنده) ,لي لي(وقتي مي خواد حرف بزنه), پلنگ صورتي, خودم(وقتي ميخندم مثل چيني ها ميشم ).
دوباره سلام
ديروز نتونستم آپ كنم بخاطر همين خاطرات امروز هم مي گم حالا شايد امروزم نتو نستم آپ كنم آخه بايد كي سمو. بغل كنم برم خونه ي خواهر شوهرآخه مي دونيد بيچاره fdisk شده حالا
حتما شما مي گين خوب خره(تكه كلام اصفهاني ها )برو كافي نت آپ كن منم مي گم خره اولندش كه تا من تو كافي نت خاطرمو بيام بنويسم شب شده آقاهه هم مي گه: خانوم
20000000 ريال بده بعد برو دومندشم كه ندارم .از اينا گذشته شما مي گين خوب برو خونه ي كاپيتان مي دونيد چي آخه خجالت مي كشم بگم منو كاپيتان يه دعواي درست و حسابي
راه انداختيم همشم تقصير من بود از همين جا از كاپيتان معذرت مي خوام حالا كاپيتان يهو جو گير نشي
خوب بگذريم حالا ميخوام خاطرات امروزو تعريف كنم:
صبح ساعت 7:10 از خواب بلند شدم بعد از حرفهاي پندآموز مادر(مامان)كه دخترم چرا زوتر بلند نمي شي كه درست را مرور كني اين روزها سختي بكش تا در آينده موفق شوي(به زبان ادبي)حالا زبان اردكونيشو مي گم : هوي دخترا بلند شو ببينم(الان داره پتوروداره از روم برميداره)مگه تو امتحان نداري وخين(ادامشو حوصله ندارم بگم ديگه خودتون متن بالا رو به اردكوني ترجمه كنين).خلاصه من با يه چشم بازو يه چشم بسته رفتم دست و صورتمو بشورم حالا بماند دوبار ميخواستم تو راه دستشويي به خونه بيوفتم(آخه دستشويي ما توي حياطه ) .خلاصه بعد از يه صبحانه ي مفصل رختامو پوشيدمو از خونه زدم بيرون(لي لي هنوز خواب بود).تو راه خواهرشوهرو ديدم. داشتيم حرف ميزديم كه ناگهان يه چيزه خيلي جالب رو ديديم.بله اون اتوبوس خط واحد بود.خواهرشوهر گفت كاپيتان تو اتوبوسه بيا ما هم بريم.خلاصه به قول اردكوني ها ماتلت نكنم ما سوار خط شديم با كاپيتان سلام عليك كرديم وقتي خط رسيد به حوضه ي امتحانمان ما پياده شديمراستي به جاطر گل روي احمدي نژاد بليط اتوتوبوس از25 تومان به 35 رسيده حالا برين راي بدين.
هنوز امتحان شروع نشده بود.كاپيتان كه گفت خش نخونده خواهر شوهر هم صبحي خونده منم كه تا ساعت7:30 تازه فصل 2 كتاب بودم بعدشم كه فوتبال ايران و كرواسي شروع شد
به قول خواهر شوهربه خودم گفتم فوتبال يا درس گفتم نه نمي شه بايد فوتبال ببينم بعد از اونم كه خيلي خسته بودم ولي اين لي لي(خرخون) با زور و زحمت منو مجبور كرد درس
بخونم هي بهش ميگفتم آخه براي چي بخونم من كه 16 رو از عملي اوردم لي لي مي گفت نه بايد درس بخوني منم تا ساعت12 درس خوندمو خوابيدم(حالا شما دلتون بند بود من درس
خوندم يا نه ).پلنگ صورتي هم اومد گفت بچه ها من اشتباه كتاب شبكه رو خوندم (امتحان برنامه سازي داشتيم) ما رو بگو كه منتظر يه چيز خنده داريم زديم زيره خنده ولي دلداريشم
داديم بهش گفتيم كه تو كه عملي تو اوردي اين امتحان هم از رو ما بزن.بيچاره پلنگ چقدر شبكه خونده بود.
بعد از اين كه امتحان شروع شد نيم ساعته همشونوشتم منتظر بودم اين 4 تا خل بلند شن.خلاصه بعد از امتحان لي لي گفت بچه ها كي پول داره بريم پاتوق ما هم مثل اين بچه فقيرا
به پلنگ صورتي نگاه كرديم گفت آخرين امتحانو كه داديم بريم پاتوق(آخ جون.پلنگ صورتي بعد از 2 سال مهمونمون كرد).
تا بعد
"كاپيتان معذرت مي خوام"
سه شنبه 1384/12/16
طاهره تولدت مبارك
طاهره خواهر بزرگه ي منه .
طاهره جان تولدت مبارك كادوتم مي خوام تازه برم بخرم![]()
خيلي دوست دارم از دور مي بوسمت![]()
لي لي هم تبريك مي گه.![]()
به قول بچه سوسولا بای.
این هم یه قلب کوچولو برای تو

