تبليغاتX
خاطرات

جمعه 1384/12/12

بخونید و حالشو ببرین

 

سلام

بعد از ظهر اومده بودم

حرفهاي زيادي نوشته بودم ولي از شانس بد من برق قطع شد

وتمام آنها ازبين رفت حالا دوباره اومدم حرف بزنم ولي نه اندازه

 اون موقع چون ما فردا كنكور آزمايشي داريم وقت ندارم

و اميد بچه ها من هستم نه اينكه اون دفعه اول شدم

( كلاس رو داشتي قراره مدرسه بسازم چون داره تعدادشون زياد ميشه)

امروز من و كاپيتان تصميم گرفتيم تقلب كنيم

صبح دو تايي نشستيم هر كدام به مغز خود فشار آورديم

(البته او كه نميتونست به مغز اندازه نخودش فشار بياره ولي منو بگي چرا)

تا به يه نتيجه اي برسيم و اين كار رو عملي كنيم

چون فاصله من واو خيلي زياده هزار تا روش به ذهنمون رسيد

ولي همش به قول معلم رياضي تعريف نشده بود

خلاصه يكي از روشها رو قراره عملي كنيم كه اونش بماند

راستي فردا جودي نمياد( قراره همراه مهد بره اردو)

بازهم خيلي ممنون از دعاهاتون چون امروز نتايج اومد

ومن جز 6 نفر اول استان هستم (من هم دارم مثل كاپيتان دروغگوي بزرگ مي شوم)

راستي كاپيتان يادته چند ماه پيش يه دروغي بهت گفتم نزديك بود سكته كني

منتظر يكي ديگه مثل اون باش البته شديدتر شايد اين يكي از پا درت بياره

چه حالي مي ده با بچه ها يه خرمايي مي رسيم ديگه دغدغه امان شكممان نيست ( البته اگه بدين)

ديگه خاطره بسه

 

بريم سراغ جك

  ۱- خر لنز آبی ميزنه میره تو جنگل حیوونا چپ چپ نگاش می کنند ميگه

 هااااااااااا ... چيه آهو نديديد . 

۲- یه روز کاپیتان میره تو یه وبلاگ ذوق میکنه

فکر میکنه جکه ولی خیط میشه مثل الآن تو( هااااااااااااااااااااااا)

  ۳- جودي تو خیابون داشت راه می رفت یه هو یه ماشین بهش میزنه بلند میشه میگه :

 حالا  من هیچی اگه یه آدم بود چی . 

۴- يه روز يكي از معلم ها از لي لي پرسيد:

 پيامبر كي به رسالت رسيد ؟
لي لي گفت: نمي دونم من سيدخندان پياده شدم !!!

 یاعلی

 

 
نوشته شده توسط خ و ا ه رشوهر در 3:45 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •