تبليغاتX
خاطرات

دوشنبه 1386/04/04

روز مادر پيشاپيش مبارك

من اين آپم رو تقديم مي كنم به مامان خودم:

 

سلام ماماني دلم برات خيلي تنگ شده الان

 

حتماُ داري توي حرم پيامبر نماز مي خوني مي دونم كه يه عمر منتظر همين لحظه

 

بودي اميدوارم بهت خوش بگذره ،پيش خودم گفتم وقتي مامان خونه نباشه دلم

 

براش تنگ نمي شه ولي حالا فهميدم كه اشتباه مي كردم.

 

اونايي كه مادر ندارن چي مي كشن !!!!!!!!!!من كه نمي تونم تحمل كنم ،خدا

 

صبرشون بده.

 

ماماني مي دونم كه اصلا اين آپ رو نمي بيني ولي از راه دور مي بوسمت

 

ماماني روزت مبارك

 

اين جمله ها ي قشنگ از كريستيان بوبن كه از كتاب رفيق اعلي گرفتم :

 

‌‌(مادران بار خدا را بر دوش دارند.اين شور و شوقشان،يگانه دلمشغوليشان ، زيانشان

 

و تقدسشان است.)

 

(مادران از همان ابتدا در رفيع ترين جايگاه قدسي قرار دارند ، از همه چيز خشنودند،

 

بي آنكه بدانند چه چيز خوشنودشان مي سازد.)

 

 

 

 

نوشته شده توسط لی لی لجباز در 12:36 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1386/02/15

بچه ها كجاييد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

قبل از اينكه حرفي بزنم بايد بگم كه از اين پس به جاي واژه ي تركه از كاپيتان يا اكرم استفاده كنيد،راستي اكرم اگه مي خواي تركي ياد بگيري بيا پيش خودم ،دو روزه يادت ميدم ،فقط ساعتي 2000 تومان (البته به هزار)بايدبدي مي دوني كه حساب حسابه كا كا برادر.

ميگما فاطمه خيال نداري بياي اردكان و كادوهاتو بگيري ،بابا جون مي رم مي فروشمش خرج زبان اكرم مي كنما،بيا ديگه دلم برات تنگ شده،

مخصوصا براي خنده هات(بسته ديگه پرو نشو يه چيزي گفتم تا نگن اين راضي احساس نداره).

هوا اينجا خيلي گرم شده ،ديشب اصلا خوابم نبرد نميدونم چرا همش داشتم فكر مي كردم ،با يه صداي كوچيك از ترس خشك مي شدم ،تا حالا شده از

شب تا صبح بيدار بمونين جز شما هم كس ديگه يي هم بيدار نباشه؟خيلي ناراحت كنندست.

طاهره مي شه بري نمايشگاه كتاب يه كتاب خش برام بخري ؟هر چي كه خودت دوست داشتي ،باشه؟

قاصدك بي معرفت يه سري به ما بزن؟اكرم ديگه سرت خيلي شلوغه يادي از ما هم نمي كني؟منصور فكر كنم تو اصلا ما رو فراموش كردي؟

راستي مي شه براي خوشبختي يه نفر دعا كنين (البته كسي كه دعاش مي گيره يعني خدا اونو خيلي دوست داشته باشه).

به علت اعتراض كم نوشتم!!!!!!!!!!!

خب ديگه من ميرم اگه كاري،گفي ،چيزي دارين بگين.

تا بعد!!!!!!!!!

 

نوشته شده توسط لی لی لجباز در 7:19 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1386/01/06

معرفي يك شهر

ميدونين كه داره عيد تموم ميشه پس هر چه زود تر باراتو نو جمع كنين و برين مسافرت ،منم مي خوام از شهر خودمون (اردكان)بگم تا تشريف بياورين اينجاو خاطرات خوشي رو سپري كنين

حالا دوستان يزديمون دلشون خش نشه چون من فقط عكساي اردكانو گذاشتم ،اونا برن براي خودشون آپ كنن.

بابا جون این چک چک مال شهر اردکانه.افتادددددددددددددددددددد

نوشته شده توسط لی لی لجباز در 2:22 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/12/29

عيد پيش پيش مبارك

نميدونم ساله نهنگه ،موشه ،ماره..............هر چي هست عيدتون مبارك باشه

اكرم خو رفته مشهد حالا هم دلش خشه ،فاطمه خو رفته توت،فقط من و مرضيه(جودي) مونديم عيد تكوني هاي وبلاگو بكنيم،مرضي اون كفشاي گليتو در بيار تازه اينجا رو آبو جارو كردم،

خوب مرضيه بيا حرفتو بگو كشتي منو :منصور مگما اون شلوار گلگلي رو واسه اكرم خريدي،

راضيه (لي لي):بسودونه برو در رو !!!!!!!!!!