دوشنبه 1384/12/15
به به خیلی خوشومدم،
بعضی موقع ها با خودم فکر می کنم خدا چقدر کاپیتان وخواهر شوهرو
دوست داره حالا چرا؟چون با من آشنا شدن![]()
وقتی من می خندم این شکلی می شم![]()
آقا کلاغه ما اردکانی هستیم وسوم کامپیوتریم
میدونید حوصله ی خاطره نوشتن ندارم ولی تا دلت بخواد عکس قشنگ
مربوط به گروهمون دارم .
به این عکس نگاه کنید.
از سمت راست:لی لی ،کاپیتان،خواهر شوهر و من این عکسو گرفتم.

یکشنبه 1384/12/14
جواب سلام اسلامه
طاقت دوري من و ندارين(چشمك).
كاپيتان چرا آهنگ وبلاگ و برداشتي.
خواهرشوهرولي لي به من راي بدين تا شما را آزاد كنم.
تبليغات جودي آتيش پاره براي مدير وبلاگ شدن:
۱.امكان هر گونه فوحش(چه خوب و چه بد)آزاد ميباشد.
۲.هر آهنگي عشقتونه بزارين(البته كاپيتان اين اجازه رو داده).
۳.عكس ... آزاد.
۴.و امكانات رفاهي ديگر.
اين عكس منه كه از روي كاپيتان شرمنده شده.

شنبه 1384/12/13
کیهانی را عاشقانه می نوازد
به نام او که موسیقی
گريستم چون کفش نداشتم، تا اينکه
مردي را ديدم که پا نداشت
خوب ديگه حرفهاي رمانتيك بسه .
من به خاطر اين آپ كردم كه از شما بخوام به اين سايت برين و اعضاتونو اهدا كنيد، من خودم اين كار رو كردم .
كلاغ تو هم اهدا كن .لي لي اهدا كرده كاپيتان وخواهر شوهر شما هم برين .
http://www.iran-ehda.comحالم گرفته چون فردا امتحان دارم.
جمعه 1384/12/12
و باز هم سلام
خواهر شوهر من فکر کنم وقتی داشتی آپ می کردی تو غاری یا بالای
کوهی بودی حالا چرا؟به دلیل اینکه آخر کلمه هات ۲بار نوشتی
اگه قول بدی دیگه این کار و نکنی جودی قسم می خوره که واست
آقاقیلی بخره خوبه
خوب حالا خاطرات در جلسه ی کنکور آزمایشی:
۱۰:۳۰
ای کاپیتان کوفت بخوری٬ سر امتحان هم این قدر گشنه من دارم از
استرس می میرم(آره جون خودم)تو هم داری بیسکویت می خوری آخ
دلم چقدر درد می کنه٬ هیچ کس هم دستمال کاغذی نداره٬ مریم و
ببین با پلاستیک بیسکویت داره بازی می کنه.
۱۲:۵۰
نخیر این اکرم هم که ولکن معامله نیست هنوز داره طومار می نویسه.
از خواب نازم زدم اومدم اینجا خیر سرم کنکور آزمایشی بدم یعنی من
همون کلمه ای هستم که کاپیتان گفته نگین ....
این مطالبی که خوندین سر جلسه نوشته بودم.
لی لی و خواهر شوهر بیا یین دست در دست هم بدیم و از ظلم هایی
که کاپیتان به ما کرده انتقام بگیریم و من را مدیر وبلاگ کنید.
من خواسته هایتان را براورده می کنم.
زد زیاد یا به قول کاپیتان یا علی
چهارشنبه 1384/12/10
لی لی هم اومد؟؟؟
من لي لي ام،نميتونم آپ كنم براي همين از جودی
كمك گرفتم...
سلام به همه ي دوستان
هي اينا فرتو فرت آپ ميكنن
ولي من نميتونم؟؟؟؟؟؟
الان يه جمله از جبران مينويسم بريد حالشو ببريد،
مثل اينا نيستم كه چرتو پرت بنويسم.
"دوست داشتن تنها نگريستن به يكديگر نيست بلكه باهم
نگريستن در يك جهت است"
فعلأ تا بعد يا به قول كاپيتان يا علي...
شنبه 1384/12/06
چاكريم
نتا لبا عنا كاوه ثا گيز هااااااااااا خههههههههههههههههه
(خوب اگه گفتين من چي نوشتم جايزه دارين)
حالا مي خوام خاطره ي امروز ظهر رو بگم:
بعد از اينكه اين وبلاگ رو ساختيم به كمك كاپيتان جون (چاپلوسي)
از پژوهشكده اومديم بيرون بعد...............
ديگه حوصله ندارم
تا بعد