خوب مرضي هم رفت وخيزم اين شيشه ها پاك كنم :چقه اين وبلاگ كثيف بود !!!مرضي داري چكار مي كني !!!!!!!!

مرضيه:اين حاج آقا اومده بود عيدي بگيره؟؟

راضيه:حالا چه عيبي داره!

مرضيه:آخه با كفش اومده بود!!!!!!!!!!!

راضيه:مرضييييييييييييييييييييييييييييييي،اينجا رو آب نگيرررررررررررررررررررر

مرضيه:خب با با واسه من سامون شده(مرتب شده)

راضيه:اِه مرضي اينجارو نگاه كن از دفترچم يه جمله ي خش براي بهار گير اوردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مرضيه:هر چي هست زودي خلاصش كن بريم كارامونو بكنيم.راستي بگو كه مرضي سال نو رو به همه تبريك گفت.

راضيه:خب ،كجا بود اين جمله ..............ها پيدا كردم:

برف ها آب شده اند و زندگي از خوابگاهشان برخاسته و به دره ها و سراشيب ها جريان يافته،با من روان شو تا رد پا هاي بهار را در سبزه زارهاي دور دست بجوييم.

نوشته شده توسط لی لی لجباز در 11:19 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/12/16

تولدت مبارک

امروز تولد خواهرمه

طاهره تولدت مبارکصد سال به این سالها


سلام

من جودی هستم(حالا دلتون بند بود)اون بالایی لی لی بود

طاهره جون تولدت مبارک راستی طاهره برام می خوای چی بخری

ها راستی بچه ها امشب فاطمه می یآد.

حالا هر کی دلشو داره بگه کم نوشتید

ولی سارا جونم تو هر چی می خوای بگو

نوشته شده توسط لی لی لجباز در 2:33 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/12/05

خودمو خودت

من و جودي ديشب ساعت 12 داشتيم با هم بحث مي كرديم ،آخه ما دو تا يه كتاب كه مي خونيم بعد جلسه مي زاريم كه هر كدوم چه چيزي بر داشت كرديم.بعد جودي گفت كه بيا يه

مصاحبه اي با بر و بچه وبلاگ حاج آقا داشته باشيم ؟من گفتم :بي برو بچه اون به همين زودي ها به آدم وقت مصاحبه نميده!!!!!!!!!!!!

جودي:اون با من ،هستي، تو با هاش مصاحبه كن؟؟؟

لي لي:باشه ،فقط قبل از مصاحبه دندوناشو مسواك بزنه!

جودي:فكر نكنم اين كارو اصلا بلد باشه ولي بهش مي گم

روز مصاحبه فرا رسيد من و جودي رفتيم به خانه ي حاج آقا،خونشون از اون خونه قديمي هاي يزدي بود ،من از خونه هاي قديمي خوشم مياد ولي جودي بينيشو گرفته بود مي گفت كه

بوي گوسفند مي ياد چشتون روز بد نبينه ديديم حاج آقا پشت سرمون بود قال كرد و گفت:ابرام اين گوسفندا رو ببر چرا دارن از گشنگي مي ميرن!هوي تخت بشورنت،كجايي؟

حاج آقا:به به سلام به روي ماه شما عزيزان دل برادر!!بفرمايين تو دم در بده

بعد ما رفتيم تو نشستيم،آقا منصور واسمون چايي آورد و بقل جودي نشست

لي لي:ببخشيد كه مزاحمتون شديم ،چار تا سوال مي كنيم و ميريم به حاج خانوم نمي خواد زحمت بدين ما نهار نمي خوريم

حاج آقا:كي خواست به شما نهار بده ،دلتونو صابون نزنين!!

لي لي:شنيدم كه آقا منصور داماد شدن به سلامتي مبارك باشه

منصور:ممنون،رازي به زحمت نبوديم ،كادوتون خيلي قشنگه

حاج آقا:هوي منصور اين دخترا اومدن با من حرف بزنن ،چشماتو درويش كن يا وخين برو پيش زنت!!

لي لي:اولين سوال:انگيزه ي شما از تاسيس اين وبلاگ چي بود؟

حاج آقا:ما كه اين انگيزه خانوم را نمي شناسيم ولي اگه خواستين ما برايش يك صيغه مي خوانيم !

لي لي:از چه طريق با دوستانتان آشنا شدين؟

منصور:از طريق چت!!!!!!!!!!!!!

حاج آقا:يه بار ديگه دخالت كني اين چار تا گوسفندي كه بهت دادم ازت مي گيرما

لي لي:چه جوري با همسرتون آشنا شدين؟

حاج آقا:ننمون گفت كه يتا دختر خش سراغ داره كه از هر انگشتش يه هنر مي باره !!!!!!!!!!!!ما هم دلمون خش شد گفتيم چه دختره خشي گيرمون اومده بعد نديده بله رو گفتم ،

چشتون روز بد نبينه ،يتا دختره سليته انداختن تو دومن ما،حالا مگما اين گفم رو سانسور كنين !

لي لي:نه حاج آقا ما حقيقت هارو مي گيم ؛نه كمتر نه بيشتر

منصور:حاج آقا تلفون داره زنگ مي زنه؟؟؟؟

جودي:خب برو برش دار ديگه چرا دست دست مي كني؟؟؟؟؟؟

منصور:حاج آقا ابرامه ،مگه كه يتا از گوسفندا گم شده،حالا چكار كنه داره شب مي شه مخواد برگرده؟

حاج آقا:نخير لازم نكرده تا پيداش نكرده حق نداره برگرده!

لي لي:راستي اكرم و فاطمه سلام رسوندن و گفتن كه دلشون براتون تنگ شده

جودي:خب، ما ديگه رفع زحمت كنيم

حاج آقا:منصور برو جودي رو راهنمايي كن من با لي لي خانوم كار دارم ؟؟؟؟

لي لي:چي شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حاج آقا:دختر گلم بيا يتا ليوان آب به من بده تا بگمت چچي مخوام بگم!

لي لي:حاج آقا بفرمايين ،چي كارم دارين ؟

حاج آقا:اگه مي شه اين منصور رو هم با خودتون ببرين اردكان ؟؟؟يه آب و هوايي عوض كنه؟

لي لي:نه نمي بريم(حالش گرفته شد)

بعد برگشتيم خونه ،خب خلاص شد.


بعضی ها برن وبلاگ خودشونو درست کنن بعد بیان غلط املایی بگیرن.

نوشته شده توسط لی لی لجباز در 6:26 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/11/29

برو بچ تيمارستان

چند روزيه به من و جودي انتقاد هاي شديدي مي شه :اونا مي گن كه آپ هاي شما كمه ؟؟؟؟؟؟منم بهشون گفتم چشم شما دراد (اردكوني بخونيد).

خوب بريم سر خاطرات من در تيمارستان :

لي لي:كاپيتان چرا قرصاتو ميندازي دور؟

كاپيتان:چون رنگشون آبي،من از رنگ آبي و تيم آبي بدم مي ياد.

لي لي:شنيدي مي گن كه منصور از وقتي كه اومده اينجا لب به هيچي نزده ؟

كاپيتان:آره بابا،ولي نميدونم چرا اصلا لاغر نشده ؟؟

لي لي:فكر كنم يه كاسه اي زير نيم كاسشه؟؟

راستي مي خوام براتون از دكتراي اينجا بگم:يكي از اونا برادر خواهر شوهره ؛مي گن دكتراي روانشناسي داره ولي از همه ي ديوونه هاي اينجا حتي منصور هم بدتره ،ما بهش مي گيم

برادر( اردكوني بخونيد)

يه خانوم دكتر مهربون هم هست كه هر هفته يه بار ما رو دور هم جمع مي كنه و از مشكلا تمون مي پرسه.

بقيه رو بعدآ مي گم فعلا بريم سر خاطراتي كه ما دور هم جمع مي شيم:

خانوم دكتر:بچه ها از عضو جديدمون مي خواهم كه از خودش بگه؟

منصور:يه نفر منو اسكل كرد!!

لي لي:واي واي چقدر وحشتناك(اين كه تازگي نداره)

محمود:مي فهمم چي مي كشي

كاپيتان:من گشنمه ،حوصله ي اينا رو هم ندارم

لي لي:راست مي گي بيا يه جوري از اينجا بريم،تو خودتو بزن به مريضي منم به بهونه ي اينكه تو يه مراقب مي خواي باهات مي يام؟

كاپيتان:گل گفتي

خانم دكتر:چي شده كاپيتان ناله مي كني؟

كاپيتان:دلم درد مي كنه!!!!!!!!!!

منصور:خانوم دروغ مي گن ؟؟من مي تونم ثابت كنم !محمود دوربينو بده به خانوم!

خانم دكتر:از چي فيلم گرفتي؟؟؟

منصور:از لي لي و كاپيتان كه دارن نقشه مي كشن تا از اين مجلس برن بيرون؟؟؟

لي لي:اي جاسوس .................. (سانسور)

كاپيتان:آدم فروش!!!!!!لي لي اون گرزو بده به من تا حسابه اين دو تا رو برسم

لي لي:كاپيتان اينا سوسولن دماغشونو بگيري جونشون در مي ياد ،بيا يه ذره گوشت ماليشون بديم

منصور:محمود اون بيلو بده من ،ديوونه اين كه كفگيره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه من و كاپيتان با منصور و محمود گلاويز شديم؛من يه دونه هد اومدم تو بيني منصور،كاپيتان يه مشت زد تو چشم محمود ،همون اول كار جفتشون نقش بر زمين شدن ،خانوم دكتر هم با خاك انداز جمشون كرد.

بعد از ماجراي بزن بزن ما يه نفر اومد تو اتاق من و كاپيتان وگفت كه :منصور هر روز صبح زود مي ره پشت لو نه ي جوجه ها و يواشكي يكي از جوجه ها رو مي گيره و سر خ مي كنه و مي خوره !!!!!!! من و كاپيتان خوشحال و راضي رفتيم و به رييس تيمارستان تمام ماجرا رو گفتيم (اينم يه جور اسكل كردنه)

جريمه منصور از خوردن جوجه ها :بايد هر روز بره و جو جه ها رو بشماره(فكر كنيد كه هر روز هزار تا جوجه سر از تخم در ميارن)

جريمه منصور از آوردن دوربين به تيمارستان: به گفتن پانصد مرتبه فاطي فاطي فاطي قره قاطي.

محمود هم به علت اينكه هنوز تو كماست عفو شد.

اكرم،فاطمه،مرضيه يادتونه ..............................ولش كن بعدا بهتون مي گم ولي عجب روزاي خوبي بود يادش بخير.

دريغ و درد كه تا اين زمان ندانستم

كه كيمياي سعادت رفيق بود رفيق

حافظ شيرازي


 من نمیدونم این شعر آخر چه ربطی داشت

جودی

 

نوشته شده توسط لی لی لجباز در 9:48 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/11/07

آهاي كبوتر جان كجايي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

قبل از هر چيز ماه محرم را تسليت مي گم،اين جودي كه هنوز تو راهه،كاپيتان هم كه عقل درستو حسابي نداره،خواهر شوهر هم كه داره درس مي خونه ،منم كه كوچكتر از اي حرفام كه بخواهم در مورد محرم چيزي بگم.

ولي يه چيزي مي خواهم بگم ،كه ما چهار نفر قلبن امام حسين را دوست داريم.

خاطرات آسايشگاه:

ديروز كبوتر اومد همراهش يه نامه بود .

در همين لحظه كاپيتان اومد تو و گفت:لي لي چه خبرا؟

لي لي:با با ،گاومون زاييد !!!!!!

كاپيتان:كي زاييد؟

لي لي:ديوونه منظورم اينه كه منصور و حاج آقا مي خواهن به اينجا تشريف فرما شوند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

كاپيتان:وايييييييي حالا چي كار كنيم ؟

لي لي:بايد پسرا و دخترا از هم جدا شوند وگرنه اين حاج آقا مي ياد تا صبح واسمون سخنراني مي كنه!بهتره يه ديوار بكشيم تا پسرا برن اون ور؟

كاپيتان:پس من رفتم آجر تو فرغون كنم.

لي لي:اول ببين كي پشت دره؟

كاپيتان:باز اين شب كويري!!!!!!!!!!

لي لي:چي كار داره؟

كاپيتان:كاسه ماست مي خواد براي اينكه بمالونه رو سرش؟

لي لي:وا !!!!براي چي رو سرش؟

كاپيتان:آخه از يه جا شنيده كه ماست براي گري خوبه

لي لي:باشه بهش بده ولي بگو كه بياد كمك تا باهم ديوار بكشيم.

كاپيتان:راستي ،مي گما منصور براي چي مي خواد بياد اينجا؟

لي لي:آخه عاشق شده!

كاپيتان:عاشق؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟يه كشوره؟؟؟؟؟؟؟؟

لي لي:آره عزيزم (فكر كنم قرصاش يادش رفته)

خلاصه ما باهم دست به كار شديم :من ديوار مي كشيدم،كاپيتان آجر تو فرغون مي كرد،شب كويري هم گل لگد مي كرد تا ديوار درست شد.

خب بقيه ماجرا هم مي تونين در آپ جودي ببينين.

تا بعد............

 

 

 

نوشته شده توسط لی لی لجباز در 6:9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/10/28

گزارش مي دهيم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مي دونين چرا من چند وقتي پيدام نيست ؟؟چون من در آسايشگاه در حال استراحت هستم،شايد بگين چه ربطي داره ،حالا براتون توضيح ميدم:

من و كاپيتان بعد از كودتاي اين دو تا(جودي و خواهر شوهر)به آسايشگاه انتقال پيدا كرديم ،بعد از يه مدت من فهميدم جودي و خواهر شوهربه من و كاپيتان حسودي كردن و مي خواستن ما نتوانيم آپ كنيم ولي كور خوندن ما حالشونو مي گيريم ،چون در اينجا كامپيوتر نداريم مجبور شديم از طريق كبوتر نامه هايمان را (آپ ها يمان را) به دوست عزيزم(اسمشو نمي گم چون جونش در خطر مي يوفته از اين دو تاحتي قتل هم بر مياد) بدهيم تا .............جودي و خواهر شوهر بسوزه .

خاطرات من در آسايشگاه:

شب بود و من تازه قرصاي كاپيتانو با زور بهش داده بودم تا بگيره بخوابه و اينقدر حرف نزنه ،نا گهان صداي عجيبي شنيدم كاپيتانو از خواب بلند كردم و گفتم:خيلي بي تربيتي ،خجالت بكش ؟؟

كاپيتان:من نبودم؟؟؟؟؟صداي يه چيز ديگه بود؟؟

لي لي:آهان! باز اين ديوونه سر و صدا كرده.

كاپيتان:كدوم ديوونه اينجا پر از ديوونه ست؟؟؟؟؟

لي لي: همون شب كويري!!!!!!!!!

كاپيتان:چي شده من كجام؟؟؟؟؟؟

لي لي:باز قرص سبزتو نخوردي؟

اين ماجرا تا صبح ادامه داشت ،مي خواستم براتون بيشتر از اين بنويسم ولي كبوتر ما بيشتر از اين نمي تونه حمل كنه.

تا بعد!!!!!!!

نوشته شده توسط لی لی لجباز در 11:57 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/10/03

ما نمردیم

سلام

من یه مدتی حالم گرفتست .بر بچم که اصلا نمی بینم ولی جودی هر روز داره

باهاشون ملاقات می کنه ولی امروز آپ کردم که به بعضی ها بگم مجبور نیستن

برای من نظر بدن و همش انتقاد کنن 

نوشته شده توسط لی لی لجباز در 9:29 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/09/07

یه چیز خیلی باهال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

يک دانشمند ژاپنی بعد از بيش از ده هزار آزمايش مختلف بر روی مولکول آب به اين نتيجه رسيده که گفتار و نوشتار بر روی مولکول آب تاثيرات مثبت و منفی می گذاره. مثلا به آب گفته دوست دارم. آب رو منجمد کرده و مولکولش رو زير ميکروسکوپ ديده. مولکول بسيار قشنگ بوده. بعد به آب گفته دوست ندارم. و مولکولش بسيار زشت بوده. يا به آب گفته اين کارو بکن. مولکول زشت شده. بعد گفته بيا با هم اين کارو انجام بديم و مولکول قشنگ شده. اين موضوع در تمام مجامع علمی دنيا مورد بررسی قرار گرفته و تاييد شده. و دانش آموزی به نام حميده بيطرف در ايران آزمايشات ديگری بر روی آب انجام داده مثلا قرآن به آب خونده و مولکولهاش رو ديده. و اينطور گفته که حيرت انگيز ترين و زيباترين شکل مولکول آب زمانی است که به اون قرآن خونده شده باشه. و اين طرح رو در جشنواره خوارزمی به تاييد رسونده.

حرف در اين مورد زياده و در اين وبلاگ نمی گنجه. حتما لينک ها رو ببينيد. خودتون هم کلمه شهادت آب رو جستجو کنيد.

http://www.baztab.com/news/20207.php

http://www.schoolnet.ir/~farzanegan/farzanegan2/groups/?gid=5&page=news

http://www.kayhannews.ir/830923/14.htm

http://www2.hamshahri.net/vijenam/Mahal/1383/Mahele2/831107/bachem.htm

http://mojtahedi.persianblog.com/

دکتر ايموتو روی آبهای نواحی مختلف آزمايشات زيادی انجام داده. او به اين نتيجه رسيده که آب رودخانه هايی که از شهرها ميگذره به خاطر اينکه با انسانها در ارتباطه مولکولهاش بسيار زشت ميشه. اما آب سرچشمه بسيار مولکولهای قشنگی داره. همچنين دعا باعث قشنگ شدن مولکول آب می شه.

البته ممکنه عده ای باشن که اين موضوع رو رد کنن. همونايی که هميشه گواهی عقل و دل رو رد کردن و خواستن تو منجلاب جهل دست و پا بزنن. اشکال نداره. ما کاری با اونا نداريم. در حاليکه اين موضوع يه برهان فلسفی نيست که به راحتی اونو رد کنن. بلکه يه موضوع تجربيه که ميشه با چشم زير ميکروسکوپ تاييدش کرد. ولی به هر حال اون آدما حتی اگه با چشم خودشونم ببينن رد می کنن چون با حقايق بيگانه ان. بی خيال اونا. ما با حقيقت بين ها کار داريم.

نوشته شده توسط لی لی لجباز در 9:15 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/08/09

بعضي ها.......

من نمي دونم چرا به آدم توهين ميكنن،الان 24 ساعته كه دارم به اين موضوع فكر مي كنم .اعصابم خورده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از من به شما نصيحت وقتي با مردم روبرو شدين.... ولش كن بابا !!!!!!!!!!!!!!!!!!

ديروز من و مرضي رفتيم كلاس ورزش!واييييييييييييييييييييييييي نميدونم چم شده بايد برم خونه رو تميز كنم تا يه خورده آروم تر بشم ،فكر كنم ديوونه شده باشم ؟؟

الان چند نفر زنگ زدن و براي تهران بليط خواستن به دليل اينكه من امروز قاط زدم براشون بليط صادر كردم (چه فازي وداد)

راستي شما از اين كارها نكنين ،باشه؟

نوشته شده توسط لی لی لجباز در 8:33 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/07/10

بدون شرح

تازه از کلاس اومدم کارتم تموم شده بوداااااااااااااااااا؟ولی نمیدونم چطور وصل شدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده توسط لی لی لجباز در 1:32 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/06/19

حالا چيكار كنم؟

راست ميگن اگه كسي كه كنكور قبول نشده باشه بايد بره بميره؟به نظر من كه اين حرف كاملا درسته ،مخصوصا ما ، چون سال بعد از ما همه ي كتابها عوض شده!!!!!!!!!!!!!!

ديگه نميدونم چي كار بايد بكنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط لی لی لجباز در 10:39 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/06/13

خوش اومدم

سلام ،خودتون توي جريان هستين كه چرا توي اين مدت آپ نكردم جودي همه چيز رو گفته !!!!!!!!!!!!!

اين چند وقته كه نمي تونستم وصل اينترنت بشم فكر ميكردم كه چقدر حرف براي گفتن دارم ولي اين جودي نامرد همه ي خاطراتمون رو به طور خلاصه گفته؟؟؟

ديگه چيكار مي شه كرد اينا از مزيت هاي دوقولو بودنه.

يه معذرت به اكرم و فاطمه بدهكارم و هم طلبكار ! چون چند وقتي نه اونا تلفن زدن ونه من به اونا.مي دونين از وقتي كه درسم تموم شده خونه برام كسل كنندست ،پس قدر مدرسه رو بدونين چون هيچ وقت اين لحظه هاي شيرين و يا گاهي تلخ بر نمي گرده،يادم مي ياد كه چقدر معلم ها همش به ما ميگفتن كه حرف نزنين آخه وقتي اكرم ماجراهاي ديروزشو ميگه آدم نمي تونه احساساتشو كنترل كنه. خب ديگه بايد برم مامانم كارم داره ،ميدونم اين آپاي من به پاي آپاي اكرم و فاطمه نميرسه .خداحافظ

نوشته شده توسط لی لی لجباز در 3:23 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/04/22

امروز از همون زنگ اول معلم ها بهمون گير دادن؟؟؟؟؟

آقا رياضيمون بهمون گفت خر هاي چموش ؟؟؟؟؟خانم فيزيك هم گفت كه كنكور قبول نميشين؟؟؟خانم پاسكال هم گفت كه چرا پارتي نميگيرين؟؟؟؟

زنگ آخر كاپيتان رفت برامون پفك بخره وقتي برگشت مديرمون ديدش ؟؟كاپيتان هم يه دشون (دعوا)حسابي خورد.

اينم كاريكاتور ما پنج نفره اميدوارم كسي هوسي نشه(به اين ميگن سيخ).

  

خداحافظ

 

 

نوشته شده توسط لی لی لجباز در 3:54 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/04/12

عجله دارم باید برم؟؟؟؟

فقط اومدم اینو بگم که این عکس های جام جهانیه.

خیلی خفنه جودی عکسارو برام آورده.

نوشته شده توسط لی لی لجباز در 4:10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/03/27

به من ميگن لي لي نه برگ چغندر؟؟؟

 

اين خاطراتي كه الان ميخونين در روز بيستم نوشته شده بعد از اون هيچ اتفاقي نيفتاده، جز باخت تيم ملي؟؟؟

 سلام ،منو جودي امروز ساعت7:30 از خواب ناز بلند شديم رفتيم مدرسه ديديم كه همه ي بچه ها توي حياط نشستنو دارن هر هرو كر كر ميكنن انگار نه انگار كه سال كنكورشونه و حال دگه بايد عاروس شن اين خواهر شوهر هم منبر رفته بود ته هم نميومد، هي ميگفت با ما(كاپيتان،خواهر شوهر) مصاحبه كردن بچه عقده اي شده ديگه نميدونه چه كار كنه خلاصه يه خورده گف(حرف)زديم بعد ديديم كه مي خوان نمره هاي امتحاناي سراسري رو بمون بدن ،نمره هامونو كه ديديم رفتيم كتابخانه درس بخونيم .

سه تايي(خودم،خواهر شوهر،جودي)شروع كرديم به درس خوندن ،بعد از نيم ساعت شيطونه گولم زد رفتم يه كتاب از  كتابخانه گرفتم(بابا طاهر) وقتي پس اومدم ديدم اين دوتا هم من واري(مانند من) دارن مجله ميخونن بعد هم با هم پس اومديم .

اين هم از خاطرات امروز ما ولي اين خاطرات يه حاشيه هم داشت :كاپيتان دپرس بود يعني مثل هميشه شاد و خنده رو نبود ؟؟؟؟؟

شما ميدونين چرا؟؟؟؟ من هم نميدونم،توهم نميدوني،او هم نميدونه،ما هم نميدونيم،شما هم نميدونين،آنها هم نميدونن.

 به قول بچه ها كو كازي(خداحافظ)

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط لی لی لجباز در 11:4 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/03/17

ماه پشت ابر نميمونه

 

 سلام

 من همون مظلوميم كه اين دو تا (خواهر شوهر ،كاپيتان)بهش ظلم كردند

 بعضي از حرفاشون در مورد ما دروغه(چشمك)بذارين يه چيزي رو روشن كنم كه من و جودي اصلا خسيس

  نيستيم چون:

1 :هر وقت ميريم پاتق چيزي بخوريم من يا جودي پولشو ميديم

2: وقتي اين دوتا( خواهر شوهر ،كاپيتان)در مسابقه برنده شدن حتي يه دونه شكلات هم به ما ندادن و ...

 آخيش خالي شدم داشت سرطان ميشد اگه نمي گفتم حتما مي مردم اميدوارم خواهر شوهر ،كاپيتان از دستم ناراحت

  نشده باشن

 خوب بگذريم از شكايت وگله كردن، شايد بعضي از دوستان منو نشناسن چون به علت كشيدن كابل برگردون نه

  ميتونيم انتقالي بگيريم نه  آپ كنيم اگه ما كابل برگردونو نخوايم كيرو بايد ببينيم.

 ميدونيد چيه من هي به اين كاپيتان ميگفتم كه عكس ما رو بذار توي وبلاگ ولي اونم غيرتي ،نميخواست ناموسشو

  كسي ببينه هي ميگفت نه بلاخره با تلاش هاي شبانه روز من تصميم گرفت اين كارو بكنه پس يه عكس از اردو

  رو انتخاب كرديم از قضا دوربين هم مال كاپيتان بود واييييييي حالا تا بياد عكسا رو چاپ كنه فكر كنم مثل اينه

  كه پلنگ صورتي آپ كنه ((d:خلاصه يه شعر از حافظ مينويسم تا حداقل دوستاي ادبي رو از دست ندم،اين

 شعر هيچ    ربطي به مطالب بالا نداره مخام بنويسم:

  " تيري كه زدي بر دلم از غمزه خطا رفت

   تا باز چه انديشه كند راي صوابت"

 بهتون بگم كه حالا حالا ها عكس ما رو نمي بينيد(حالا دلتون بند بود)

 حالا 6 روزه كه ازآخرين امتحاناتمون ميگذره ،منو برو بچ داريم براي كنكور ميخونيم  ،دلم براي بچه ها تنگ شده :

براي خنده هاي كاپيتان ،راه رفتناي خواهر شوهر،خود زيبا بيني حميده ،چشم لوچ كردناي سميه ،خود شيرينياي مريم و ...

واي جودي الان بهم گفت كه از بيستم بايد بريم كار آموزي دوباره قيافه هاي زيباي اينا رو بايد ببينم دلم خش بودا!(خوشحال بودم).

ديگه دستم خسته شد بليد برم كنكور بخونم.

 

قربون شما خداحافظ

 

 

 

نوشته شده توسط لی لی لجباز در 5:18 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/01/23

هوی من لی لی لجبازم

دوستان عزیز من یه ماهه که نتوستنم آپ کنم شاید تا یه مدت دیگه هم نتونم (جودی هم همین طور)

آخه خط تلفنمون ایراد پیدا کرده اگه میتونین کمکمون کنید(نه تو بگووووو چه کمکی از دستتون بر میاد)

آپ کردم تا فقط بفهمین منم وجود خارجی دارم

راستییییییییییییییییییی امروزم تولد خواهر شوهره  با بر و بچ یه عالمه کادو واسش گرفتیم همه توووووپ.

 بسه دیگه بریم سراغ خاطرات امروز

امروز بهمون خبر دادن قراره از طرف مدرسه ببرنمون اردو باورتون نمیشه اونقدر ما رو جایی نبردن (این مدیر... شدمون) داشتیم توی اون مدرسه میپوسیدیم حالا بی خیال که خودمون با بچه ها بیرون میریم ولی هوسمون بود این مدیرمون ما رو یه جایی ببره خلاصه وقتی فهمیدم از خوشحالی وسط کلاس غش کردم (جدی میگمااااا)

امروز دو ساعت باید میرفتیم کارگاه و از خوش شانسی ما کارگاه پر بود و معلممون گفت بچه ها یه کم تست کار کنید ما هم بچه مثبت نشستیم انواع و اقسام بازی ها رو کردیم در آخر هم به پیشنهاد یکی از بچه ها اسم فامیل بازی کردیم

مسخره نکنید خیلی حال داد مثلا تو فکر کن قسمت اجزای بدنش خیلی حال داد از خودمون اجزای بدن میساختیم یا مثلا وقتی ..... نه نه نمیگم بی ادبیه بدهههههههههههههه

تازهههههههه بهمون گفتن که قراره آموزش و پرورش بعد از امتحانا ببره مشهد ما هم میریم تقریبا هر ۹ نفرمون میان تو فکر کن چه حالی میده تا حالا هممون با هم مسافرت نرفتیم 

خب بسه دیگه خرجم زیاد میشه

راستی عضویت ایران رو توی باشگاه هسته ای تبریک میگم ما قرار بود به این مناسبت ۳ روز مدرسه نریم ولی امروز رو رفتیم تا هماهنگ کنیم از فردا نمیریم آخه مگه ما چیمون از این حوزه ایا کمتره

میدونم دلتون واسم میتنگه ولی باید برم

فعلا به قول کاپیتان یا علی

نوشته شده توسط لی لی لجباز در 4:7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1384/12/15

سلام

فقط اينوبگم كه از كاپيتان و خواهر شوهر معذرت مي خوام.

يه شعر از فريدون مشيري :

چراغي در افق

به پيش روي من،تا چشم ياري مي كند،درياست

چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست

در اين ساحل كه من افتادام خاموش

غمم دريا،دلم تنهاست

وجودم بسته در زنجير خونين تعلق هاست!

خروش موج با من ميكند نجوا:

كه هر كس دل به دريا زد رها يي يافت...

كه هر كس دل به دريا زد رها يي يافت...

مرا آن دل كه بر دريا زنم نيست

ز پا اين بند خونين بر كنم نيست

اميد آنكه جان خسته ام را

به آن ناديده ساحل افكنم نيست!

خواهرشوهر مگه كه دستم بهت نرسه ؟؟؟

اين كاپيتان جوديو كچل كرده هي ازش خواهش مي كنه كه يه

 چيزي يادش بده ولي جودي باكلاس تر از اين حرفاست، شاگرد

 خصوصي داره.

ديگه حرفام ته كشيد

خداحافظ

نوشته شده توسط لی لی لجباز در 2:5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1384/12/13

عزیزان سلام

سلام بر شما اي لبها،چرا كه سلام را شما بر زبان مي آوريد و مزه ي تلخي را شما مي چشيد"‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍"

سلام من بازم اومدم

چند تا جمله ي قشنگ براتون مي نويسم: ميدونم دلتون واسم تنگ شده؟؟؟؟

"چرا در جست و جوي محبت هستيد ، خود خالق و باعث محبت باشيد"

يه جمله از شريعتي:

"اشك كه مي بارد وناله كه بر مي آيد و گريه كه اندك اندك در دل ميرويد و ناگهان در گلو مي گيرد و راه نفس را مي بندد و ناچار منفجر مي شود،اين زبان صادق و طبيعي شوق واندوه ودرد و عشق يك انسان است."

ديگه پرو نشيد براي اين دفعه كافيه...

يا علي

نوشته شده توسط لی لی لجباز در 3:10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •